497
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
نام کتاب: ملت عشق
نویسنده: الیف شافاک
برداشت من: نادر ساحل
کتاب ملت عشق دو داستان را به صورت موازی و برابر پیش میبرد.
در این داستان قصهی زنی چهل ساله ی به نام (اللا) به معرفی گرفته شده است که رابطه وی با همسرش سرد، تکه و تاریک است و با اینکه متوجه خیانت همسرش شده است اما حرفی به وی نمیزند.
اللا زنیست که در بیست سال زندگی مشترک اش دچار خلال روانی و روز مرگی و یا خلال دماغی بوده و تنها سرگرمیاش صنف آشپزی و سرگرمی های آشپزخانه بوده است او در آستانهی چهل سالگی در یک چاپ خانه مصروف به کار میشود و وظیفهاش نوشتن و به این منوال زندگی اش ادامه می یابد. تا اینکه در زندگی اش کسی میاید و تمام زندگی اش را دگرگون میکند.
دلیل این اتفاق ها و دوست داشتن به تغییر اللا هم در داستان اینطور نوشته شده که روزی در جریان غذای شام، دختر اللا فاش می سازد که قرار است با نامزدش ازدواج کند. این کار باعث دعوا و بحث میشود، چون از نظر اللا دخترش هنوز جوان است و باید صبر کند اللا به این فکر است، چیزهایی مهمتر از عشق وجود دارند که باید آنها را در زندگی تجربه کرد زیرا در زندگی چیزی به عنوان عشق وجود ندارد و اگر وجود هم داشته باشد یک احساس کاملا زودگذر و مزخرف است.
بعد از آن شب، اللا شروع به خواندن کتابی میکند که قرار است برای آن گزارشی برای مطبعه بنویسد. وی داستانی را میخواند که در آن چگونگی ملاقات مولانا با شمس و اتفاقات قبل و بعد از آن از زبان آقای عزیز زاهار بیان شده. اللا از خواندن داستان متوجه میشود که عشق حقیقی وجود دارد و او هنوز آن را تجربه نکرده است. اللا که در آستانهی چهل سالگی است و از خدا تقاضای عشق حقیقی را می کند و یا هرگز نه! اینجاست که اللا به همین دلیل داستانی را در مورد زندگی عزیز زاهار میخواند و کنکجاو میشود.
بالاخره کتاب کفر شرین برایش معنی عشق حقیقی و داستان شمس و مولانا را بازگو می کند. اینجاست که اللا به چهل قانون عشق آشنا می شود و به خواندن اش ادامه می دهد و زندگی خودش را شبیه شمس و مولانا احساس می کند و همین منوال عزیز زاهارا نویسنده کتاب شمس و خودش را نیز مولانا تلقی می کند.
چهار پاره
اشک من دانه دانه از غم تو
مثل ابر بهار می بارد
آسمان دلم که می گیرید
لاله در شوره زار می کارد
ساحل
#بداهه..
عکس تو را به سایه ی دیوار می کشم
یک تابلو برای تو یادگار می کشم
ای عشق ای ستاره ی دور دست زندگی
بیگانه را ز کوچه و بازار می کشم
با خود فکر کرده به خود خیره می شوم
در جاده ها قدم زده سیگار می کشم
حالا که خسته ام ز هیاهوی زندگی
دیوانه را ز خانه ی بیمار می کشم
من شاعر زمانه ی درد ام عزیز من
از واژه واژه واژه ی عشق کار می کشم
گفتا سحر گه ساحل تان ام به قلب خود
شعر تو را به سرخط اخبار می کشم
شاعر: ساحل
تن های گستاخ
کله نافهم
و چهره ی ژولیده نخواهد داشت
چون لب ها چشم ها
حتی ابرو ها
خود شهادت فریب را می دهد.
تا بشاش
و صبور
ساحل
قلب های مان
پارچه های شکسته شده ی
از ناهنجاری هاست
تا منبعد
فاصله میان شریان ها
اگر اضافه شود
دیری نمی گذرد
که باغ های وجود
زرد و زار به چشم ها تابلو شود
ساحل
ساده است
که وقتی با یک نقطه
فیل
به آسمان ها
قیل شود
و تو هنوز هم نفهمی
که لیلی زن بود یا مرد.
