499
Subscribers
No data24 hours
-247 days
-6330 days
Posts Archive
499
سیگارش و خاموش کرد و تکیه داد به ماشین..
نخ بعدی رو درآورد و ازش فاصله گرفت
سیگار و دید و از دستش گرفت، گفت: تو به من قول دادی روزی یه نخ بکشی!
با التماس و بغض به چشماش نگاه کرد و گفت: تو روخدا فقط همین یبارو
دستش و بالا گرفت و گفت نه نمیشه حق نداری
با چمشایِ اشکی بهش نگاه کرد و ازش خواست که سیگارو بهش بده.
نتونست جلویِ نگاهِ مظلوم و پر از غمش مقاومت کنه؛ درحالی که دلش راضی نبود سیگار بهش داد و با عصبانیت رف تو ماشین.
دختر روی جدول نشست و سیگارش و روشن کرد؛ اونقدر عمیق از سیگار کام میگرف که به سرفه میوفتاد!
کی اونقدر داغون شده بود که سیگار و چاره میدید؟
حس میکرد ریهش داره میسوزه، قلبش مچاله میشه، ولی باز میکشید..
قبلا از دود سیگارهم متنفر بود؛ اما الان وقتی یه روز نمیکشید سردرد میگرفت!
سیگارش و خاموش کرد و رف نشست تو ماشین
وقتی حضورش و حس کرد از ماشین پیادا شد و رفت؛ ولی دختر اونقدر حالش بد بود که فقط صدایِ اهنگ و زیاد کرد و چنگ انداخت تو موهاش و اشک ریخت..
نفهمید چند دیقه گذشته که پسر با عصبانیت و حرص سوار ماشین شد و استارت زد.
دختر با بغض پرسید کجا میری
گفت میبرمت خونه و میرم
دختر گفت نه نمیخام برم خونه منو همینجا بزار و برو..
دنده عقب گرفت و وایساد
دختر از ماشین پیاده شد
حس میکرد نمیتونه نفس بکشه!
میخواست جیغ بزنه ولی انگار خفه شده بود.
پسر از ماشین پیاده شد، بلند داد زد، روی چمنا نشست
گفت داد بزن دیگه! چرا وایسادی، جیغ بزن ببینم چی درست میشه!
باد میومد
دختر اونقدر ضعیف شده بود که با وزش باد تکون میخورد و نمیتونس سر جاش وایسه...
پسر باز ادامه داد
انگار میخواست تمومِ حرفای دلشو بزنه و راحت شه..
به دختر میگفت جیغ بزن دیگه چرا جیغ نمیزنی
دختر اما نمیتونست؛ میخواست گریه کنه اما حتی اشکاشم نمیریخت!
پسر اومد از پشت بغلش کرد
دختر پسش زد
خودشو ازش دور میکرد
پسر اینبار تیرِ خلاص و به قلب دختر زد!
گفت: اون دیگه برنمیگرده..
اون رفته.. نمیاد.. تموم شد..
دختر اما نمیخواست بشنوه!! انگار نمیخواست باور کنه که عشقش واسه همیشه تنهاش گذاشته..
داد زد گفت خفه شو خفه شو!!
اما پسر ادامه داد
دختر انگار یهو تمومِ درداش برگشت که بلند جیغ زد..
یه بار، دو بار، سه بار، ده بار..
پر از درد بود جیغاش..
پر از بغض..
پسر بغلش کرد، موهاشو نوازش کرد..
اما انگار دختر قصد اروم شدن نداشت..
پیرهن پسر و چنگ زد و دوباره جیغ زد
تا جایی که زانوهاش شل و شد و نفهمید چطور یهو تو زمین و هوا تو بغل پسر معلق شد!
انگار یهو کل دنیا سیاه شد براش..
پسر با سختی در ماشین و باز کرد و دختر و رو صندلی عقب گذاشت
خودشم نشست و سرش و گذاشت رو پاهاش..
کشیدش تو بغلش..
دختر اینبار گریه کرد! از ته دلش! میلرزوند دل سنگ و صدایِ گریه هاش..
پسر بغلش کرد و سرش و گذاشت رو سینهش!
دختر اما انگار دوباره رفت تو یه حالِ دیگه..
بازم اسم اونو صدا میزد..
پسر با عصبانیتی که سعی در کنترل کردنش داشت اسم خودشو صدا میزد و میگف اون نیستم..
اما دختر انگار چیزی نمیشنید..
انگار کسی بجز اونو حس نمیکرد..
انگار اسمی بجز اسم اونو بلد نبود..
هردوشون درد داشتن..
دختر از عشقِ یکی دیگه داشت میسوخت و پسر از عشقِ دختر!
499
حەزم ئەکرد خۆشت بوێم، ئەزانیت وەکوو کەی؟
وەک ئەو کاتانەی تازە تۆم ناسیبوو؛
هەموو شتێکت ئەکرد بۆ ئەوەی خۆشم بوێیت!
حەزم ئەکرد گرینگیم پێ بدەی، ئەزانی چۆن؟
وەکوو ئەو کاتانەی ئەترسام لێم نزیک بێیتەوە و تۆ ترست شکاندم!
بیری هەموو ئەو ڕۆژانە دەکەم کە وام ئەزانی قەرەبووی خودای،
لە بەرامبەر هەموو ئەو ئازارانەی وا چێشتوومە…
499
بُرو نامَرد کِه دِل مُردِه دِگَر تاب نَدارَد
دو چَشمَم بِبین اَز غمِ عِشقَت خواب نَدارَد
چِقَدر اَز دور تورا بینَمَت با خَندِه هایَت
دِگَر باغِ لَبَت واسَم گُلِ ناب نَدارَد
499
عجیب شدم!
دیگه حوصله آدمارو ندارم از تنهایی با خودم لذت میبرم؛
دیگه اصرار به بودن کسی نمیکنم.
این ورژن خیلی ترسناک و عجیبه برام(:
499
راحت شدی؟
بعد تو دیگه نه با کسی مهربونم،
نه کسیو به حریم شخصیم راه میدم،
نه رحم میکنم، نه ذوق میکنم،
نه دیگه دلم میسوزه، نه احساساتي میشم،
نه خوشحال میشم، نه زیاد میخندم، نه میتونم دل ببندم، نه اجتماعیم، نه صمیمی میشم، نه اعتماد میکنم،
نه به حرفای کسی باور میکنم،
نه اصلا زندگی میکنم؛
الان خوشحالی؟ از این موجودِ سنگِ بی تفاوتِ عصبی و مغروری که ساختی راضی؟!
