en
Feedback
ㅤ‌‌‌‌‌‌‌ㅤ‌‌‌‌‌‌‌فرزندِماه

ㅤ‌‌‌‌‌‌‌ㅤ‌‌‌‌‌‌‌فرزندِماه

Open in Telegram

ㅤ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝛭𝛊𝗌𝗌 𝖸︎𝛐𝗎 𝛭𝛐𝗋𝜀 𝛵𝗁︎𝛼𝗇︎ 𝛭𝛐𝗋𝜀 http://t.me/HidenChat_Bot?start=7882049815 Talk?

Show more
1 331
Subscribers
No data24 hours
-207 days
-7030 days
Posts Archive
آه مادام رقصیدن قلم در دستانت زیبایی بی‌مانندی‌ست،، و من در کلمه به کلمه حرف‌هایت زندگی را دوباره از سرگذراندم و حال می‌اندیشم که تو همان راوی پنهان داستان ما بودی که به زیبایی این داستان را به قلم کشیدی:)

می‌شه لطفا ایگنورش نکنید؟

ثانیه‌
ثانیه‌ها مهم‌ترین اتفاق‌هارا رقم می‌زنند. برای مثال همان یک‌ثانیه کافی‌بود تا تمامِ شوقی‌که برای داشتنت در وجودِ این آدم سرشار بود از بین‌رود. "و دیگر چشمانم با عشق‌برایت برق‌نزند." نفس‌هایم برای عطر تنت به شمار نیوفتد و قلبِ من دیگر با شنیدن اسمت از تپش دست نکشد. همان ثانیه‌ای کوتاه کافی‌ست تا دیگر امیدم‌را برایت از دست‌دهم. نگاهم‌را، همان نگاهی که جز تو دیگری‌را نمی‌دید را به راحتی از تو بردارم. من هرگز نمی‌دانستم راهِ رفتن‌را، تو همان‌فرد بودی که مرا به‌سمتِ جاده‌ی بی‌برگشت هدایت‌کرد. دیگر توضیح ندارم برایت و این سکوت تمامِ پاسخ من به تو می‌شود. چه بخواهی چه نخواهی دیگر هرگز کسی‌را پیدا نمی‌کنی که آن‌طور دوستت‌داشتم دوستت داشته باشد یا حتی با شوق نگاهی به چشمانِ بی‌شوقت بیاندازد. تو از من نیمه‌ی دیگر خودت‌را ساختی، و حال می‌گویی تغییر کرده‌ام؟! دیگر از تو نمی‌خواهم بمانی در های این خانه برای رفتنت باز مانده‌اند، چراغ های این کوچه برای مسیرِ رفتنت خاموش روشن می‌شوند. تمام اجزای وجودِ من التماس ماندنت نه، التماسِ رفتنت‌را می‌کند. من‌تورا درمان خود دیدم امان از آن‌که در حواس‌پرتی جای دیگری‌را زخم می‌زنی. و درنهایت دیگر هرثانیه انتظار نمی‌کشم برای دیدنِ دوباره‌ات و حال؛
می‌توانی بروی، دیگر چشم‌انتظارِ آمدنت نیستم.

می‌شه لطفا سینش‌رو به 1k برسونید؟

می‌شه لطفا فور بزنیدش؟

می‌شه لطف‌کنید و فورش‌بزنید؟

می‌شه لطفا فورش بزنید؟

می‌شه لطفا ایگنورش نکنید؟

نیامدن
تورا به‌اندازه‌ی سکوتِ شب، سقوطِ اشک دوست‌داشتم. برای رفتنت به اندازه‌ی همان هواپیمای‌بی‌مقصد پراز گنگیِ بی‌پایان مانده‌بودم. برای‌ماندنت مانند شوقِ کودکی برای تکه‌ای کاغذ رنگی در کنجِ خانه مانند پرنده لانه‌ای از امید ساخته‌بودم. ترجیح‌دادم نگاهِ سردت‌را هرلحظه و هرجا به‌هرکس که فکرمی‌کردی غیرازتو می‌بینمشان. "و تو به‌آن‌ها می‌گویی که دوستت‌نداشتم؟" من‌برایت نه حس‌را، نه‌قلب‌را، نه وقت‌را هدر ندادم من امیدم‌را برای تو سوزاندم. همان امیدی‌که به من می‌گفتی بمانم‌که چی‌شود، و همان امید قدم‌را متوقف می‌کرد تا نشان دهم ماندن‌چه چیزی درراه دارد. من نمی‌دانستم هرگز معنای‌نیامدن‌را، اما ترسی بزرگ ماند در ذهن از تمامیِ نیامدن‌ها. تو برایم درس‌نه، ترس‌شدی جانِ من. نگو تورا دوست‌نداشتم وقتی هرکجا که قدمی برمی‌داشتم به امیدِ دیدار دوباره‌با تو پلک می‌زدم. تو برایم مانند کابوس شدی، همان کابوسی‌که عذاب می‌دهد جان‌را اما کنجکاو می‌شوم هرلحظه ادامه‌اش را ببینم. تو برایم همان تجربه‌ای شدی که یادبگیرم تغییر را. من از تو خواستم‌که به‌ خانه برگردی، خاطره‌هایمان‌را به فراموشی نسپاری اما این خانه دیگر هرگز ندید رنگِ خنده و عطرِ بودنت‌را. درنهایت چشمانت نمی‌داد به قلب آرامش‌را و من خوب فهمیده‌بودم که تو تغییر کرده‌ای‌تو دیگر برایم آرامش‌نه، درد شده‌بودی و؛
من‌هرگز یک‌بی‌رحم را دوست‌نداشتم.

سه‌نفر دیگه‌هم میاید لطفا؟

چهارتا دیگه هم بیاید رندشه اونجا من‌شب نمی‌تونم بخوابم

خیلی‌ممنون، اگر دیگه کسی‌نمیاد پاک‌کنم

سه‌نفر دیگه‌هم افتخار می‌دن؟

می‌تونم ببینمتون؟