714
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-4130 days
Posts Archive
714
Repost from 01
آدمهايی هستند بهشدت عجیب. نه كه شاخ و دم داشته باشند، نه؛ ولی يکجور خاصی به دنيا و آدمهايش نگاه میکنند. يک كارهايی میكنند كمی ملموستر؛ برخواسته از اعماق دل. وقتی كتاب میخوانی، برايشان مهم نيست كه چه كتابی میخوانی، یا از كدام نويسنده؛ بلكه شیوهی کتاب خواندنت، جوری كه مچت را زير چانهات میگذاری و از زير قاب عينكت خطها را دنبال میكنی، همان را غرق در سکوت تماشا میکنند.
وقتی به ساحل میروند، نه به فكر شنا هستند، نه به فكر آفتاب گرفتن و نه به دنبال قدمزدن روی شنها؛ آنها آمدهاند كه به ندای دريا گوش كنند.
يا مثلاً عاشق كه میشوند، نه میخواهند تصاحبت كنند، نه میخواهند تا ابد عاشقشان بمانی؛ فقط میخواهند بدانی كه حضورت، زندگی را زيباتر از هميشه میكند؛ چون برای همان برههی كوتاه هم كه شده، برايشان روح بخشترينی.
این آدمها حتی در عادات روزمره هم عجيباند. نه موسيقی زياد گوش میدهند، نه فيلمهای زيادی میبينند و نه روی ميزشان پر از كتاب است؛ اما انگار میدانند چه زمانی دلت گرفته است، عادت شده برايشان كه بيايند و دل آدم را زنده كنند. كمی خنده، يک فنجان چای، ديداری دوستانه.
این دسته از آدمهای زندگی را نباید گم کرد؛ میدانيد كه، عجيباند. شايد به گم بودن عادت كردند، ديگر هم نشد پيدايشان كرد.
714
تاریکم و شب از دل من میجوشد
تکرار به تکرار خودش میکوشد
تکراری ام؛ آنقدر که حالا دیگر
پیراهنم از حفظ مرا میپوشد.
714
آبرو داری ما آخر شما را شیر کرد
تکه نعلی از الاغی را چنین شمشیر کرد
حرمت نان و نمک بود، این سکوت
این سکوت ما، شما را تسخیر کرد
