en
Feedback
چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

Open in Telegram
1 253
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
همبستگی و علیّت عقلانیّت، همۀ حوزه‌های زندگی را در بر می‌گیرد، از جمله حوزه‌های شخصی، سیاسی و علمی. تعجب‌آور نیست که نظریه‌پردازانِ روشن‌ضمیر دموکراسی آمریکایی، طرف‌دار علم بوده‌اند، نه طرف‌دار مستبدّان حقیقی و مقلّدی که به نظریه‌های نابخردانه علّی و معلولی می‌چسبند. مائو تسه‌دونگ کشاورزان چینی را مجبور کرد که نهال‌های خود را به یکدیگر قلمه بزنند تا همبستگی سوسیالیستی خود را تقویت کنند و یکی از رهبران آمریکا اخیراً پیشنهاد کرد که کووید-۱۹ را با تزریق سفیدکننده می‌توان درمان کرد. ترکمنستان از سال ۱۹۸۵ تا ۲۰۰۶ توسط صفر مراد نیازف، رئیس‌جمهور مادام‌العمر این کشور اداره می‌شد. از جمله دستاوردهای او این بود که خواندن خودزندگی‌نامه‌اش را برای قبولی در آزمون رانندگی در سراسر کشور اجباری کرده بود و یک مجسمۀ طلایی بزرگ از خودش نصب کرده بود که به‌سمت خورشید می‌چرخید. در سال ۲۰۰۴ او این هشدار بهداشتی را برای عموم هوادارانش صادر کرد: «در دوران جوانی سگ‌های جوانی را می‌دیدم که دندان‌های سالمی داشتند. به آن‌ها استخوان داده بودند تا بجوند. هر کس از شما که دندان‌هایش افتاده به این دلیل بوده که استخوان نجویده است. این نصیحت من است». ازآن‌جایی‌که خطر زندانی‌شدن در عشق‌آباد، بیش‌تر ما را تهدید نمی‌کند، ما می‌توانیم خطای موجود در نصیحت حضرتِ ایشان را تشخیص دهیم. رئیس‌جمهور، مرتکب یکی از معروف‌ترین اشتباهات استدلال‌ورزی شد و همبستگی را با علیّت اشتباه گرفت. حتی اگر این درست باشد که ترکمن‌های بی‌دندان استخوان نجویده‌اند، رئیس‌جمهور حق نداشت به این نتیجه برسد که جویدن استخوان باعث استحکام دندان‌ها می‌شود. شاید فقط افرادی که دندان‌های قوی دارند بتوانند استخوان بجوند، که این شاهدی بر علیّت معکوس است یا شاید برخی عوامل دیگر از جمله عضویت در حزب کمونیست باعث شده که ترکمن‌ها هم استخوان بجوند (تا وفاداری خود به رهبرشان را ثابت کنند) و هم دندان‌های محکمی داشته باشند (اگر مراقبت از دندان‌ها، شرط عضویت باشد)، این معمایی است که ما در آن حیران مانده‌ایم. مفهوم علیّت و تفاوت آن با همبستگیِ صرف، رگ حیات علم است. چه چیزی باعث سرطان می‌شود؟ یا تغییرات آب‌وهوایی؟ یا اسکیزوفرنی؟ این مبحث در تاروپود گفت‌وگو، استدلال‌ورزی و طنز روزمرۀ ما تنیده شده است. تعارض معنایی بین دو جملۀ «کشتی غرق شد» و «کشتی را غرق کردند» در این‌جاست که در دوّمی گوینده ادعا می‌کند که یک عامل سببی در پشت این رویداد قرار داشته است و این اتفاق به‌خودی‌خود رخ نداده است. ما هر زمان که به این فکر می‌کنیم که دررابطه‌با نشتی، خشکسالی، درد یا رنج چه‌کار باید کنیم به علیّت متوسل می‌شویم. یکی از شوخی‌های موردعلاقۀ پدربزرگم دربارۀ مردی بود که با خوردن یک طاس‌کباب مُفصّل (غذایی حاوی گوشت و لوبیا که ۱۲ ساعت طول می‌کشد تا بپزد) و سپس نوشیدن یک لیوان چای، دلی از عزا در می‌آورد و در ادامه، هنگامی‌که از دل‌درد به خودش می‌پیچید ناله‌کنان می‌گفت که نوشیدن چای او را ناخوش کرده است. احتمالاً باید در سال‌های ۱۹۰۰ در لهستان به دنیا آمده باشید تا با شنیدن این لطیفه، خنده بر لبانتان بنشیند، اما اگر به‌هرحال متوجه این شوخی می‌شوید، پس اذعان می‌کنید که تفاوت بین همبستگی و علیّت بخشی از خِرَد جمعی ما است. بااین‌وجود، گیجیِ نیازف‌وار در گفتمان عمومی ما رایج است. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

چرا ارگانیسم‌ها تکثیرکننده نیستند؟ در نظر گرفتن یک ارگانیسم (Organisms) به‌عنوان تکثیرکننده (Replicators)، حتی یک ارگانیسم غیرجنسی مانند یک حشره‌ی چوبی ماده، برابر با نقض اصل مرکزی (Central Dogma) عدم وراثت ویژگی‌های اکتسابی است. یک حشره‌ی چوبی شبیه یک تکثیرکننده به نظر می‌رسد، به این معنا که می‌توانیم توالی‌ای از دختر، نوه، نتیجه و غیره را بچینیم، که در آن هر یک به نظر می‌رسد نسخه‌ای از قبلی در سری باشد. اما فرض کنید نقص یا لکه‌ای جایی در زنجیره ظاهر شود، مثلاً یک حشره‌ی چوبی به‌طور اتفاقی یک پا را از دست بدهد. این لکه ممکن است برای تمام عمر او باقی بماند، اما به حلقه‌ی بعدی در زنجیره منتقل نمی‌شود. خطاهایی که حشرات چوبی را تحت تأثیر قرار می‌دهند اما ژن‌هایشان را نه، ادامه نمی‌یابند. حالا یک سری موازی از ژنوم دختر، ژنوم نوه، ژنوم نتیجه و غیره را بچینید. اگر لکه‌ای جایی در این سری ظاهر شود، به تمام حلقه‌های بعدی در زنجیره منتقل خواهد شد. همچنین ممکن است در بدن‌های تمام حلقه‌های بعدی در زنجیره منعکس شود، زیرا در هر نسل پیکان‌های علّی از ژن‌ها به بدن وجود دارند. اما هیچ پیکان علّی از بدن به ژن‌ها وجود ندارد. هیچ بخشی از فنوتیپ (Phenotype) حشره‌ی چوبی تکثیرکننده نیست. نه بدن او به‌عنوان یک کل. اشتباه است که بگوییم «همان‌طور که ژن‌ها می‌توانند ساختار خود را در خطوط ژنی منتقل کنند، ارگانیسم‌ها می‌توانند ساختار خود را در خطوط ارگانیسمی منتقل کنند». بیتسون اشاره کرد که تعیین‌کننده‌های ژنتیکی رشد لازم هستند اما کافی نیستند. یک ژن ممکن است یک رفتار خاص را «برنامه‌ریزی» کند «بدون اینکه تنها چیزی باشد که این کار را انجام می‌دهد». موردی را در نظر بگیرید که دمای محیط در طول رشد برای بیان یک فنوتیپ خاص حیاتی است. اگر دما چند درجه تغییر کند، ماشین بقا توسط دیگری شکست می‌خورد. مقدار دما نیز برای بیان یک فنوتیپ خاص لازم است. همچنین از یک نسل به نسل بعدی پایدار است. حتی ممکن است از یک نسل به نسل بعدی منتقل شود اگر ماشین بقا برای فرزندانش لانه‌ای بسازد. یک لانه تکثیرکننده واقعی نیست زیرا یک «جهش» غیرژنتیکی که در ساخت یک لانه رخ می‌دهد، برای مثال گنجاندن تصادفی یک سوزن کاج به‌جای چمن معمولی، در «نسل‌های لانه» آینده ادامه نمی‌یابد. یک لانه، مانند یک پرنده، راه ژن برای ساختن ژن دیگر است. وقتی درباره‌ی رشد صحبت می‌کنیم، مناسب است که به عوامل غیرژنتیکی و همچنین ژنتیکی تأکید کنیم. اما وقتی درباره‌ی واحدهای انتخاب صحبت می‌کنیم، تأکید متفاوتی لازم است، تأکید بر ویژگی‌های تکثیرکننده‌ها. جایگاه ویژه‌ی عوامل ژنتیکی به جای عوامل غیرژنتیکی تنها به یک دلیل شایسته است: عوامل ژنتیکی خود را، با تمام لکه‌ها، تکثیر می‌کنند، اما عوامل غیرژنتیکی این کار را نمی‌کنند. یک جنین‌شناس به‌درستی هیچ تمایز اساسی بین عوامل علّی ژنتیکی و محیطی نمی‌بیند، و به‌درستی هر یک را لازم اما ناکافی می‌داند. اما درباره‌ی بقای تکثیرکننده‌ها در زمان تکاملی صحبت می‌شود، و نه لانه، نه دمای داخل آن، و نه پرنده‌ای که آن را ساخته، تکثیرکننده نیستند. تغییر آزمایشی یکی از آن‌ها ممکن است حیوان، رشد آن و شانس بقای آن را ویران کند، اما تغییر به نسل بعدی منتقل نمی‌شود. حالا یک تخریب مشابه (جهش) را به یک ژن در خط زایا انجام دهید: تغییر ممکن است رشد پرنده و بقای آن را تحت تأثیر قرار دهد یا ندهد، اما می‌تواند به نسل بعدی منتقل شود؛ می‌تواند تکثیر شود. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

معمای زندانی و تراژدی منابع مشترک (٣) بسیاری از جنبه‌های هیجان‌انگیز زندگی سیاسی و اقتصادی را می‌توان نوعی معمّای زندانی دانست که در آن بیش از دو بازیکن حضور دارند، چیزی که آن را بازی‌های منابع مشترک (Public Goods games) نام‌گذاری کرده‌اند. همۀ افراد جامعه از کالاهای عمومی نظیر فانوس دریایی، جاده، سیستم فاضلاب، پلیس و مدرسه سود می‌برند، اما برخی افراد سود بیش‌تری می‌برند اگر دیگران پول بدهند و آن‌ها مُفتکی استفاده کنند (وقتی یک فانوس دریایی ساخته شد، همه می‌توانند آن را ببینند). در یک نسخۀ رقّت‌انگیز و تکان‌دهنده از این موضوع که تراژدی منابع مشترک (Tragedy of the Commons) نام گرفته، هر چوپانی انگیزه دارد که گوسفند بیش‌تری به گلۀ خود بیفزاید و آن‌ها را در چراگاه‌های عمومی شهر بچراند، اما وقتی همه به‌دنبال پروارکردن گلۀ خود باشند، علف پیش از آن‌که بتواند دوباره رشد کند، خورده می‌شود و همۀ گوسفندان از گرسنگی می‌میرند. ترافیک و آلودگی هوا به‌همین صورت ما را گرفتار می‌کنند: تصمیم من برای رانندگی با خودروی شخصی، جاده‌ها را شلوغ نمی‌کند یا هوا را آلوده نمی‌کند، همان‌طور که تصمیم من برای سوارشدن به اتوبوس به دیگران کمکی نمی‌کند، اما وقتی همه خودروی شخصی را انتخاب کنند، همه در بزرگراهی آلوده گرفتار ترافیک می‌شوند. فرار از پرداخت مالیات، خساست در موقع کمک به خیریه‌ها، دوشیدن یک منبع تا حد تهی شدن و مقاومت در برابر اقدامات حافظ سلامت عمومی مانند فاصله‌گذاری اجتماعی و ماسک‌زدن در طول یک بیماری همه‌گیر، نمونه‌های دیگری از نقض همکاری در یک بازی منابع مشترک هستند: کسانی که افراط می‌کنند وسوسه می‌شوند؛ کسانی که مشارکت و خویشتن‌داری می‌کنند، پاداش حماقت خود را می‌گیرند و وقتی همه نقض همکاری می‌کنند، مجازات مشترک نصیبشان می‌شود... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

