377
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
ولی جاش رفتم مهدکودک پیش مامانم و بچه هاشو دیدم و همشون باهام خیلی با مهربانی رفتار کردن و یکی از بچه ها بهم گفت عمو و من از خوشحالی مردم ولی خب بازم اومدم خونه استرس مرا خورد
و امروز یک جوری ترسیده بودم و رنگم پریده بود و حالم گا بود که ناظم یزیدمون دید حالمو گفت واسش اسنپ بگیرین بره این حالش خیلی بده
حتی ایرانسل هم میدونه چقدر شرایطم بده هی بهم شارژ اضطراری میده تا بتونم با خانوادم در تماس باشم و از استرس نمیرن
