497
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
مکان پر فیض بهاودین ولد پیشوا و پدر مولانای بلخ مولانای روم
این مکان بود که فرزندی چون سیمای کهکشانی زاده کرد و روح مکانی به نام دنیا را عوض کرد
او زاده شد
و از خود واژه های اسطوره ی بجا گذاشت و دل تاریخ کنه را زنده کرد درود بر روح مولانای بزرگ
بداهه ...
با غم و اندوه گرفتار نازنینم خوب کرد
پاره پاره جیگرم را از غمش مشروب کرد
کی شکایت کرده ام من از رفیق بلحوس
هر چه کرده بر سر ما دلبر محبوب کرد
تا که گفتم زندگی را من کنم قربان دوست
روزگار لعنتی آخر مرا سرکوب کرد
سوی تو می راندم از ساحل به سمت زندگی
آفتاب در پیش چشمم بر سرم غروب کرد
صد غزل را من نوشته کرده ام با خون خود
دفترم را پاره پاره دلبر آشوب کرد
نیمه شب بود گام نهادم بر در اتاق یار
دست پاه ام را به زلفش بر درش میخکوب کرد
تا که دیدی من سرودم شعر غمگین تو را
واژه واژه جمله ها را خارج از مکتوب کرد
ساحل
بداهه ..
من از ندیدن روی نگار می ترسم
میان کوچه ی شان انتطار می ترسم
به زیر ژاله و باران نشسه می نالم
ز بزم و رزم ازین روزگار می ترسم
همین که گام نهادم به درب کوچه ی شان
چه عاشقانه ولی بیقرار می ترسم
و رفته ام به مسیری که باز برگردم
مسافرم ز جفای دیار می ترسم
به آیه آیت قرآن سی سپاره ی حق
قسم به پاکی این کردگار می ترسم
فرار می کنم از عشق لعنتی خودم
شکار می شوم و از شکار می ترسم
دلم نخواست که از دایره شهر خود بروم
قرار می گیرم و از فرار می ترسم
(مرا به منصب القاب سرخ و سبز چه کار )
شسکت خورده ازین افتخار می ترسم
دلم نخواست که با تو قدم زنم در شهر
ز نام و عزت و قدر و وقار می ترسم
مرا به وصف غزل نیست آشانایی رفیق !
و خاک می شوم و از غبار می ترسم
شاعر: ساحل
بداهه ....
وقتی که یار از طرف خانه آمده
با سر وضع جنگل و دیوانه آمده
روز اول و دوم عید هر چه انتظار
بر خانه های از خود و بیگانه آمده
ساحل
بداهه....
تو می روی برو من اما نمی روم
در بستر شکسته ی رویا نمی روم
عزراً میان بسته ی گلها نشسته ام
حتی برای دیدن لیلا نمی روم
فرقی نمی کند که بمانم به روی آب
یعنی برای کُشتن نجوا نمی روم
تو فکر می کنی که نشستم به پیش تو
بر لانه ی شکسته ی صحرا نمی روم
از بس که این ترانه مرا حبس می کند
امروز می روم ولی فردا نمی روم
این رفتن و نشستن و ماندن بهانه شد
بر رفتن و نشستن و دعوا نمی روم
ساحل Nader Sahel/نادر ساحل
#دکلمه_جدید
آدمی هرچند عاقل، باز غافل میشود...
تور و ماهیگیر باشد ، آب هم گِل میشود
ساده میگویم ، نیازی نیست پیغمبر شوی
تو«خودت» باشی، به قلبت وحی، نازل میشود
کج شده راهت اگر در زندگانی ، غم مخور
جاده هم ، گاهی به چپ یا راست ، مایل میشود
تَرکِ خود کردی، شکستی، چاره جز برگشت نیست
چون نمازی که به شهر خویش ، کامل میشود
گر زمین هم خورده ای، در کار خِیرت ، غم مخور
روزه هم با خوردن افطار ، باطل میشود.
خشک بودن، اقتضای شاخه های مُردنی ست
گرچه آتش ، چوبِ تَر را نیز ، شامل میشود.
شاعر: ناشناس
یعنی شبیه شعر بی تفاوت شده باشی
در یک غزل بیفتی و ثابت شده باشی
بعداً تما قصه از آغاز یک غزل
یعنی تمام عمر متفاوت شده باشی
ساحل
تو رفتی! من چقدر با وقار می گردم
میان قریه ی تان بی شمار می گردم
کسی نبود بگوید! چه می کنی ساحل؟
(رفیقا)برای دیدن تان ی قرار می گردم
ساحل
خرامان رفتنت الهام شاعر
نمی خواهی بفهمی نام شاعر
فراق رفتنت را می سرایم
که می خواهی شوی افهام شاعر
ساحل
سوی اعماق نیلگون فضا
شکل آن مادران افسرده
طفل دیروز مرد امروز است
مرد های که باز پی برده
ساحل
باد ها می وزد پرنده ی تیز
باد ها مادران سال خورده
باد ها هر طرف کبوتر سرخ
باد ها دشمنان پی برده
ساحل
این جا فقط که دیدن انسان مجوز است
دیدار های مبهم و پنهان مجوز است
تو از برای دیدنم ای عشق شور و شوق
احساس پاک و مخلص عریان مجوز است
ساحل
من تازه ترین فصل خزانم بیا رفیق
از خاک و از زمین و زمانم بیا رفیق
تقدیر من شکسته و قلبم شکسته تر
پاییز گشته روح روانم بیا رفیق
ساحل
