اَنجمن خاطرات غرق شده
Open in Telegram
درباره کلمات، کتابها و روزمرگی! مسیر اِرتباطی: http://t.me/speech_thoughtsbot
Show more189
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-1030 days
Posts Archive
تو این چند روزی که دسترسی به اینترنت نداشتم؛ درگیر کتابها شده بودم.
سه کتاب کوتاه، به اسم «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - گربهای که ذن یاد میداد» از جیمز نوربری خوندم. (نویسنده مورد علاقم شد.)
هر سه نقش درسی و کمککننده داشتن. شاید این کتابها برای هر کس یه تجربهی متفاوت رقم بزنن؛ چون هرکس مرتبط با چیزی که درونش نهفتهست، درکش میکنه... (برای من که اینطور بود.)
اگر بخوام درباره با ارتباطی که با کتابها گرفتم صحبت کنم:
گربهای که ذن یاد میداد، همون کتابی بود که من بیشترین ارتباط رو باهاش گرفتم. چند مدتی بود که افکار درون ذهنم، مداوم منو رنج میداد یا بی دلیل کلمهی سرزنش با من همراه میشد و خیلی چیزهای دیگه... گاهی دلم میخواست با کسی یا چیزی دربارهاش حرف بزنم تا کمی درک بشم...
وقتی سراغ این کتاب رفتم، فهمیدم این همون چیزی بود که دنبالش میگشتم. یه جایی خوندم که میگفت: «کتابها به ما داده شدند تا شنیده شویم.» و حالا میفهمم که شنیده شدن توسط یه کتاب چه حسی داره.
تو این چند روزی که دسترسی به اینترنت نداشتم؛ درگیر کتابها شده بودم.
سه کتاب کوتاه، به اسم «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - گربهای که ذن یاد میداد» از جیمز نوربری خوندم. (نویسنده مورد علاقم شد.)
هر سه نقش درسی و کمککننده داشتن. شاید این کتابها برای هر کس یه تجربهی متفاوت رقم بزنن؛ چون هرکس مرتبط با چیزی که درونش نهفتهست، درکش میکنه... (برای من که اینطور بود.)
اگر بخوام درباره با ارتباطی که با کتابها گرفتم صحبت کنم:
گربهای که ذن یاد میداد، همون کتابی بود که من بیشترین ارتباط رو باهاش گرفتم. چند مدتی بود که افکار درون ذهنم، مداوم منو رنج میداد یا بی دلیل کلمهی سرزنش با من همراه میشد و خیلی چیزهای دیگه... گاهی دلم میخواست با کسی یا چیزی دربارهاش حرف بزنم تا کمی درک بشم...
وقتی سراغ این کتاب رفتم، فهمیدم که این همون چیزی بود که دنبالش میگشتم. یه جایی خوندم که میگفت: «کتابها به ما داده شدند تا شنیده شویم.» و حالا میفهمم که شنیده شدن توسط یه کتاب چه حسی داره.
تو این چند روزی که دسترسی به اینترنت نداشتم؛ درگیر کتابها شده بودم.
سه کتاب کوتاه، به اسم «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - گربهای که ذن یاد میداد» از جیمز نوربری خوندم.
هر سه نقش درسی و کمککننده داشتن. شاید این کتابها برای هر کس یه تجربهی متفاوت رقم بزنن؛ چون هرکس مرتبط با چیزی که درونش نهفتهست، درکش میکنه...
تو این چند روزی که دسترسی به اینترنت نداشتم؛ درگیر کتابها شده بودم.
سه کتاب کوتاه، به اسم «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - گربهای که ذن یاد میداد» از جیمز نوربری خوندم. هر سه نقش درسی و کمککننده داشتن. شاید این کتابها برای هر کس یه تجربهی متفاوت رقم بزنن؛ چون هرکس مرتبط با چیزی که درونش نهفتهست، درکش میکنه...
تو این چند روزی که دسترسی به اینترنت نداشتم؛ درگیر کتابها شده بودم.
سه کتاب کوتاه، به اسم «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - گربهای که ذن یاد میداد» از جیمز نوربری خوندم.
