انتها
Open in Telegram
269
Subscribers
No data24 hours
+137 days
+4930 days
Posts Archive
269
ما میباریم
بر سر غم
آری ای تن معدوم
روزی در انتظار ماست
روزی که صبر میکنند شکوفهها
و بر تن شبنمها، اینبار ما قطره میریزیم
روزی در انتظار ماست که
شبهایش بیمهری نباشد
روزها به انتظار ما نشستهاند
بر سر ایستگاهی قدیمی
صندلیهای باران خورده
باران هم منتظر ماست
تا عطر ما بپیچد و بگرید
بهار بیطاقت شده
بی ما نمیتواند سپیدی را سبز کند
دست ماست که در آن میچرخد
مدادی سبز از زندگانی
269
خودم را گم کردهام.
در شلوغیهای سرگیجهآوری که هیچگاه به پایان نمیرسند
خودم را گم کردهام
خستهام
باید به خواب بروم
خوابی که فکری در آن نبینم
شعری در آن رایحهٔ غم ندهد
چراغی در آن نگاهم را نسوزاند
باید بروم
به سمتی که کسی باشد
یا به سمتی که هیچ نباشد
یا میروم
یا میمانم
اگر بمانم، میخوابم
اگر بخوابم، بیدار نمیشوم
اگر کسی باشد و من او را نبینم
نادم میمیرم
اما چه اهمیت دارد؟ وقتی پس از مرگ پشیمانی نمیماند
