497
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
#شعر_بی_قافیه
گم کردم
در لیوان هوایم را
و بعد مثل شراب
بلعیدن
درون مثل دوتا آدم ها
به رقص در خیابان شلوغ
افتیدن
سرم را گم کردم..........................
گم کردم
در لیوان صدایم را
و بعد انتظار
خشکیدن
چقدر می نازی
چقدر تن بازی
که من هیچ ام.
شاعر: ساحل شعر بی قافیه
زندگی در سکوت
پوسیده
زندگی در میان آتش ها
زندگی در میان
دودی که
شب است انتظار
تا به
و فصل نیز بزرگ
زندگی در سکوت
آب شده
در میان بزرگ دریایی
که نه سر دارد و
نه هم سنگر
و فقط می رود
که خشک شود
و دگر بار های سرد تو را
به مکانی
برد که خاموشی
شده یک رسم خوب
بار دگر
ساحل
وطن در سنگرت درگیر باشم
مثال حلقه ی زنجیر باشم
وطن در پاکی ات آباد باشم
میان خانه ات آزاد باشم
ساحل
ابر است
هر دو چشم تو ای ماه
روی من
در قاب عکس می نگرم
تا که شب شود.
یا تا که تو
روی
بر گوشه ی غروب تا ساحل قشنگ و دل آرای یک نسیم
ساحل
در سکوت
پیاله آبی می شوم
تا انتهای
لبریز
و خوابی می شوم
تا انتهای
تیک تاک ساعت
چه زیبا
ساحل
در من نشسته است
صدایت
رفیق خوب
امروز را برای تو من
شعر می شوم
آهنگمی شوم
گیتار می شوم
ساحل
در تو نیروی قشنگیست
به انبوه جهان
به فضای که فقط میپیچد
چر چر گنجشکان
چه چه شاپرک
و بهاری
پیداست
و تو یک باغچه ای از استکان
که فقط می بیند
و فقط می خندد
ساحل
و چنان درگیر درد سر هایم
که بغض درد آلود نافرجام بی انتها
تا خط موازی نیز
از عبور و مرور یک نقط
در من خالیگاه های
عجیبی به وجود می آورد
ای من دل شکسته نا اعتدال
ساحل
تا وسعت اقیانوس
اندوه عجیبیست
میان تن سهمگین و غم ناک بی مودهایم
ای شاهد همیشه میان قلم و درد
ساحل
#در_انتهای_شما
ابتدا به وجود می آیم
تا هیچ یکی
از شما
در انتها قدم نزنید
و من باشم
و شما
سریع تر برویم
و برسیم
ساحل
ای که زندان
و گور
بر سر عقل
همه
آواز خر می خواندند
همه بر چهره ها
چه می گفتند
و سخن می زدند
نا سنجش
و نمازی
که بر خرفات است
و گپ بی اثر
می گفتند
ساحل
در باورت من
ماهی ام
در انتظارت
شهرپری
ای بانوی اندک شمار
آینه را گم کرده ای
ساحل
