en
Feedback
Graymin

Graymin

Open in Telegram
232
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
کل روز خیلی عادی برخورد می‌کنم. مثل همیشه سر ساعت همیشگی بیدار می‌شم و می‌رم سرکار. با مشتری چونه می‌زنم و کارهای همیشگی رو انجام می‌دم. ولی همینکه برمیگردم خونه واقعا می‌شکنم. نمی‌تونم عادی باشم. خیلی ناراحت این زندگی‌هام که دارن از بین می‌رن. نگران خانوادمم نگران دوستامم که ازم دورن. می‌ترسم از اتفاق‌هایی که ازشون خبری نداریم و عصبیم چون هیچ‌کدوم اینا انگار اصلا مهم نیست.

برای ما زندگی شبیه یه قطعه کهنه و زنگ‌زدست که کل زنده بودنمون رو صرف این کردیم که یکم بیشتر کار کنه.

اینجا انگار زندگی خودش پیش نمی‌ره ما زندگی رو هل می‌دیم که حرکت کنه. فقط داریم زور می‌زنیم ادامه‌دارش کنیم.

داستان زندگی ما شده تلاش برای دوام آوردن. ادامه دهیم یکم بیشتر نفس بکشیم. هزار بار دست کشیدم هزار بار دوباره از اول شروع کردیم. تا کی؟ چقدر ادامه دهیم این ادامه دادن را؟ تا زمان مرگ؟ مرگ که همین‌جاست همین نزدیکی. بگو زندگی کجاست. بگو کی زندگی کنیم.

وقتی کلمه فردا رو به زبون می‌آرم حس عجیبی دارم. هیچ‌وقت تاحالا این کلمه انقدر تلخ‌مزه نبود. وقتی ناخوداگاه ازش استفاده می‌کنم زبونم تا چند دقیقه فلج می‌شه.

هیچ‌کس بهتر از ما تو دل مصیبت امیدوار بودن رو بلد نیست. "یه دلگرمی ناراحت کننده"

واقعیتش دارم تلاش میکنم افکار فلسفیم رو نریزم اینجا. دلم‌ می‌خواد با احساسات پیش برم ولی احساسی درونم شکل نمی‌گیره چون فکر اجازه‌ای بهم نمی‌ده. همش دارم فکر می‌کنم و با اینکه افکارم خیلی عمیق و پرحجمن ولی احساساتم خیلی تو خالین.

تو همچین موقعیتی، امروز معنای بیشتری نسبت به فردا پیدا می‌کنه و کم‌کم مفهوم وجود فردا ازمون دور می‌شه. هرچند دلم می‌خواد این معنا عمیقا درونتون جریان داشته باشه اما امیدوارم امروز‌هاتون بتونه مفهموم فرداهاش رو حفظ کنه.

اینجا یهو تو یه شب همه‌‌ی مشکلات بی‌اهمیت می‌شه چون پای مرگ می‌آد وسط. دیگه تموم مسائل تبدیل می‌شن به یک مسئله‌ی مرگ‌ و زندگی.

احتمالا پیدا کردن چیزاهایی که درون درد و رنجت بتونی ازشون لذت ببری یه راه دیگه فرار و تحمل کردنه. مشکلی حل نشده. من فقط تونستم چیزهایی پیدا کنم که باهاشون سرگرم بشم، که زمان بگذره، که یادم بره، که یه نفسی تازه کنم، که شاید همه‌چی درست بشه.

تو دوره عجیبی گیر افتادم نه می‌تونم درمورد احساساتم حرف بزنم نه می‌تونم درموردشون بنویسم. با احساساتم همش کلنجار می‌رم و این باعث می‌شه فقط زخمم عمیق‌تر و عمیق‌تر بشه.

چقدر خوبه که این زندگی یه بی‌تی‌اسی داره.

06._Love_Maze_1397-2-28-13-56.mp38.50 MB

05. House Of Cards (Full Length Edition).mp38.81 MB

انقدر همه‌ش خسته‌م که خسته‌نبودن یادم رفته.

تازه پس فردا سختترم هست‌، چون روز تعطیلم رو باید دو دستی تقدیم فامیل‌جماعت کنم.

احتمالا فردای سختی هم داشته باشم.

روز سختی داشتم، شب سختی هم دارم.‌

هر بار که متوجه خودم می‌شم می‌بینم مشغول تحمل کردنم.

بعضی وقت‌ها انقدر از آدم‌های اطرافم خسته می‌شم که از خودم متنفر می‌شم.