en
Feedback
محلی برای تخلیه مغز 🧷(Maniac ver)

محلی برای تخلیه مغز 🧷(Maniac ver)

Open in Telegram

برای مکیدن تمامی جوهره حیات و از بین بردن هر آنچه زندگی نبوده است. Also Peter, an (world-class insomniac) ace knight and a radical feminist. currently mourning Jace at Dragonstone in Narnia near the Camelot.

Show more
273
Subscribers
-324 hours
-97 days
-2430 days
Posts Archive
Repost from N/a
اما شاید بتهوون هیچ‌وقت، آن‌طور که مثلاً مولانا را «رها» می‌شناسیم، رها نبود. اتفاقاً تمام عمرش را در حال دست‌وپا زدن گذراند. انگار زندگی با بندهایی نامرئی، روحش را بسته بود و او با تمام توانش تقلا می‌کرد تا فقط کمی نفس بکشد. تا فقط کمی آزاد باشد. او هیچ‌وقت آرام نبود. هیچ‌وقت آسوده نبود. شاید حتی هیچ‌وقت واقعاً خوشحال نبود. دیوانه بود؛ دیوانه‌ی موسیقی، دیوانه‌ی حقیقت، دیوانه‌ی زندگی. درونش آشوبی برپا بود که گاهی حتی خودش هم تابِ تحملش را نداشت. و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا همین باشد که زندگی، حتی برای یک روز، طعمِ شادیِ ناب را به او نچشاند. درست وقتی که دنیا تازه داشت نامش را با احترام بر زبان می‌آورد، زندگی مهم‌ترین دارایی‌اش را از او گرفت؛ نه فقط به‌عنوان یک انسان، بلکه به‌عنوان یک آهنگ‌ساز. شنوایی‌اش. هر بار که به این فکر می‌کنم، یک سؤال رهایم نمی‌کند. چه چیزی باعث شد این مردِ یاغی، این روحِ زخمی، این آهنگ‌سازِ کر، قلمش را زمین نگذارد؟ چه شد که خودش را در آن اقیانوسِ بی‌انتهای افسردگی غرق نکرد؟ چه شد که زندگی را مقصر تمام تاریکی‌هایش ندانست؟ چه شد که به‌جای نفرین کردن دنیا، زیباترین هدیه‌اش را به همان دنیا تقدیم کرد؟ چه شد که مردی که دیگر صدای جهان را نمی‌شنید، صدایی آفرید که تا ابد در جهان خواهد پیچید؟ و چه شد که آخرین پیامش به انسان، نه خشم بود، نه انتقام، نه شکایت… بلکه شادی. برادری. برابری. اتحاد! هر بار که این سؤال را از خودم می‌پرسم، جواب تازه‌ای پیدا می‌کنم. اما جوابی که بیشتر از همه به دلم می‌نشیند، «امید» است. نه امیدی ساده‌لوحانه؛ امیدی که از دلِ تاریکی متولد شده باشد. امیدی که تمام زخم‌هایش را می‌شناسد. تمام ترس‌هایش را. تمام شکست‌هایش را. و با این حال، هنوز تصمیم می‌گیرد ادامه بدهد. فکر می‌کنم بتهوون خودش را می‌شناخت. آن‌قدر خودش را می‌شناخت که دیگر از تاریکی‌های وجودش فرار نمی‌کرد. آن‌ها را می‌دید، لمس می‌کرد، با آن‌ها زندگی می‌کرد و بعد، آرام‌آرام، همان تاریکی‌ها را به موسیقی تبدیل می‌کرد. او می‌دانست که رسالتی دارد. می‌دانست که باید، به هر قیمتی که شده، پیامش را به ما برساند. پیامی که می‌گوید «زندگی، همین است. زندگی، کر شدنِ یک آهنگ‌ساز است. زندگی، نرسیدنِ یک عاشق به عشقش است. زندگی، سقوطِ قهرمان‌هاست. زندگی، شکست است. تنهایی است. سوگ است.» اما انسان… انسان از همه‌ی این‌ها بزرگ‌تر است. انسان می‌تواند بر سرنوشتش بشورد. می‌تواند از دلِ سکوت، سمفونی بیافریند. می‌تواند از دلِ رنج، امید بسازد. و شاید همین، معنای واقعیِ قهرمان بودن باشد. برای همین است که هرچه بیشتر زندگی بتهوون را می‌خوانم، بیشتر به این نتیجه می‌رسم که بزرگ‌ترین قهرمان زندگی‌اش، نه کنت اگمونت بود، نه ناپلئون، نه هیچ اسطوره‌ی دیگری. بزرگ‌ترین قهرمان، خودِ بتهوون بود. نه چون شکست نخورد. بلکه چون بعد از هر شکست، دوباره برخاست. نه چون از رنج فرار کرد. بلکه چون رنج را تا آخرین قطره زیست و اجازه نداد او را به نفرت تبدیل کند. شاید «اِروئیکا» آغازِ این سفر باشد؛ سفرِ انسانی که با تمام وجود علیه سرنوشتش می‌شورد. و شاید سمفونی نهم، پایان همان سفر باشد؛ جایی که دیگر خبری از عصیان نیست، از جنگ نیست، از تقلا نیست. انگار بعد از تمام آن سال‌ها، بعد از تمام آن دردها، بعد از تمام آن سکوت‌ها، بالاخره به چیزی رسیده است که تمام عمر دنبالش می‌گشت. به رستگاری. و شاید رستگاری، برای بتهوون، یعنی همین؛ نه زندگیِ بی‌رنج… بلکه رسیدن به جایی که رنج، دیگر توانِ شکست دادنِ انسان را نداشته باشد.
به تاریخِ ۱۴۰۴/۴/۱۴
Why Beethoven?

