dəsoxyn
Open in Telegram
200
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
-من یه گل داشتم،لطیف و زیبا بود،شکننده و حساس.تصمیم گرفته بودم با عشق ازش محافظت کنم،اره...عشقو به تنهایی کافی میدونستم،اما اشتباه میکردم . کم کم روشو از من گرفت،خارهاش تو تن من گیر کرد،عطرش شد مال دیگران،گرد و گندش شد برای من،خواستم بچینمش،اما نمیدونستم..ریشه هایی که چیدم شاهرگ و مویرگ های قلب خودم بود .
من چشم باز کردم و دیدم ادمی ام که همه چیزو میدونه،میدونه میدونه.
لطفا بهم دروغ نگو فقط خودتو از چشم میندازی!
خستگی از همه چیز
از همونجایی شروع میشه که خودت و لذت هات و نیازهاتو نادیده بگیری و تلاش مضاعف بکنی برای چیزهایی که بالاخره از دست خواهی داد.
اگر برای خودم زندگی میکردم هیچوقت خسته نمیشدم،اما حیف که زندگیمو برای تو کردم!
هردویِ ما میدونیم بهم نیاز داریم
اما میترسیم که با نزدیک شدن،به عوضی هایی تبدیل بشیم که نمیخواستیم!
اما بیا یکبار هم که شده،اشتباه کنیم و عوضی باشیم هوم؟!
تو نمیدونی!
اما هربار که عکساتو با دیگران میبینم،هربار که میبینم با اونا میخندی،تیغه ی تیز احساساتم توی قلبم فرو میره که در اوردنش سخت و تاغت فرساست،و شاید مدتها طول بکشه.
هرکی یجوره بالاخره!
