en
Feedback
بیوگرافی

بیوگرافی

Open in Telegram

⫷⫸⬛️⬛️⬛️🟥🟥🟥🟩🟩🟩⫷⫸ 🇦🇫🄰🄵🄶🅷︎🅰️︎🅽︎🄸🅂🅃🅐︎🅝︎ 🥀بسم الله الرحمن الرحیم ،، #به_کانال_ما_خوش_آمدید #کلیپ،!👀💚، #عکس℡ᴖ‌💜✨⋮ #پروفایل℡ᴖ‌❤️✨⋮ #شعر،🌼🖤) ء #بــہیو،🥀💛) ء #عاشقانه⁾⇣✿💖┊ هر نوعه تبلیغات بذیرفته میشه

Show more
238
Subscribers
No data24 hours
+17 days
-230 days
Posts Archive
آه کز تاب دل سوخته جان می سوزد ز آتش دل چه بگویم که زبان می سوزد یارب این رخنه ی دوزخ به رخ ما که گشود ؟ که زمین در تب و تاب است و زمان می سوزد هوشنگ ابتهاج

ای طرب، در قفسِ غنچه پرافشان می‌باش صبح ما رفت به جایی که دمیدن نرسد بیدل

نورِ جان در ظلمت‌آبادِ بدن گم کرده‌ام آه ازین یوسف که من در پیرهن گم کرده‌ام وحدت از یادِ دویی اندوهِ کثرت می‌کشد در وطن، ز اندیشهٔ غربت، وطن گم کرده‌ام چون نمِ اشکی که از مژگان فرو ریزد به خاک خویش را در نقشِ پایِ خویشتن گم کرده‌ام بیدل

Story

به سعیِ یأس نفس خامشی بیان گردید به خود شکستنِ دل سرمهٔ فغان گردید بیدل

Story

په جګو غرو دی کاروان تېر کرو په زړه ظالمه یاره نه دی یادېدمه .

دل داغ سرنوشت است از انفعال تقدیر.

بیدل ز حکمِ غالبِ تقدیر چاره نیست صف‌ها گشاده تیر و به یک نقطه دل هدف بیدل

تقدیر عجیب است نه می‌توان شکایت کرد نه می‌توان قبول کرد نه می‌توان ازش فرار کرد... هر چه خواستم از دستم رفت و هرچه مانده  زخمی‌ست از گذشته. حالا دیگر نه از نرسیدن شکایت دارم، نه از نداشتن چیزی فقط دلم برای خودم می‌سوزد که این‌ همه راه آمدم و آخر فهمیدم بعضی حسرت‌ ها انتخاب ما نیستند قسمت‌ اند.

بیدل از شیونم مگوی و مپرس نالهٔ درد، اختیاری نیست بیدل

.
.

نمی‌دانستم چرا می‌خواهم بگریم اما می‌دانستم اگر کسی با من حرف بزند یا دقیق نگاهم کند، یک هفته‌ی تمام خواهم گریست. سیلویا پلات

مولانا: چرا هر چه بیشتر میفهمم بیشتر احساس تنهایی میکنم؟ شمس: چون حقیقت، آدم را از شلوغی بیهوده جدا میکند. همه توان ماندن در عمق را ندارند. مولانا: پس آدم دلش را به کی بسپارد؟ شمس: به کسی که سکوتت را بفهمد، نه فقط حرف هایت را. مولانا: و اگر هیچ کس نفهمد؟ شمس: آن وقت خدا کافی است، بعضی دلها ره فقط آسمان میفهمد!

آتشی در سینه دارم که جانم سوخته دیگر از دنیا نگو با من، جهانم سوخته ظاهرم خوب است اما خوب میدانم خودم از درون خاکسترم، روح و روانم سوخته هر کجا از حسرت بسیار قلبم گفته‌ام اندکی راحت شدم...اما زبانم سوخته بد کشیدم، بد شکستم، بد نشستم پای دل از همین آش نخورده، بد دهانم سوخته..

تمام عمر دنبال کسی بودم که کمی از درد ها و شلوغی های درونم را بفهمد اما اخرش برگشتم به خودم، دیدم انگار از اول از جنس غم ساخته شده بودم نه کسی بود بفهمد، نه کسی بود بماند فقط یک دل ماند و کلی جای خالی و غم.

در انتهای هر سفر در آیینه دار و ندار خویش را مرور می‌کنم این خاک تیره این زمین پاپوش پای خسته‌ام این سقف کوتاه آسمان سرپوش چشم بسته‌ام اما خدای دل در آخرین سفر در آیینه به جز دو بیکرانه کران به جز زمین و آسمان چیزی نمانده است گم گشته ام، کجا ندیده‌ای مرا؟
حسین_پناهی

آدم‌ها همیشه از بی‌مهری دگرگون نمی‌شوند گاهی روزگار، آنان را از خودشان نیز می‌گیرد. عشق، در یکسان ماندن نیست اما چه بسیار عشق‌ هایی که پیش از خاموش شدن دل‌ها، زیر بار زندگی به حسرت بدل می‌شوند.

تلخی مرگ رفتن از دنیا نیست ان لحظه‌ ایست که می‌فهمد تمام عمر در آرزوی چیزی سوخته که هرگز نصیبش نشد. دل عاشق پیش از آن‌ که در خاک آرام گیرد بارها در حسرت یک نگاه یک آغوش و یک وصال ناتمام می‌میرد.