تکثیرکننده‌های ژنتیکی و فنوتیپ گسترش‌یافته ما قصد داریم از استعاره‌ی قدرت استفاده کنیم. یک تکثیرکننده فعال (Active Replicator) تکه‌ای از ژنوم است که، وقتی با آلل‌هایش مقایسه می‌شود، قدرت فنوتیپی بر جهان خود اعمال می‌کند، به‌گونه‌ای که فرکانس آن نسبت به آلل‌هایش افزایش یا کاهش می‌یابد. گرچه بی‌شک معنی‌دار است که از یک نوکلئوتید به‌عنوان اعمال‌کننده‌ی قدرت در این معنا صحبت کنیم، بسیار مفیدتر است، از آنجا که نوکلئوتید تنها زمانی نوع خاصی از قدرت را اعمال می‌کند که در واحد بزرگ‌تری جاسازی شده باشد، واحد بزرگ‌تر را به‌عنوان اعمال‌کننده‌ی قدرت و در نتیجه تغییر فرکانس نسخه‌های خود در نظر بگیریم. ما کل ژنوم جنسی را به‌عنوان یک تکثیرکننده کاندیدا رد می‌کنیم، به دلیل خطر بالای تکه‌تکه شدن در میوز. نوکلئوتید از این مشکل رنج نمی‌برد اما مشکل دیگری را ایجاد می‌کند. نمی‌توان گفت که اثر فنوتیپی دارد مگر در زمینه‌ی نوکلئوتیدهای اطراف آن در سیسترونش. برای یک سیسترون، زمینه‌ی توالی آن نسبت به سیسترون‌های دیگر در تعیین اثر فنوتیپی‌اش در مقایسه با آلل‌هایش بیش از حد مهم نیست. یک حقیقت اساسی این است که هرگاه یک ژنتیک‌دان ژنی را «برای» هر ویژگی فنوتیپی مطالعه می‌کند، همیشه به تفاوت بین دو آلل اشاره دارد. اکنون پذیرفته شده است که یک ژن اصلی خاص برای رنگ تیره در پروانه‌ی بیستون بتولاریا (Biston betularia) در مناطق صنعتی افزایش فرکانس یافته است زیرا فنوتیپ‌هایی تولید می‌کند که در مناطق صنعتی برتر هستند. تفاوت بین فنوتیپ کربوناریا (Carbonaria) و تیپیکا (Typica) همچنان می‌تواند به دلیل تفاوت در یک مکان باشد، حتی اگر خود فنوتیپ‌ها بدون مشارکت هزاران ژن وجود نداشته باشند. هم ژنتیک‌دانان و هم انتخاب طبیعی (Natural Selection) به تفاوت‌ها توجه دارند! تغییر تکاملی مجموعه‌ی محدودی از جایگزینی‌ها در مکان‌های قابل‌شناسایی است. تکثیرکننده‌هایی که امروزه به‌طور مکرر وجود دارند، زیرمجموعه‌ای نسبتاً موفق از آن‌هایی هستند که در گذشته وجود داشته‌اند. یک تکثیرکننده معین در من می‌تواند، در تئوری، از طریق خط مستقیمی از اجداد ردیابی شود. این اجداد، و محیط‌هایی که برای تکثیرکننده فراهم کرده‌اند، می‌توانند به‌عنوان «تجربه‌ی گذشته» تکثیرکننده در نظر گرفته شوند. ژن‌هایی که امروز وجود دارند، آن‌هایی هستند که در مجموعه‌ی آماری بدن‌ها، و در همراهی با مجموعه‌ی آماری ژن‌های همراه، در بقا خوب هستند. ژن‌هایی که امروز وجود دارند، مجموعه‌ی محیط‌هایی را که در گذشته تجربه کرده‌اند منعکس می‌کنند. این به این دلیل نیست که محیط‌ها ویژگی‌های خود را بر ژن‌ها چاپ کرده‌اند—این لامارکیسم (Lamarckism) خواهد بود—بلکه به این دلیل که ژن‌های موجود امروز مجموعه‌ای انتخاب‌شده هستند، و ویژگی‌هایی که باعث بقای آن‌ها شده‌اند، ویژگی‌های محیط‌هایی را که در آن‌ها زنده مانده‌اند منعکس می‌کنند. در فاخته‌ها، ماده‌ها به «جنسه‌ها» تقسیم می‌شوند، هر جنس گونه‌ی متفاوتی از میزبان را انگلی می‌کند. کروموزوم Y، به‌طور منحصربه‌فرد، برای توالی‌های طولانی نسل‌ها به یک جنس و یک گونه‌ی میزبان محدود است. طبیعی است که کروموزوم‌های Y فاخته برای بازتاب تجربه‌ی خاص خود تکامل یافته باشند، در حالی که دیگر ژن‌های فاخته به‌طور همزمان برای بازتاب تجربه‌ی عمومی‌تر خود تکامل یافته‌اند—نوعی گونه‌زایی درون‌ژنومی (Intragenomic Speciation) در سطح کروموزومی. به‌طور گسترده فرض می‌شود ژن‌های تقلید تخم خاص گونه‌ی میزبان باید روی کروموزوم Y حمل شوند، در حالی که ژن‌های سازگاری‌های انگلی عمومی ممکن است روی هر کروموزومی حمل شوند. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

معمای زندانی و تراژدی منابع مشترک (۲) معمّاهای زندانی، وقایعی تلخ ولی رایج هستند. زن و شوهری که از هم طلاق می‌گیرند، برای محافظت از دارایی‌های خود نگهبان‌های قُلچماق استخدام می‌کنند، زیرا هریک می‌ترسند که دیگری اموالشان را بدزدد و به یغما ببرد، درحالی‌که با پرداخت پول به این نگهبان‌ها، خودشان ثروت و دارایی خودشان را از بین می‌برند. کشورهای متخاصم بودجۀ خود را صرف رقابت تسلیحاتی‌ای می‌کنند که هر دو را فقیرتر می‌کند، اما امن‌تر نمی‌کند. دوچرخه‌سواران دوپینگ می‌کنند و ورزش را فاسد می‌کنند، زیرا درغیراین‌صورت رقبای دوپینگ‌کرده‌شان آن‌ها را جا می‌گذارند. همه در یک کنسرت راک سرپا می‌ایستند و روی پنجۀ پا بلند می‌شوند تا چشم‌انداز بهتری داشته باشند، ولی هیچ‌کس درنهایت به چشم‌انداز بهتری نمی‌رسد. معمّای زندانی راه‌حلی ندارد، اما قوانین بازی قابل تغییرند. یکی از راه‌ها این است که بازیکنان قبل از بازی، خودشان را به توافقات لازم‌الاجرا پایبند کنند، یا حکم یک مرجع را بپذیرند که بابت همکاری، به آن‌ها پاداش می‌دهد و بابت نقض همکاری، مجازاتشان می‌کند. فرض کنید طرفین در نزد پدرخوانده سوگند یاد می‌کنند که سکوت پیشه کنند، طوری‌که اگر سکوت خود را حفظ کنند، به مقام رئیس مافیا می‌رسند و اگر آن را بشکنند، طعمۀ کوسه‌ها می‌شوند. این تغییر در ماتریس سود و زیان، معمای زندانی را به بازی متفاوتی تبدیل می‌کند که تعادل در آن مستلزم همکاری متقابل است. به نفع هر دو طرف است که سوگند یاد کنند، حتی اگر این سوگند، آزادی آن‌ها را در نقض همکاری سلب کند. کنشگران منطقی می‌توانند از طریق تسلیم شدن به قراردادها و توافقات الزام‌آور و حاکمیّت قانون از معمّای زندانی بگریزند. یکی دیگر از تغییراتی که می‌توان در بازی ایجاد کرد، این است که به‌طور مکرر بازی کنید و به‌خاطر بسپارید که طرف مقابل در دورهای قبلی چه کرده است. اکنون هر دو طرف می‌توانند به خانۀ فرخنده و مبارکِ همکاری متقابل در جدول سود و زیان راه پیدا کنند و با اجرای استراتژی «عمل به‌مثل» (Tit for Tat که «این به آن در» هم نامیده می‌شود) در آنجا بمانند. این امر مستلزم همکاری در حرکت اول و پس از آن، انجام رفتار متقابل توسط طرف دیگر است: اگر شریک همکاری کرد، همکاری کنید. اگر نقض کرد، نقض کنید. (در برخی نسخه‌ها، در صورتی‌که طرف مقابل یک بار لغزش کرد، پیش از نقض همکاری به او یک فرصت دیگر بدهید). زیست‌شناسان تکاملی به این موضوع اشاره کرده‌اند که حیوانات اجتماعی اغلب خود را در معمّای زندانی گرفتار می‌یابند. یک مثال در این زمینه، کسب پاداش متقابل در صورت آراستن ظاهریکدیگر است که البته با این وسوسه همراه است که بدون این‌که ما نیز متقابلاً طرف مقابل را بیاراییم، خودمان آراسته شویم. رابرت ترایورز پیشنهاد کرد که انسان خردورز مجموعه‌ای از احساسات اخلاقی را ایجاد کرده است که قاعدۀ «عمل به‌مثل» را پیاده‌سازی می‌کند و به ما این امکان را می‌دهد که از مزایای همکاری با یکدیگر لذت ببریم. ما در اولین حرکت تحت‌تأثیر همدلی و درک متقابل به‌سوی همکاری کشیده می‌شویم و در ادامه، تحت‌تأثیر حس قدرشناسی به‌سوی جبران همکاری با همکاری، تحت‌تأثیر حس انتقام به‌سوی جبرانِ نقض همکاری با نقض همکاری، تحت‌تأثیر احساس گناه بابت نقض همکاری خودمان به‌سوی جبران قبل از انتقام طرف مقابل و تحت‌تأثیر حس بخشودن خویش به‌سوی پیشگیری از تبدیل شدن به کسی که مدام نقض همکاری می‌کند کشیده می‌شویم. بسیاری از جنبه‌های هیجان‌انگیز زندگی دسته‌جمعی انسان - داستان‌های حماسی سرشار از همدلی، اعتماد، خیرخواهی، انتقام، قدرشناسی، گناه، شرم، خیانت، سخن‌چینی و نیک‌نامی - ممکن است در زندگی به‌عنوان استراتژی‌های بازی معمای زندانی به‌کار گرفته شوند. جملۀ زیر نشان می‌دهد که بار دیگر هیوم پیش از دیگران به این مفهوم رسید.
محصول ذرّت تو امروز رسیده؛ مال من فردا می‌رسد. این به‌نفع هر دوی ما است که من امروز کنار تو تلاش کنم و فردا تو به من کمک کنی. من هیچ لطفی به تو نمی‌کنم و تو هم کوچک‌ترین لطفی در حق من نداری. بنابراین من به خاطر تو زحمتی نمی‌کشم؛ و اگر به‌خاطر خودم برای تو کار کنم و منتظر تلافی باشم، می‌دانم که چیزی جز ناامیدی نصیبم نمی‌شود و بی‌حاصل خواهم ماند. اکنون اگر تو را واگذارم که به‌تنهایی کار کنی، تو نیز با من چنین خواهی کرد. فصل‌ها عوض می‌شوند؛ و هردوی ما به‌دلیل عدم اطمینان و نبودِ اعتماد متقابل، محصول خود را از دست می‌دهیم.
📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

