𝐑𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠𝐬🦋ᶜˡᵒˢᵉᵈ
Open in Telegram
𝐖𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐭𝐡𝐞 𝐜𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐇𝐨𝐮𝐬𝐞🏠 𝐂𝐥𝐢𝐜𝐤 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐢𝐬 𝐥𝐢𝐧𝐤 𝐭𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐭 𝐰𝐢𝐭𝐡 𝐦𝐞📬 : @chocolatehousebot: Nabbi🦋 @Mi_write_a_bot: Mi_sun 𝐂𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐭𝐚𝐥𝐤𝐬:❄ https://t.me/+aNyz1XntxLcxN2Fk
Show more465
Subscribers
No data24 hours
-137 days
-4030 days
Posts Archive
فکر کنید اینا تو مدارس براشون مشاوره شغلی از دوران دبستان... دقت بفرمایید دبستان!🙈
Repost from soobunny ༢
مشاورهی شغلی
شغل موردعلاقه: کلاس پنجم: آشپز | کلاس ششم: مراقبت از حیوانات
نظر والدین: کلاس پنجم: آشپز | کلاس ششم: مراقبت از حیوانات
و سعی میکرد موج هایی که به تن خسته شن های اون ساحل تجاوز میکردن رو بشماره ، ولی تعداد دفعات این حمله وحشیانه قابل شمارش نبود مثل سوختن ذره ذره روحش به وسیله آتیشِ دستای اون !
کاش میتونست داخل همین آب روحش رو بشوره تا اون آتيش از بین بره ، ولی نفهمید وقتی که داره جسمش رو دست آب میسپره باید منتظرباشه منتظر یه صلح عاشقانه ولی این صلح باتلاقی بیش نیست. آب دریا و آتيش روحش هردو تجاوزگر بودن و همدستی اون دوتا میتونه تا سال ها اون رو داخل باتلاقِ عشق دفن کنه .
خیره شده بود به دوردست، حرف نمیزد؛ فقط سکوت بلعیده بود.
به نیمرخش نکاه کردم. چشمهاش هنوزم روشن بودن. گفتم
- به چی فکر می کنی ؟
سرش رو روی شونهی ظریفش کج کرد.
+ به گذشتهام... به این که هیچ جای برگشتی نیست. به پیر شدنم، به... به خیلی چیزا!
و دستش رو میون موهای جوگندمیش فرو برد و باز زیبا شد.
راست میگفت؛ پیر شده بود. به چروک زیر چشمش نگاه کردم، به چشمهای یه مرد میانسال.
نگاهم به چشمهاش درستش، قوس بینی و لبهای نازکش افتاد؛ هنوز هم زیبا بود، هنوز خیلی زیبا بود...
ترسیده گفتم:
- آدم تا وقتی جوونه و دل شاد، به آینده فکر میکنه؛ اما وقتی پیر شد و دل مرده، یاد گذشته میکنه، سکوت میکنه، خاطرات خفه اش مکنه
و کمکم * زبونم برای ادامه نمیچرخید* میمیره. صدام تحلیل رفته بود؛ حالا یواشتر، خشدارتر و عمیقتر به نظر میرسید.
- لطفاً...لطفاً دل مرده نباش!
سرش رد به سمتم چرخوند. نگاهش هنوز میرقصید، چشمهاش لبخند میزد و لبهاش... آره لبهاش میخندیدن.
خوشخواب باشید^^🦋
Repost from soobunny ༢
پیامی برای بومگیو
🐰: خیلی خوشحالم که توی کارم کسی رو پیدا کردم که اینقدر برام عزیزه و میتونم اینقدر بهش نزدیک باشم. حتی اگه فکر کنی که کار خاصی برام نکردی، فقط حرف زدن با تو، وقت گذروندن باهات و کنار هم بودن، خودش برام یه منبع بزرگ از آرامش و دلگرمی بوده. پس بیاید همینجوری که الان کنار هم خوش میگذرونیم، ادامه بدیم!بومگیو برای سوبین چیه؟
🐰 مثل یه پاپی میمونه. وقتی بهش نگاه میکنم، یاد یه پاپی میوفتم که وقتی خوشحال باشه دمش رو تکون میده ولی وقتی ناراحته دمش پایین میافته. مثل همون پاپی که توی روستا میبینی.
