منِ واقعی، بدونِ نقاب.
Open in Telegram
اینجا یهجورایی دفترچهخاطراتمه. اینجا چنان که مینمایم هستم. خودِ واقعیمم دیگه. دروغو تظاهرو این چرتوپرتاام نداریم. ارتباط شناس: @mostiired_bot ارتباط ناشناس: https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-h7PXpawf5d *منو به چنلاتون دعوت نکنید.
Show more337
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
Repost from N/a
در همهچیز ردپایی از غم پیدا میکنم.
در آهنگهای شاد عروسی، در غذا خوردن یک کارگر، در خندیدن انسانهای معلول، در صورت بابا. این آشناییِ قدیمی دست از سرم برنمیدارد.
هی برگشتم عقب، برگشتم عقب، برگشتم عقب، و رسیدم به اینجا: نشسته رو پلههای قطار، گوشیم به شارژ دستمه، ایرپاد گوشم "صداشه بیارین دلُم تنگ شد."، ارتباط گرفتن با آقای بامزهی کچلی که رو پلههای اونور نشسته با لایکو دیسلایکو لبخندو میمیکهای دیگه، آخرینبار درو میبندم، آقای بامزهی کچل با لبخند بهم لایک میده، لبخند میزنمو سرمو برمیگردونم، زل میزنم به تابلوی مگنتیِ "تهران" ِ روبهروم و یادم میاد، یادم میاد آخرین دفعه که میخواست بیادو بودم، به زورِ دیدنِ فیلمی که خودش معرفی کرده بودو وسط توصیفِ فیلم حرفشو قطع کرده بودو گفته بود تو که نمیبینیش پس ولش کن بیدار موندم تا برسه. طبیعتا کوچه خلوت بود توو این شهرِ مُردهها، صدای ماشین اومد، رفتم دم در استقبالش، بغلِ سرد ولی محکمو طولانی، هیچوقت نگفت ولی میدونم فهمیده بود به زور بیدار موندم، منتظرش موندم، و خوشحال شد، توو همین فکرا بودم قطار ایستاد، رسیده بودم، دیروقت بود، مطمئن بودم منتظرم نیست، چون به اینکه منتظرم باشه فکر کرده بودمو میدونی؟ جلو جلو ذوق کنی کنسله. رسیدم، آقای محترمی جلوی در بود از قضا با چمدون، منتظر موندم بره توو بعد من برم، در رو باز کردم، دیدم نشسته رو پلهها، تمام اجزای صورتش میخندیدو در همین حال گفت فکر کردم تویی، اومدم آقای فلانی بود خورد توو ذوقم. نگفتم، ولی قربونِ ذوقت. بغلِ سرد ولی محکمو طولانیو از ته دلو عمیق، و آخیش.
درگیرِ چندتا زندگیام. نمیدونم کدومشونو دوست دارم و نمیدونم دوست دارم کدوم تمومو کدوم تموم نشه. تاحالا شده خودتو بذاری جای شخصیت فیلم یا سریالی که میبینی؟ یه همچین حالتی دارم. زندگیم شبیه فیلم سینماییه. همهچی شییه سکانسه. دیالوگاشونم خیلی کمه. دلم یه دوربین فیلمبرداری میخواد که ظبطشون کنم.