هر سه نقش درسی و کمککننده داشتن. شاید این کتابها برای هر کس یه تجربهی متفاوت رقم بزنن؛ چون هرکس مرتبط با چیزی که درونش نهفتهست، درکش میکنه...
تو این چند روزی که دسترسی به اینترنت نداشتم؛ درگیر کتابها شده بودم.
سه کتاب کوتاه، به اسم «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - گربهای که ذن یاد میداد» از جیمز نوربری خوندم.
هر سه نقش درسی و کمککننده داشتن. شاید این کتابها برای هر کس یه تجربهی متفاوت رقم بزنن؛ چون هرکس مرتبط با چیزی که درونش نهفتهست، درکش میکنه...
تو این چند روزی که دسترسی به اینترنت نداشتم؛ درگیر کتابها شده بودم.
سه کتاب کوتاه، به اسم «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - گربهای که ذن یاد میداد» از جیمز نوربری خوندم. هر سه نقش درسی و کمککننده داشتن. شاید این کتابها برای هر کس یه تجربهی متفاوت رقم بزنن؛ چون هرکس مرتبط با چیزی که درونش نهفتهست، درکش میکنه...
تو این چند روزی که دسترسی به اینترنت نداشتم؛ درگیر کتابها شده بودم.
سه کتاب کوتاه به اسم «پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - سفر پاندای بزرگ و اژدهای کوچک - گربهای که ذن یاد میداد» از جیمز نوربری خوندم. هر سه نقش درسی و کمککننده داشتن. شاید این کتابها برای هر کس یه تجربهی متفاوت رقم بزنن؛ چون هرکس مرتبط با چیزی که درونش نهفتهست، درکش میکنه...
قبلاً خیلی رندوم از هر چیزی تو کانال صحبت میکردم. بدون اینکه درگیر احساسی چون کمالگرایی و قضاوت دیگران باشم.
نمیدونم چطوری درگیر این حسهای بیهوده شدم... احساس میکنم دیگه خودم نیستم و تماماً تحت کنترل کمالگرایی و کامل بودن هستم. اصلاً این ورژن از خودم رو دوست ندارم. واقعاً خودت نبودن سختترین کار دنیاست...
دلم میخواد از کارهایی که انجام میدم؛ به صورت رندوم در قالبی ساده بیانش کنم. نه تجملات رو دوست دارم و نه صرفاً بهترین بودن تو هر مواردی...
Repost from سرمست•
«وضعیت جنگیه، ما نمیتونیم صرفاً غصه بخوریم و گریه کنیم، زندگی ادامه داره، بله، کُشته دادیم، همیشه هم همین بوده و همیشه هم حرف من این بوده که «کُشته ندادیم که سازش کنیم!» جنگ ادامه داره، اما نباید روحیهمون رو نابود کنیم و ببازیم، کسی عکس میذاره، آدم دیگهای از خودش فیلم میگیره، فردی گریه میکنه، فرد دیگری هم اطلاع رسانی میکنه، شاید جنگ تا چند وقت ادامه داشت، باید قوی بمونیم و ادامه بدیم، که اگر روزی لازم شد، قدرتمند، جسور و طغیانگر اسلحه بگیریم دستمون و از وطنمون، از خاکمون، از ایران قشنگمون دفاع کنیم!
پس کمتر از هم ایراد بگیرید.
بذارید هر کسی از اون مسیری که بلده، دردش رو تسکین بده، این روزها همه دردمندیم، با هم مهربان باشیم و بیشتر مراقب هم باشیم.
همهی ما (با کسانی که شبیه ما نیستن هیچ حرفی ندارم.) خشمگین، سوگوار و وطنپرستیم، لطفاً برای موضوعات کوچیک از هم دور نشید، ایران برای ایران موندن، به اتحاد ما نیاز داره.
و در آخر...
نترسید،
نترسید،
ما همه با هم هستیم.
جاویدان ایران!»
-غزلحمیدی
فرض کن این موشکها ستارهان، که ما تو خاورمیانه نیستیم. نگاه کن چه دنباله دارن، ما اونقدرا هم بیستاره نیستیم...@adiary_drownedthoughts
