252
Subscribers
-124 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
252
یه جایی تو زندگی هست که دیگه هیچ صدایی، هیچ آدمی، هیچ نوری آرومت نمیکنه.
من الان اونجام.
یه سکوت سنگین دورمه، یه خستگی که از استخون رد شده،
یه درد که فقط خدا میفهمه چهقد سنگینه.
تومور دارم… هر روز یه درد تازه، یه تهوع، یه لرزش.
مامان و بابامم حالشون بده.
همه چی انگار داره از هم میپاشه، و من باید محکم بمونم،
چون اگه بشکنم، هیچکس نیست جمعم کنه.
به همه لبخند زدم، همه رو شنیدم، کمکشون کردم…
ولی هیچکس نفهمید من خودم دارم توی یه جهنم بیصدا میسوزم.
هیچکس ندید شبایی رو که با چشم باز تا صبح فقط به سقف زل زدم
و با هر نفس، یه تیکه از خودم مُرد.
یه نفر بود…
یه حس، یه آرامش، یه دلیل کوچیک برای لبخند.
ولی رفت… مثل بقیه.
بدون توضیح، بدون خداحافظی، فقط رفت.
و من موندم با یه خلأ که هیچ چیزی پرش نمیکنه.
غربت یعنی همین…
یعنی بین هزار تا صدا، صدای خودت گم بشه.
یعنی درد بکشی و نخوای بگی، چون میدونی هیچکس نمیفهمه.
یعنی لبخند بزنی وقتی از درون تیکهتیکهای.
من دیگه دنبال امید نیستم،
فقط میخوام یه روز، یه لحظه، یه ثانیه بدون درد نفس بکشم.
یه نفس آروم… بدون ترس، بدون دلهره، بدون این بغض لعنتی.
من هنوز ایستادم، ولی نه از قدرت، از عادت.
یه لبخند خسته، یه نگاه خاموش،
و یه دلی که مدتهاست فقط درد رو بلد شده.