ساحل
وقتی تمام شهر زیر رو شود
تنها گناه باران و طوفان نیست
شاید سیاست همی قسم بوده
تا ما زیر آوار ها باقی بمانیم
یا هم خانه های مان را ترک کنیم
و به شهر دیگری پناه ببریم
ساحل
دیروز قریب
واژه ( تخیل ) را بدزدم
یکی دیده بود
خیالش ماه را دزدیده ام
اما در حقیقت ابری
چنان سهمیگن
پدیدار شده بود
که چشمانش را نیز ترسانده بود.
ساحل
#بداهه..
نیمه شب آمدی عزیز دلم
تا سحر یار و یاورت باشم
جای روی جایی سفید خودت
زیر پا های لاغرت باشم
بی شراب نشه می شوم به خدا
بوسه گیرم که در برت باشم
بار ها گفته ام رفیق خوبم
تو نمی خواهی همسرت باشم
بین گل های باغ خانه ی تان
باغبان پیش مادر ت باشم
مثل یک توله سگ بی صاحب
زوزه کرده که در درت باشم
درج دفتر می شود این حرف
کاش که من یار و یاورت باشم
لب دریا به زیر سایه ی بید
کنج ساحل که گوهرت باشم
بین طوفان میان قایق خود
غرق شوی من شناورت باشم
مثل یک پارچه شعر ناخوانده
تا ابد لای دفترت باشم
شاعر: ساحل
#سپید_جدید
چه سکوتی پیداست
و تنی خسته از امید غرور
و هوایی که باز بارانیست
و سکوت قشنگ
پنجره را
و گلوی که باز بسته شده
و تنی خسته از امید و غرور
و منی که غزل می سازد
و اینجا
شکایتی دارد.
و تنی خسته از امید و غرور
و گلوی که باز بسته شده
و دلی که فقط برای خودش
همیشه نا پیداست
همیشه تنها است
همیشه رسوا است
همیشه می رنجد.
برای بودن و ماندن
کنار سایه ی
گل
کنار شرشره ی پهناور
و منی که فقط
می ریزم
چکه چکه از لای در
به روی حولی تان.
ساحل
و درختی
ما بزرگ می شدیم
اما طوفان سر مان را شکستاند
و سیلاب ریشه های مان را قطع کرد
بدنه خشک باید زود سوزانده شود
ور نه شهر غیار الود بدرد نمی خورد
ساحل
قبول می کنم
منفور اجتماع شده ام
نه تنها برای زندگی
بلکه تمام امورات
ولی قول می دهم
دوباره شخص مفیدی به اجتماع باشم
تا
حرف مفت و تبرعه های
نا بخشودنی
ساحل
ضایع ترین حس دنیا
تنها نشستن
و فکر کردن به بدبختی ها است
اگر یک چوبک هم بر دستان تان باشد
باز هم تنها نیستید
بلکه می توانید زمین را خط خطی کنید
ساحل
تولد شدن
گاهی وقت ها سخت ترین اشتباه
حیاتی شمریده می شود
مثلا حالا
خیلی ها را دیدم
که می گیویند
نا حق متولد شدم
و عمرم ضایع شد
ساحل
صدایش را نیز خاموش می کند ابر ها هم غرش را بر آسمان کمتر می کنند نسرین نیز بر خواب عمیق سر بر بالشت اش می گذارد بر خیالاتش می خوابد و می خوابد
نوشته های ( نادر ساحل)
شب است و اطراف اتاق نیز در تاریکی عظیم فرو رفته است گاهی باد درختان را تکان می دهد و گاهی سکوت تمام فضا را می پیچاند داخل اتاق نیز خاموش است و نسرین خودش را با لحاف بزرگ و ضخیمی پیچ داده است پرده ها در تاریکی عمیق گاهی با وزش باد تکان می خورند گوشه اتاق میزی به نظر می رسد و بالای آن کتابی نیمه باز گذاشته شده است جک آب سوی دیگر میز مستقر شده است و آب در آن کم به نظر می رسد گیلاس قلب مانندی نیز در کنار جک آب میخ کوب شده است سوی دیگر اتاق لباس ها پراگنده به نظر می رسد چپلی های به رنگ جیگری و لباس موره دوزی ی به رنگ آبی نیز به روی اتاق افتیده است نگاه دیگری به نسرین دختر جوانی که خودش را با لحاف پیچ داده است و از فرط خنک صورتش را نیز با لحاف پنهان کرده است پس پرده ها و پنجره باران نیز در حال باریدن است صدای باران تیز تر می شود و گاهی آرام تر فضا را عاشقانه ساخته است و نسرین دختر عاشق پیشه ی که در خیالات عشق زندگی را رومانتیک می نگرد و با صدای باران از جا تکان می خورد بر تخت خوابش می نشیند و دستان زیبایش را بر چشمان بادامی