en
Feedback
سپیـدار

سپیـدار

Open in Telegram

-نویسنده‌ و شیفته‌ی کتاب‌ها- سپیده پورحنیفه‌ی جامعه، سین‌پ‌ی قصه‌ها و سپیدارِ شما هستم. ارتباط با من: @Sepidaran_bot اینستاگرام: https://instagram.com/sepidpourhanifeh

Show more
295
Subscribers
-124 hours
+27 days
+830 days
Posts Archive
و کارِ مهم پیش رو: "کمپ نویسندگی خلاق"

پس پرونده‌ی شهریور رو می‌بندم و با تشکر و قدردانی از تک تک آدم‌هایی که تو زندگیم تأثیر داشتن و به نحوی کنارم بودن(خودتون با خوندن پیام متوجه می‌شید که با شما هستم یا نه، یادتون نره که من بنده‌ی جزئیاتم و کوچیکترین محبت هم تو خاطرم میمونه)، می‌رم سراغ کارهای بعدی، تجربه‌های بعدی، و پاییز زیبای‌ پیش‌رو.

حالا نوبت عبوره، همیشه با خودم می‌گم اگر تو یک موفقیت بمونی و تا ابد شادی کنی و به خودت ببالی، به موفقیت دیگه‌ای نمی‌رسی. و اگر تو یک شکست بمونی و خودت رو غرقش کنی، تجربه‌‌های شیرین زندگیت رو از دست می‌دی. پس از شادی و غم عبور کن، لحظه‌هات رو زندگی کن و رو به جلو حرکت کن. جمله‌‌ی ماندگاری که تو یکی از رمان‌ها خوندم و همیشه روم تأثیر گذاشت این بود که زمان برای ما متوقف نمی‌شه. صبر نمی‌کنه تا غم و شادیمون رو بگذرونیم. زمان می‌ره و ماهم باید باهاش حرکت کنیم.

آدم‌های زندگیم رو خیلی دوست دارم و تو روابطم به درک و همدلی بهتری رسیدم.

حالا پر از حس زندگیم، پر از حس و حال کار کردنم، دلم می‌خواد کار و زندگی رو بتونم باهم پیش ببرم، دلم می‌خواد از روند کار بیشتر لذت ببرم، دلم می‌خواد مرز کار و زندگی رو عمیق‌تر کنم، دلم می‌خواد تموم کتاب‌هایی که خریدم رو بخونم، دلم می‌خواد سریال جدید شروع کنم، دلم می‌خواد اتاقم رو پر از جزئیاتی کنم که دوست دارم، اونم با پول‌های کوچولو کوچولویی که خودم درمیارم. دلم می‌خواد با آدم‌هایی که دوسشون دارم بیشتر وقت بگذرونم، دلم می‌خواد تجربه‌های جدید کسب کنم، دلم می‌خواد از مسائل مختلف یک سررشته‌ای داشته باشم و دیدگاهم رو گسترده‌تر کنم و داستان‌های عمیق خلق کنم. دلم می‌خواد لحظه‌های ماندگار خلق کنم. دلم می‌خواد توی پیجم جوری که دوست دارم فعالیت کنم و آدم‌های شبیه به خودم رو پیدا کنم. دلم می‌خواد به ملاک‌هایی که بقیه ساختن توجه نکنم، کمتر خودسانسوری کنم. دلم می‌خواد درست و حسابی مفهوم زندگی رو دنبال کنم و تبدیل به آدم بهتری بشم.

حس بیهوده و پوچ بودن خیلی حس بدیه، مخصوصا برای آدم‌هایی که دلشون می‌خواد تو زندگیشون مفید باشن و همیشه نگرانش بودن.

این تجربه خیلی برام ارزشمنده، این‌که‌ مسیری که اومدم بیهوده نبوده، تک تک لحظه‌ها و تک تک تجربه‌ها، مستقیم و غیرمستقیم، خودآگاه و ناخودآگاه بهم کمک می‌کنن.

من از تکنیک‌‌های رهبری تو جلسات نقد استفاده می‌کنم، من از نکات مدیریت تو کارگاه‌های آموزشی استفاده می‌کنم، پس درسی که خوندم به کار زندگیم اومده، پس هیچ‌چیز تو زندگی بدون کاربرد باقی نمی‌مونه.

یکی از عمده تفاوت‌های این کارگاه با کارگاه قبلیم این بود که، سر کارگاه قبلی فقط منتظر بودم همه چی تموم بشه و خیالم راحت بشه که از پسش بر اومدم، اما در طول مسیر این کارگاه، هرجا که فشار کاری خیلی زیاد می‌شد و دلم می‌خواست همه چی زودتر تموم بشه، با خودم می‌گفتم:((سپیده از روند لذت ببر.)) و این یادآوری خیلی ارزشمند بود برام.