اداپتور افیلیا رو پیدا نمیکنم..

گوش دادن به کلاسیک بعد از دیدن فورهندز ایده خوبی نبود. دوست دارم بشینم زار بزنم باهاشون 😭

احتمالاً نویسنده‌هایی وجود داره که تاریخ کوییر خیلی به اون‌ها مدیونه و لزلی فاینبرگ هم قطعاً یکی از اون‌هاست. وقتی‌که گفت:
Gender is the poetry each of us makes out of the language we are taught.

کسی که به عنوان آیدل استن میکنین باید اینجوری باشه عزیزان

نمیدونم چجوری توی این ده سال حتی یک بار هم این مرد من رو ناامید نکرده!

چرا ده ساله استنش میکنم:

🏷️ترجمه یکی از پست‌های وایرال ویبو درباره ییشینگ: "نه خداحافظی‌ای، نه سر و صدایی، نه حتی یک هات‌سرچ… فقط چمدوناشو برداشت و سوار هواپیما شد و رفت. بقیه می‌ترسن از تب و تاب بیفتن و توجه مردم رو از دست بدن، ولی ترس جانگ ییشینگ اینه که انقدر خودش رو بدَوونه تا دیگه چیزی از خودش براش نمونه. جانگ ییشینگ رفت. نه از قبل اعلام کرد، نه مراسم خداحافظی گرفت. دو تا چمدون برداشت و راهی آمریکا شد. هنوز فیلمی که ماه پیش فیلمبرداریش تموم شده تو هات‌سرچه، برنامه‌های کاریش تا آخر ماه پره، ولی اون همین که به گیت رسید، رفت و کلا ناپدید شد. تو دنیای سرگرمی چین همه می‌ترسن یه وقت از چشم مردم بیفتن. همه سعی می‌کنن شب و روز توی هات‌سرچ باشن و حتی برای یه نفس کشیدن هم باید بین برنامه‌هاشون یه جای خالی پیدا کنن که مبادا از بقیه عقب بمونن. ولی ییشینگ درست وقتی که همه‌چیز داشت براش عالی پیش می‌رفت، ترمز کرد. ۳۵ سالشه. توی ورزشگاه لانه پرنده کنسرت گذاشته، فیلم‌های بزرگش منتظر اکرانن، قراردادهای تبلیغاتیش تا سال دیگه پر شده… ولی یه‌دفعه تصمیم گرفته بره درس بخونه. بقیه وقتی به این قضیه نگاه می‌کنن، حساب می‌کنن چه چیزایی رو داره از دست میده. ولی چیزی که احتمالا خودش حساب می‌کنه، خستگی‌ایه که این چند سال روی هم جمع شده. بیشتر از ده ساله که وارد این حرفه شده. نه حاشیه خاصی داشته، نه شایعه و رسوایی، نه زندگی شخصیش خوراک رسانه‌ها بوده. برنامه‌هاش بعضی وقتا دقیقه‌به‌دقیقه پر بوده. حتی وقتی بدنش دیگه داشت بهش هشدار می‌داد، فقط یه روز استراحت می‌کرد و فرداش دوباره برمی‌گشت سر کار. نه غر زد، نه کنار کشید، نه حاضر شد سرعتش رو کم کنه. تا این بار. این بار بالاخره تصمیم گرفت یه کم وایسه و به خودش فرصت بده نفس بکشه. قرار نیست بره چند تا مدرک و عنوان بگیره و برگرده که دوباره راحت‌تر کار گیر بیاره. واقعیت اینه که خیلی وقته خودش رو تحت فشار گذاشته. وقتی یه فنر رو زیادی بکشیش، بالاخره یه جایی در میره. این صنعت واقعا بی‌رحمانه‌ست. همه دارن توی یه آب عمیق دست‌وپا می‌زنن و همه می‌ترسن اگه فقط یه لحظه سرعتشون رو کم کنن، یکی از پشت سر ازشون جلو بزنه. ولی ییشینگ درست وقتی که همه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت، خودش از آب اومد بیرون. اون این مسابقه رو ول نکرده. فقط تصمیم گرفته مسیرش رو