DEVIL.
Open in Telegram
439
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
439
آن قهوه ای که تو برایم ریختی؛
تا ابد سرد ماند و هرگز خورده نشد.
خورده نشد تا لبخند بزنم و تو را در
آغوش بکشم و به دورت بگردم تا
برایم لبخند های شیرینت را بزنی.
قهوه ام را ریختی و وقتی در خواب
به سر میبردم چمدانت را بستی و
مرا ترک کردی، کاش وقتی میرفتی
در آن چمدان کوچکت، خاطره هایمان
را هم جا میدادی و با خود میبردی؛
تا آن روزها و خاطرها مرا اینگونه نشکند.
