232
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
232
کل روز خیلی عادی برخورد میکنم. مثل همیشه سر ساعت همیشگی بیدار میشم و میرم سرکار. با مشتری چونه میزنم و کارهای همیشگی رو انجام میدم. ولی همینکه برمیگردم خونه واقعا میشکنم. نمیتونم عادی باشم. خیلی ناراحت این زندگیهام که دارن از بین میرن. نگران خانوادمم نگران دوستامم که ازم دورن. میترسم از اتفاقهایی که ازشون خبری نداریم و عصبیم چون هیچکدوم اینا انگار اصلا مهم نیست.
232
برای ما زندگی شبیه یه قطعه کهنه و زنگزدست که کل زنده بودنمون رو صرف این کردیم که یکم بیشتر کار کنه.
232
اینجا انگار زندگی خودش پیش نمیره ما زندگی رو هل میدیم که حرکت کنه. فقط داریم زور میزنیم ادامهدارش کنیم.
232
داستان زندگی ما شده تلاش برای دوام آوردن. ادامه دهیم یکم بیشتر نفس بکشیم. هزار بار دست کشیدم هزار بار دوباره از اول شروع کردیم. تا کی؟ چقدر ادامه دهیم این ادامه دادن را؟ تا زمان مرگ؟ مرگ که همینجاست همین نزدیکی. بگو زندگی کجاست. بگو کی زندگی کنیم.
232
وقتی کلمه فردا رو به زبون میآرم حس عجیبی دارم. هیچوقت تاحالا این کلمه انقدر تلخمزه نبود. وقتی ناخوداگاه ازش استفاده میکنم زبونم تا چند دقیقه فلج میشه.
232
واقعیتش دارم تلاش میکنم افکار فلسفیم رو نریزم اینجا. دلم میخواد با احساسات پیش برم ولی احساسی درونم شکل نمیگیره چون فکر اجازهای بهم نمیده. همش دارم فکر میکنم و با اینکه افکارم خیلی عمیق و پرحجمن ولی احساساتم خیلی تو خالین.
232
تو همچین موقعیتی، امروز معنای بیشتری نسبت به فردا پیدا میکنه و کمکم مفهوم وجود فردا ازمون دور میشه. هرچند دلم میخواد این معنا عمیقا درونتون جریان داشته باشه اما امیدوارم امروزهاتون بتونه مفهموم فرداهاش رو حفظ کنه.
232
اینجا یهو تو یه شب همهی مشکلات بیاهمیت میشه چون پای مرگ میآد وسط. دیگه تموم مسائل تبدیل میشن به یک مسئلهی مرگ و زندگی.
232
احتمالا پیدا کردن چیزاهایی که درون درد و رنجت بتونی ازشون لذت ببری یه راه دیگه فرار و تحمل کردنه.
مشکلی حل نشده. من فقط تونستم چیزهایی پیدا کنم که باهاشون سرگرم بشم، که زمان بگذره، که یادم بره، که یه نفسی تازه کنم، که شاید همهچی درست بشه.
232
تو دوره عجیبی گیر افتادم نه میتونم درمورد احساساتم حرف بزنم نه میتونم درموردشون بنویسم. با احساساتم همش کلنجار میرم و این باعث میشه فقط زخمم عمیقتر و عمیقتر بشه.
