بیوگرافی
Open in Telegram
⫷⫸⬛️⬛️⬛️🟥🟥🟥🟩🟩🟩⫷⫸ 🇦🇫🄰🄵🄶🅷︎🅰️︎🅽︎🄸🅂🅃🅐︎🅝︎ 🥀بسم الله الرحمن الرحیم ،، #به_کانال_ما_خوش_آمدید #کلیپ،!👀💚، #عکس℡ᴖ💜✨⋮ #پروفایل℡ᴖ❤️✨⋮ #شعر،🌼🖤) ء #بــہیو،🥀💛) ء #عاشقانه⁾⇣✿💖┊ هر نوعه تبلیغات بذیرفته میشه
Show more238
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-230 days
Posts Archive
238
آه کز تاب دل سوخته جان می سوزد
ز آتش دل چه بگویم که زبان می سوزد
یارب این رخنه ی دوزخ به رخ ما که گشود ؟
که زمین در تب و تاب است و زمان می سوزد
هوشنگ ابتهاج
238
نورِ جان در ظلمتآبادِ بدن گم کردهام
آه ازین یوسف که من در پیرهن گم کردهام
وحدت از یادِ دویی اندوهِ کثرت میکشد
در وطن، ز اندیشهٔ غربت، وطن گم کردهام
چون نمِ اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک
خویش را در نقشِ پایِ خویشتن گم کردهام
بیدل
238
تقدیر عجیب است نه میتوان شکایت کرد نه میتوان قبول کرد نه میتوان ازش فرار کرد...
هر چه خواستم از دستم رفت و هرچه مانده زخمیست از گذشته.
حالا دیگر نه از نرسیدن شکایت دارم، نه از نداشتن چیزی فقط دلم برای خودم میسوزد که این همه راه آمدم و آخر فهمیدم بعضی حسرت ها انتخاب ما نیستند قسمت اند.
238
نمیدانستم چرا میخواهم بگریم
اما میدانستم اگر کسی با من حرف بزند
یا دقیق نگاهم کند،
یک هفتهی تمام خواهم گریست.
سیلویا پلات
238
مولانا:
چرا هر چه بیشتر میفهمم بیشتر احساس تنهایی میکنم؟
شمس:
چون حقیقت، آدم را از شلوغی بیهوده جدا میکند.
همه توان ماندن در عمق را ندارند.
مولانا:
پس آدم دلش را به کی بسپارد؟
شمس:
به کسی که سکوتت را بفهمد، نه فقط حرف هایت را.
مولانا:
و اگر هیچ کس نفهمد؟
شمس:
آن وقت خدا کافی است،
بعضی دلها ره فقط آسمان میفهمد!
238
آتشی در سینه دارم که جانم سوخته
دیگر از دنیا نگو با من، جهانم سوخته
ظاهرم خوب است اما خوب میدانم خودم
از درون خاکسترم، روح و روانم سوخته
هر کجا از حسرت بسیار قلبم گفتهام
اندکی راحت شدم...اما زبانم سوخته
بد کشیدم، بد شکستم، بد نشستم پای دل
از همین آش نخورده، بد دهانم سوخته..
238
تمام عمر دنبال کسی بودم که کمی از درد ها و شلوغی های درونم را بفهمد اما اخرش برگشتم به خودم، دیدم انگار از اول از جنس غم ساخته شده بودم نه کسی بود بفهمد، نه کسی بود بماند فقط یک دل ماند و کلی جای خالی و غم.
238
در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور میکنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خستهام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بستهام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام، کجا
ندیدهای مرا؟
حسین_پناهی
238
آدمها همیشه از بیمهری دگرگون نمیشوند گاهی روزگار، آنان را از خودشان نیز میگیرد. عشق، در یکسان ماندن نیست اما چه بسیار عشق هایی که پیش از خاموش شدن دلها، زیر بار زندگی به حسرت بدل میشوند.
238
تلخی مرگ رفتن از دنیا نیست ان لحظه ایست که میفهمد تمام عمر در آرزوی چیزی سوخته که هرگز نصیبش نشد.
دل عاشق پیش از آن که در خاک آرام گیرد بارها در حسرت یک نگاه یک آغوش و یک وصال ناتمام میمیرد.
