499
Subscribers
No data24 hours
-247 days
-6330 days
Posts Archive
499
نمیدونم اسمش رو چی میذارید؛ ولی من یه غارنشین غیرجتماعی شدم. من خیلی وقته با هر آدمی حال نمیکنم. ارتباطم با همه کم شده، حوصله دوستیهای الکی رو هم ندارم. از کسی انتظار ندارم، رو قول کسی حساب نمیکنم، آدمهای مهم زندگیم انگشت شمار شدن و هر چیزی و هر کسی نمیتونه ناراحتم کنه، سبک زندگیم از نظر خیلیا عجیبه ولی من دارم تو تنهاییم رشد میکنم.
499
مرا خانمم صدا میزد، امه چیز قرار بود جدی شود! بین خودمان حلقه ردو بدل کرده بودیم!
کلی برنامه چیده بودیم
همه جا باهم بودیم
هی عکس های دو نفره می انداختیم و قربان صدقه هم میرفتیم!
دوستانمان برایمان آرزوی خوشبختی میکردند
این ها مال چند وقت پیش بود؟
یک سال؟ یا یک قرن؟
به انگشتان خالیام نگاه میکنم
به عکس های دو نفرهمان
به پیغام های توی گوشی
گوشم پر از صداست!
صدای دوستت دارم گفتنش
انگار کسی مدام میگوید خانمم...
برمیگردم رو به صدا
انگار خانمی کسی نیستم!
خیره میشوم به صفحه گوشی، به شماره تلفنش
عجیب است که دیگر نمیتوانم به این شماره زنگ بزنم
شماره ای که هنوزهم ان را حفظم!
هنوز هم بوی عطر آشنایی که را حس میکنم تمامم بدنم میلرزد
اما نه، دیگر آن بوی خاص به مشامم نمیرسد
به یاد داری که روزی گفتم تا زمانی که مرا دوست داری همین عطر را بزن؟
اما انگار امروز تو حتی به یاد نداری که چه عطری میزدی
این آهنگ، این کافه، این کوچه، این گردنبند
تمامش بادگاریست
دلم نمیآید تنها گردنبندی که از تو دارم را دور بیاندازم!
عذاب سوال های بی جواب میدانی چیست؟
بی هیچ توضیح مشخصی رفتن میدانی چیست؟
باید بخوابم، فردا بیدارم نکن
ورزش و خرید و سینما نمیخواهم
قسمت و صلاح و تجربه نمیفهمم
این رفتهای که بهتر از او بیاید را نمیخواهم
سرم را با این مزخرفات گرم نکن!
اگر میتوانی خاطرات را گم و گور کن
اگر میتوانی یک طوری جای آن صبح بخیر فردا را که بود و دیگر نیست پر کن
میتوانی؟
499
مرا خانمم صدا میزد، امه چیز قرار بود جدی شود! بین خودمان حلقه ردو بدل کرده بودیم!
کلی برنامه چیده بودیم
همه جا باهم بودیم
هی عکس های دو نفره می انداختیم و قربان صدقه هم میرفتیم!
دوستانمان برایمان آرزوی خوشبختی میکردند
این ها مال چند وقت پیش بود؟
یک سال؟ یا یک قرن؟
به انگشتان خالیام نگاه میکنم
به عکس های دو نفرهمان
به پیغام های توی گوشی
گوشم پر از صداست!
صدای دوستت دارم گفتنش
انگار کسی مدام میگوید خانمم...
499
گویی یک خواب بود، جوانیمان گذشت
گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود
کاری ندارم کجایی، چه میکنی
بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود
499
از موریانه های داخل قبر جوانی پرسیدند:
چرا بازوان او را نخوردید؟
گفتند: جای سر کسی است که هنوز حسرتش را دارد!
499
مَن که مالِ پَرواز نَبودم خُب
چِرا بالامو وا کَردی؟
چِرا قَبلا تو خوُب بودی
وَلی حالا باهام سَردی
تو کِه دَم از مَعرِفَت میزَدی
چِرا انقدِ نامَردی؟