مسابقه‌های تسلیحاتی و عدم تقارن تکاملی طبیعی است که فرض کنیم حتی اگر یک دستکارگر (Manipulator) موقتاً موفق شود، فقط مسئله‌ی زمان تکاملی است تا نسل موجودات دستکاری‌شده با یک ضد سازگاری ظاهر شوند. برعکس، شرایطی وجود دارد که باید انتظار داشته باشیم دستکارگرها به طور مداوم و برای مدت‌های نامحدود تکاملی موفق شوند. این تحت عنوان شعار مسابقه‌های تسلیحاتی (Arms Races) بحث می‌شود. یک حیوان اغلب نیاز دارد اشیاء در دنیای اطراف خود را دستکاری کند. وقتی شیء‌ای که حیوان به دنبال دستکاری آن است غیرزنده است، حیوان چاره‌ای جز جابه‌جایی آن با نیروی خالص ندارد. اما گاهی اوقات حیوان ممکن است از جابه‌جایی یک «شیء» که خود حیوان زنده‌ی دیگری است سود ببرد. شیء دارای عضلات و اندام‌های خود است که توسط یک سیستم عصبی و اندام‌های حسی کنترل می‌شوند. صحبت از پیروزی یک طرف یا طرف دیگر به چه معناست؟ آیا «بازنده» در نهایت منقرض می‌شود؟ گاهی ممکن است این اتفاق بیفتد. یک احتمال عجیب توسط لوید و دیباس برای سیکاداهای دوره‌ای پیشنهاد شده است. سیکاداهای دوره‌ای سه گونه از جنس ماگیکاسیدا (Magicicada) هستند. هر سه گونه دو نوع دارند، یک نوع ۱۷ ساله و یک نوع ۱۳ ساله. هر فرد ۱۷ (یا ۱۳) سال را به عنوان یک نیمف زیرزمینی تغذیه می‌کند، قبل از اینکه برای چند هفته زندگی تولیدمثلی بزرگسال ظاهر شود، پس از آن می‌میرد. در هر منطقه‌ی خاص، تمام چرخه‌های زندگی همگام هستند، با نتیجه اینکه هر منطقه هر ۱۷ (یا ۱۳) سال یک طاعون سیکادا را تجربه می‌کند. اهمیت عملکردی این احتمالاً این است که شکارچیان یا انگل‌های احتمالی در سال‌های طاعون غرق می‌شوند و در سال‌های بینابینی گرسنه می‌مانند. پیشنهاد لوید و دیباس این است که چرخه‌ی زندگی طولانی نتیجه‌ی نهایی یک مسابقه تکاملی (Evolutionary Arms Race) در طول زمان با یک شکارچی (یا پارازیتوئید(Parasitoid)) اکنون منقرض‌شده است. سیکاداها در نهایت از تعقیب‌کننده‌ی پارازیتوئید خود پیشی گرفتند و این موجود تخصصی فقیر منقرض شد. واقعاً نیازی نیست که نسل «بازنده» یک مسابقه تسلیحاتی منقرض شود. ممکن است «برنده» گونه‌ای چنان نادر باشد که خطر نسبتاً ناچیزی برای افراد گونه‌ی «بازنده» ایجاد کند. برنده فقط به این معنا برنده است که سازگاری‌هایش علیه بازنده به طور مؤثر مقابله نمی‌شوند. این برای افراد نسل برنده خوب است، اما ممکن است برای افراد نسل بازنده که، به هر حال، به طور همزمان در مسابقه‌های دیگر علیه نسل‌های دیگر، احتمالاً بسیار موفق، در حال دویدن هستند، خیلی بد نباشد. این اثر دشمن نادر (Rare-Enemy Effect) یک مثال مهم از عدم تقارن در فشارهای انتخابی است که بر دو طرف یک مسابقه تسلیحاتی عمل می‌کند. ما یک چنین عدم تقارنی را تحت عنوان شعار اصل زندگی/شام (Life/Dinner Principle) در نظر گرفتیم: «خرگوش سریع‌تر از روباه می‌دود، زیرا خرگوش برای زندگی‌اش می‌دود در حالی که روباه فقط برای شامش می‌دود.» نکته‌ی کلی اینجا این است که برای یک حیوان در یک طرف مسابقه تسلیحاتی، جریمه‌ی شکست شدیدتر از حیوان در طرف دیگر مسابقه تسلیحاتی است. بنابراین جهش‌هایی که باعث می‌شوند روباه‌ها کندتر از خرگوش‌ها بدوند ممکن است در استخر ژنی روباه‌ها بیشتر از جهش‌هایی که باعث می‌شوند خرگوش‌ها کند بدوند در استخر ژنی خرگوش‌ها دوام بیاورند. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

معمای زندانی و تراژدی منابع مشترک (١) داستانی آشنا دربارۀ قانون و نظم را تصور کنید. یک دادستان، شُرکای جرم را در سلول‌های جداگانه‌ای بازداشت می‌کند، اما ازآن‌جا‌که مدارکی برای محکوم‌کردنشان ندارد، به آنان پیشنهاد یک معامله می‌دهد: اگر یکی بپذیرد که علیه دیگری شهادت بدهد آزاد می‌شود و شریک‌جرم او برای ۱۰ سال به زندان می‌رود. اگر هریک متقابلاً دیگری را بفروشند، هر دو ۶ سال زندان می‌گیرند. اگر آن‌ها به رفقایشان وفادار بمانند، تنها کاری که دادستان می‌تواند بکند این است که همه را به مجازات کم‌تری محکوم کند و آن‌ها فقط ۶ ماه می‌گیرند. جدول سود و زیان در زیر ارائه شده است. در مبحث معمّای زندانی (Prisoner's Dilemma)، «همکاری» به معنای وفادار ماندن به شریک جرم است (به معنای همکاری با دادستان نیست) و «نقض همکاری» به معنای لودادن شریک‌جرم است. سود و زیان‌ها هم دارای برچسب درجه‌بندی هستند و درجۀ نسبی برچسب‌ها، میزان بدی آن‌ها را مشخص می‌کند. برای هر بازیکن، بهترین نتیجه هنگامی حاصل می‌شود که خودش اقدام به نقض همکاری کند درحالی‌که دیگری اقدام به همکاری می‌کند (وسوسه)، و بدترین نتیجه هنگامی است که خودش قربانی چنین خیانتی می‌شود (پاداش حماقت) و اگر چنین اتفاقی نیفتد، در درجۀ بعدی بدترین نتیجه وقتی رقم می‌خورد که هر دو طرف متقابلاً به یکدیگر خیانت می‌کنند (مجازات) و بهترین نتیجه وقتی است که هر دو طرف به یکدیگر وفادار می‌مانند (پاداش). برای هر دو شریک‌جرم بهترین و بدترین نتایج در امتداد قطر دیگری قرار می‌گیرند: بدترین چیزی که می‌تواند برای هر دوی آن‌ها اتفاق بیفتد، نقض همکاری متقابل است و بهترین چیز، همکاری متقابل است. https://imgurl.ir/uploads/d51282_55.png از نقطه‌نظر خداگونۀ ما که بر کل جدول احاطه داریم، مشخص است که طرفین باید چه کار کنند. هیچ‌یک از آن‌ها نمی‌تواند روی خیانت به دیگری حساب کند، بنابراین تنها هدف معقول آن‌ها باید دستیابی به پاداش همکاری متقابل باشد. شوربختانه آن‌ها از نقطه‌نظر زمینی به قضیه می‌نگرند و نمی‌توانند کل جدول را ببینند، زیرا انتخابی که شریک جرمشان انجام می‌دهد خارج از کنترل آن‌ها است. لِفتی به دو حرکت سمت چپ خیره شده است و بُروتوس به دو حرکت پایین خیره شده است. لِفتی باید این‌گونه فکر کند: «فرض می‌کنم که او همکاری می‌کند. اگر من هم همکاری کنم، ۶ ماه زندان می‌گیرم و اگر نقض همکاری کنم، آزاد می‌شوم. پس بهتر است نقض همکاری کنم. حالا فرض می‌کنم که او مرا لو می‌دهد (نقض همکاری)، پس اگر همکاری کنم، ۱۰ سال زندان می‌گیرم، اما اگر او را لو بدهم، فقط ۶ ماه می‌گیرم. به‌طورکلی، این بدان معناست که اگر او همکاری کند، بهتر است من نقض همکاری کنم و اگر او نقض همکاری کند، بهتر است من هم نقض همکاری کنم. این اصلاً نیازی به فکرکردن ندارد.» در همین حال، در بادکنک فکری بالای سر بُروتوس هم همین تک‌گویی جریان دارد. درنتیجه، هر دو نقض همکاری می‌کنند و به‌جای ۶ ماه، ۶ سال زندان می‌گیرند؛ ثمرۀ تلخ اقدام بر اساس منفعت‌طلبی عقلانی خویش. این‌گونه نیست که هیچ‌کدام انتخابی نداشته باشند: این یک تعادل نَش است. نقض همکاری، استراتژی برترِ هر دوی آن‌هاست، استراتژی‌ای که هرکدام را فارغ از کاری که دیگری انجام می‌دهد، در وضعیت بهتری قرار می‌دهد. بااین‌حال، حتی اگر یکی از آن‌ها عاقل، یا اخلاقی، یا قابل‌اطمینان، یا دوراندیش باشد، باز هم گرفتار ترس و وسوسۀ دیگری می‌شود. حتی اگر شریک‌جرم وی به او اطمینان دهد که کار درست را انجام می‌دهد، تعهد او می‌تواند باد هوا باشد و حتی ارزش کاغذی را که روی آن نوشته می‌شود نداشته باشد. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

دستکاری در روابط زیستی: نقض قضیه مرکزی یکی از اهداف من، به چالش کشیدن قضیه مرکزی (Central Theorem) است که انتظار می‌رود موجودات زنده‌ی فردی به گونه‌ای رفتار کنند که تناسب فراگیر (Inclusive Fitness) خود را به حداکثر برسانند، یا به عبارت دیگر، بقای کپی‌های ژن‌های خود را به حداکثر برسانند. موجودات ممکن است به طور مداوم در راستای منافع موجودات دیگر به جای خودشان عمل کنند. یعنی ممکن است دستکاری (Manipulation) شوند. اینکه حیوانات اغلب باعث می‌شوند حیوانات دیگر عملی را انجام دهند که برخلاف منافع خودشان است، به خوبی شناخته شده است. این هر بار که یک ماهی‌گیر شکار را صید می‌کند، هر بار که یک کوکو توسط مادرخوانده‌اش تغذیه می‌شود، رخ می‌دهد. تا دهه‌ی گذشته یا همین حدود، اکثر ما توجه کافی به احتمال دستکاری درون‌گونه‌ای (Intraspecific Manipulation)، به‌ویژه دستکاری استثماری در داخل خانواده، نداشته‌ایم. این کمبود را به باقی‌مانده‌ای از شهود انتخاب‌گر گروهی نسبت می‌دهم که اغلب در اعماق ذهن زیست‌شناس حتی پس از رد انتخاب گروهی در سطح عقلانی باقی می‌ماند. ایده‌های «مؤدبانه» همکاری متقابل خیرخواهانه‌ی مبهم با انتظاری از بهره‌برداری متقابل بی‌رحم و فرصت‌طلبانه جایگزین شده است. این انقلاب به طور عمومی با نام زیست‌جامعه‌شناسی (Sociobiology) مرتبط است. تغییر دیدگاه را می‌توان با نقل‌قولی از لوید نشان داد: انتخاب برای سرعت در نرها و خجالتی بودن در ماده‌ها منجر به چیزی می‌شود که به رقابت بین جنس‌ها منجر می‌شود. نرها ممکن است انتخاب شوند تا هر انتخابی که ماده‌ها تلاش می‌کنند اعمال کنند را دور بزنند، و سپس ماده‌ها انتخاب شوند تا گزینه‌های خود را حفظ کنند، گمراه نشوند یا انتخاب‌هایشان زیر پا گذاشته نشود. اگر نرها ماده‌ها را با افسونگرهای واقعی تحت کنترل درآورند و فریب دهند، انتظار می‌رود ماده‌ها دیر یا زود در زمان تکاملی فرار کنند. ممکن است اسپرم در ماده دستکاری شود. مورفولوژی تولیدمثلی ماده اغلب شامل کیسه‌ها، دریچه‌ها و لوله‌هایی است که می‌توانستند در این زمینه تکامل یافته باشند. دستکاری، در واقع، برای دیدگاه زندگی که شرح داده شده، محوری است. الکساندر یکی از اولین کسانی بود که اهمیت چنین دستکاری‌ای را تأکید کرد. او مفهوم سلطه‌ی ملکه را در تکامل رفتار کارگران حشرات اجتماعی تعمیم داد تا یک نظریه‌ی گسترده درباره‌ی دستکاری والدینی (Parental Manipulation) تولید کند. او پیشنهاد کرد که والدین در موقعیت فرماندهی بر فرزندان خود هستند که ممکن است فرزندان مجبور شوند به نفع تناسب ژنتیکی (Genetic Fitness) والدین خود کار کنند، حتی جایی که این با منافع خودشان در تضاد باشد. وست-ابرهارد از الکساندر پیروی می‌کند و دستکاری والدینی را به عنوان یکی از سه راه کلی که در آن «نوع‌دوستی» فردی می‌تواند تکامل یابد، شایسته‌ی توجه می‌داند، دو راه دیگر انتخاب خویشاوندی (Kin Selection) و نوع‌دوستی متقابل (Reciprocal Altruism) هستند. زیست‌شناسان رفتار را به عنوان نوع‌دوستانه تعریف می‌کنند اگر به نفع افراد دیگر به هزینه‌ی خود نوع‌دوست باشد. اگر «نوع‌دوست» توسط گیرنده‌ی منفعت مجبور شود که چیزی به او اهدا کند، این تعریف برآورده می‌شود. برای مثال، تغذیه‌ی یک جوجه‌ی کوکو توسط والد خوانده‌اش را نمی‌توان جز رفتار نوع‌دوستانه در نظر گرفت. کربس و من تمام ارتباطات حیوانی را به عنوان دستکاری گیرنده‌ی سیگنال توسط فرستنده‌ی سیگنال تفسیر می‌کنیم. من باور دارم که حیوانات قدرت زیادی بر حیوانات دیگر اعمال می‌کنند، و اغلب اقدامات یک حیوان به بهترین وجه به عنوان کار در راستای منافع تناسب فراگیر فرد دیگری، به جای خودش، تفسیر می‌شود. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

