907
Subscribers
No data24 hours
-407 days
-26430 days
Posts Archive
جانِ من ، حالا آسوده خوابیده ای ؟!
سرت را آرام روی آن بالشت پر گذاشت ای و خوشحالی و لبخند میزنی؟!
شنیده ام کسی رو پیدا کردی که تورا نسبت به من بیشتر میخنداند؟!
جان من ، چه میکنی ؟!
هنوز هم اشک هایت از چشم های سیاهت پایین میآید و بارِ خستگی را به دوش میکشی؟!
یا ..
یا سرپا شده ای و شاه پریان را به دنبال خودت میکشی؟!
نکند قصری از گِل ساخته ای و خاطراتمان را دفن کرده ای ؟!
یا اسب سفیدی سوار شدی و به دنبال تک دخترِ خودت میگردی؟!
اما حالا که فکرش را میکنم یک درصد هم به آن گذشته بدون دردسر و تنهایی که باهم گذرانده ایم فکر نمیکنی.
تو دروغ گفتی؟ من گریه کردم.
تو عشق ورزیدی؟ من صدمه دیدم.
تو میخواستی؟ من نیاز داشتم.
تو فراموش کردی؟ من به یاد دارم.
تو قول دادی؟ من پاش موندم.
تو صبر کردی؟ من ادامه دادم.
تو تموم شدی؟ من تلاش کردم.
تو منو دوست داری؟ تمومش کن دروغ گفتنو.
هرچی بیشتر تاریخ میخونم واقعا بیشتر به این پی میبرم و درک میکنم که از زمان صفویه...👍
Repost from N/a
هرچی بیشتر تاریخ میخونم واقعا بیشتر به این پی میبرم و درک میکنم که از زمان صفویه...👍
