𝐵𝑙𝑢𝑒 𝐷𝑟𝑒𝑎𝑚
Open in Telegram
ׄ ֶָ֢ ׂ𝐶𝒶𝓃 𝑦𝑜𝑢 𝑙ℴℴ𝑘 𝑎𝓉 𝓂ℯ ? 𝐶𝓊𝑧 𝐼 𝒶𝓂 ℬ𝑙𝑢𝑒 & 𝐺𝑟𝑒𝑦ִ ֶָ֢ ִׂ 🦋 ๋ ֶָ֢ ׂ 你是那些假装根本看不到你的人的榜样,相信我! https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-345331-o64RFFl :ناشناسم
Show more410
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
410
Repost from 𝐵𝑙𝑢𝑒 𝐷𝑟𝑒𝑎𝑚
یه شب، توی دفتر خاطراتم نوشتم "شاید هم تنها چیزی که نیاز دارم اینه که یکی برام بنویسه 'آبیِ عزیز من..." و من هیچوقت به اون نامه نرسیدم؛ پس این شخصیت شکل گرفت. کسی که همیشه توی سرما زندگی میکنه و میتونم براش نامههایی که هیچکس برای من ننوشت رو بنویسم.
آبی گمشده در اقیانوس
410
Repost from 𝐵𝑙𝑢𝑒 𝐷𝑟𝑒𝑎𝑚
|برای تو، همیشه آبی.|
داشتم با خود فکر میکردم کاش کسی مخاطبِ آبی بمانهای من بود؛ که تصمیم گرفتم برای تو بنویسم.
شاید فکر کنی دیوانهام؛ به تو حق میدهم، گاهی خودم هم همین فکر را میکنم.
اما فکرش را بکن؛ خطاب قرار دادنِ یک خیال واهی با رنگ، زیبا نیست؟
شاید هم من زیادی غرق در دنیای رنگها شدهام...
بیرنگیای غرق در دنیای رنگها، مانند رنگ سفیدی که روی پالت نقاشیات با دیگر رنگها یکی شد و هرگز به آن اهمیتی ندادی.
قرار نیست زیاد وقت با ارزشات را هدر بدهم؛ هنوز هم در دورهی سعی در کمتر حرف زدن هستم و گویا موفق بودهام.
نقشی که ویرگول در جملهی محبوبام دارد را دوست دارم؛ شاید ویرگول تا الان به این زیبایی نبوده است...
آبی، بمان. آبی بمان.
_آبیِ گمشده در اقیانوس، بیست و دو جولای، ۲۰۲۲
410
Repost from ﮼هایپوفرنیا
شب خواب دیدم پروانهام دارم پرواز میکنم صبح که بیدار
شدم با خود گفتم نکنه پروانهام هر از گاهی
خواب انسان بودن میبینم.
| @hyypophreniaa
410
همیشه دوست داشت قدرتی داشته باشه تا بتونه قلبشو بزار داخل شیشه بالاترین ردیف قفسه کتابخونه تا کمتر نگاهش بهش بیوفته..
قلب بود دیگه..دلیل تموم صدای شکستن اما همه اینا از کجا سرچشمه میگرفت..از قلبش؟یا از صدا های دورو بَرِش؟باید حالا گوشاشو میدوخت تا چیزی نشنوه؟..
ذهنش تماما داشت به این سوالات فکر میکرد..
ذهن بیچاره..خسته از مدام فکر کردن..
تمام شیار های مغزش پر شده بود از افکار و صداهای خودش که با خودش حرف میزد..
کاش خاموش میشد..یعنی اونم باید میرفت تو یکی از شیشه های قفسه کتابخونه؟..
حالا اونجا بود؛چند سالی میشد که دیگه حرف نمیزد
آدمی که نه دیگه قلبی داشت نه ذهنی برای مدام فکر کردن و نه حتی گوش هایی برای شنیدن..
اونجا بود؛انتهای همون راهرویی که به همون کتابخونه ختم میشد..
پشت پنجره بزرگ کتابخونه عمارتِ تاریک و سرد نشسته بودو نگاهشو به بیرون داده بود
حتی حیاط اون عمارت که یه روز امیدبخشش بود مرده بود و خلع از هر نوع حس شده بود و این بود معنای بی حسی
خیلی وقت بود از قلب و افکارو صداهایش وداع کرده بود؛تنها بازمانده قصه ما چشم های سردش بود که با افتادن آخرین برگی از درخت و پیچیدن صدای بلند پاندول ساعت بزرگ عمارت، چشمش را برای همیشه بر روی همچی بست.
سکوت جاری شد..
اینگار زمان ایستاده بود
حالا روح پروانهایش برای همیشه آزاد بود .
410
ولی من قبلا گفتم بازم باید بگم چون هر چقدر بگم کمه..
همه به یه سالویا تو زندگیشون نیاز دارن
گلِ نیلی گفت بهت بگم کلی دوِست داره اون خیلی خوشحاله به خاطر داشتن شفق قطبیش:)
سالویام برام پیانو زده آخه من به کی بگم چقدر ذوق کردممم:)...
سالویا هدیه آرزوهامو براورده کرده:)🤍✨