نمی‌دونم حس درونم شادیه یا رضایت، اما هرچی که هست، آشوب نیست. حالا دیگه ناراحت نیستم درس و دانشگاهم به جایی که خیال می‌کردم نرسید‌. از تجربه‌های دانشگاهیم استفاده می‌کنم تو زندگیم، از تجربه‌های برنامه‌نویسی استفاده می‌کنم تو کارم، از تجربه‌های شاخه‌های مختلف و کم جون، کمک می‌گیرم برای مسیر الانم. شاید چند صباح دیگه هم رسیدم به جای دیگه و متوجه شدم شاخه‌ی نویسندگی قرار بوده اینجا به کارم بیاد، نمی‌دونم، آینده برای من همیشه یک عدم قطعیت گنده باقی میمونه اما دیگه ترس زندگیم نیست. یک تصویر کلی تو ذهنم هست اما چشمام رو دیگه روی تیکه‌های پازل نمی‌بندم.

یکی از دلایلی که باعث شد امسال روی خط اهدافم حرکت کنم و تیک بزنم، منطقی نگاه کردن به زمان بود. توقعات عجیب و غریب نداشتم. برای خودم مثل سال‌های قبل چالش‌های فضایی نذاشتم، نوشتم دوتا کارگاه نویسندگی در ۶ ماه اول سال، و حالا دقیقا تو ۶ ماه اول سال، با تموم سختی‌هایی که داشت، دوتا کارگاه خیلی موفق داشتم.

امروز رفتم سراغ اهداف سالانم، و باورم نمی‌شد، خیلی از چیزهایی که نوشته بودم رو انجام دادم. هنوز خیلی چیزهای دیگه هست که امید دارم تو ۶ ماه دوم سال بهشون برسم، اما اگر نرسم هم خوشحالم. چون طلسم رو شکستم، چون سرخوردگی و عدم اطمینان به خودم رو رد کردم.

یک سری دفترها دارم که همیشه از اهدافم می‌نویسم، از اینکه می‌خوام تو سال جدید چه کارهایی انجام بدم؟ و صادقانه بخوام بگم، تو سال‌های قبلی زندگیم هیچ‌وقت، به معنای واقعیِ کلمه، هیچ‌وقت موفق نشدم یکی از اهدافم رو حتی تیک بزنم. می‌دونید چرا؟ چون همیشه تغییر می‌کردم. من از اون آدم‌ها بودم که زیاد از این شاخه به اون شاخه پریدم، و تنها شاخه‌ای که تو زندگی من قدیمیه، مسیر نویسندگیه. هنوز تو زندگیم دارمش از سال‌های خیلی قدیم و دلم می‌خواد این شاخه قوی و قوی‌تر بشه. خب برگردیم به اهداف سالانه، به سپیده‌ای که همیشه ته ذهنش این سرخوردگی وجود داشت، همیشه این عدم اطمینان رو به خودش داشت و با خودش می‌گفت:(( تو امسال هم قرار نیست به چیزهایی که نوشتی عمل کنی، امسال هم قراره بری سمت دیگری.)) تا اینکه رسیدیم به ۱۴۰۳، اول سال یه حسی بهم می‌گفت امسال سال رسیدنه، بارها و بارها و بارها برای خودم گفتم و نوشتم، امسال سال رسیدنه. و معنای این رسیدن برای خودم یک ثبات بود. ثبات و تکیه به شاخه‌ی قدیمی زندگیم؛ نویسندگی.

یک‌سال اخیر زندگیم، شبیه هیچ‌موقع دیگه‌ای از زندگیم نبود. من تو این یک‌سال خودم رو باختم، خودم رو گم کردم، تو اشک‌هام غرق شدم، و درنهایت یک بخشی از خودم رو پیدا کردم. هنوز نمی‌تونم بگم می‌دونم که دارم با زندگیم چیکار می‌کنم؟ هنوز نمی‌تونم بگم می‌دونم که مسیرم تا ابد همین خواهد بود. اما حالا به یک نقطه‌ی نسبتا امنی رسیدم. بلاتکلیفی‌هام کمتر شده، هر روز دنبال کار‌ها و مسیر‌های دیگه نیستم. و یک بخشی از خواب و خیال‌هام رو عملی کردم :)

این مدت شبیه یک خواب بود، لااقل از اول شهریور رو می‌تونم بگم که کاملا شبیه خواب بود. یک خوابی که خط زمانیش حفظ شده و تو کارهات رو انجام می‌دی، زندگیت رو پیش می‌‌بری، اما مبهمی! تو لایه‌ای از غبار غرقی. یک غبار سفید و خاکستری.

حس و حال این کارگاه و و درکل کارهای این کارگاه، کاملا متفاوت بود با کارگاه قبلیم. اعتمادم به خودم خیلی خیلی بیشتر شده بود و همین اعتماد به نفس، باعث می‌شد در طول انجام دادن کارها، سختی کمتری بکشم، چون درنهایت می‌دونستم از پسش برمیام! چرا؟ چون سر کارگاه قبلی خودم رو به خودم اثبات کرده بودم. تجربه‌های ارزشمندی از مدیریت زمان و نحوه‌ی کار بدست آوردم که قطعا تو کارهای بعدی نجاتم می‌‌دن.

وقتی اینجا می‌نویسم از اتفاقات یک دوره‌ی زمانی، خاتمه‌ای می‌شه برای بستن پرونده‌های قبلی و شروع کارهای جدید.

امروز چه روزیه؟ بله، روز جمع بندی این مدت.

ولی من همیشه تو زندگیم برا ساده ترین چیزها جنگیدم.

و این کارگاه به معنای واقعی کلمه احساسات درخشانی تو قلب تک تکمون کاشت🌠