عوض کنه و یه نفس درست‌وحسابی بکشه. ۱۵ ساعت پرواز و اختلاف زمانی باعث می‌شه یه مدت از اون برنامه‌های کاریِ فشرده و این فشار همیشگیِ “باید ادامه بدی و نباید وایسی” فاصله بگیره. می‌ره سر کلاس، توی صف غذاخوری می‌ایسته، و چند وقتی می‌شه یه آدم معمولی که لازم نیست جوابگوی هیچ انتظاری باشه. وقتی برگرده، اگه بخواد بازی کنه، بخونه یا هر کار دیگه‌ای انجام بده، باید کاری باشه که خودش واقعا هنوز دلش می‌خواد انجام بده؛ نه کاری که مارکت ازش انتظار داره. آدم که ماشین نیست، نمی‌تونه تا ابد بدون توقف کار کنه. حتی بهترین ماشین هم وقتی یه مدت خاموش میشه و سرویس میشه، بعدش بهتر و روان‌تر کار می‌کنه. اینکه آدم درست وسط مسیر جرئت کنه وایسه و مسیرش رو عوض کنه، شکست نیست. یعنی بالاخره خودش رو جدی گرفته. حالا تو بگو؛ اگه جای اون بودی، ۳۵ سالت بود، یه فیلم پرفروش دستت بود، برنامه کنسرت‌هات پر بود و کلی قرارداد تبلیغاتی داشتی… سه سال دیگه هم دندون روی جیگر می‌ذاشتی و ادامه می‌دادی؟ یا مثل اون، چند سال می‌رفتی درس می‌خوندی، از این فضا فاصله می‌گرفتی و یه نفس راحت می‌کشیدی؟ به نظرت به‌موقع کنار کشیدن، ترسو بودنه یا اوجِ عاقل بودن؟ من که طرف دومی‌ام. تو چی؟" [پ.ن: جانگ ییشینگ بعد از گرفتن مدرک تافلش، اپلای کرد و برای ادامه تحصیل به لس‌آنجلس رفت. به امید موفقیت پسرمون در این مرحله جدید از زندگیش🩵 ] 𝘭𝘢𝘺𝘸𝘰𝘳𝘭𝘥 

دنیا خیلی با اون فمنیستی که انتظار دارن فاصله داره اما ما و جامعه مون با وجود تمام تغییرات و بالا بودن تحصیلات قشر میانسال و جوان حتی بهش نزدیک هم نیستیم.

کنار اومدن با مرگ کسایی که حتی فقط اسمشون رو شنیدم هم برام سخته وای به حال اینکه بفهمم علتش زن ستیزی خانواده و تنهایی اون فرد بوده.

doomed siblings curse continues.

وای یه فیلم دارک اکادمیای blonde brunette دیگه یسسس الانم دوست دارم زیر نور شمع کتاب بخونم نامه بنویسم 😌 خوشحالم اینجوری به نظر میاممم ممنونم ازت زیباااا 💗💗💗💗

Repost from N/a
به‌نظرم آدمی هستی که نرد بودن رو دوست داره و اگه تو زمان‌های قدیم زندگی می‌کردیم، دوست داشتی تو نور شمع کتاب بخونی و نامه بنویسی. به‌نظرم آدم passionate ای هستی که در مورد موضوعات مختلف یاد بگیری و با بقیه در موردش صحبت کنی.

Repost from N/a
The film explores the effect of Public School life in the 1930's on Guy Bennett as his homosexuality and unwillingness to 'play the game' turns him eastwards, towards communist Russia.

Repost from N/a
🕯 Another Country (1984) For my dear https://t.me/freakvariant
+1
🕯 Another Country (1984) For my dear https://t.me/freakvariant

forward this message to ur dailies and I’ll tell you who your parents, siblings, lover and enemy would be in asoiaf.
mention your sexuality pls.
oomfs can forward anytime.
answers will be there.