en
Feedback

Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe

نـسـیـمـِ شـمـالـ

نـسـیـمـِ شـمـالـ

Open in Telegram

این‌جا محفلِ مکتوباتِ من است؛ هر سطر، زاده‌ی خلوتِ جان و مُهرِ مالکیتِ روحِ من را بر پیشانی دارد. استنساخِ بی‌ذکرِ نام، تعرض به حریمِ قلم است. #زن_زندگی_آزادی ناشناس؛ https://t.me/XBCHATBot?start=sec-ffggjghjbj

Show more
294
Subscribers
No data24 hours
-127 days
-330 days
Posts Archive
هزار بار هم پاک بشه، من برای بار هزار و یکمین بار می‌نویسم‌:

کسی که ظلم رو تحمل میکنه به اندازه ی کسی که ظلم می‌کنه مقصره و در اینجای تاریخ که ما وایستادیم، سزای تحمل نکردن، به رگبار بسته شدن و رفتن به لبه‌ی تیغِ اعدامه.

همش چک میکنم ببینم همه آنلاین شدن یا نه! و من بدجوری دلواپس کسی ام که هنوز ازش خبری نیست..

امیدوارم امیدم هیچ‌وقت از پا نیفتد؛ آخر جز او چیزی برایم نمانده، این روزها به جای لقمه‌ای نان، امید‌ را می‌جوم. و به جای هوایی که تلخ است و دود آلود، از نفس لرزان او جان میگیرم. گرچه من که نمیدانم! با امید میشود در طهران نفس کشید؟ و حالا هرکسی ام که به باران های رشت هم پناه ببرد خواهد دید که امید هنوز سرگردان میان خیابان‌ها می‌چرخد، بی‌قرار، خاموش، انگار که به دنبال جایی برای زنده ماندن است. بوی خون در هوا مانده، و باران هرچقدر می‌بارد، چیزی از سنگینیِ رنج بجا مانده بر رویِ تنِ خسته یِ مردم کم نخواهد کرد.

در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید؛ اما افسوس، این شعاع افتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهٔ پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته به من تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه، همهٔ بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و به عظمت و شکوه آن پی بردم، و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد. نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگه دارم.
- از کتاب بوف کور #صادق_هدایت

بعد از آن دو روز، زندگیِ من به دو قسمتِ قبل، و بعد از آن تقسیم شد، و به نقل از داستایفسکی: «هروقت سعی می‌کنم لبخند بزنم، احساس می‌کنم به آنچه رخ داده است، خیانت میکنم.»

او هم یکی از آن‌هایی بود که نمیدانست لمس عشق بر تن چطور است! ولی در اعماق قلبش یک عشق بزرگتری وجود داشت، آنقدر بزرگ که فهمید «آزادی از جان بالاتر است». - مامان جان..ایندفعه از اون دعاها برامون میخونی از همونا که موقعه رفتن میخوندی فوت میکردی دور سرمون؟
تکه‌هایی از یادداشت مامان جان - #نسیم‌_عزیزی

اینقدر که مامان‌و دوست داریم از خدا خواستیم اگه به رفتنه، اول ما بریم. گفتن حالا که ما داریم میریم تو خیابون، یعنی تکلیفمونو روشن کردیم؛ بهش گفتم که ببین: بهت نمیگم نرو، ولی بری خیلی میترسم که دیگه برنگردی. یه شعر از حافظ دم رفتن برام خوند:«آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی، دست خود ز جان شستم از برای آزادی، تا مگر به دست آرم دامن وصالش را، می‌دوم به پای سر در قفای آزادی»

«آنکس که این زندگی را برایت جهنم کرده مجبور است متقاعدت کند بهشت جای دیگریست»
«آنکس که این زندگی را برایت جهنم کرده مجبور است متقاعدت کند بهشت جای دیگریست»

آه که مادر من، ایران : چقدر باید از تو بنویسم! جان ما برای آبادیِ این ویرانی به لب رسیده، «چشمانمان به راه عافیت تو سپید شده»، این روح تکه پاره‌ی ما در کدامین روز هفته التیام می‌یابد؟ برخیز و از میان بِبَر هر اهریمنی که در تو نفوذ کرده.. زخم ها بر تن داریم، اما هنوز نمرده‌ ایم! خورشید در حال غروب است، و این غروب همیشه برایم لذت بخش و بی‌انتها زیبا بوده. شب به نور میرسد، و مرگ که به استقبال هر متولد شده‌ای میرود. در وجود این ملت همیشه قدرتی وجود داشته که باعث تضعیف ‌و تشکیل حکومت ها شده. و اما تو مادر،که بر تمام دیوارهای کوچه پس کوچه‌هایت ردی از عشق ما را نسبت به خودت خواهی یافت! ما آخر برای تو جانمان را دادیم، بالا تر از جان چه بود؟ آزادی. بدان که درد اکنون در وجود همه‌ی ما نهادینه شده و هر خانه ای را که وارد شوی غمی میبینی که جای عزیزی که رفته نشسته است. ظالمی، اگر دیدی که چه‌ها بر ما گذشت و سکوت را پیشه کردی؛ ما را همه جا کشتند، چه در کوچه‌هایی که باید با معشوق شبابمان آواز میخواندیم، چه در سطل زباله‌های محل، یا که در کنج خانه‌ای که در زمستان تنها امید آن را گرم کرده بود.
- برای تو #نسیم‌_عزیزی

نه‌ تنها می‌چوم باران بوارس، مرغ و ماهی مره زار به‌ نالس، دارونه خاله‌جی، خون به‌ کالس، گیله‌ لوی.
#فریدون_پوررضا

نه‌ تنها می‌چوم باران بوارس، مرغ و ماهی مره زار به‌ نالس، دارونه خاله‌جی، خون به‌ کالس، گیله‌ لوی..
- فریدون پوررضا

نه‌ تنها می‌چوم باران بوارس، مرغ و ماهی مره زار به‌ نالس، دارونه خاله‌جی، خون به‌ کالس، گیله‌ لوی..

جسدت نه در زمین پیداست و نه خاکسترت در آسمان! زیرا که هیچ‌گاه‌ طبیعت چنین شرم بزرگی را نمی‌پذیرد.

جسدت نه در زمین پیداست و نه خاکسترت در آسمان! زیرا که هیچ‌گاه‌ طبیعت چنین ننگ بزرگی را نمی‌پذیرد.

خواستم از تو بگویم که باز قلمم لرزید، بی‌وقفه اشک‌هایش بر کاغذ چکیده شد گویی که انگار هر واژه زخمی‌ است که سرش باز میشود. من نیز با او، خسته از گفتن و درمانده از سکوتم.. چه گویم دیگر از خاکی که بوی جان میدهد و آسمانی که هنوز با تمام زخم هایش آبی است. از مردمی که در تب درد میسوزند؛ اما در میان جنگ میخندند و زیر باران باروت میرقصند. چه گویم از تاریخ پر غروری که اکنون در غبارِ فراموشی به آرامی نفس میکشد.! میخواهم بنویسم؛ از عشق، از امید، از آینده. اما هربار که قلمم را بر کاغذ می‌گذارم..دیگر نمیتوانم..نه از ناتوانی! که از سنگینی غمی که نامش«وطن» است.