محبوب 🤍
Open in Telegram
اینجا ؛ نتایجِ از دل برآمده ی من🌱 اینستاگرام : https://www.instagram.com/_mahboobm?igsh=MXc4cms2OHoxc3I5cg==
Show more4 314
Subscribers
-224 hours
-117 days
-2930 days
Posts Archive
4 314
بالاخره یه روز از بند ترسهات رها میشی؛
و اون روز، زندگی رو برای اولین بار از ته دل زندگی میکنی...
4 314
من؟ من همیشه با دلم تصمیم گرفتم. دلم گفت برو، رفتم. دلم گفت نرو، موندم. دلم گفت زندگیت رو داغون کن، کردم..
دلم گفت حالا همهچی رو درست کن، درستش هم کردم. حالا که به پشتِ مسیرم نگاه میکنم میبینم دلم همیشه بهترین تصمیم رو برام گرفته.
نمیدونم الان توی چه وضعیتی هستی که اینو میخونی ولی اینو میگم و اگه خواستی گوش کن. به حرف دلت گوش بده. اون همهچی رو میدونه، حتی چیزهایی که تو نمیدونی...
ولی یادت هم باشه دل همیشه تمامِ نقشه نیست، جهت رو میده ولی مسیر رو باید با دیدنِ زمین و خاطرهها و مقصد کامل کرد...
4 314
برای قلبت دعا نمیکنم؛ قلبت خودش راهش رو بلده. برای دستهات دعا میکنم که به چیزهای سرد عادت نکنن، برای چشمهات که از دیدن چیزهای تکراری خسته نشن، برای گوشهات که هنوز صدای کلید انداختنِ یک آدم آشنا پشت در رو از صدای بقیهی کلیدها تشخیص بدن، برای پاهات که بعضی وقتها تو رو از مسیری ببرن که روی هیچ نقشهای نیست، برای شونههات که همهچیز رو اونقدر جدی نگیرن که حتی جای یک کولهی سبک هم براشون سنگین بشه، برای زانوهات که اگه یک روز وسط پیادهرو خواستی بشینی و بند کفشت رو ببندی، از شلوغی خجالت نکشن، برای موهات که بوی یک جای خوب رو با خودشون تا خونه بیارن، برای پوستت که فرق گرمای دستی که دوستت داره رو با گرمای هر دستی بفهمه، برای لبهات که بعضی جملهها رو پیش خودشون نگه ندارن تا دیر بشه، برای انگشتهات که هر از گاهی روی شیشهی بخارگرفته چیزی بیمعنی بکشن و پاکش نکنن، برای پیشونیت که با اخم کردن خط روشون نیفته و برای تن خستهات که یک روز، بدون اینکه ازش اجازه بگیری، تصمیم بگیره برگرده سمت خونه...
4 314
مسئله این بود که وقتی به حضورشون نیاز داشتم، نبودن و حتی بیشتر فاصله گرفتن. چون اگه شرایط برعکس بود، من نمیتونستم بیتفاوت بمونم. چون اگه شرایط برعکس بود، نمیذاشتم کسی که برام مهمه، زمانی که به من نیاز داره، از طرف من هم احساس تنهایی کنه. چون اگه شرایط برعکس بود، حتی اگه نمیتونستم کاری کنم، بودنم رو دریغ نمیکردم...
4 314
اقتصاد ایران به درجهای از فلاکت رسیده که دیگه کسی از گفتنِ "بیپولم" خجالت نمیکشه؛ انگار بیپولی، از یک شرمِ شخصی، به دردِ مشترکِ یک جامعه تبدیل شده...
4 314
روزای سختی درحال گذره ، گفتم «گذر»؟ نه، اصطلاحش اینه...به اصطلاح میگذره اما راکده روزای «راکد» و بیصدایی دارم.
دلم میخواد روی عقربهی ساعت بشینم و بذارم حداقل چندسالی بگذره. چندسال بیدرد، سریع، رَوون و خنک...
این روزایی که داخلش گیر کردم، استخونها و گلوم رو سخت فشار میدن اما میدونم، توو این روزای راکد نمیمیرم؛ «نیلوفر آبی» میشم...
