سکوتِعقربهها
Open in Telegram
به نامِ خداوندِ آمرزنده. سکوتِ عقربهها، بیزمانی(و بیمکانیِ)مطلق. او گفت:«اوج و عمقِ قلمَت، در لحظهٔ سکوتِعقربههآست که به صدا در میآید». ۱۴۰۱.۴.۱۷ مآهچِشم، تخلصِ برگزیدهمان بر من؛ و تو، ایصَنوبر... |http://t.me/HidenChat_Bot?start=5557558712
Show more235
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-730 days
Posts Archive
و از عجایب انسان این است که تواناییِ این را دارد که بارها متولد و در مابین چَشم به همزدنی به کلی متحول شود و از نو چشم باز کند و از نو ببیند و از نو تجسم کند و از نو جستجوگر باشد و از نو بیابد؛ و عجیب تر آن است که ظهورِ چند بارهٔ او، هربار میتواند شگفتتر از بارِ قبل متجلی شود.
و از عجایب انسان این است که تواناییِ این را دارد که بارها متولد و در مابین چَشم به همزدنی به کلی متحول شود و از نو چشم باز کند و از نو ببیند و از نو تجسم کند و از نو جستجوگر باشد و از نو بیابد؛ و عجیب تر آن است که ظهورِ چند بارهٔ او، هربار میتواند شگفتتر از بارِ قبل متجلی شود.
با تو سخن میگویم، آری، با تو...تنهاترین شاخهی خشکی که مدتهاست تکیهزده بر لب این پنجره، ای دوستِ روزهای گرم و سردِ؛ ما دوباره سبز خواهیم شد!
آری، زیرِ باران باید رفت؛
باید زندگی را دقایقی بویید، و باید مست شد؛
و سرِ آخر پشتِ برگهای خیسِ آن درختان نارنج، پشتِ کوهی از ابهام اندکی ایستاد و قایمشد...
باید هراَز گاهی-و شاید بیشتر- سفالِ خشکِ درون را تَر کرد؛ آری، باید تر شد! تا مبادا اینبار «چینی ِ نازکِ تنهایی» از خشکی تَرَک بردارد.
❛❛ سعدی
«هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیدهدل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردهست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخمخورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم؟
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم»
میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز
تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز...
❛❛ مژگان عباسلو
«چشمها – پنجرههای تو – تامل دارند
فصل پاییز هم آن منظرهها گل دارند
ابر و باد و مه و خورشید و فلک مطمئنم
همه در گردش چشم تو تعادل دارند
تا غمت خار گلو هست، گلوبند چرا؟
کشتههایت چه نیازی به تجمل دارند؟
همهجا مرتع گرگ است، به امید کهاند
میشهایم که ته چشم تو آغل دارند؟
برگ با ریزش بیوقفه به من میگوید:
در زمین خوردن، عشاق تسلسل دارند
هرکه در عشق سر از قله برآرد هنر است
همه تا دامنهی کوه تحمل دارند ...»
آری! بهگمانم اصلا زندگی در این ایستادنهای ناگهانی و توقفهایی که از جنسِ سکوتاَند و تماشا، در میان شلوغی پرمهیب روزها، به خوبی درجریان است...
پس باایستیم! گاهی باایستیم و تنها به صدای نفسهایمان در هوای سردِ سوزناک صبحزود گوش فرادهیم یا در دلِ تاریکیها و در جوارِ یکشمع، خودمان را بیابیم...
البته، تا از یادم نرفتهاست بگویم، اینروزها حواستان به صنوبرهای بیبرگ باشد، هرکجا که آنها را دیدید، باایستید و نظارهگر خطوطِ بیمانند شاخههایشان باشید، مبادا گمان کنند که بیبرگ زیبا نیستند!
و کاش بتوانم روزی عکسهایی از این خلقت اعجابانگیز، این آسمان اسرارآمیز، و رنگهای تکرار نشدنیاش که گاه و بیگاه مرا به شگفتآمدن وامیدارد، جمعآوری کنم.
خوب میدانم هرچقدر هم که بنگرم، نمیتوانم از عمقِ این معجزهی آشکار سر در بیاورم اما لااقل کاش بتوان تا آنجا که ممکن است، این زیباییها را به تصویر درآورد.
هربار که آسمان با رنگِ تازهای به استقبال از چشمهای من میاید، با خود فکر میکنم، چگونه ممکن است چیزی تا این حد زیبا و باشکوه باشد!
آسمان در رنگآمیزیِ رقابتناپذیرش مهارتِ خوبی در «تکرارنشدن» دارد.
« طالب آملی» زیبا میگوید:
مکتوب عاشق از رهِ دل میرسد به دوست
این نامهرا به بالِ کبوتر چه حاجت است؟