اش می فشارد و بر آن می مالد چشم هایش نگاه تیز تر بر اتاق می اندازد و از جا بلند می شود و اطراف اتاق را می نگرد و بر گدودی ها سراسیمه می شود گاهی یکی و گاهی دیگری را از جایش بر می دارد و بر الماری پرت می کند و با شتاب بر عقب پرده می رود با دستانش پرده را کنار می زند و از عقب پنجره بر باران تیز خیره می شود بر درختان اطراف و بر سوی آسمان و بر ابر سیاه وحشی نیز و نگاهی بر صحن حولی می اندازد چشمش به پسری خیره می شود. کیهان پسر جوان با قد میانه و هیکل باریک و مو های خیس شده در فضای حولی دیده می شود نسرین بیشتر خیره می شود و پنجره را باز میکند کیهان با نگاه عمیق بر پنجره نسرین را می بیند نسرین با شتاب دروازه پنجره را می بندد و سراسیمه می شود پرده را نیز بر او می کشد و بر روی تخت خوابش می نشیند به ساعت روی دیوار نگاه می اندازد و سکوت شدن و متوقف ماندن ساعت بر سراسیمه شدن اش بیشتر عمق می دهد با شتاب به طرف ساعت حرکت می کند و ساعت را از دیوار بر می دارد هر قدر کوشش می کند تا ساعت حرکت کند اما او در سکوت برای طولانی مدت گیر افتاده است ساعت را روی میز می گذارد طرف تخت خوابش می دود تلفونش را در جستجو می شود او هم ناپدید است اتاق را زیر و رو می کند اما چیزی به دستش نمی آید دوباره طرف پرده و پنجره می رود با بلند کردن پرده از عقب پنجره نگاه می کند که کیهان با نگاه خیره کننده به سوی پنجره خیره شده است دوباره اتاق را زیر و رو می کند اما از تلفون اثری به دست نمی آید با شتاب دروازه اتاق را باز می کند و از زینه ها به عجله پایان می شود و ساعتی که در دهلیز منزل پایان گذاشته شده است نظر می اندازد و ساعت را در حال حرکت گیر می آورد به ساعت خیره می شود ساعت. ساعت برایش نمایان می شود. ساعت است 12: 08 دقیقه شب نسرین به فکر فرو می رود به طرف دروازه عمومی با شتاب می دود دروازه را باز می کند و با پا های برهنه در صحن حولی می رسد باران نیز شدت دارد نسرین کم و بیش خیس می شود و از غرش آسمان نیز می ترسد و به هر طرف حولی نگاه های خیره کننده ی می اندازد کیهان به نظر نمی رسد مکانی که کیهان ایستاده بود را نیز جستجو می کند ولی کیهانی را نمی یابد با ترس و لرز به طرف دروازه عمومی می دود. قفل را با دست هایش می گیرد و بر او نگاه می کند تغیراتی در آن به چشم نمی خورد دوباره با شتاب در حالی که از تمام بدنش آب چکه چکه بر روی زمین می چکد به سوی خانه در حرکت می شود ترس در وجودش عمق پیدا می کند با شتاب دروازه را باز می کند داخل می شود و به دهلیز می رسد و به ساعت نگاه می اندازد ساعت است 12: 12 دقیقه شب به طرف منزل بالای خانه می شتابد و در وازه اتاق اش را باز می کند و داخل اتاق می شود ترس در وجود اش بیشتر می شود به عجله با لباس های تر پس پرده ها و پنجره می رود و با عجله پنجره را باز می کند و نگاهی به صحن حولی می اندازد و کیهان را می بیند چون میخ رو به روی پنجره ایستاده و بر پنجره خیره شده است و از جایش تکانی هم نمی خورد نسرین چیق می کشد و پنجره را بسته می کند پرده را نیز و به طرف دروازه اتاق می دود دروازه را نیز بسته می کند و چیق می کشد گریه می کند چیق می کشد و گریه کنان به روی اتاق می افتد و دست بر صورت به گریه اش ادامه می دهد لحظه ی می گذرد از جا بلند می شود و بر روی میز آب است و با گیلاس قلب ماننده مقداری آب می نوشد و دوباره می نشیند بر روی اتاق خنک تمام بدنش را می پیچاند از جا بلند می شود لباس هایش را در می آورد و با بدن برهنه به عجله به زیر لحاف داخل می شود از فرط خنک خودش را بر لحاف می پیچاند و صورتش را نیز پنهان می کند و گاهی از خنک بر خود می خزد و در خیالاتش با ترس فرو می رود پنجره بسته است پرده نیز اتاق را در سکوت و تاریکی فرو برده است باران کم کم