بازی‌های جوجه و بالاکشی استراتژی منطقی هنگام انجام بازی بالاکشی این است که ضررهای خود را در نقطه‌ای متوقف سازید و با احتمال خاصی در یک حرکت معین کنار بکشید، به این امید که پیشنهاد‌دهندۀ دیگر که به‌اندازۀ شما منطقی است، پیش از شما کنار بکشد. معنای این بازی به خوبی در ضرب‌المثل «آفتابه خرج لحیم» آمده است و نیز در قانون اول چاله: «اگر خودت را ته چاله دیدی، دست از حفرکردن بکش» [یعنی هرچه بیش‌تر حفر کنی، بیش‌تر در قعر چاله فرو می‌روی. م.]. یکی از رایج‌ترین نابخردی‌های انسان، مغالطۀ هزینۀ هدر رفته است که در آن افراد همچنان به یک سرمایه‌گذاریِ زیان‌ده ادامه می‌دهند، نه به این امید که شاید در آینده چیزی به‌دست بیاورند، بلکه به این دلیل که تا بدین‌جای کار برایش پول و وقت صرف کرده‌اند. تماشای یک فیلم خسته‌کننده تا انتها، به پایان رساندن مطالعۀ یک رمان ملال‌آور، و ماندن در یک ازدواج بد، نمونه‌هایی آشنا از این مغالطه هستند. ممکن است بازی بالاکشی (و بازی جوجه) آن‌قدر به تاروپود زندگی مردم سرایت کنند که آن‌ها را قربانی مغالطۀ هزینۀ هدر رفته کنند، جایی‌که اشتهار به پایبندی به یک چیز هرقدر هم که پرهزینه باشد می‌تواند طرف دیگر را متقاعد سازد که از بازی کنار بکشد. بازی بالاکشی، یک بازی فکری عجیب‌وغریب نیست؛ در زندگی واقعی ما با چالش‌هایی مواجه هستیم که در آن‌ها، به‌قول معروف، کاری را که شروع کرده‌ایم حتماً باید تا آخر ادامه دهیم. این چالش‌ها شامل اعتصاب‌های کارگریِ طولانی‌مدت، دعواهای حقوقی و جنگ‌های فرسایشی هستند (در جنگ‌های فرسایشی، هر کشوری نیرو و تجهیزات لازم را برای ماشین جنگی خود فراهم می‌آورد به این امید که ابتدا طرف مقابل خسته شود). این منطق رایج که می‌گوید «ما می‌جنگیم تا پسرانمان بیهوده نمرده باشند» مثال خوبی از مغالطۀ هزینۀ هدررفته است، ضمن‌این‌که تاکتیکی تأسف‌بار برای رسیدن به پیروزی‌ای تلخ و زیان‌بار است. این‌که بسیاری از خونین‌ترین جنگ‌های تاریخ، جنگ‌های فرسایشی بوده‌اند بار دیگر نشان می‌دهد که چگونه منطق آزاردهندۀ نظریۀ بازی ممکن است بسیاری از فجایع و مصیبت‌های زندگی انسانی را تبیین کند. اگرچه پس از گیر افتادن در بازی بالاکشی، ادامه‌دادن با فرض یک احتمال خاص ممکن است بدترین گزینه باشد، اما استراتژی واقعاً منطقی این است که در وهلۀ اول اصلاً بازی نکنیم. این موضوع برای بازی‌هایی که شاید حتی متوجه نباشیم که در حال انجامشان هستیم هم صدق می‌کند. برای بسیاری از افراد، یکی از مزایای برنده‌شدن در حراج این است که از پیروزی لذت می‌برند. ازآن‌جا‌که شور و هیجان حاصل از پیروزی و رنج و عذاب ناشی از شکست، چیزی جدا از رقم پیشنهادیِ برنده و ارزش کالا است، این می‌تواند هرگونه حراجی را تبدیل به یک بازی بالاکشی کند. برگزارکنندگان حراجی‌ها از این ویژگی روان‌شناختی انسان‌ها برای ایجاد حس هیجان و ستایش برندگان استفاده می‌کنند. وبگاه‌های Ebay به خریداران توصیه می‌کنند که از قبل تصمیم بگیرند که کالا چقدر برایشان ارزش دارد و قیمت بالاتری ندهند، اما برخی حراجی‌ها نوعی خودکنترلی اُدیسه‌وار را می‌فروشند: آن‌ها از پیش به‌طور خودکار کالا را بالاتر از حدی که خریدار پیشنهاد می‌دهد، قیمت‌گذاری می‌کنند و خریدار را درحالی‌که غرقِ هیجان و شیداییِ حضور در یک بازی سرشار از غرور و منیّت است به دکل می‌بندند... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

هزینه‌ها و مصالحه‌ها در بهینه‌سازی زیستی هر دیدگاه از بهینه‌سازی زیستی (Biological Optimization) که وجود هزینه‌ها و بده‌بستان‌ها را انکار کند، محکوم به شکست است. یک سازگاری‌گرا (Adaptationist) که به یک جنبه از بدن یا رفتار یک حیوان نگاه می‌کند، مثلاً عملکرد آیرودینامیکی بال‌هایش، در حالی که فراموش می‌کند که کارایی در بال‌ها تنها به قیمتی که در جای دیگری از اقتصاد حیوان احساس خواهد شد، می‌تواند خریداری شود، شایسته‌ی همه‌ی انتقادهایی است که دریافت می‌کند. بسیاری از ما، در حالی که هرگز اهمیت هزینه‌ها را انکار نمی‌کنیم، فراموش می‌کنیم آن‌ها را ذکر کنیم، شاید حتی فراموش می‌کنیم به آن‌ها فکر کنیم، وقتی درباره‌ی کارکرد زیستی بحث می‌کنیم. این احتمالاً برخی از انتقادهایی را که به سمت ما آمده است، تحریک کرده است. سازمان تطبیقی یک تکه‌کاری از اصلاحات (Patchwork of Makeshifts) است. همچنین نباید فراموش کنیم که این یک درهم‌تنیدگی از مصالحه‌هاست. یک روش اکتشافی ارزشمند این است که فرض کنیم یک حیوان چیزی را تحت مجموعه‌ای از محدودیت‌ها بهینه می‌کند، و تلاش کنیم بفهمیم آن محدودیت‌ها چیستند. این نسخه‌ی محدودی از آنچه مک‌فارلند و همکارانش رویکرد بهینگی معکوس (Reverse Optimality) می‌نامند است. زنبورهای حفار (Sphex ichneumoneus) به روشی رفتار می‌کردند که یک اقتصاددان ساده‌لوح انسانی ممکن بود آن را به‌عنوان ناسازگار با سازگاری انتقاد کند. زنبورهای منفرد به نظر می‌رسید مرتکب خطای کنکورد (Concorde Fallacy) می‌شدند، ارزش‌گذاری یک منبع بر اساس اینکه چقدر قبلاً روی آن خرج کرده‌اند، به‌جای اینکه چقدر می‌توانند در آینده از آن به دست آورند. ماده‌های منفرد لانه‌هایی را با کاتیدیدهای فلج‌شده و شکارشده تأمین می‌کنند که قرار است به‌عنوان غذا برای لاروهایشان خدمت کنند. گاهی اوقات دو ماده خود را در حال تأمین یک لانه‌ی مشترک می‌یابند، و معمولاً در نهایت بر سر آن می‌جنگند. هر مبارزه تا زمانی ادامه می‌یابد که یکی از زنبورها، که بدین ترتیب بازنده تعریف می‌شود، از منطقه فرار کند، و برنده را در کنترل لانه و همه‌ی کاتیدیدهایی که هر دو زنبور جمع‌آوری کرده‌اند، باقی می‌گذارد. شواهد نشان می‌داد که هر زنبور برای مدتی متناسب با سرمایه‌گذاری خود مبارزه می‌کرد، نه متناسب با ارزش واقعی (True Value) لانه. وقتی ابتدا متوجه شدیم که زنبورهای حفار به این شکل رفتار می‌کنند، کمی نگران شدم، احتمالاً به دلیل سرمایه‌گذاری قبلی خودم در متقاعد کردن همکارانم که خطای کنکورد، که از نظر روانی جذاب است، در واقع یک خطاست! اما سپس شروع کردیم به جدی‌تر فکر کردن درباره‌ی محدودیت‌های هزینه. آیا ممکن بود آنچه به نظر ناسازگار با سازگاری می‌آمد، بهتر به‌عنوان یک بهینه، با توجه به محدودیت‌های خاصی، تفسیر شود؟ محدودیت مربوطه ممکن است به ظرفیت حسی مربوط باشد. اگر زنبورها به دلیلی قادر به شمارش کاتیدیدها در لانه نباشند، اما بتوانند جنبه‌ای از تلاش‌های شکار خود را اندازه‌گیری کنند، عدم تقارن اطلاعاتی بین دو رقیب وجود دارد. هر یک از آن‌ها می‌داند که لانه حداقل شامل b کاتیدید است، که b تعداد کاتیدیدهایی که خودشان شکار کرده‌اند. ممکن است تخمین بزنند که تعداد واقعی در لانه بیشتر از b است، اما نمی‌دانند چقدر بیشتر. در چنین شرایطی، گرافن نشان داده است که استراتژی پایدار تکاملی (Evolutionarily Stable Strategy (ESS)) مورد انتظار تقریباً همان استراتژی است که در ابتدا توسط بیشاپ و کانینگز برای جنگ فرسایشی تعمیم‌یافته (Generalized War of Attrition) محاسبه شده بود. رفتاری که مدل جنگ فرسایشی توسعه‌یافته پیش‌بینی می‌کند، بسیار شبیه رفتار کنکوردین واقعی است که زنبورها نشان می‌دهند. استراتژی پایدار تکاملی زنبورها ممکن است به دلیل ناتوانی سیستم حسی آن‌ها در ارزیابی محتوای لانه باشد. زنبورهای حفار از گونه مرتبط آموفیلا کامپستریس مدت‌هاست که شناخته شده‌اند که هر روز محتوای لانه‌های خود را ارزیابی می‌کنند. برخلاف سفکس، که یک لانه را در یک زمان تأمین می‌کند، آموفیلا کامپستریس یک تأمین‌کننده پیش‌رونده چندین لانه به طور همزمان است. هر صبح محتوای کنونی هر لانه را در یک دور بازرسی صبحگاهی ویژه ارزیابی می‌کند. به نظر می‌رسد او از توانایی ارزیابی خود به طور محدود استفاده می‌کند، و پس از بازرسی صبحگاهی آن را خاموش می‌کند، تقریباً مانند یک ابزار پرهزینه و مصرف‌کننده انرژی. سفکس ایکنومونئوس، که تنها یک لانه را در یک زمان مراقبت می‌کند، احتمالاً نیاز کمتری به توانایی ارزیابی لانه دارد. با تلاش نکردن برای شمارش شکار در لانه، از هزینه‌های جاری و هزینه‌های اولیه ساخت دستگاه عصبی و حسی لازم صرفه‌جویی می‌کند. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

