قاموس
Open in Telegram
220
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-130 days
Posts Archive
220
این آوار ها که از جهان میریزند
حتا نمیدانند ما کجاییم تا بر سر ما هوار شوند
تلی شده یا ناشده بر آن ها تکیه میزنیم
همان قدر که بی اهمیتیم اهمیت نمیدهیم
هنوز زنده ایم ما؟
جنازهٔ کودکان بر بازوان مردان
دشنام دشنام دشنام
لهیب و جنگل به دنبال صلح
مویهٔ زنان بر گرسنگی نوزادان
گریه گریه گریه
هیهات کنان مرد عریان شمشیر به دست میدود
شیهه کشان اسب آتش گرفته در دشت میرمد
سوال نمیپرسد کسی گمگشته در طوفان جواب ها
هنوز زنده ایم ما؟
گورستان است و هنوز گرم از خون های جاری
مهر داغ مانده بر کپل ها اما
هزار نعش در انتظار نام و نشان تا خاک شوند
مباد بپرسند
هنوز زنده ایم ما؟
کینه از هیمنه خاک جدا میکنند
به کوبیدن سنگ قبر
تا آخرین بها را پرداخته باشند
تا آن دخترک از پی کبوتر ها میپرد
دعا میکنند پیر و جوان به رعنایی امیدش
تا آخرین مقاومت را در برابر اشتیاق زیبایی بسوزانند
هنوز زنده ایم ما؟
220
همراهت دارد از خانه میپرسد که برای شام امشب و نهار فردا چه تدبیر کرده اند
دو پرستار زن که تنها چیزهای زیبای بیمارستان هستند دارند راجع به شوهر جدید امیری صحبت میکنند و یک دکتر مرد به سختی تلاش میکند که دل آن ها را به دست بیاورد لیکن بینمک است و حال آدم را به هم میزند
نگهبان نگاهی پر ترحم از روی جوان بودنت به پیکرت میاندازد و از روی تکراری بودن سوژه مرگ سری تکان میدهد و از بالای سرت عبور میکند
تو در بستر احتضاری و انتظار داری تمام جهان بایستد و به تو توجه کند حتا یادت میرود وقتی سالم بودی هم به تخم کسی و جایی نبودی
اما آن لحظه که ترس و بی پناهی سلول به سلول تنت را به لرزه انداخته و سقف سفید و سفید تر میشود اوضاع فرق میکند
آن بیرون همه چیز در جریان است و به این فکر میکنی بیرون میروی و در جریان میافتی یا همین جا آخر خط است اما چیزی ترسناک تر از این دو حالت هم روی میدهد هیچ چیز
انگار میکنی که برایت فرقی ندارد؛ یک لحظه حتا ترس از مردنت هم فروکش میکند و میخندی به جهانی که تمام عمر به سخره کشیدی و جهانی که حتا یک لحظه کم نیاورده
حالا به خانواده خبر نداده ای که یک وقت نگرانت نشوند اگر هم مردی کار یکسره شده باشد
اما دلت میخواهد یک نفر را بغل کنی و زار زار در آغوشش گریه کنی تا جانت درآید طبیعتا معشوقه ات در این لحظه به یادت میآید اما خب زکی
خلاصه لحظات جالبی است آخرش هم میفهمی نه تنها نمیمیری بلکه قضیه آنقدر ها هم جدی نیست
و یک بار دیگر دنیا از آن رکب های جانانه به بود و نبودت زده
دلت میخواهد برگردی خانه و یک لیوان چایی بنوشی
دیگر به دلوز و فوکو فکر نمیکنی
حتا دلت نمیخواهد جی مینور باخ را گوش بدهی
گور پدر شنیتسلر و گوگول
دریغ از یک بیت از حافظ تا از خاطرت عبور کند و تسلی ات بدهد
کاش داستانی یا فیلمی یادت بیاید که قهرمانش در شرایط مشابه تو بود و مقداری همذات پنداری میکردی اما باز هم زکی
تنهایی و بدبختی و عزلت چه کثافتی!!
اگر آدم یک نفر را نداشته باشد که حین مرگ مزخرف بگوید و بخندد بدجور ریده است
یادت میافتد که باید به صندوق بروی و هزینه عمل را تسویه کنی و آن لحظه است که نمیدانی واقعا خوش شانسی که زنده ای یا بدشانس
آدم باید یک مقداری پول ته جیبش باشد تا با خیال راحت بمیرد اینقدر فلاکت مرگ را هم پس میزند
رسیدی خانه و دنبال کتاب هایت میگردی و نمیدانی چه کسی آن ها را کجا گذاشته
به این فکر میکنی که آدمی سخت تغییر میکند
حتا بعد از نزدیکی با مرگ
220
همون لحظه که داری از این کسشرا میگی تو این مملکت یه نفر دیگه رو میکشن که یه وقت فکر نکنی خبریه
220
Repost from VahidOOnline وحید اونلاین
وبسایت ههنگاو اعلام کرد «آرمیتا گراوند»، دختر ۱۶ساله اهل کرمانشاه، دانشآموزی است که در متروی تهران بیهوش شده و در «بیمارستان فجر» تحت تدابیر امنیتی بستری است. بر اساس برخی گزارشها، علت بیهوشی او برخورد ماموران برای حجاب است اما مقامها علت را «افت فشار» اعلام کردهاند
🇸🇦? 🇬🇧
IranintlTV🤖 @VahidOOnLine