چه زیباست
وقتی یک کتاب را بر می داری و برای پیشبرد زندگی متن های بالا و پاین را چشم دید می زنی و گاهی از ماجرا های بزرگی سرنخ می گیری و برای پیش برد آن بیشتر و عمیق تر نگاه بلند می کنی ورق ها را پاین و بالا می کنی و بر یک روند زندگی مطلوب دست پیدا می کنی خط به خط پیش می روی نقطه به نقطه روی عوامل و عطف ها خیره می شوی و با دست و پاچه شدن ماجرا های تازه ی را ملاقات می کنی دیری نمی گذرد ورق تمام می شود و داستان چه خوش آیند و محول کننده است خط ها گویا آنقدر بزرگ اند که ثانیه ی نمی گذرد ورق تمام می شود اما هجم خط ها خیلی زیاد و در آن معنی های بزرگی گنجانیده شده است روی هم رفته این ورق نیز تمام می شود داستان از جایی آغاز می شود که
دختر کوچولوی قشنگ با چشمان آبی و مو های ژولیده سر و صورت نا منظم و لباس های چرکین در راه روان است گاهی از فرط گرسنگی دست بر شکم می برد و گاهی لنگان لنگان قدم بر می دارد و راه اش را ادامه می دهد با چشمانی به رنگ آبی اطراف را می نگرد و از عمق گلو آه به تمام معنی را بیرون می آورد بر زمین می نشیند و لحظه ی سرش را بر آغوش می کشد دستان اش را بر صورتش می فشارد و در بعد خستگی فکر می کند لحظه ی نمی گذرد مادر مسنی از نگاه خیره اش عبور می کند و به دستش خریطه ی به رنگ سیاه است دخترک چشم آبی به او خیره می شود عمیق نگاه اش را می دوزد و چشم هم بر نمی دارد
این چنین لحظه ها می گذرد و تفکر عمیق او برایش سودی ندارد گرچند توانی در وجود اش نیست ولی با مقاوم و استواری بسیار بزرگ در عمق خستگی ها از جا بلند می شود و مادر مسن را تعقیب می کند این کار دقیقه ها ادامه پیدا می کند و دخترک چشم آبی با پای لنگان لنگان در بعد خستگی و از فرط گرسنگی داد از گلو می کشد و مادر مسن را صدا می زند مادر مسن ایستاده شده و دخترک به طرفش در حرکت می شود گاهی شکمش را می فشارد و گاهی بر صورت نامنظم اش خیره می شود مادر مسن در حیرت است و به این دخترک مو ژولیده نگاه اش را عمیق تر می سازد لحظه ی نمی گذرد که هر دو به هم نزدیک تر می شوند و دخترک با شتاب به خریطه اش دست می اندازد و فریاد از گرسنگی می زند مادر مسن بیشتر در فکر فرو می رود هر دو با هم سوال و جواب می کنند و مادر از گرسنگی اش پی می برد و برایش یک دانه نان خشک را می دهد و از دست دخترک می گیرد و هر دو با هم قدم زنان می روند
کتاب نیمه تمام باقی می ماند و داستان دخترک چشم آبی نیز به اتمام نمی رسد چه جالب بود وقتی تمام ورق ها با شتاب گذشت و از زندگی عمر گران نیز باقیست و ماهیت گواری طبیعت نیز بازگو کننده ی ماجرا های تازه ی خواهد بود و ما نیز در این جا باقی خواهیم بود تا ماجرا های ديگري را روایت کنیم
بخشی از نوشته های ( نادر ساحل )
میان خاطره ها اضطراب می گذرد
صدای شر شر باران و آب می گذرد
مرا به دار بیاویز به روی جاده ی شهر
سرم ز حلقه حلقه ی دار طناب می گذرد
تمام زندگی ام غرق آشنایی توست
سروده های دلم بی حساب می گذرد
همین که میگذرم از میان کوچه ی تان
تخیلم ز فراق ات به خواب می گذرد
همین که گام گذارم به درب اتاق ات
نشه ز بوتل و مستی شراب می گذرد
کنار ساحل دریا برهنه می نالم
جفای عاشقی ات بی حجاب می گذرد
(چو عاشقانه سرودم غزل با خاطر تو)
تمام خاطره های کتاب می گذرد