قرار ملاقات و سایر بازی‌های هماهنگی (۲) بسیاری از رسوّم و ضوابط ما، راه‌حل‌هایی برای بازی‌های هماهنگی هستند و تنها چیزی که باعث پذیرش آن‌ها شده این است که همه بر سر آن‌ها توافق کرده‌اند. رانندگی در سمت راست، انتخاب یکشنبه‌ها به‌عنوان روز تعطیل، پذیرش ارز کاغذی، پذیرش استانداردهای فناوری (۱۱۰ ولت، مایکروسافت‌ورد و چیدمان کوئِرتی صفحه‌کلید رایانه) همگی تعادل‌های بازی‌های هماهنگی هستند. اگرچه تعادل‌های دیگری هم وجود دارند که ممکن است بازدهی ما را بهبود ببخشند، اما ما به همان تعادل‌هایی که داریم پایبند می‌مانیم، زیرا تنها در صورتی می‌توانیم با تغییر آن‌ها به نقطۀ دلخواهمان برسیم که همه به یک‌باره با تغییر موافقت کنند؛ مجازات ناهماهنگی خیلی سنگین است. انتخاب دلبخواهیِ مراکز توجه می‌تواند بخشی از چانه‌زنی باشد. هنگامی‌که خریدار و فروشنده روی طیفی از قیمت‌ها به هم نزدیک می‌شوند که جوش‌خوردن معامله را برای هر دوی آن‌ها جذاب‌تر از عدم معامله می‌کند، آن‌ها نوعی بازی هماهنگی را آغاز می‌کنند. هریک از این دو تعادل (پیشنهادهای فعلی آن‌ها) جذاب‌تر از عدم هماهنگی است، اما یکی از تعادل‌ها برای هریک از آن‌ها جذابیّت بیش‌تری دارد. همان‌طور که هریک از طرفین به امید وسوسه و جذب طرف مقابل برای ورود به خانۀ هماهنگی‌ای که برای خودش سودمندتر است مبلغ را تغییر می‌دهد، ممکن است به‌دنبال مرکز توجهی باشد که دستاویزی را برای حصول به توافق در اختیارشان می‌گذارد (هرچند به‌طور برنامه‌ریزی‌نشده)، مثلاً یک رقم گرد‌شده، یا عددی که اختلاف‌نظرهای آن دو را کم و آن‌ها را به توافق نزدیک می‌کند. همان‌گونه که توماس شلینگ که برای اولین‌بار مراکز توجه را در بازی‌های هماهنگی شناسایی کرد، می‌گوید: «فروشنده‌ای که پایین‌ترین قیمت خودروی خود را ۳۵۰۱۷٫۶۳ دلار اعلام کرده، به‌وضوح دارد عنوان می‌کند که ۱۷٫۶۳ دلار تخفیف می‌دهد». به‌همین ترتیب، «اگر کسی در ابتدا ۶۰ درصد مطالبه کرده باشد و متعاقباً آن را به ۵۰ درصد کاهش دهد، می‌تواند باز هم کمی پایین‌تر بیاید؛ و چنانچه آن را به ۴۹ درصد کاهش دهد، طرف مقابل فرض می‌کند که او باز هم به روند کاهشی ادامه می‌دهد و بر تخفیف بیش‌تر اصرار می‌ورزد». 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

چرا خفاش‌ها پر ندارند؟ محدودیت‌های تکاملی پرندگان با بال‌هایی از پر پرواز می‌کنند، خفاش‌ها با بال‌هایی از پوست. چرا هر دو بال‌هایی به یک شکل ندارند، هر کدام که برتر (Superior) باشد؟ یک سازگاری‌گرا (Adaptationist) تأییدشده ممکن است پاسخ دهد که پرندگان باید با پرها بهتر باشند و خفاش‌ها با پوست‌های فلپ‌مانند بهتر باشند. یک ضدسازگاری‌گرا (Anti-adaptationist) افراطی ممکن است بگوید که بسیار محتمل است که پرها در واقع برای هر دو پرندگان و خفاش‌ها بهتر از پوست‌های فلپ‌مانند باشند، اما خفاش‌ها هرگز خوش‌اقبالی تولید جهش‌های درست را نداشتند. اما یک موضع میانی وجود دارد که من آن را متقاعدکننده‌تر از هر دو افراط می‌یابم. بیایید به سازگاری‌گرا امتیاز دهیم که، با زمان کافی، اجداد خفاش‌ها احتمالاً می‌توانستند توالی جهش‌های لازم برای رشد پرها را تولید کنند. عبارت کلیدی با زمان کافی (Given Enough Time) است. ما تمایزی همه‌یا هیچ بین جهش‌های غیرممکن و ممکن ایجاد نمی‌کنیم، بلکه صرفاً واقعیت غیرقابل‌انکار را بیان می‌کنیم که برخی جهش‌ها از نظر کمی محتمل‌تر از دیگران هستند. در این مورد، پستانداران اجدادی ممکن است هم جهش‌یافتگان با پرهای ابتدایی و هم جهش‌یافتگان با فلپ‌های پوستی ابتدایی تولید کرده باشند. اما جهش‌یافتگان پروتوپر (ممکن بود مجبور شوند از مرحله‌ی میانی مقیاس‌های کوچک عبور کنند) چنان کند در ظاهر شدن بودند در مقایسه با جهش‌یافتگان فلپ پوستی، که بال‌های فلپ پوستی مدت‌ها پیش ظاهر شده و به تکامل بال‌های نسبتاً کارآمد منجر شده بودند. هر چقدر هم که یک حیوان به شرایط محیطی سازگار شده باشد، این شرایط باید به عنوان یک میانگین آماری در نظر گرفته شوند. معمولاً غیرممکن است که برای هر احتمالی جزئی برنامه‌ریزی شود، و بنابراین اغلب مشاهده می‌شود که یک حیوان خاص اشتباه (Mistake) می‌کند، اشتباهاتی که به راحتی می‌توانند کشنده باشند. حیوان مدرن ممکن است در شرایط میانگین یکسانی با اجدادش زندگی کند، با این حال رخدادهای لحظه به لحظه‌ای که هر یک از آن‌ها با آن مواجه می‌شوند از روز به روز یکسان نیستند و برای پیش‌بینی دقیق بیش از حد پیچیده‌اند. ویژگی‌های ثابت‌تر حیوان، مانند ساختار آناتومیکی آن، به وضوح تنها به شرایط میانگین بلندمدت سازگار شده‌اند. یک فرد یا بزرگ است یا کوچک، نمی‌تواند اندازه خود را از دقیقه به دقیقه تغییر دهد وقتی نیاز به وجود می‌آید. رفتار، حرکت سریع عضلانی، بخشی از مجموعه سازگارانه (Adaptive Complex) حیوان است که به طور خاص به تنظیم با سرعت بالا مربوط است. حیوان می‌تواند اکنون اینجا باشد، اکنون آنجا، اکنون روی درخت، اکنون زیر زمین، به سرعت با احتمالات محیطی سازگار شود. تعداد چنین احتمالات ممکن، وقتی با تمام جزئیاتشان تعریف شوند، مانند تعداد موقعیت‌های ممکن شطرنج، عملاً بی‌نهایت است. بهترین چیزی که یک سازگاری‌گرا می‌تواند امیدوار باشد این است که حیوان برای رفتار به شیوه‌های مناسب برای تعداد قابل مدیریتی از کلاس‌های احتمالی کلی برنامه‌ریزی شده باشد. احتمالات واقعی تنها به طور تقریبی در این کلاس‌های کلی جای می‌گیرند، و بنابراین اشتباهات ظاهری ناگزیر رخ می‌دهند. حیوانی که ما روی درخت می‌بینیم ممکن است از نسل طولانی اجداد ساکن درخت باشد. درختانی که اجداد در آن‌ها تحت انتخاب طبیعی (Natural Selection) قرار گرفتند، به طور کلی، بسیار شبیه درختان امروزی بودند. قوانین کلی رفتاری که آن زمان کار می‌کردند، مانند «هرگز روی شاخه‌ای که بیش از حد نازک است نرو»، هنوز هم کار می‌کنند. اما جزئیات هر یک درخت به ناچار با دیگری متفاوت است. برگ‌ها در مکان‌های کمی متفاوت هستند، مقاومت شکست شاخه‌ها تنها به طور تقریبی از قطرشان قابل پیش‌بینی است، و غیره. تنها می‌توانیم انتظار داشته باشیم که حیوانات به طور متوسط بهینه‌سازهای آماری باشند، نه پیش‌بین‌های کامل هر جزئیات. بخشی از محیط غیرزنده است یا حداقل نسبت به وجود حیوان بی‌تفاوت است، و اشتباهات حیوان را می‌توان به غیرقابل پیش‌بینی بودن آماری نسبت داد. اما بخش‌های دیگر محیط شامل موجودات زنده‌ای است که خودشان برای سود بردن به ضرر حیوان سازگار شده‌اند. این بخش از محیط را می‌توان بدخواه (Malevolent) نامید. تأثیرات محیطی بدخواه ممکن است به همان دلایلی که تأثیرات بی‌تفاوت پیش‌بینی‌ناپذیر هستند، سخت پیش‌بینی شوند، اما آن‌ها خطر اضافی را معرفی می‌کنند؛ فرصتی اضافی برای قربانی برای انجام اشتباه. اشتباهی که یک سینه‌سرخ در تغذیه یک کوکو در لانه‌اش مرتکب می‌شود، احتمالاً به نوعی یک خطای ناسازگار است. این یک خطای مکرر است که نسل‌های متوالی سینه‌سرخ‌ها را گرفتار می‌کند، حتی همان سینه‌سرخ چندین بار در طول زندگی‌اش. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

قرار ملاقات و سایر بازی‌های هماهنگی (۱) بازی‌های مسابقه‌ای مانند سنگ‌کاغذقیچی و بازی‌های مبتنی‌بر حیله‌گری مانند معمای داوطلب، شامل درجه‌ای از رقابت هستند اما در برخی بازی‌های زندگی، همه برنده می‌شوند اگر فقط بتوانند بفهمند که چگونه. به این بازی‌ها بازی‌های هماهنگی گفته می‌شود مانند قرار ملاقات (Rendezvous). کیتلین و دَن از بودن با یکدیگر لذت می‌برند و قصد دارند یک بعد از ظهر با هم قهوه بخورند، اما پیش از حضور در محل ملاقات (در یکی از دو مکانِ استارباکس (Starbucks) یا پیت (Peet's))، تلفن کیتلین از کار می‌افتد. هریک از این دو مکان برای یکی از این دو نفر کمی ترجیح دارد، اما آن‌ها ترجیح می‌دهند که هر طور شده با هم ملاقات کنند، تا این‌که به‌طورکلی از ملاقات صرف‌نظر کنند. ماتریس دو نقطۀ تعادل دارد، خانه‌های بالایی سمت چپ و خانه‌های پایینی سمت راست که مربوط هستند به انتخاب هماهنگِ یک گزینۀ یکسان توسط هر دو (از نظر فنی، ترجیحات متفاوت آن‌ها مقداری رقابت را وارد سناریو می‌کند اما فعلاً می‌توانیم آن را نادیده بگیریم). https://imgurl.ir/uploads/w598246_53.png کیتلین می‌داند که دَن، پیت را ترجیح می‌دهد و تصمیم می‌گیرد در آنجا حاضر شود، اما دَن می‌داند که کیتلین، استارباکس را ترجیح می‌دهد، بنابراین قصد دارد در آنجا حاضر شود. کیتلین خود را به‌جای دَن می‌گذارد و احساس او را پیش‌بینی می‌کند، بنابراین برنامه‌اش را به استارباکس تغییر می‌دهد و دَن هم که همین احساس را نسبت به کیتلین دارد، برنامه‌اش را به پیت تغییر می‌دهد - تا زمانی‌که متوجه می‌شود که کیتلین انتظارات او را پیش‌بینی کرده، درنتیجه به استارباکس برمی‌گردد. به‌همین ترتیب، این چرخه برای همیشه ادامه می‌یابد، بی‌آنکه هیچ‌کدام از این دو نفر دلیلی برای توافق بر سر چیزی که هر دوی آن‌ها دوست دارند پیدا کنند. چیزی که آن‌ها نیاز دارند، شناخت مشترک است که اصطلاحی فنی در نظریۀ بازی‌ها است که به معنای این است که هر کس می‌داند که دیگری می‌داند که دیگری می‌داند الی آخر. اگرچه در ابتدا این‌گونه به‌نظر می‌رسد که شناخت مشترک باعث می‌شود که ما آن‌چنان غرقِ «دیگری می‌داند»ها شویم که مغز سرمان منفجر شود، اما مردم نیازی ندارند که زنجیرۀ بی‌نهایتی از «من می‌دانم که او می‌داند که من می‌دانم که او می‌داند» را در کاسۀ سرِ خود انبار کنند. آن‌ها فقط باید این احساس را داشته باشند که شناخت، «آشکار»، یا «در دسترس» یا «عمومی» است. این شهود می‌تواند توسط سیگنال واضحی ایجاد شود که هریک از طرفین با پی‌بردن به آگاهیِ طرف مقابل به آن می‌رسند، مثلاً از راه گفت‌وگوی مستقیم. در بسیاری از بازی‌ها، قول‌ها و وعده‌ها باد هواست و به‌راحتی می‌توان آن‌ها را انکار کرد (برای مثال، در معمای داوطلب اگر موشی اعلام کند که از داوطلب شدن امتناع می‌ورزد، به این امید که موش‌های دیگر را برای انجام این کار تحت فشار قرار دهد، موش‌های دیگر می‌توانند کارش را بلوف و طفره رفتن بنامند با علم به این‌که با این کار می‌توانند رخنه‌ای در ارادۀ او ایجاد کنند). اما در بازی هماهنگی، به نفع هر دو طرف است که از یک نقطۀ یکسان سر در بیاورند؛ بنابراین نیّتی که بر زبان جاری می‌شود، باورپذیر و قابل اعتماد است. در غیاب ارتباط مستقیم (مثل زمانی‌که یک تلفن همراه از کار می‌افتد)، طرفین می‌توانند روی یک نقطۀ کانونی متمرکز شوند: گزینه‌ای که برای طرف دیگر هم مهم است و هر طرف تصور می‌کند که طرف مقابل باید به آن توجه کرده باشد و می‌داند که او هم متوجّهش شده است. اگر نقطۀ کانونیِ پیت به آن‌ها نزدیک‌تر است، یا اخیراً در گفت‌وگویی درباره‌اش صحبت کرده‌اند یا نقطۀ کانونیِ پیت، محل دیدنیِ معروفی در شهر است، این می‌تواند تمامِ چیزی باشد که کیتلین و دَن برای خروج از بن‌بست به آن نیاز دارند؛ صرف‌نظر از این‌که کدام مکان دارای قهوه‌ها و صندلی‌های بهتری است. در بازی‌های هماهنگی، یک تمایل سطحی، بی‌حساب‌وکتاب و بی‌معنی می‌تواند راه‌حلی عقلانی برای مشکلی لاینحل باشد. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

