سکوتِعقربهها
Open in Telegram
به نامِ خداوندِ آمرزنده. سکوتِ عقربهها، بیزمانی(و بیمکانیِ)مطلق. او گفت:«اوج و عمقِ قلمَت، در لحظهٔ سکوتِعقربههآست که به صدا در میآید». ۱۴۰۱.۴.۱۷ مآهچِشم، تخلصِ برگزیدهمان بر من؛ و تو، ایصَنوبر... |http://t.me/HidenChat_Bot?start=5557558712
Show more235
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive
من اینجام، زیرِ آخرین درختِ پاییزی. و در کنارِ آخرین نفسهای برگِ کبود. من اینجام؛ جایی که مرغِ اسیر، تنها بخاطر یک تبسمِ گل زنده است.
جایی که همه، تا آخرین نفس، نفس میکشند...
و حضور، یعنی اینجا، اکنون، و این لحظه و آن آخرین نفس!
من اینجام، و اینجا همه چیز، تا پایِجان، ماندن را به تصویر میکشد.
من اینجام، زیرِ آخرین درختِ پاییزی. و در کنارِ آخرین نفسهای برگِ کبود. من اینجام؛ جایی که مرغِ اسیر، تنها بخاطر یک تبسمِ گل زنده است.
جایی که همه، تا آخرین نفس، نفس میکشند...
و حضور، یعنی اینجا، اکنون، و این لحظه و آن آخرین نفس!
من اینجام، و اینجا همه چیز، تا پایِجان، ماندن را به تصویر میکشد.
دانه هایی دُرمانند دَر آن تاریکیها، -که خبری از هیچ ردِ پایی نبود- سوسو میزدند. گویا که اجزای برف، پابرهنه از سرِ شوق در شب میرقصیدند.
با آسمان پیمانی بستهاَم، به موازاتِ سکوت. آری، روزی دیگر باز میگردم؛ تا به او از وفایبهعهد بگویم.
❛❛ حافظ
«خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم
آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست
در حضرتِ کریم، تمنا چه حاجت است
محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ خون ماست
چون رَخت از آن توست، به یغما چه حاجت است
جامِ جهان نماست ضمیرِ منیرِ دوست
اظهارِ احتیاج، خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
اَحباب حاضرند، به اَعدا چه حاجت است
ای عاشقِ گدا چو لبِ روحبخشِ یار
میداندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است
حافظ! تو خَتم کن که هنر خود عَیان شود
با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است»
چه زیبا منظرهایست مقابلِ چَشمانم؛ نور، پس از باران! تابشیایست شگرف، روشناییِ عجیبیاست؛ که با من میگوید گویا اَبرهای تیره قافله را میبرند، و آهستهآهسته جای خود را به گرمای خورشید میبخشند. میگوید دستِ آخر از پسِ صبرِ مدام، عاقبت به منزلگهِ آفتاب میرسید؛ از بیقراری به روزنههای وجود! میگوید بمان، و بدان نور با تو و در توست. میگوید بیا...
و چه زیباست، که آهستهآهسته ابرهای تیره جای خود را به گرمای خورشید میبخشند. چه زیبا منظرهایست نورِ پس از باران! بهسان
پشتِ هیچستان، چترِ خواهش باز است تا نسیمِ عطشی در بنِ برگی بدود؛ زنگِ باران به صدا میآید.
