en
Feedback
The Notes that are buried

The Notes that are buried

Open in Telegram

شاعری خسته از دیار تاریک پوچی . https://t.me/BiChatBot?start=sc-741253-TtpKouG

Show more
460
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
Ejdeha(MP3_160K).mp33.83 MB

حتی اگر در هیچکدام از جهان های موازی تو تقدیرم نباشی، می‌خواهم در این جهان قواعد را درهم شکنم.

طبیعت همیشه آرومم میکرده

🍃
🍃

تابستون دیگه بسه من دانشگاه رو می‌خوام =)
+9
تابستون دیگه بسه من دانشگاه رو می‌خوام =)

"بعضی وقت‌ها لحظاتی پیش می‌آید که خوشحال می‌شوم تنها بمانم، تنها بمانم و در غم خودم فرو بروم، در افسردگی‌ام، بی‌آنکه احساسم را با کسی قسمت کنم و چنین لحظاتی حالا هرچه بیشتر به سراغم می‌آید."

"بدبختی یک بیماری واگیردار است. آدم‌های بیچاره و بدبخت بایستی از هم دوری کنند تا بدبختی‌شان به هم سرایت نکند و بیشتر نشود."

"ممکن است آدم یک عمر زندگی کند و نفهمد که کنار دستش یک کتاب هست که کل زندگی‌اش را به سادگی یک ترانه بیان می‌کند. وقتی آدم شروع به خواندن چنین داستانی می‌کند کم کم خیلی چیزها یادش می‌افتد، حدس می‌زند، آنچه تا به حال برایش مبهم و گنگ بوده روشن می‌شود." کتاب اولی که از داستایفسکی خوندم کتاب آخرش به نام "یادداشت‌های زیرزمینی" بود و بعد اون کتاب اولش "بیچارگان" (poor folk) رو خوندم. یکسری جاها شنیده بودم که داستایفسکی بعد از افتادنش به زندان تغییرات بزرگی کرد و جهان بینیش خیلی تغییر کرد و بهترین کتاب‌هاش هم برای همون دوره است، فکر می‌کنم الان می‌تونم این موضوع رو بهتر درک کنم. کتاب بیچارگان کتاب غم‌ انگیزی بود که بازه‌ای از زندگی مردی به نام ماکار آلکسییویچ و دختری به نام واروارا آلکسییونا رو در قالب نامه‌هایی که به همدیگر میفرستادن بیان می‌کرد. داستان خیلی آروم جلو میره، با این حال وقتی به اواسط کتاب می‌رسید خیلی جذاب میشه چون اتفاقات آروم آروم پشت هم از راه می‌رسند و آروم آروم نتیجه نهایی داستان رو رقم میزنن. رابطه ماکار و وارارا هم مثل همه رابطه‌های دیگه فراز و نشیب زیادی داره ولی تنها چیزی که همیشه ثابت بود، عشق و علاقه معصومانه این دو نفر به همدیگر بود که همیشه در عمق وجودشون زندگی‌ می‌کرد. خیلی دوست دارم وقتی داستایفسکی  خیلی زیبا زشتی جامعه و ظلم  مردم‌ به همدیگر رو به نمایش می‌گذاره. همونطور که از اسم این کتاب مشخصه، قرار نیست داخلش خوشبختی باشه. بخت و اقبال هرازچندگاهی به شخصیت‌های داستان رو می‌کنه اما در اصل ماجرا تفاوتی نمی‌کنه، اونها بیچارگانی هستند که محکوم به تحمل‌اند.

عه راستی، دوازده رد شده، منظورم امروزه ولی امروز صبح یعنی بخوابم بعدا =)

کتاب بیچارگان از داستایفسکی کتاب جالبی بود واقعا، فردا یکم ازش میگم براتون.

بلاخره، گاهی هم پیش می‌آید که مهار احساسات آدم از دستش خارج می‌شود و مزخرفاتی می‌نویسد. علتش هیچ چیز نیست مگر این این گرمای افراطی و احمقانه‌ی دل آدم. -داستایفسکی

یک مجموعه شعر از دوستم بنیامین. بخونید و لذت ببرید. @UpdatesOnBuLBa2

بو و صدای بارون ترکیب شده با نغمه‌ی جیرجیرک‌ها، یک پارک زنده و نشستن زیر نورماه. اینکه میدونم من فقط شخصی در گوشه‌ی این دنیا هستم شخصی که گوشه‌ای از زادگاهش نشسته و دیگه از تنهاییش نمیترسه و ازش لذت میبره، این چیزیه که میتونه آرومم کنه. یک زندگی معمولی در تنهایی، شاید یک استراحت باشه از اون مقدار شلوغی دورم وقتی که دانشگاه بودم. شلوغی لذت بخشی که بهش عادت کرده بودم و اونقدر بهش وابسته شده بودم که فکر میکردم همیشه باید دورم پر از دوست و آشنا باشه و همیشه باید زندگی پر از هیجان و خوشی باشه اما تازه فهمیدم بعضی وقت‌ها نیاز داری زندگی برای یک مدت کوتاه دوباره معمولی بشه و باید از اون زمان لذت ببری. این که از زندگی معمولیم لذت ببرم چیزی بودش که این چند وقته یاد گرفتم.