محدودیت‌های کمال زیستی: تأخیر زمانی و محیط متغیر حیوانی که ما به آن نگاه می‌کنیم به احتمال زیاد قدیمی است، تحت تأثیر ژن‌هایی ساخته شده که در دوره‌ای پیشین، زمانی که شرایط متفاوت بود، انتخاب شده‌اند. مینارد اسمیت معیار کمی برای این اثر ارائه می‌دهد، بار تأخیر (Lag Load). او به نمایش نلسون اشاره می‌کند که گانت‌ها، که معمولاً فقط یک تخم می‌گذارند، کاملاً قادر به جوجه‌کشی و پرورش دو تخم هستند اگر یک تخم اضافی به‌صورت آزمایشی اضافه شود. این مورد آشکارا برای فرضیه‌ی لک درباره‌ی اندازه‌ی بهینه‌ی کلاچ مشکل‌ساز است. لک پیشنهاد کرد، به‌طور کاملاً معقول، که اندازه‌ی کلاچ یک تخمی گانت‌ها در زمانی تکامل یافته که غذا کمتر فراوان بود، و هنوز زمانی برای تکامل آن‌ها برای پاسخ به شرایط تغییر یافته وجود نداشته است. ما در پارلمان یا دادگاه نیستیم، با وکلای داروینیسم که علیه مخالفان امتیاز جمع می‌کنند، و بالعکس. همه‌ی ما در این کار با هم هستیم، همه داروینیست‌هایی که اساساً در تفسیر آنچه، به هر حال، تنها نظریه‌ی عملی برای توضیح پیچیدگی سازمان‌یافته‌ی حیات است، توافق داریم. همه‌ی ما باید صمیمانه بخواهیم بدانیم چرا گانت‌ها فقط یک تخم می‌گذارند وقتی می‌توانند دو تخم بگذارند. استناد لک به فرضیه‌ی تأخیر زمانی (Time Lag) کاملاً معقول و قابل آزمایش است. مینارد اسمیت درست می‌گوید که ما باید توضیح شکست‌خورده (Maladaptive) و غیرقابل آزمایش «انتخاب طبیعی دوباره اشتباه کرده» را به‌عنوان آخرین راه‌حل کنار بگذاریم، به‌عنوان یک استراتژی تحقیقاتی ساده اگر هیچ چیز دیگری نباشد. لوونتین تقریباً همین را می‌گوید: «به‌نحوی، زیست‌شناسان مجبور به برنامه‌ی سازگاری‌گرایی افراطی هستند زیرا گزینه‌های دیگر، اگرچه بی‌تردید در بسیاری از موارد فعال هستند، در موارد خاص غیرقابل آزمایش‌اند.» از آنجا که انسان مدرن محیط بسیاری از حیوانات و گیاهان را در مقیاسی زمانی که از نظر معیارهای تکاملی معمولی ناچیز است، به شدت تغییر داده، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که سازگاری‌های ناکارآمد را نسبتاً اغلب ببینیم. پاسخ ضدشکارچی جوجه‌تیغی که به شکل جمع شدن به صورت یک توپ است، به‌طور غم‌انگیزی در برابر خودروها ناکافی است. منتقدان غیرمتخصص اغلب ویژگی ظاهراً ناسازگار با سازگاری در رفتار انسان مدرن را مطرح می‌کنند—مثلاً فرزندخواندگی یا پیشگیری از بارداری—و چالشی را مطرح می‌کنند که «اگر می‌توانید با ژن‌های خودخواه خود آن را توضیح دهید». فرزندخواندگی و پیشگیری از بارداری، مانند خواندن، ریاضیات، و بیماری‌های ناشی از استرس، محصولات حیوانی هستند که در محیطی زندگی می‌کند که به‌طور اساسی با محیطی که ژن‌هایش در آن به‌طور طبیعی انتخاب شده‌اند، متفاوت است. سؤالم درباره‌ی اهمیت تطبیقی رفتار در جهانی مصنوعی، هرگز نباید مطرح می‌شد؛ و اگرچه یک سؤال احمقانه ممکن است شایسته‌ی پاسخ احمقانه باشد، عاقلانه‌تر است که اصلاً پاسخی داده نشود و توضیح داده شود که چرا. پروانه‌ها به سوی شعله‌های شمع پرواز می‌کنند، و این هیچ کمکی به تناسب فراگیر (Inclusive Fitness) آن‌ها نمی‌کند. در جهانی پیش از اختراع شمع‌ها، منابع کوچک نور روشن در تاریکی یا اجسام آسمانی در بی‌نهایت نوری بودند، یا ممکن بود سوراخ‌های فرار از غارها یا فضاهای بسته دیگر باشند. بسیاری از حشرات از اجسام آسمانی به‌عنوان قطب‌نما استفاده می‌کنند. از آنجا که این‌ها در بی‌نهایت نوری هستند، پرتوهای آن‌ها موازی‌اند، و حشره‌ای که زاویه‌ی ثابتی، مثلاً ۳۰ درجه، با آن‌ها حفظ کند، در خط مستقیم حرکت خواهد کرد. اما اگر پرتوها از بی‌نهایت نیایند، موازی نخواهند بود، و حشره‌ای که به این شکل رفتار کند به سوی منبع نور مارپیچ خواهد کرد. خودسوزی حشرات در شعله‌های شمع، بنابراین، به خودی خود ارزش بقایی ندارد: این نتیجه‌ی عادت مفید هدایت با استفاده از منابع نوری است که «فرض» می‌شود در بی‌نهایت باشند. این فرض زمانی ایمن بود. اکنون دیگر ایمن نیست، و ممکن است که انتخاب حتی اکنون در حال کار برای تغییر رفتار حشرات باشد. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

بازی با حاصل‌جمع صفر معمای داوطلب کنشگران عاقل نه‌فقط در بازی‌هایی که آن‌ها را در شرایط رقابت با حاصل‌جمع صفر قرار می‌دهد، بلکه در بازی‌هایی که تاحدی با علایق آن‌ها هم‌سویی دارد نیز در شرایط بن‌بست گمانه‌زنی قرار می‌گیرند. یک نمونه از این موقعیت‌ها معمای داوطلب (Volunteer’s Dileman) است که مثال معروف آن، داستان قرون وسطاییِ "گربۀ زنگوله‌به‌گردن" (Belling the Cat) است. ماجرا از این قرار است که یک موش به هم‌خانه‌هایش پیشنهاد می‌کند که یکی از موش‌ها، درحالی‌که گربه خواب است، زنگوله‌ای را به گردن او ببندد تا آن‌ها برای همیشه از نزدیک شدن گربه آگاه شوند. مشکل این‌جاست که چه‌کسی زنگوله را دور گردن گربه می‌بندد و خطر بیدار شدن او و خورده شدن را می‌پذیرد. معماهای مشابهی هم برای انسان‌ها وجود دارند، از جمله این‌که کدام مسافر به هواپیما با حمله می‌کند، کدام‌یک از رهگذران فرد درمانده را نجات می‌دهد و کدام کارمند دستگاه قهوه‌ساز را در آشپزخانه مشترک پر می‌کند. همه دوست دارند که کسی کمک کند اما ترجیح می‌دهند که آن کس خودشان نباشند. اگر هزینه‌ها و فایده‌ها را به واحدهای عددی تبدیل کنیم و عدد صفر بدترین چیزی باشد که ممکن است اتفاق بیفتد، ما به جدول زیر می‌رسیم (از نظر فنی این جدول باید یک اَبَرمکعب با ابعادی همسان با تعداد بازیگرانِ شرکت‌کننده باشد، اما من همه را در یک سطح خلاصه کرده‌ام). https://imgurl.ir/uploads/m83796_52.png در این‌جا هم هیچ‌گونه استراتژی برتری وجود ندارد که انتخاب را آسان کند. اگر یکی از موش‌ها می‌دانست که بقیه از زیر بار انجام این کار طفره می‌روند، پی می‌برد که خودش باید این کار را انجام دهد و برعکس. اما اگر هر موش با یک احتمال مشخص تصمیم بگیرد که زنگوله را به گردن گربه بیندازد، آن‌گاه موش‌ها در یک بن‌بست گمانه‌زنی قرار می‌گیرند به‌شکلی که هریک حاضر است زنگوله را به گردن گربه بیندازد، درحالی‌که امیدوار است موش دیگری نخست این کار را انجام دهد. برخلاف سنگ‌کاغذقیچی، معمای داوطلب دارای حاصل‌جمع صفر نیست: برخی نتایج برای همه بهتر از نتایج دیگر است (منظور نتایج برد-برد است؛ مفهوم دیگری که از نظریۀ بازی وارد زندگی روزمره شده است). اگر هیچ‌یک از موش‌ها داوطلب نشوند، درمجموع بدترین وضعیت را دارند و اگر یکی از آن‌ها داوطلب شود، بهترین وضعیت را دارند؛ البته این تضمین نمی‌کند که آن‌ها به این نتیجۀ خوشایند می‌رسند زیرا موش‌ها فرمانده‌ای ندارند که یکی از موش‌ها را انتخاب کند که به نفع اعضای گروه خودش را قربانی کند. در عوض هر موش تاس می‌اندازد، زیرا هیچ موشی با چرخش یک‌طرفه به‌سمت یک استراتژی متفاوت، وضعیت بهتری نخواهد داشت. در این‌جا هم آن‌ها در یک تعادل نَش قرار می‌گیرند؛ بن‌بستی که در آن همۀ بازیکنان در واکنش به بهترین انتخاب‌های دیگران، به بهترین انتخاب خود پایبند می‌مانند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

