کانال متن و تکست غمگین 🤌🏻💔
Open in Telegram
انسان خوب را از عملش میشود شناخت؛وگرنه سخنان خوب بر دیوارها هم نوشته میشوند:) 🖤 دوپامین
Show more1 007
Subscribers
No data24 hours
-217 days
-12630 days
Posts Archive
آخرش روزی ،
بهارِ خندههامان میرسد ...
پس بیا با عشق فصل بغضمان را رد کنیم .
#قیصرامین_پور
اگه دلش تنگ بشه زنگ می زنه، اگه بخواد ببینتت میاد، اگه دوست داشته باشه نشون می ده؛ به قول نزار قبانی که می گه: "اگر برای تو خیری داشت میماند، اگر دوستدارت بود حرف می زد و اگر مشتاق دیدنت بود می آمد."
دل شما کاروانسرا نیست
نگذارید دیگران وسط دل شما
خستگی رابطه های قبلیشان را در کنند...
❤️
همونجا که هایده میخونه :
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود، همونجاش اندوه بزرگیست چه باشی چه نباشی ...!:)
یـه رابـطـه فـقـط مـخـصـوص دو نـفـره…
ولـی بـعـضـی احـمـق ها،
شـمـارش بـلـد نـیـسـتـن !
نگذارید
گوشهایتان گواه چیزی باشد،
که چشمهایتان ندیده.
مهم تر اینکه
نگذارید زبانتان چیزی را بگوید،
که قلبتان باور نکرده...
بعضی وقتا
منتظر کسی میمونی
که بدون تو داره بهترین
روزای عمرشو میگذرونه!
ما در دنيايى زندگى مى كنيم
كه براى دوست داشتن
هيچ كارى نكرده ايم و
هى دم از دوست داشتن مى زنيم
كاش مى فهميديم
حرف بدون عمل
هيچ وقت حال دلمان را خوب نمى كند.
حالا روزهاست،
نه آفتابش آفتاب قديمی ست،
نه بادهايش،
که بر گلبرگ ها می وزد
شب، پای دلدادگی چراغی
سوسو می زند!
سايه ای از ايوان
خودش را بالا می کشد
روز بر چشم هايم می نشيند!
جوابی نيست!
دستانت
معرکه گرفته اند برای دور شدن!
ديگر عشق، نای حرف زدن ندارد ...
غرور گفت
"غیر ممکن است"
تجربه گفت
" خطرناک است
عقل گفت
" بیهوده است
دل زمزمه کرد
" امتحانش کن...💫
🌸🍃🍃🌸
❤️❤️ @del_8191
بر شانه ی شب
ستارگان آرام گرفته اند
دیدار تو را خیالپردازی می کنم
و روح من مثل دیدگان کودکی می شود
هر چند بسته اما بیدار
از شوق فردا
بخواهد اردو برود
زیبایی ها
در افکارم می آید به زبان عطر
نوشتنش را نمی دانم
مگر کلماتی مانند گرم و سرد
یا طعم دارچین
باید دسته ای از گل را نزدیک احساست بگذارم
درک تو می داند
از بعدی فرا
راز .
دوباره
دست های تو
آن دست های قادرِ عاشق
هم سان یک شکوفه، یک گل خواهد شکفت
و خورشیدی خواهی گشت
بر فراز دیوارهای سیاه
همیشه خوش آفتاب،
همیشه بی غروب...
عشق یعنی
هزار بار دوستت داشته باشم
اما هر بار احساس کنم که اولین بار است
که دوستت میدارم.
یک سری از آدمها می آیند،
به دنیایِ هم ومیشوند تمامِ یکدیگر
شیرین و عاشقانه در کنارهم
زندگی را آغاز می کنند
و امان از آنهایی که
که وارد خلوت هم میشوند دل را
می لرزانند و با خود میبرند
هر آنچه هست. و چه تلخ
سالها با خاطراتِ شان زندگی کنیم...
این "عشق " از آدم بیرون نمی رود.
ریشه می کند،بزرگ میشود
و " شب ها" بغض میشود در گلو
اشک میشود در چشم،
امان از آنهایی که....!
.
زیر حجمِ مرطوبِ برگها
عبور محالِ تورا
بر خاک نم زده ی کافه ی شهر
عمری ست به انتظار نشسته ام!
نمیدانم
سرمیزِکدامین کافه
قهوه های عاشقانه ات را
می نوشی؟
اما گاهی هم
ازمن گذر کن درکافه ی خیالم بنشین
ومیانِ فنجانِ قهوه ات
مرا سربکش،
که آخرین بازمانده از خاطراتِ تو
منم که
سالهاست چهار فصل عشق را
دچارِ برگریزانِ تلخِ جدایی ام...!
سایه ای لرزانم
و تو چون خیالی سیطره در
حجمِ پژمرده ی من..
کوچ ،در نی لبک،
سوزِ جدایی می دمد،
و شعرِ اندوهِ شب را
“ اشک “هجا می کند..
زرد و نارنجیِ پاییز ،
نبودنِ توست
و رفتنت
با هر قافیه و ردیف
بر شریانِ احساس
“ناموزون “...
آه از توو...
آه از من و حسرت...
