en
Feedback
The Notes that are buried

The Notes that are buried

Open in Telegram

شاعری خسته از دیار تاریک پوچی . https://t.me/BiChatBot?start=sc-741253-TtpKouG

Show more
460
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
دوباره باران می‌بارد اما این بار دیگر حتی نمی‌توانم بودنت را متصور شوم.

چیزی را که نمی‌شود چاره کرد، باید تحمل کرد.

Oh I don't need a hand to hold Even when the night is cold I got that fire in my soul

ولی انسان‌هایی که فکر میکنن همه چیز رو خیلی خوب می‌دونن واقعا اعصاب خورد کنن :))))

There's certain good things about being alone.

شب‌ها اینطوریه که اول شب خوابم میاد و میگم یکم بیدار بمونم بعدا میخوابم، بعدا هم که میخوام بخوابم خوابم نمیاد و در نتیجه تا صبح بیدارم.

یک تکه از طبیعت اتاق من 🚶

وقتی از دانشگاه میام شهر خودمون و بعد مدت‌ها میبینم مردم ترکی حرف میزنن، راستش یکم حس خوبی میده بهم :)

نمی‌دانم کار درستی است یا نه اما من در افکارم با تصویر آدم‌ها زندگی می‌کنم که معنای جدیدی به زندگی‌ام داده‌اند. هر لحظه و هرجایی در کنارم تصورشان می‌کنم، چه زمانی که ساعت ۳ صبح شعله‌ای زیر سیگارم می‌رود، چه زمانی که در جمعی شلوغ نشسته ام یا می‌خوانم و می‌نویسم. اشخاصی که که شاید در تاریکی بی‌انتهای مرگ فرو رفته‌اند، شاید گوشه ای از این کره بی‌رحم مرا فراموش کرده‌اند یا شاید هم تلاش می‌کنند فراموش کنند، یا حتی آنهایی که دلتنگم‌ هستند. من درون کلبه‌ای به دور از همه با چشم انداز‌های زیبا واقع در سرم زندگی میکنم.

خیلی دوست دارم اینجا بنویسم، هر روز دوست دارم کلی چیزای مختلف بنویسم ولی واقعا نمی‌دونم چرا چند وقته اصلا دستم به نوشتن نمیره و نمی‌تونم. همش توی سرم با خودم میگم بنویس. انگار یک چیزی رو به خودم اجبار کنم، بعدش سردرد میگیرم :) ولی فکر میکنم داره بهتر میشه و آروم آروم دوباره می‌تونم بنویسم.

وقتی بعضی خواهر و برادرها رو می‌بینم با خودم میگم کاش خواهرم میبود.

When you finish saving the world
+8
When you finish saving the world

سیگاری روی لب می‌گذارم و با غمی آمیخته در وجودم به آسمان نگاه می‌کنم. روز به روز مچاله تر می‌شوم و درد می‌کشم از سیم‌های خار داری که دور قلبم پیچیده اند و آن را مملو از حفره های ریز کرده اند. از زمانی که به یاد دارم در اندیشه دوری از این مرزها بوده‌ام، مرز‌هایی که جز جدایی و دوری هیچ حس دیگری به من نمی‌دهند اما همواره به همین مرزها باز می‌گردم زیرا اینجاست خانه من. دور از تو، گوشه ای از این سرزمین، تاریکی رخنه می‌کند در وجودم. با تنهایی و غم نبودت خسته شده‌ام از وجودم.