en
Feedback
درس سحر

درس سحر

Open in Telegram
212
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
photo content

التماس دعا و خدانگهدار

4_5949765358461127258.mp317.56 MB

photo content

از خواجه عبدالله انصاری : تو بر رحمتِ خود و من بر "حاجتِ" خویش پس  تو  توانگری  و  من  درویش. یارب ز کَرَم به حالِ من رحمت کن بر این دلِ ناتوانِ من رحمت کن در سینهٔ دردمند من راحت نِه بر دیدهٔ اشکبار من رحمت کن

از اوحدی مراغه ای :  گر گناهی کردم و دارم خداوندا ببخش چون گنه را عذر می آرم، خداوندا ببخش پای خجلت را روایی نیست بر درگاه تو دست حاجت پیش می‌دارم، خداوندا، ببخش عالِمی بر عیب و تقصیرم تو یا رب، دست گیر واقفی بر غیب و اسرارم خداوندا ببخش گفته‌ای: بر زاریِ افتادگان بخشش کنم اینک آن افتاده ی زارم، خداوندا، ببخش اوحدی مراغه ای

از حافظ: اربــاب حــاجتیـم و زبـــان ســؤال نیست در حضرت کریم تمنّا چه حاجت است

از مولوی : درگَهی  را کآزمودم در کَرَم حاجَتِ نو را بِدان جانب بَرَم صدهزار عاقل اندر وقتِ درد جمله نالان پیشِ آن دَیّانِ فرد

از حکیم نظامی : کُنم حاجت از هر کسی جستجو چو یابم ، توبخشنده باشی نه اوی تو مستغنی از هرچه در راه توست نیازِ همه سویِ درگاهِ توست

《 از مولوی : ای همیشه حاجت ما را پناه بار دیگر ما غلط کردیم راه کای  کمینه بخشتت مُلک جهان من چه گویم ؟ چون تو می دانی نهان  

4_5936253713470461724.mp315.29 MB

photo content

از حافظ: خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت است چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است جانا به حاجتی که تو را هست با خدا کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت است ای پادشاهِ حُسن خدا را بسوختیم آخِر سؤال کن که گدا را چه حاجت است اربابِ حاجتیم و زبانِ سؤال نیست در حضرتِ کریم، تمنا چه حاجت است محتاج قِصه نیست گَرَت قصدِ خون ماست چون رَخت از آن توست، به یغما چه حاجت است جامِ جهان نماست ضمیرِ مَنیرِ دوست اظهارِ احتیاج، خود آن جا چه حاجت است آن شد که بارِ منتِ مَلّاح بردمی گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست اَحباب حاضرند، به اَعدا چه حاجت است ای عاشقِ گدا چو لبِ روح‌بخشِ یار می‌داندت وظیفه، تقاضا چه حاجت است حافظ! تو خَتم کن که هنر خود عَیان شود با مدعی نزاع و مُحاکا چه حاجت است  

از حکیم نظامی : ماه نگیرد ای صنم گر تو شبی وفا کنی وعده ی ما به سر بَری حاجتِ ما روا کنی

از بابا فغانی شیرازی : بر چهره ی وصفَش چه محل زیورِ تقریر دریاب که حاجت به بیان نیست عیان را

از طالب آملی : گو مَلاف از مِهر دلبر حاجتِ اظهار نیست مهربانی های او گردیده معلومِ دلم

از اهلی شیرازی : چو درد از اوست دوا هم از او طلب "اهلی" سخن صریح بگو حاجتِ کنایت نیست

از عماد فقیه کرمانی: چاره ی کارِ ما تو خواهی کرد حاجت ما روا تو خواهی کرد رنجِ مارا شفا تو خواهی داد دردِ مارا دوا تو خواهی کرد

از امیر خسرو دهلوی : با دوست عرضِ حاجت خود چند می کنی او واقف است حاجتِ چندین لجاج نیست

از سعدی : دستِ" حاجت" که بَری پیش خداوندی بَر که کریمست و رحیمست و غفورست و ودود