اَنجمن خاطرات غرق شده
Open in Telegram
درباره کلمات، کتابها و روزمرگی! مسیر اِرتباطی: http://t.me/speech_thoughtsbot
Show more189
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1030 days
Posts Archive
•یادداشتی اَز قلم بی روح:
نمیدانم آخرین بار، کی قلمم کاغذی را لمس کرد.
حسی که دلتنگیاَم را فریاد میزند به دنبال آن قلمِ گم شده میگردد؛ تا بتواند او را به آغوش کاغذ بکشاند...
روزهایم با روالی پوچ، در حال گذر هستند. تغییر، خیلی وقت اَست که سراغم را نمیگیرد و خودم، مدتهاست که دیگر خودم نیستم. اِحساس میکنم چیزی درونم به آغوش مرگ رفته و آن حس شورِ زندگی را اَز من گرفته.
هر چقدر اِحساسم را بر لب میآورم؛ بیشتر متوجه میشوم که مقصر کسی جز خودم نیست...
آدم، وقتی نسبت به چیزهای با اَرزشِ زندگیاَش مهر نورزد؛ کم کم او را خواهد کشت.
«و حال میفهمم که چه چیزی درون من نفس نمیکشد...
عشقِ به قلمم.!»
#نون|ح
-این نوشته، متعلق به ۲۲ اُردیبهشت ۴۰۴ اَست.
نمیدانم آخرین بار، کی قلمم کاغذی را لمس کرد.
حسی که دلتنگیاَم را فریاد میزند به دنبال آن قلمِ گم شده میگردد؛ تا بتواند او را به آغوش کاغذ بکشاند...
روزهایم با روالی پوچ، در حال گذر هستند. تغییر، خیلی وقت اَست که سراغم را نمیگیرد و خودم، مدتهاست که دیگر خودم نیستم. اِحساس میکنم چیزی درونم به آغوش مرگ رفته و آن حس شورِ زندگی را اَز من گرفته.
هر چقدر اِحساسم را بر لب میآورم؛ بیشتر متوجه میشوم که مقصر کسی جز خودم نیست...
آدم، وقتی نسبت به چیزهای با اَرزشِ زندگیاَش مهر نورزد؛ کم کم او را خواهد کشت.
و حال میفهمم که چه چیزی درون من نفس نمیکشد...
عشقِ به قلمم.!
#نون|ح
Repost from اَنجمن خاطرات غرق شده
•نمی دانم اَز کجا شروع کنم:
-دلسردی
مدت هاست که دیگر حرف هایم به مسیر های طولانی کشیده نمی شوند...
اُصولاً کم و کوتاه.
این برای من یک معنی دارد: «دلسردی.»
چندین بار سعی داشتم خودم را اَز شر این دلسردی نجات دهم، اَما باز هم کم آوردم.
«تاریخ می تواند تکرار شود.»
نمی دانم مردم چقدر در زندگی این جمله را به کار گرفته یا اَز آن تاثیر پذیرفته اَند. اَما این برای من حقیقتی ست که با آن زندگی را اَز سر می گذارنم...
جمله ها همیشه با بهترین کلمه ها شروع نمی شوند. گاهی هم اینطور آغاز می شوند:
«دنیایی حرف برای گفتن دارم، اَما نمی دانم اَز کجا شروع کنم...»
تا جایی که در یاد داشتم، تمایلی عجیب، نسبت به نوشتن داشتم. اِنگار درون آن قدرتی بود که می توانست قلب مرا لمس کند. فرقی هم نمی کرد که در چه شرایطی باشم. تنها می دانستم که دوست دارم بنویسم...
گاهی هم در خیال خود، فکر می کردم که این یک جادو اَست. جادویی که هر آدمی آن را درون خود دارد و می توان آن را با مهارت و خلاقیت منحصر به خود به عمل در آوردش.
من شنیده اَم که اَگر آدمی بتواند به خودشناسی خویش دست پیدا کند، زندگی را به کام خود آسوده تر کرده. در تمام مدتی که با روزهای سپری شده اَم در جنگ بودم، به چیزی در، درون خود پی بردم:
روزی که قلمم را به گوشه ای اَنداختم و او را به دیار فراموشی سپردم؛ روح خودم را به نابودی کشاندم...
مابینی که اَز اِحساس خود، نسبت به نوشتن در حال صحبت هستم؛ کلماتی خود را در قالب اِحساس بد جا زده اَند و سعی دارند مانع من شوند. همان هایی که مرا اَز قلمم دور کردند... خیلی دور...
حسی مدام در گوش من می گوید:
مگر تو کیستی که اینگونه اَز نوشتن صحبت می کنی؟
نکند با چند متن ناچیزی که اَز خود داری، خیال کرده ای که خیلی نسبت به دنیای نوشتن تعصب داری؟
چرا طوری صحبت می کنی که اِنگار اَز آن دسته آدم هایی که بسیار اَهل مطالعه هستند؟ یا هیچکس نداند خیال می کند که چقدر خودت را دستِ بالا می گیری...
همه ی این ها. همه ی این حس های مزخرف، باعث و بانیِ ناتوانی در بیان عشقی ست که ما در قلب خود، نسبت به چیزی داریم.
من مدت هاست که با این حس های مزخرف در جنگ و گذر بوده اَم...
همیشه نسبت به خود جبهه داشته اَم؛ و بدترین کلمات ممکن را به اِحساس خودم نامیدم.
اَما هیچوقت به خود نگفتم که همه ی این ها اَز عشق اَست...
هیچ ربطی به اینکه تو چه کارهایی می کنی یا نمی کنی ندارد.
من همیشه اَز عشق خود اِلهام گرفته اَم؛ نه اَز دنیای اَطرافم. همیشه برای خود نوشته اَم؛ نه خودنمایی...
روزگاری فقط دفتر پر می کردم و آن را در گوشه ای اَز کارتن های خاک خورده ی زیر زمین می اَنداختم. روزی دیگر این کار را اِدامه ندادم و اَنجمنی برای خود ساختم؛ تا روح هر عاشقی را ترغیب به بیانِ عشق خود در زندگی کنم...
#نون|ح
-یادداشتی متعلق به ۱ اِسفند ۴۰۳.
Repost from کتابخونه ذهن ما📚
این پیامو + این پیام
فور کن به چنلت، از چنلت پیام مورد علاقمو فور میکنم⭐
طی این مدت، همش در حال خوندن بودم. اونقدر که اَز نوشتن غافل شدم. (دلم برای زمانی که مینوشتم؛ هر چند بی معنا و چرت و پرت، تنگ شده...)
طی این مدت، همش در حال خوندن بودم. اونقدر که اَز نوشتن غافل شدم.(دلم برای زمانی که مینوشتم؛ هر چند بی معنا و چرت و پرت، تنگ شده...)
طی این مدت، همش در حال خوندن بودم. اونقدر که اَز نوشتن غافل شدم...
(دلم برای زمانی که مینوشتم؛ هر چند بی معنا و چرت و پرت، تنگ شده...)
طی این مدت، همش در حال خوندن بودم.
اونقدر که اَز نوشتن غافل شدم...
(دلم برای زمانی که مینوشتم؛ هر چند بی معنا و چرت و پرت، تنگ شده...)
Repost from بـُلـوبـری
از انتظار متنفرم. نگرانم میکنه، مضطربم میکنه، بیحوصلم میکنه، خستهام میکنه. حتی وقتی منتظر چیزی هستی آدمها از همیشه بیرحمتر به نظر میان.
