𝐑𝐚𝐧𝐝𝐨𝐦 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠𝐬🦋ᶜˡᵒˢᵉᵈ
Open in Telegram
𝐖𝐞𝐥𝐜𝐨𝐦𝐞 𝐭𝐨 𝐭𝐡𝐞 𝐜𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐇𝐨𝐮𝐬𝐞🏠 𝐂𝐥𝐢𝐜𝐤 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐢𝐬 𝐥𝐢𝐧𝐤 𝐭𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐭 𝐰𝐢𝐭𝐡 𝐦𝐞📬 : @chocolatehousebot: Nabbi🦋 @Mi_write_a_bot: Mi_sun 𝐂𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐭𝐚𝐥𝐤𝐬:❄ https://t.me/+aNyz1XntxLcxN2Fk
Show more465
Subscribers
No data24 hours
-137 days
-4030 days
Posts Archive
سلام جدی جدی امشب بیایید ساعت 21:21 آپ تا یه چیز دیگهای نشده🤧🩵
اینم زیاد نشدا👀
من وسط یه قشر بلاد بزرگم به تو از اینجا سلام🫠🙋🏻♀
اینجا رو یه دستی برسونید تا آخر شب بتونیم آپ کنیم🤧🩵
به پشت سرش نگاه کرد. آسمون صاف و بدون لکه بود. خورشید سخاوتمندانه میتابید و هوا مطلوب و دلچسب بود.
برعکس همیشه، امروز روز خوبی به نظر میرسید.
- فقط یه خاطره از مادرم توی ذهنم مونده.
به دستهای گره کردهی یونجون نگاه کرد. اونقدر فشار انگشتهاش زیاد بود که سر انگشتهاش حالا سفید، توی چشم میاومدن.
+ اون چیه؟
هنوز نگاهش به بیرون بود و نگاه اون، به دستهاش.
- میگفت، کنار آدمی بمون که نتونی رهاش کنی.
دستش رو جلو برد و روی دستهای چفت شدهاش گذاشت. به آرومی انگشتهاش رو نوازش کرد.
+ یعنی کی؟
- اگه پیش کسی گریه کردی و باز هم تورو آدم قوی دونست، اگه پیش کسی لحظه خشمگین شدی و بازم تورو آدم مهربونی دونست، رهاش نکن.
نگاهش رو از پنجره به دستهاش کشوند. انگشتهایی که حالا لابه لای انگشتهای بلند و کشیدهی سوبین فرو رفته بودن. ساکت بود.
سوبین دستهاشون رو بالا آورد و با لبخند تکون داد.
- به همین قشنگی.
★ 𝑃𝑙𝑎𝑐𝑒𝑏𝑜