سازگاری‌گرایی و محدودیت‌های کمال زیستی تجربه‌ی تلخ نشان داده است که زیست‌شناسی که علاقه‌ی شدیدی به توضیحات کارکردی نشان می‌دهد، احتمالاً با شور و حرارتی که برای افرادی که به بحث‌های علمی عادت دارند تا ایدئولوژیک، شگفت‌آور است، متهم به این می‌شود که معتقد است همه‌ی حیوانات کاملاً بهینه هستند و به‌عنوان یک سازگاری‌گرا (Adaptationist) شناخته می‌شود. سازگاری‌گرایی به‌عنوان «آن رویکرد به مطالعات تکاملی تعریف می‌شود که بدون اثبات بیشتر فرض می‌کند همه‌ی جنبه‌های مورفولوژی، فیزیولوژی و رفتار موجودات، راه‌حل‌های بهینه‌ی تطبیقی برای مسائل هستند». در واقع، آ. جی. کین به‌طور مداوم به دیدگاه‌های بیان‌شده در مقاله‌ی تند و شیوای خود درباره‌ی کمال حیوانات (Perfection of Animals) وفادار مانده است. کین، به‌عنوان یک طبقه‌بندی‌شناس، به تقابل سنتی بین ویژگی‌های کارکردی (Functional)، که به‌طور ضمنی شاخص‌های طبقه‌بندی قابل اعتمادی نیستند، و ویژگی‌های اجدادی (Ancestral) که چنین هستند، حمله می‌کند. او با قدرت استدلال می‌کند که ویژگی‌های طرح پایه (Groundplan) باستانی، مانند اندام پنج‌انگشتی تتراپودها و فاز آبی قورباغه‌سانان، به این دلیل وجود دارند که از نظر کارکردی مفیدند، نه به این دلیل که میراث‌های تاریخی گریزناپذیری هستند، همان‌طور که اغلب تلویحاً گفته می‌شود. اگر یکی از دو گروه به هر طریقی ابتدایی‌تر از دیگری باشد، آنگاه ابتدایی بودن آن خود باید سازگاری‌ای با نوعی شیوه‌ی زندگی کمتر تخصصی باشد که می‌تواند با موفقیت دنبال کند؛ نمی‌تواند صرفاً نشانه‌ای از ناکارآمدی باشد. کین نکته‌ی مشابهی درباره‌ی به‌اصطلاح ویژگی‌های پیش‌پاافتاده مطرح می‌کند و از داروین به دلیل پذیرش بیش از حد تأثیر ریچارد اوون، که در نگاه اول عجیب به نظر می‌رسد، در پذیرش بی‌کارکردی انتقاد می‌کند: «هیچ‌کس تصور نمی‌کند که نوارهای روی توله‌ی شیر یا لکه‌های روی جوجه‌ی سیاه‌مرغ برای این حیوانات مفید باشند...» این اظهارنظر داروین امروزه حتی برای تندترین منتقدان سازگاری‌گرایی نیز جسورانه به نظر می‌رسد. کار برجسته‌ی کین، همراه با شپرد و مکتب آن‌ها، درباره‌ی فشارهای انتخابی که چندشکلی نواری در حلزون Cepaea nemoralis را حفظ می‌کند، شاید تا حدی به این دلیل تحریک شده باشد که «با اطمینان ادعا شده بود که برای یک حلزون اهمیتی ندارد که یک نوار روی پوسته‌اش داشته باشد یا دو نوار». اما شاید قابل‌توجه‌ترین تفسیر کارکردی از یک ویژگی پیش‌پاافتاده (Trivial) توسط کار مانتون روی دیپلوپود Polyxenus ارائه شده است، که در آن نشان داده شده است که ویژگی‌ای که قبلاً به‌عنوان تزئین (Ornament) توصیف شده بود، تقریباً به معنای واقعی کلمه محور زندگی حیوان است. سازگاری‌گرایی به‌عنوان یک فرضیه‌ی کاری، تقریباً به‌عنوان یک ایمان، بدون شک الهام‌بخش برخی اکتشافات برجسته بوده است. فون فریش، در برابر سنت معتبر فون هس، با آزمایش‌های کنترل‌شده به‌طور قاطع بینایی رنگی (Color Vision) را در ماهی‌ها و زنبورهای عسل نشان داد. او به این آزمایش‌ها انگیزه پیدا کرد زیرا از پذیرش این ایده که، برای مثال، رنگ‌های گل‌ها بدون دلیل وجود دارند یا صرفاً برای لذت بردن چشم انسان‌ها هستند، امتناع کرد. ونر با به چالش کشیدن فرضیه‌ی زبان رقص (Dance Language) فون فریش، خدمت ارزشمندی انجام داد، زیرا این کار باعث شد ج. ال. گولد تأیید درخشانی از نظریه‌ی فون فریش ارائه دهد. یک سازگاری‌گرا نمی‌توانست با این ایده که حیوانات فعالیتی به این زمان‌بر و، از همه مهم‌تر، پیچیده و از نظر آماری غیرمحتمل را برای هیچ انجام می‌دهند، آرام بگیرد. با این حال، سازگاری‌گرایی دو لبه دارد. من خوشحال هستم که گولد آزمایش‌های قاطع خود را انجام داد، و کاملاً به ضررم است که، حتی اگر به اندازه‌ی کافی مبتکر بودم که به آن‌ها فکر کنم، به دلیل سازگاری‌گرایی بیش از حد، زحمت انجام آن‌ها را به خود نمی‌دادم. تفکر سازگاری‌گرایانه، اگر نه اعتقاد کورکورانه، محرک ارزشمندی برای فرضیه‌های قابل آزمایش در فیزیولوژی بوده است. شناخت بارلو از نیاز کارکردی غالب در سیستم‌های حسی برای کاهش افزونگی در ورودی، او را به درک یکپارچه‌ای بی‌نظیر از مجموعه‌ای از حقایق درباره‌ی فیزیولوژی حسی هدایت کرد. استدلال کارکردی مشابهی می‌تواند به سیستم حرکتی و به‌طور کلی به سیستم‌های سازمان‌یافته‌ی سلسله‌مراتبی اعمال شود. اعتقاد سازگاری‌گرایانه نمی‌تواند درباره‌ی مکانیسم‌های فیزیولوژیکی به ما چیزی بگوید. تنها آزمایش‌های فیزیولوژیکی می‌توانند این کار را انجام دهند. اما استدلال سازگاری‌گرایانه محتاطانه می‌تواند پیشنهاد دهد که کدام یک از فرضیه‌های فیزیولوژیکی متعدد، امیدوارکننده‌تر هستند و باید ابتدا آزمایش شوند. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

بازی با حاصل‌جمع صفر: سنگ‌کاغذقیچی چالش اساسی نظریۀ بازی که آشکار می‌کند چگونه نتیجۀ یک انتخاب، به انتخاب طرف مقابل بستگی دارد، شبیه بازی سنگ‌کاغذقیچی است. دو بازیکن به‌طور هم‌زمان با دست خود حرکتی را نشان می‌دهند (دو انگشت به‌نشانۀ قیچی، دستِ صاف به‌نشانۀ کاغذ و دستِ جمع به‌نشانۀ سنگ) و برنده با این قانون مشخص می‌شود: قیچی کاغذ را می‌بُرد، کاغذ سنگ را می‌پوشاند و سنگ قیچی را می‌شکند. بازی را می‌توان در یک جدول ترسیم کرد که در آن، انتخاب‌های احتمالی بازیکن اول یعنی آماندا در سطرها نمایش داده می‌شود و انتخاب‌های بازیکن دوّم یعنی بِرَد در ستون‌ها، و نتایج درون هر خانه نوشته می‌شوند؛ برای آماندا در گوشۀ پایین سمت راست، و برای بِرَد در گوشۀ بالا سمت چپ. بیایید به نتایج، مقادیر عددی بدهیم: ۱ برای بُرد، ۱- برای باخت، و صفر برای تساوی. *** کشف این‌که در برخی موقعیت‌ها، یک کنشگر عاقل باید به‌طور فراانسانی‌ای تصادفی عمل کند، تنها یکی از نتایج نظریۀ بازی است که عجیب به‌نظر می‌رسد؛ البته تا زمانی‌که متوجه شوید که چنین موقعیت‌هایی در زندگی غیرمعمول نیستند. تعادل موجود در بازی سنگ‌کاغذقیچی را «بن‌بست گمانه‌زنی» (Outguessing standoff) می‌نامند که نمونه‌هایی از آن در ورزش‌هایی مانند تنیس، بیس‌بال، هاکی و فوتبال رایج است. یک پنالتی‌زن در فوتبال می‌تواند به راست یا چپ ضربه بزند و دروازه‌بان می‌تواند از راست یا چپ محافظت کند؛ در این‌جا غیرقابل پیش‌بینی بودن یک مزیّت اساسی است. بلوف‌های بازی پوکر و شبیخون‌زدن در استراتژی‌های نظامی، از جمله بن‌بست‌های گمانه‌زنی هستند. حتی زمانی‌که حرکتی به معنای واقعی کلمه «تصادفی» انتخاب نمی‌شود (احتمالاً در سال ۱۹۴۴ متفقین برای تصمیم‌گیری درباره حمله به نُرماندی یا شهر کاله، تاس نریخته بودند)، فرد باید ظاهر بازیکنان پوکر را به خود بگیرد و مانع از افشای هرگونه سرنخ یا خبر شود و به رقبای خود وانمود کند که انتخابش تصادفی بوده است. فیلسوفانی چون لیام کلگ و دنیل دنت استدلال کرده‌اند که رفتار انسان ذاتاً غیرقابل پیش‌بینی است، نه‌فقط به‌دلیل اختلال عصبی تصادفی‌ای که در مغز رخ می‌دهد، بلکه به‌دلیل نوعی سازگاری که امکان حدس‌زدنِ حرکت ما را برای رقبا دشوارتر می‌سازد... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

موجود خودخواه یا تکثیرگر ژنتیکی؟ یکی از ویژگی‌های حیات در این جهان که ما آن را بدیهی فرض کرده‌ایم، این است که ماده‌ی زنده در بسته‌های گسسته‌ای به نام موجودات زنده می‌آید. زیست‌شناسان علاقه‌مند به توضیح کارکردی معمولاً فرض می‌کنند که واحد مناسب برای بحث، موجود زنده‌ی فردی است. برای ما، «تعارض» معمولاً به معنای تعارض بین موجودات زنده است، که هر یک تلاش می‌کنند تا تناسب (Fitness) فردی خود را به حداکثر برسانند. یکی از اهداف من، شکستن این تأثیر است. می‌خواهم تأکید را از بدن فردی به‌عنوان واحد کانونی بحث کارکردی تغییر دهم. تزی که از آن حمایت خواهم کرد این است: مشروع است که از سازگاری‌ها به‌عنوان «به نفع» چیزی صحبت کنیم، اما آن چیز بهتر است به‌عنوان موجود زنده‌ی فردی دیده نشود. این یک واحد کوچک‌تر است که من آن را تکثیرگر فعال خط زایا (Germ-line Replicator) می‌نامم. مهم‌ترین نوع تکثیرگر (Replicator)، «ژن» یا قطعه‌ی ژنتیکی کوچک است. تکثیرگرها البته مستقیماً انتخاب نمی‌شوند، بلکه به‌وسیله‌ی پروکسی انتخاب می‌شوند؛ آن‌ها بر اساس اثرات فنوتیپی خود قضاوت می‌شوند. برای برخی اهداف راحت است که این اثرات فنوتیپی را به‌صورت بسته‌بندی‌شده در «وسایل نقلیه» گسسته مانند موجودات زنده‌ی فردی در نظر بگیریم، اما این اساساً ضروری نیست. بلکه، تکثیرگر باید به‌عنوان دارای اثرات فنوتیپ گسترش‌یافته (Extended Phenotype) در نظر گرفته شود، که شامل تمام اثراتش بر جهان به‌طور کلی است، نه فقط اثراتش بر بدنی که در آن قرار دارد. ما به حیات نگاه می‌کنیم و ابتدا مجموعه‌ای از موجودات زنده‌ی فردی در حال تعامل را می‌بینیم. سپس ناگهان تصویر واژگونه می‌شود. بدن‌های فردی هنوز آن‌جا هستند؛ آن‌ها حرکت نکرده‌اند، اما به نظر می‌رسد که شفاف شده‌اند. ما از میان آن‌ها به قطعات تکثیری DNA در درونشان نگاه می‌کنیم، و جهان گسترده‌تر را به‌عنوان عرصه‌ای می‌بینیم که در آن این قطعات ژنتیکی تورنمنت‌های مهارت دستکاری خود را بازی می‌کنند. ژن‌ها جهان را دستکاری می‌کنند و آن را شکل می‌دهند تا به تکثیر خود کمک کنند. این‌گونه شده است که آن‌ها «انتخاب کرده‌اند» که این کار را عمدتاً با قالب‌ریزی ماده به تکه‌های چندسلولی بزرگی که ما آن‌ها را موجودات زنده می‌نامیم انجام دهند، اما ممکن بود این‌گونه نباشد. ما در حال حاضر موجود زنده را به‌عنوان پدیده‌ی شگفت‌انگیزی که هست، قدردانی نمی‌کنیم. ما عادت کرده‌ایم که درباره‌ی هر پدیده‌ی زیستی گسترش‌یافته، بپرسیم، «ارزش بقای آن چیست؟» اما نمی‌گوییم، «ارزش بقای بسته‌بندی حیات به واحدهای گسسته‌ای به نام موجودات زنده چیست؟» ما آن را به‌عنوان یک ویژگی بدیهی از نحوه‌ی حیات می‌پذیریم. موجود زنده به‌طور خودکار موضوع پرسش‌های ما درباره‌ی ارزش بقای چیزهای دیگر می‌شود: «این الگوی رفتاری به چه طریقی به فردی که آن را انجام می‌دهد سود می‌رساند؟» این به‌نوعی قضیه‌ی مرکزی (Central Dogma) اِتولوژی مدرن شده است که انتظار می‌رود موجودات زنده به‌گونه‌ای رفتار کنند که تناسب فراگیر (Inclusive Fitness) خود را به حداکثر برسانند، به‌جای این‌که به نفع هر کس یا چیز دیگری باشد. من لزوماً به این تمرکز توجه بر موجودات زنده‌ی فردی اعتراض ندارم، فقط به آن توجه می‌کنم به‌عنوان چیزی که ما آن را بدیهی فرض می‌کنیم. شاید باید دست از بدیهی فرض کردن آن بکشیم و شروع به تعجب درباره‌ی موجود زنده‌ی فردی کنیم، به‌عنوان چیزی که خود به خود نیاز به توضیح دارد. موجود خودخواه (Selfish Organism) و ژن خودخواه (Selfish Gene) با فنوتیپ گسترش‌یافته‌اش، دو دیدگاه از یک مکعب نکر (Necker Cube) هستند. خواننده واژگونی مفهومی‌ای که من به دنبال کمک به آن هستم را تجربه نخواهد کرد، مگر این‌که از ابتدا به مکعب درست نگاه کند. دیدگاه موجود خودخواه به موضوع به‌طور وارونه نگاه می‌کند. فنوتیپ گسترش‌یافته اگر به‌عنوان ارتباطی با سازگاری در سطح گروه در نظر گرفته شود، اشتباه فهمیده شده است. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha

خود و دیگران - نظریۀ بازی چندی پیش با یکی از همکارانم در مورد پیام‌هایی که دانشگاه باید در مورد تغییرات آب‌وهوایی ارسال کند، صحبت دوستانه‌ای داشتم. پروفسور چی استدلال کرد که ما فقط باید مردم را متقاعد کنیم که کاهش انتشار گازهای گلخانه‌ای برایشان منفعت شخصی دارد، زیرا گرم‌ترشدنِ سیّاره باعث وقوع سیل، توفان، آتش‌سوزی و سایر بلایای طبیعی می‌شود که زندگی آن‌ها را بدتر می‌کند. من پاسخ دادم که با این کار منفعت شخصی آن‌ها تأمین نمی‌شود، زیرا فداکاری هیچ‌کس به‌تنهایی نمی‌تواند از تغییرات آب‌وهوایی جلوگیری کند. درحالی‌که فرد فداکار در تابستان عرق می‌ریزد، در زمستان می‌لرزد و در زیر باران منتظر اتوبوس می‌ماند، همسایه‌های آلوده کننده‌اش راحت و خشک می‌مانند. تنها در صورتی تک‌تک افراد سود می‌برند که همه انتشار گازهای گلخانه‌ای را متوقف کنند و تنها در صورتی منفعت شخصی هر کس در انجام این کار خواهد بود که انرژی پاک برای همه ارزان‌تر شود (از طریق پیشرفت‌های فناوری) و انرژی ناپاک گران‌تر شود (از طریق قیمت‌گذاری کربن). همکارم به نکتۀ خوبی اشاره کرد: از یک منظر، تخریب سیّاره ناعقلانی است. اما من نتوانستم دکتر جِی را متقاعد کنم که از یک منظر دیگر، به‌طرز ناراحت‌کننده‌ای کاملاً عقلانی است. در آن لحظه متوجه فقدان یک مفهوم نقّادانه در جهان‌بینی دکتر جِی شدم: تجزیه‌وتحلیل چگونگیِ انجام انتخاب‌های عقلانی، هنگامی‌که نتایج مطلوب به انتخاب‌های عقلانیِ دیگران بستگی دارد. نظریۀ بازی توسط فون‌نویمان و مورگنشترن در همان کتابی به جهان عرضه شد که مطلوبیّت مورد انتظار و انتخاب عقلانی در آن عرضه شد. اما برخلاف معماهای پیچیده‌ای که در آن‌ها، ما شانس خود را در برابر گردش بی‌حساب‌وکتاب بخت و اقبال می‌سنجیم و بهترین استراتژی‌ها به‌طور کاملاً شهودی رقم می‌خورند، نظریۀ بازی با معضلات پیچیده‌ای سروکار دارد که ما را در برابر تصمیم‌گیرندگانی قرار می‌دهد که به‌اندازۀ خودمان زیرک و مکّار هستند و نتایجی حاصل می‌شوند که می‌توانند شهود ما را به انحراف بکشانند. بازی‌های زندگی گاهی‌اوقات برای بازیگران عاقل چاره‌ای جز این باقی نمی‌گذارند که مرتکب اعمالی شوند که وضعیت خود و دیگران را بدتر می‌کنند؛ تصادفی، بی‌برنامه یا خارج از کنترل هستند؛ غم و ناراحتی ایجاد می‌کنند؛ ما را وادار می‌سازند که به میل خود تن به تنبیه و مجازات بدهیم؛ و گاه، تحت هر شرایطی از انجام بازی امتناع ورزیم. نظریۀ بازی، عقلانیّت عجیبی را که در ورای بسیاری از کژی‌ها و تباهی‌های زندگی اجتماعی و سیاسی وجود دارد عیان می‌سازد و به توضیح راز اصلی این کتاب (عقلانیت) کمک می‌کند: چگونه یک گونۀ عقلانی می‌تواند تا بدین حد ناعقلانی باشد. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

جبرگرایی ژنتیکی: افسانه‌ای در برابر انتخاب طبیعی جبرگرایی ژنتیکی، افسانه‌ای است که ژن‌ها را به‌عنوان علل غیرقابل‌اجتناب رفتارها معرفی می‌کند. تصور کنید نتیجه‌ی ترکیب افسانه‌ی ژن و افسانه‌ی کامپیوتر! ممکن است به‌طور ناخواسته چنین تلفیق ناگواری را در ذهن چند خواننده ایجاد کرده باشم. جبرگرایی ژنتیکی ظاهراً به معنای اجتناب‌ناپذیری غیرقابل‌برگشت است. فرض می‌شود که وجود یک ژن «برای X» به این معناست که X قابل‌گریز نیست. اگر ما برنامه‌ریزی‌شده (Programmed) باشیم که آن‌چه هستیم باشیم، این ویژگی‌ها غیرقابل‌اجتناب هستند. ما در بهترین حالت ممکن است آن‌ها را هدایت کنیم، اما نمی‌توانیم آن‌ها را با اراده، آموزش یا فرهنگ تغییر دهیم. هر دیدگاهی که درباره‌ی مسئله‌ی جبرگرایی (Determinism) داشته باشیم، افزودن کلمه‌ی «ژنتیکی» هیچ تفاوتی ایجاد نمی‌کند. اگر شما یک جبرگرا (Determinist) تمام‌عیار باشید، باور خواهید داشت که تمام اعمال شما توسط علل فیزیکی در گذشته از پیش تعیین شده‌اند. اما چه تفاوتی می‌تواند ایجاد کند اگر برخی از آن علل فیزیکی ژنتیکی باشند؟ چرا عوامل تعیین‌کننده‌ی ژنتیکی فکر می‌شوند که غیرقابل‌اجتناب‌تر یا معاف‌کننده از سرزنش نسبت به عوامل «محیطی» هستند؟ باور به این‌که ژن‌ها به‌نحوی فوق‌جبرگرا هستند، افسانه‌ای با سرسختی فوق‌العاده است. برای یک زیست‌شناس عملی، علّیت مفهومی نسبتاً ساده‌ی آماری است. اگر درست باشد که داشتن یک کروموزوم Y تأثیر علّی بر، مثلاً، توانایی موسیقیایی یا علاقه به بافندگی دارد، این به این معناست که، در یک جمعیت مشخص و در یک محیط مشخص، یک ناظر که اطلاعاتی درباره‌ی جنسیت یک فرد دارد، می‌تواند پیش‌بینی آماری دقیق‌تری درباره‌ی توانایی موسیقیایی آن فرد نسبت به ناظری که از جنسیت فرد بی‌اطلاع است، انجام دهد. تأکید بر کلمه‌ی «آماری» است. ممکن است به ناظر اطلاعات اضافی‌ای، مثلاً درباره‌ی آموزش یا پرورش فرد، ارائه شود که او را به بازنگری، یا حتی معکوس کردن، پیش‌بینی‌اش بر اساس جنسیت وادارد. ویژگی‌های روان‌شناختی انسان در تقریباً به همان تعداد ابعادی که روان‌شناسان می‌توانند اندازه‌گیری کنند، متفاوت هستند. واریانس ژنتیکی علت مهمی برای بسیاری از واریانس‌های فنوتیپی در جمعیت‌های مشاهده‌شده است، اما اثرات آن ممکن است توسط علل دیگر نادیده گرفته شوند، تغییر کنند، تقویت شوند یا معکوس شوند. ژن‌ها ممکن است اثرات ژن‌های دیگر را تغییر دهند، و ممکن است اثرات محیط را تغییر دهند. علل ژنتیکی و علل محیطی در اصل هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند. برخی تأثیرات هر دو نوع ممکن است به‌سختی قابل‌برگشت باشند؛ برخی دیگر ممکن است به‌راحتی قابل‌برگشت باشند. هیچ دلیل کلی برای انتظار این‌که تأثیرات ژنتیکی غیرقابل‌برگشت‌تر از تأثیرات محیطی باشند وجود ندارد. چرا اِتولوژیست‌های کارکردی این‌قدر درباره‌ی ژن‌ها صحبت می‌کنند؟ زیرا به انتخاب طبیعی (Natural Selection) علاقه‌مندیم، و انتخاب طبیعی بقای متفاوت ژن‌ها است. اگر قرار است حتی احتمال تکامل یک الگوی رفتاری توسط انتخاب طبیعی را بحث کنیم، باید تنوع ژنتیکی را نسبت به تمایل یا ظرفیت انجام آن الگوی رفتاری فرض کنیم. حفر گودال در مورچه‌شیرها به‌وضوح یک سازگاری برای شکار طعمه است. این رفتار زمان و انرژی صرف می‌کند و دقیق‌ترین معیارها برای شناسایی به‌عنوان یک سازگاری را برآورده می‌سازد. بنابراین، باید از طریق انتخاب طبیعی تکامل یافته باشد. هیچ‌چیز در این تاریخچه نمی‌توانست به‌هیچ‌وجه درست باشد، مگر اینکه در هر مرحله از مسیر تکاملی، تنوع ژنتیکی در رفتار وجود داشته باشد. وقتی در فرضیه‌های تطبیقی خود از زبان تک‌ژنی استفاده می‌کنیم، قصد نداریم نکته‌ای درباره مدل‌های تک‌ژنی در مقابل مدل‌های چندژنی مطرح کنیم. ما معمولاً نکته‌ای درباره مدل‌های ژنی در مقابل مدل‌های غیرژنی مطرح می‌کنیم. گزینش‌گرایی ژنی (Gene Selectionism)، که روشی برای صحبت درباره‌ی تکامل است، با جبرگرایی ژنتیکی، که دیدگاهی درباره‌ی توسعه است، اشتباه گرفته می‌شود. هر کس که به‌طور واضح درباره جزییات چگونگی به وجود آمدن سازگاری‌ها فکر کند، تقریباً ناگزیر، درباره‌ی ژن‌ها فکر می‌کند، هرچند ممکن است ژن‌های فرضی باشند. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha