en
Feedback
چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

چکیده‌ها و گزیده‌های کتاب‌ها

Open in Telegram
1 253
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+130 days
Posts Archive
سوگیری خودجانب (۱) تمایل مردم به این‌که راهی را بروند که خودشان آن را درست می‌دانند، یا این‌که خودشان را علامۀ دهر بدانند، می‌تواند بخشی از ناعقلانیّتی را که همۀ ما به آن مبتلا هستیم توضیح دهد. شما می‌توانید بخش دیگری از این ناعقلانیّت را با تمرکز بر مبحث سیاست‌گذاریِ مبتنی‌بر شواهد درک کنید. آیا قانون‌گذاری دررابطه‌با کنترل اسلحه، باعث کاهش جرم و جنایت می‌شود (زیرا مجرمان کم‌تری به اسلحه دسترسی پیدا می‌کنند)، یا آن را افزایش می‌دهد (زیرا شهروندانِ قانون‌مدار دیگر نمی‌توانند از خودشان دفاع کنند)؟ در این‌جا داده‌های یک مطالعۀ فرضی را ارائه کرده‌ایم که در آن، شهرها به دو دسته تقسیم شده‌اند، در سطر اوّل شهرهایی قرار دارند که ممنوعیت استفاده از اسلحه در آن‌ها به تصویب رسیده است و در سطر دوّم شهرهایی که این قانون را تصویب نکرده‌اند. در هر ستون، تعداد شهرهایی آورده شده که نرخ ارتکاب جرائم در آن‌ها بهبود یافته است (ستون سمت راست) یا بدتر شده است (ستون سمت چپ). آیا شما با مشاهدۀ این داده‌ها به این نتیجه می‌رسید که کنترل اسلحه در کاهش جرم و جنایت مؤثر است؟ درواقع داده‌ها (که ساختگی هستند) نشان می‌دهند که کنترل اسلحه، جرم و جنایت را افزایش می‌دهد. البته ممکن است به‌سادگی مرتکب اشتباه شویم، زیرا بیش‌تربودنِ تعداد شهرهای دارای قانون کنترل اسلحه که در آن‌ها نرخ ارتکاب جرائم کاهش یافته است (۲۲۳ شهر)، در مقابل چشمان ما خودنمایی می‌کند. اما این فقط می‌تواند به این معنا باشد که جرم و جنایت در کل کشور کاهش یافته است، خواه به‌دلیل وضع قانون کنترل اسلحه بوده باشد یا بدون آن، ضمن‌این‌که تعداد بیش‌تری از شهرها، قانون کنترل اسلحه را امتحان کرده‌اند. لازم است نگاهی به نسبت‌ها هم بیندازیم؛ نسبت شهرهایی که قانون کنترل اسلحه دارند حدود ۳ به ۱ است (۲۲۳ در مقابل ۷۵). این نسبت برای شهرهای بدون قانون کنترل اسلحه حدود ۵ به ۱ است (۱۰۷ در مقابل ۲۱). داده‌ها به‌طور متوسط نشان می‌دهند که اوضاع شهر بدون وجود قانون کنترل اسلحه بهتر از وجود آن است. همان‌گونه که در آزمون بازتاب شناختی دیدیم، رسیدن به پاسخ نیاز به کمی محاسبه دارد: توانایی کنارگذاشتن تصوّرات اولیه و انجام محاسبات. افرادی که در انجام محاسبات کمابیش خوب عمل می‌کنند، معمولاً تحت‌تأثیر عدد بزرگ، حواسشان پرت می‌شود و به این نتیجه می‌رسند که قانون کنترل اسلحه کارساز است. اما نکتۀ واقعیِ این مثال که توسط پژوهشگر رشتۀ حقوق، دَن کاهان و همکارانش طراحی شده، اتفاقی است که برای پاسخ‌دهندگانی که در زمینۀ کار با اعداد و ارقام مهارت دارند، رخ داده است. جمهوری‌خواهانِ آشنا با محاسبات ریاضی تمایل داشتند که به پاسخ درست برسند و دموکرات‌های آشنا با محاسبات ریاضی تمایل داشتند که به پاسخ غلط برسند. دلیل این امر آن است که دموکرات‌ها با این باور آغاز می‌کنند که قانون کنترل اسلحه مؤثر است و بی‌درنگ اطلاعاتی را که نشان می‌دهد حق با آن‌ها بوده است، می‌پذیرند. جمهوری‌خواهان علاقه‌ای به پذیرش قانون کنترل اسلحه ندارند، درنتیجه داده‌ها را با نگاهی نقّادانه بررسی می‌کنند و چنانچه با محاسبات ریاضی آشنا باشند، الگوی واقعی را کشف می‌کنند. جمهوری‌خواهان ممکن است موفقیت خود را به این واقعیت نسبت دهند که به‌جای آنکه احساساتی و دل‌نازک باشند، واقع‌گرایی بیش‌تری دارند، اما پژوهشگران شرایط را به‌شکلی تغییر دادند که باعث شد جمهوری‌خواهان هم مرتکب اشتباهی مشابه شوند. آن‌ها به‌سادگی برچسب ستون‌های جدول را جابه‌جا کردند، به‌شکلی که اکنون داده‌ها نشان می‌داد که قانون کنترل اسلحه مؤثر است: کنترل اسلحه، افزایش پنج‌برابریِ جرم و جنایت را کاهش داد و باعث شد نرخ ارتکاب جرائم فقط تا سه برابر افزایش یابد. این بار جمهوری‌خواهانِ آشنا با محاسبات ریاضی، شاگرد تنبل کلاس شدند، درحالی‌که دموکرات‌ها همانند اینشتین دقیق عمل کردند. در ادامۀ پژوهش و برای ارزیابی حالت کنترل، پژوهشگران موضوعی را انتخاب کردند که نه توجه دموکرات‌ها را برمی‌انگیخت و نه جمهوری‌خواهان را: آیا استفاده از کرم پوستی در درمان جوش مؤثر است یا خیر. در شرایطی که هیچ‌یک از دو جناح منفعتی در این کشمکش نداشتند، جمهوری‌خواهان و دموکرات‌های آشنا با محاسبات ریاضی شبیه هم عمل کردند. متاآنالیز اخیر که توسط پیتر دیتو روان‌شناس و همکارانش روی پنجاه مطالعه انجام گرفت، این الگو را تأیید می‌کند. مطالعات متعدد، یکی پس از دیگری نشان داده‌اند که لیبرال‌ها و محافظه‌کارها یک نتیجۀ علمی واحد را بسته به این‌که مؤید مواضع آن‌ها باشد یا نه، می‌پذیرند یا رد می‌کنند و بسته به این‌که یک سیاستمدارِ دموکرات یا جمهوری‌خواه آن را پیشنهاد کرده باشد، با آن موافقت یا مخالفت می‌کنند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

زبان نورون‌ها؛ از گالوانی تا کشف پتانسیل عمل انتقال پیام‌های الکتریکی به منزله‌ی زبان ذهن است و وسیله‌ای است که به کمک آن یاخته‌های عصبی (neuron)، یعنی اجزای تشکیل‌دهنده‌ی کل مغز، از فاصله‌ی بسیار با یکدیگر ارتباط برقرار می‌سازند. دانشمندان در چهار مرحله‌ی گوناگون توانسته‌اند به این ایده دست یابند که نورون‌ها پیام‌رسانی می‌کنند. این پژوهش‌ها از سده‌ی هجدهم آغاز شد و تا رسیدن به یک راه‌حل روشن در تحقیقات آلن هاجکین و آندرو هاکسلی در میانه‌ی سده‌ی بیستم دویست سال به طول انجامید. نخستین مرحله در ۱۷۹۱ آغاز گشت، هنگامی که لوئیجی گالوانی، زیست‌شناس ایتالیایی، فعالیت الکتریکی را در یاخته‌های جانوری کشف کرد. گالوانی پای یک قورباغه را روی نرده‌های آهنین بالکن خانه‌ی خود از قلابی مسین آویزان کرد و دید که تأثیر متقابل بین دو فلز گوناگون هر از گاهی موجب تکان‌دادن پای قورباغه می‌شود، به گونه‌ای که گویی هنوز هم جان داشت. دستاورد گالوانی که منجر به بیرون‌کشیدن فعالیت نورون‌ها از قلمرو نیروی حیات و بردن آن به عرصه‌ی علوم طبیعی شد، در سده‌ی نوزدهم توسط هرمان فن هلمهولتس بسط یافت. هلمهولتس کشف کرد که آکسون‌های (axon) یاخته‌های عصبی جریان الکتریکی را نه به‌صورت محصول جانبی فعالیت‌های خود، بلکه به‌منزله‌ی وسیله‌ای برای انتقال پیام‌ها در طول خود تولید می‌کنند. آن‌گاه به کمک این پیام‌ها، اطلاعات حسی را از دنیای خارج به نخاع شوکی و مغز می‌رسانند و دستورات حرکتی مغز و نخاع را به ماهیچه‌ها می‌فرستند. هلمهولتس در ۱۸۵۰ موفق شد مشخص کند که پیام‌های الکتریکی با چه سرعتی انتقال می‌یابند. او مشاهده کرد که سرعت عبور الکتریسیته در طول یک آکسون جاندار به هیچ‌وجه با سرعت جریان الکتریسیته از سیم فلزی (۳۰۰ هزار کیلومتر در ثانیه) قابل مقایسه نیست. جریان الکتریسیته در طول آکسون یاخته‌های عصبی بسیار کندتر حرکت می‌کند، اما برخلاف سیم فلزی، به حالت فعال و با حرکت موجی با سرعت تا ۳۰ متر در ثانیه پیش می‌رود. پیام‌های الکتریکی در نورون‌ها شدت جریان خود را، برخلاف جریان برق در سیم‌ها، از دست نمی‌دهند. بنابراین، نورون‌ها سرعت انتقال را فدا می‌کنند تا تضمین کنند پیامی که شست تولید کرده، بدون کاهش قدرت به نخاع شوکی می‌رسد. پژوهش‌های مربوط به شکل پیام‌ها و نقش آنها در کدگذاری اطلاعات در دهه‌ی بیست سده‌ی بیستم توسط ادگار داگلاس ادریان آغاز شد. ادریان روشی برای ثبت و تقویت پتانسیل عمل (action potential) که در طول آکسون یک نورون حسی در پوست ادامه می‌یافت، ابداع کرد. او برای ثبت پتانسیل عمل از یک سیم فلزی نازک استفاده کرد. یک سر سیم را به سطح خارجی آکسون یک نورون حسی در پوست چسباند و سر دیگر را به یک نوسان‌نگار و یک بلندگو وصل کرد. هربار که ادریان پوست را لمس می‌کرد، یک یا چندین پتانسیل عمل ایجاد می‌شد. او صداهای کوتاه ترق‌ترق را از طریق بلندگو می‌شنید و پالس الکتریکی را روی صفحه‌ی نوسان‌نگار می‌دید. پتانسیل عمل در نورون حسی فقط یک‌هزارم ثانیه دوام می‌یافت و دو مرحله را در بر می‌گرفت: یک ضربه‌ی کوتاه افزایش ناگهانی تا اوج و در پی آن یک ضربه‌ی کوتاه افت ناگهانی تا به سطح شروع بازگردد [تصویر ۵-۲]. نوارهای ثبت‌شده‌ی ادریان نشان دادند که پتانسیل عمل‌ها از قانون همه‌یا‌هیچ (all-or-none) پیروی می‌کنند. به‌محض اینکه یک پتانسیل عمل تولید شود، همواره دامنه‌ی نوسان و شکل آن مشابه‌اند. ادریان کشف کرد که شدت و ضعف محرک به فرکانس پتانسیل عمل‌های ناشی از آن محرک وابسته است. برای نمونه، محرک خفیف، مثل لمس ملایم، دو یا سه پتانسیل عمل در ثانیه تولید می‌کند، در حالی که محرک قوی، مثل نیشگون، ممکن است صد پتانسیل عمل در ثانیه به جریان اندازد. تداوم احساس نیز تا زمانی که پتانسیل عمل‌ها تولید می‌شوند، ادامه خواهد داشت. ادریان دریافت که نورون‌ها برای مطلع‌کردن مغز از وجود محرک‌های گوناگون، کدهای مختلفی به کار نمی‌گیرند. ویژگی یک احساس، خواه مربوط به بینایی یا بساوایی، بستگی به مسیر عصبی (sensory pathway) دارد. هر نوع احساس توسط عصب‌راهه‌ی معینی انتقال می‌یابد. اطلاعات مربوط به بینایی از اطلاعات شنیداری متمایز می‌شوند، زیرا در عصب‌راهه‌های گوناگونی حرکت می‌کنند. او همچنین کشف کرد که نشانه‌های نورون‌های حرکتی مغز به عضلات، عملاً با نشانه‌های نورون‌های حسی پوست به مغز مشابه‌اند و از اصل همه‌یا‌هیچ پیروی می‌کنند. ادریان دامنه‌ی اصول نظری کاخال را به عرصه‌ی کارکردی گسترش داد و در ۱۹۳۲ به‌همراه شرینگتون جایزه‌ی نوبل فیزیولوژی یا پزشکی را دریافت کرد. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha

استدلال‌ورزی انگیزه‌گرا (۲) بسیاری از سوگیری‌هایی که جزو ناتوانی‌های شناختی قلمداد می‌شوند، درواقع شگردهای استدلال‌ورزیِ انگیزه‌گرا هستند. مثلاً در تکلیف انتخابِ ویسون که در آن، هنگامی‌که از افراد خواسته می‌شد کارت‌هایی را که قانون «اگر الف، آن‌گاه ب» را آزمایش می‌کنند برگردانند، کارت الف را برمی‌گرداندند که می‌توانست ذهنیّت آن‌ها را تأیید کند، اما کارت نقیض ب را برنمی‌گرداندند که می‌توانست آن را رد کند. مشخص شد که آن‌ها زمانی‌که دلشان می‌خواهد قانون اشتباه باشد، منطقی‌تر عمل می‌کنند. وقتی این قانون می‌گوید که شخصی با مشخصات عاطفیِ شبیه خودشان در سنین جوانی در معرض خطر مرگ قرار دارد، آن‌ها با قراردادن کارت‌های مربوط به این فرد کنار کارت‌های کسانی که تا سنین پیری زندگی می‌کنند، قانون را به‌درستی آزمایش می‌کنند (و هم‌زمان به خودشان دلگرمی می‌دهند. ما همچنین انگیزه داریم که رژیم اطلاعاتی مورداستفاده‌مان را قاعده‌مند کنیم. در همگون‌سازی جانب‌دارانه (یا افشای گزینشی)، مردم به‌دنبال استدلال‌هایی می‌گردند که باورهای آن‌ها را تأیید می‌کند و از خودشان در برابر استدلال‌هایی که ممکن است باورهایشان را تأیید نکند، محافظت می‌کنند (کدام‌یک از ما از خواندن سرمقاله‌هایی که با دیدگاه سیاسی‌مان همسویی دارند و طرف مقابل را عصبانی می‌کنند لذت نمی‌بریم؟). این میل به محافظت از خویشتن، با استدلال‌هایی که به‌طور گزینشی انتخاب می‌کنیم ادامه می‌یابد. در ارزیابی مبتنی‌بر سوگیری، ما تمام نبوغ خود را به‌کار می‌گیریم تا به استدلال‌هایی که از موضع ما حمایت می‌کنند، امتیاز بالایی بدهیم و به آن‌هایی که موضع ما را رد می‌کنند خرده بگیریم. ضمن‌این‌که ما از مغالطه‌های غیرصوری کلاسیک نیز استفاده می‌کنیم: حملۀ شخصی، توسل به مرجعیّت، توسل به ریشه‌ها، توسل به احساسات، پهلوان‌پنبه و غیره. ما حتی دررابطه‌با تعصّبات خود هم دچار سوگیری هستیم. امیلی پرونین روان‌شناس دریافته است که همانند شهر افسانه‌ای که در آن همۀ کودکان بالاتر از حد متوسط هستند، اکثر قریب‌به‌اتفاق آمریکایی‌ها خود را افرادی می‌دانند که کم‌تر در معرض ارتکاب سوگیری‌های شناختی هستند و درصد بسیار ناچیزی خود را فردی می‌دانند که دچار سوگیری شدید است. به‌نظر می‌رسد که بخش عمده‌ای از استدلال‌ورزی ما، با هدف پیروزی در بحث‌ها طراحی شده است و برخی پژوهشگران علوم شناختی نظیر هوگو مرسیه و دَن‌اسپربر معتقدند که این کارکرد انطباقی استدلال‌ورزی است. ما تکامل یافته‌ایم تا «وکلای» غریزی باشیم، نه «دانشمندان» غریزی. درحالی‌که مردم اغلب با استدلال‌های ضعیف از مواضع خود دفاع می‌کنند، اما به‌سرعت به اشتباهات و مغالطات موجود در استدلال‌های دیگران پی می‌برند. خوشبختانه این دوگانگی می‌تواند ما را به حرکت وادارد، زیرا ما به‌شکل جمعی عاقلانه‌تر از فردی عمل می‌کنیم. این حرف کنایه‌دار که «ضریب هوشی یک گروه برابر است با مجموع کم‌ترین ضریب هوشی هریک از اعضاء تقسیم‌بر اندازۀ گروه» کاملاً اشتباه است. وقتی افرادی ایده‌ای را در گروه‌های کوچکی که ترکیب درستی دارند ارزیابی می‌کنند، یعنی ترکیب گروه به‌گونه‌ای است که آن‌ها در همه‌چیز با یکدیگر توافق ندارند، اما همگی علاقه‌مند به یافتن حقیقت هستند، درنتیجه به‌اشتباهات و نقاط کور یکدیگر پی می‌برند و در چنین شرایطی، معمولاً این حقیقت است که پیروز می‌شود. برای مثال، هنگامی‌که افراد به‌صورت فردی در تکلیف انتخاب ویسون شرکت می‌کنند، از هر ۱۰ نفر فقط یک نفر کارت‌های درست را انتخاب می‌کند، اما هنگامی‌که آن‌ها در گروه‌ها قرار می‌گیرند از هر ۱۰ نفر حدود ۷ نفر کارت‌های درست را انتخاب می‌کنند. تنها چیزی که لازم است این است که یکی از اعضای گروه، پاسخ درست را ببیند؛ تقریباً همیشه آن شخص بقیه را متقاعد می‌کند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

کاخال و آموزه‌ی نورون؛ شالوده‌ی علم اعصاب مدرن کسی که پژوهش یاخته‌ای (cell biology) فرایندهای ذهنی را ممکن ساخت، عصب‌کالبدشناس اسپانیایی، سانتیاگو رامون کاخال، بود. کاخال دانش نوین دستگاه عصبی را پایه‌گذاری کرد و شاید بتوان گفت که او از مهم‌ترین دانشمندان مغز و اعصاب همه‌ی دوران‌ها بوده است. او قصد داشت روان‌شناسی عقلانی (rational psychology) بنیان‌گذاری کند. از نظر وی، نخستین گام برای رسیدن به این روان‌شناسی، دست‌یافتن به شناخت دقیق از آناتومی یاخته‌های مغز بود. کاخال توانایی شگرفی داشت که از تصاویر بی‌حرکت یاخته‌ی عصبی بی‌جان، ویژگی‌های یاخته‌ی عصبی زنده را استنتاج کند. فیزیولوژیست مشهور انگلیسی، چارلز شرینگتون، نوشت: کاخال در مورد تصاویری که در میکروسکوپ می‌دید، چنان حرف می‌زد که گویی تصویر زنده‌ای را در پیش چشم دارد و به آن می‌نگرد. پیش از کاخال، زیست‌شناسان از شکل یاخته‌های عصبی سر در نمی‌آوردند. یاخته‌های عصبی دارای اشکال کاملاً بی‌نظم‌و‌قاعده‌ای هستند و زائده‌های بسیار نازکی در پیرامون خود دارند. زیست‌شناسان نمی‌دانستند که آیا این زائده‌ها به یاخته‌های عصبی تعلق دارند یا نه، زیرا هیچ دستگاه یا روشی برای روشن‌ساختن این امر وجود نداشت که آنها از کجا شروع شده و به کجا ختم می‌شوند. بسیاری از زیست‌شناسان، از جمله کالبدشناس ایتالیایی کامیلو گولجی، می‌پنداشتند که این زائده‌ها دارای غشای بیرونی نیستند و سیتوپلاسم (cytoplasm) موجود در زائده‌ها ادامه پیدا می‌کند و بدون هیچ مانعی با سیتوپلاسم زائده‌ی دیگر مخلوط می‌شود و یک شبکه‌ی عصبی دائمی مرتبط به هم ایجاد می‌کنند. از نظر گولجی، واحد بنیادین دستگاه عصبی یک شبکه‌ی عصبی بود، نه یک یاخته‌ی عصبی تنها. کاخال در دهه‌ی نود سده‌ی نوزدهم، با ترکیب دو راهکار تحقیقاتی، از یاخته‌ی عصبی تصویر بهتری به دست داد. نخست، به جای مغز حیوانات بالغ، از مغز نوزادان جانوران استفاده کرد، زیرا شمار یاخته‌ها کم و زائده‌های یاخته‌های عصبی کوتاه هستند. دوم، نوعی رنگ‌آمیزی نقره‌ای ویژه که گولجی ساخته بود به کار گرفت، که یک یاخته‌ی عصبی را با تمام اجزایش به نمایش می‌گذاشت. او نوشت: وقتی که درختان کهن جنگل به علت انبوهی قابل دیدن و قابل توصیف نیستند، چرا به قلمستان نرویم که در آنجا نهالان تازه کاشته شده‌اند و کاملاً از هم مجزا و به روشنی قابل مشاهده و تحقیق‌اند؟ این راهکارها نشان دادند که یاخته‌های عصبی چیزهای مجزا و مرتبط با هم هستند و دارای کالبدهای مستقل‌اند. کاخال دو نوع زائده، آکسون‌ها (axon) و دندریت‌ها (dendrite)، را از هم تمیز داد و این پدیده‌ی سه‌قسمتی را که از جسم یاخته، آکسون و دندریت‌ها تشکیل می‌شود، یاخته‌ی عصبی نامید [تصویر ۴-۴]. آکسون یک یاخته‌ی عصبی معمولی از انتهای جسم یاخته سرچشمه گرفته و ممکن است به یک متر بالغ شود. دندریت‌ها به شاخه‌های کوچک‌تر تقسیم می‌شوند و به ساختاری درخت‌مانند شبیه می‌شوند. کاخال آموزه‌ی عصب‌یاخته (neuron doctrine) را در چهار اصل فرموله کرد: ۱. یاخته‌ی عصبی واحد بنیادی ساختمانی و کارکردی مغز است. یاخته‌های عصبی توسط دندریت‌های خود پیام‌ها را از یاخته‌های عصبی دیگر دریافت می‌کنند و از طریق آکسون‌ها اطلاعات را به دیگر یاخته‌های بدن می‌فرستند. ۲. پایانه‌های یک آکسون با دندریت‌های یاخته‌ی عصبی دیگر فقط در محل‌های ویژه‌ای به نام سیناپس (synapse) تماس برقرار می‌کنند، که توسط شکاف سیناپسی (synaptic cleft) جدا می‌شوند [تصویر ۴-۵]. ۳. یاخته‌های عصبی به طور تصادفی با هم ارتباط پیدا نمی‌کنند، بلکه هر یاخته‌ی عصبی با سیناپس‌های یاخته‌ی عصبی مشخصی رابطه برقرار می‌کند (connection specificity) [تصویر ۴-۴]. ۴. در یک مدار نورونی، پیام‌ها تنها در یک جهت حرکت می‌کنند (dynamic polarization). کاخال نشان داد که مغز از مدارهای خاص و قابل‌پیش‌بینی تشکیل شده است، نه شبکه‌ی یاخته‌های عصبی پراکنده. او سه نوع یاخته‌ی عصبی را شناسایی کرد: نورون‌های حسی (sensory neuron)، نورون‌های حرکتی (motor neuron)، و نورون‌های رابط (interneuron) [تصویر ۴-۶]. نورون‌های حسی به محرک‌های خارجی واکنش نشان می‌دهند، نورون‌های حرکتی فعالیت یاخته‌های عضلانی را هدایت می‌کنند، و نورون‌های رابط بین آنها رابطه برقرار می‌کنند. کاخال به دلیل شناخت دوران‌ساز خود در سال ۱۹۰۶ جایزه‌ی نوبل را دریافت کرد. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha

استدلال‌ورزی انگیزه‌گرا (۱) عقلانیّت، خنثی و بی‌طرف است، همه را در همه‌جا برابر می‌داند و جهت و آهنگ حرکت خاص خویش را دارد. به‌همین دلیل است که عقلانیّت می‌تواند یک مزاحم، یک مانع و حتی یک توهین تلقی شود. در رُمان ربکا نیوبرگر گلدستاین با عنوان «۳۶ استدلال برای اثبات وجود خدا: یک اثر داستانی»، یک پژوهشگر برجستۀ ادبی به دانشجویی توضیح می‌دهد که چرا از تفکر استنتاجی بیزار است:
این نوعی سرکوب استعدادهایی است که انسان در زمینۀ تخیّل دارد. این نوعی تمامیت‌خواهی در عرصۀ اندیشه است؛ خطی است که به‌گونه‌ای ترسیم می‌شود که دقیقاً پشت سر خط دیگر حرکت کند، خطوطی که همه به‌طور اجتناب‌ناپذیری به یک نتیجۀ قطعی واحد ختم می‌شوند. با شنیدن قضیۀ اقلیدس، تنها چیزی که به ذهنم می‌رسد رژه سربازان در برابر دیکتاتور معظم است. من همیشه از این‌که ذهنم از پذیرش هرگونه توضیح ریاضی‌ای امتناع می‌کند، خوشحال بوده‌ام. چرا این علوم دقیق باید چیزی را به‌زور به من تحمیل کنند؟ همان‌طور که داستایوسکی هوشمندانه در کتاب یادداشت‌های زیرزمینی استدلال می‌کند: «خدای خوبم اگر من به هر دلیلی قوانین طبیعت و حساب‌وکتاب‌های جهان را دوست نداشته باشم، مثلاً اگر نخواهم قبول کنم که دو ضرب‌در دو چهار می‌شود، چه‌کار باید بکنم؟» داستایوسکی منطق حاکم را رد کرد و من هم به کم‌تر از این قانع نمی‌شوم.
یک دلیل روشن که چرا مردم از سوارشدن به قطارِ استدلال‌ورزی اجتناب می‌کنند، این است که قطار آن‌ها را به جاهایی می‌برد که دوست ندارند. این ممکن است به نتیجه‌ای ختم شود که موردعلاقۀ آن‌ها نیست، مثلاً پول، قدرت یا اعتباری را ایجاد کند که اگرچه واقعاً منصفانه است؛ اما به نفع شخص دیگری تمام می‌شود. همان‌گونه که آپتون سینکلر خاطرنشان کرد: «اگر حقوق و دستمزد فردی به نفهمیدن چیزی بستگی داشته باشد، سخت است که بخواهیم چیزی را به او بفهمانیم.» از گذشته‌های دور، روش مورداستفاده برای پیشگیری از این‌که مسیر استدلال‌ورزی به مقصدی ناخواسته منتهی شود، این بوده که ‌استدلال‌کننده را با نیرویی خصمانه از مسیر خارج کنیم. اما تعدادی روش کم‌تر خشونت‌آمیز هم وجود دارند که از عدم‌قطعیت‌هایی که لاجرم پیرامون هر موضوعی وجود دارند، سوءاستفاده می‌کنند و با استفاده از سفسطه، ماله‌کشی و سایر هنرهای متقاعدسازی، بحث را به‌سمت دلخواه خود پیش می‌برند. برای مثال، وقتی زوجی به‌دنبال اجارۀ یک آپارتمان هستند، ممکن است هریک از آن‌ها در هنگام بحث با دیگری بر دلایلی تأکید کنند که به‌طرف مقابل بقبولانند که آپارتمانی که اتفاقاً به محل کار خودشان نزدیک‌تر است، ترجیح دارد، مثلاً به توجیهات دیگری مانند فضای بهتر یا قیمت ارزان‌تر استناد کنند. این‌ها موضوع بحث‌های روزمرۀ همۀ ما هستند. جمع‌آوری و استفاده از لفّاظی‌های کلامی برای سوق‌دادنِ استدلال به‌سمت یک نتیجۀ دلخواه، استدلال‌ورزی انگیزه‌گرا (Motivated reasoning) نامیده می‌شود. انگیزۀ استدلال‌کننده ممکن است ختم‌کردن بحث‌ها به یک نتیجۀ مطلوب باشد؛ اما ممکن است او به‌دنبال موارد دیگری چون به‌رخ‌کشیدن دانش، خرد یا فضیلت خودش هم باشد. همۀ ما در اطراف خودمان یک آدم چاخان، یک استاد اهل بگومگو، یک فردی که احساس می‌کند عقل کل است، آدمی که منم‌منم می‌کند یا ادای روشن‌فکری را درمی‌آورد، می‌شناسیم که دوست دارد همیشه حق با او باشد، تا این‌که واقعاً حرف درستی بزند. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

زیست‌شناسی یاخته‌ی عصبی؛ کلیدی برای شناخت مغز زیست‌شناسی یاخته‌های عصبی (neuron) بر سه اصل متکی است که بخش اعظم آنها در نیمه‌ی نخست سده‌ی بیستم کشف شدند و از آن روز تاکنون چکیده‌ی شناخت ما از سازمان مغز از این سه اصل پیروی می‌کند. آموزه‌ی عصب‌یاخته یا نورون (neuron doctrine)، نظریه‌ی سلولی که در مورد مغز به کار می‌رود، می‌گوید یاخته‌ی عصبی (نورون) سازه‌ی اصلی و واحد پایه‌ی پیام‌رسانی مغز است. فرضیه‌ی یونی (ionic hypothesis) به انتقال اطلاعات درون یاخته‌ی عصبی می‌پردازد و سازوکاری را شرح می‌دهد که تک‌تک یاخته‌های عصبی از طریق آنها علائم الکتریکی - به نام پتانسیل عمل (action potential) - را تولید می‌کنند و هر یک از یاخته‌های عصبی معین از داخل خود می‌تواند آنها را توسط یاخته‌های دیگر تا فاصله‌ی بسیار دوری بفرستد. نظریه‌ی انتقال شیمیایی سیناپسی (chemical theory of synaptic transmission) به انتقال اطلاعات بین یاخته‌های عصبی می‌پردازد. این تئوری شرح می‌دهد که چگونه یک یاخته‌ی عصبی با یاخته‌ی عصبی دیگر ارتباط برقرار می‌کند که در جریان این کار پیام شیمیایی را که ناقل عصبی (neurotransmitter) نامیده می‌شود، آزاد می‌سازد. یاخته‌ی دوم توسط گیرنده (receptor) موجود در روی غشای خارجی خود این علامت را می‌شناسد و با مولکول ویژه‌ای به آن واکنش نشان می‌دهد. هر یاخته را در جانداران پرسلول غشای نازکی به نام غشای پلاسما (plasma membrane) احاطه کرده است که آن را از دیگر یاخته‌ها و مایع برون‌یاخته‌ای که همه‌ی یاخته‌ها در آن شناورند جدا می‌سازد. مواد معینی از این غشای سلولی عبور می‌کنند، به طوری که مواد غذایی و گازها بین درون یاخته و مایع پیرامونی یاخته مبادله می‌شود. در درون یاخته هسته‌ای (nucleus) وجود دارد که غشای محکمی به نام غشای هسته آن را پوشانیده است که هسته را از مایع درون‌سلولی به نام سیتوپلاسم (cytoplasm) جدا می‌کند. هسته‌ی یاخته حاوی کروموزوم‌ها (chromosome) است، ساختاری رشته‌ای‌شکل ساخته شده از دی‌ان‌ای (DNA) که ژن‌ها (gene) در آن مثل دانه‌های تسبیح به ردیف در کنار هم قرار دارند. ژن‌ها امر بازتولید یاخته‌ها را کنترل می‌کنند و به یاخته‌ها فرمان می‌دهند که چه پروتئینی را برای انجام فعالیت‌های خود باید تولید کنند. دستگاه ژنتیکی تولید پروتئین در سیتوپلاسم قرار دارد. از این نظر یاخته واحد بنیادی حیات و اساس کارکردی-ساختاری همه‌ی بافت‌ها و اندام‌های جانوری و گیاهی است. گذشته از صفات مشترک زیست‌شناختی همه‌ی یاخته‌ها، آنها کارکردهای ویژه‌ای هم دارند. یاخته‌های کبد فعالیت‌های گوارشی را انجام می‌دهند، در حالی که یاخته‌های مغز روش‌های ویژه‌ای در اختیار دارند که از طریق آنها اطلاعات را پردازش می‌کنند و با یکدیگر ارتباط برقرار می‌سازند. یاخته‌های عصبی در اثر تعامل و همکاری‌های متقابل می‌توانند مدارهایی بسازند که اطلاعات را انتقال داده و تغییر شکل دهند. کارکردهای خاص سبب می‌شوند که یاخته‌های کبد فقط برای سوخت‌وساز بدن و یاخته‌های مغز فقط برای پردازش اطلاعات به کار آیند. در سال ۱۸۳۹، کالبدشناسان آمریکایی تئودور شوان و ماتیاس یاکوب شلایدن در نظریه‌ی یاخته (cell theory) تنظیم کردند که همه‌ی جانداران از ساده‌ترین گیاهان تا انسان‌ها از واحدهای بنیادی مشابهی ساخته شده‌اند که آنها را یاخته می‌نامند. هرچند یاخته‌های گیاهان و جانوران گوناگون در جزئیات با هم تفاوت بسیار دارند، اما همه‌ی آنها دارای خصوصیات مشترک فراوانی نیز هستند. اگر در نظر بگیریم که مغز انسان از ۱۰۰ میلیارد یاخته‌ی عصبی تشکیل شده است، این امر در بازنگری ما برای اینکه بدانیم در نیم‌قرن گذشته بر اثر پرداختن به تک‌تک یاخته‌های مغز چقدر توانسته‌ایم درباره‌ی فعالیت ذهنی اطلاع کسب کنیم، بسیار قابل‌توجه خواهد بود. در پرتو تحقیقات یاخته‌ای فقط توانسته‌ایم نگاه گذرایی به اصول و مبادی زیست‌شناختی ادراک، حرکت ارادی، توجه، یادگیری و ظرفیت حافظه بیندازیم. یاخته‌ی عصبی فقط یک ساختار زیست‌شناختی شگفت‌آور نیست، در عین حال کلید شناخت و درک کارکردهای مغز نیز هست. هنگامی که شروع به تحقیق یاخته‌ی مغزی می‌کنیم، عملاً اسرار و پیچیدگی‌های کارکردهای مغز خود را افشا می‌کنند. مغز را اندامی ویژه می‌یابیم که از نظر کارکرد کاملاً با دیگر اندام‌های بدن متفاوت است. مثلاً کلیه‌ها و کبد نمی‌توانند سیگنال‌های محرک‌هایی را که روی اندام‌های حسی ما تأثیر می‌گذارند، دریافت کرده و پردازش کنند و نه قادرند خاطرات را روی یاخته‌های خودشان ضبط کرده و آنها را به یاد بیاورند و نه اینکه به طور آگاهانه بیندیشند. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha

مردم را چه شده است؟ (۲) ما باید از بهانه‌های بداهه و بی‌فکرانه‌ای که فقط یک شکل از ناعقلانیّت را به‌شکل دیگر ربط می‌دهند، فراتر برویم. این هرگز توجیه خوبی نیست که بگوییم مردم به این دلیل برخی باورهای نادرست را می‌پذیرند که به آن‌ها آرامش می‌دهد یا به آن‌ها کمک می‌کند که دنیا را بفهمند، زیرا این سؤال را ایجاد می‌کند که چرا مردم باید از داشتن باورهایی که احتمالاً نمی‌تواند سودی برایشان داشته باشد، احساس آرامش کنند. واقعیت، نوعی «فشار انتخابِ» قدرتمند است. نوع بشر که زمانی خود را با این باور آرام می‌کرد که شیر یک لاک‌پشت است تا بتواند بخوابد، یا به خود می‌قبولاند که خوردنِ شن باعث تغذیۀ بدنش می‌شود، امروزه اقدام به تولید انبوهی از باورهای مشابه می‌کند. درنهایت، کنارگذاشتن انسان‌ها به‌عنوان موجوداتی که به‌طرز ناامیدکننده‌ای غیرعقلانی هستند، کمکی به ما نمی‌کند. درست همان‌طور که اجداد ما با استفاده از عقل خود در زیست‌بوم‌های بی‌رحم به جست‌وجوی آذوقه می‌پرداختند، امروز هم تئوریسین‌های توطئه و باورمندان معجزه، پله‌های رشد و ترقی را با موفقیت پشت سر می‌گذارند: آن‌ها در شغل خود ارتقا پیدا می‌کنند، فرزندانشان را بزرگ می‌کنند، سقفی بالای سر خود نگه می‌دارند و یخچالشان را با غذاهای متنوع پر می‌کنند. به‌همین خاطر بود که وقتی هواداران ترامپ با این اتهام مواجه می‌شدند که او اختلال شناختی دارد، این‌گونه واکنش نشان می‌دادند: «اگر او این‌قدر خنگ است، پس چطور رئیس‌جمهور شده است؟» و اگر معتقد نباشید که دانشمندان و فیلسوفان، نژاد برتر انسانی هستند، باید تصدیق کنید که بیش‌تر اعضای نوع بشر، ظرفیت کشف و پذیرش قوانین عقلانیّت را دارند. برای درک توهّمات رایج و دیوانگی‌هایی که اجتماعات مختلف مرتکب آن می‌شوند، باید بررسی کنیم که چرا قوای شناختی ما در برخی محیط‌ها و برای برخی هدف‌ها به‌خوبی کار می‌کند؛ اما وقتی در مقیاس واقعی، در شرایط جدید یا در خدمت اهداف دیگر به‌کار گرفته می‌شود، ناکارآمد می‌شود... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

نظریه‌ی ساختاری فروید؛ نقشه‌ای برای فهم ذهن توضیح ذهن انسان از دیدگاه زیست‌شناسی (biology of mind) در سده‌ی بیست‌ویکم به مهم‌ترین چالش علوم طبیعی تبدیل شده است. زیگموند فروید در سال ۱۹۲۰ در فراسوی اصل لذت پیش‌بینی کرد که زیست‌شناسی عرصه‌ی امکانات بی‌پایان است و ما باید آگاهی‌های غیرمنتظره‌ای از آن انتظار داشته باشیم. او در نظریه‌ی ساختاری دستگاه روانی، که بین سال‌های ۱۹۲۳ تا ۱۹۳۳ تدوین شد، دیاگرامی ارائه کرد که ذهن را به سه مرجع برهم‌کنش‌گر تقسیم می‌کرد: خود، فراخود و نهاد (ego, superego, id) [تصویر ۴-۱]. فروید روی جدایی کارکردهای ذهنی خودآگاه و ناخودآگاه تأکید داشت، اما این سه مرجع را به آنها اضافه کرد. از نظر فروید، خودآگاه اساساً قسمت سطحی ذهن را می‌سازد. بسیاری از کارکردهای ذهنی ما در زیر این سطح واقع شده‌اند، شبیه به کوه یخی که بخش بزرگ آن زیر آب قرار گرفته است. هرچه کارکرد ذهنی در ژرفای بیشتری باشد، به همان نسبت از دسترس خودآگاه بیش‌تر در امان خواهد بود. روانکاوی (psychoanalysis) روشی را ارائه می‌کند که می‌تواند به لایه‌های ژرف ذهن، یعنی بخش‌های نیمه‌آگاه و ناخودآگاه شخصیتی، دسترسی پیدا کند. در مدل ساختاری فروید، این سه مرجع روانی برهم‌کنش‌گر تعیین‌کننده بودند. او خود، فراخود و نهاد را نه به عنوان خودآگاه یا ناخودآگاه، بلکه از نقطه‌نظر روش، هدف و کارکردهایشان در دیدگاه شناختی متمایز ساخته بود. طبق نظریه‌ی ساختاری فروید، خود یک مرجع اجرایی و کنترل‌کننده است و از هر دو عنصر خودآگاه و ناخودآگاه برخوردار است. بخش خودآگاه خود از طریق دستگاه‌های حسی بینایی، شنوایی و بساوایی با دنیای خارج در ارتباط است. خودآگاه به ادراک، تفکر، احساس لذت و درد می‌پردازد و اعمال را نیز برنامه‌ریزی می‌کند. هارتمان، کریس و گونشتاین در تحقیق خود تأکید کردند که خود این بخش بی‌تعارض منطقی عمل می‌کند و در اعمال خویش از اصل واقعیت پیروی می‌کند. بخش ناخودآگاه خود با سازوکارهای دفاعی روان‌شناختی (سرکوبی، انکار، والایش) سر و کار دارد، یعنی با فرایندهایی که توسط آنها خود، سائق‌های غریزی شهوانی و تخریبی نهاد را سرکوب می‌کند، یعنی دومین مرجع روانی را مانع شده و منحرف کرده و به مسیر دیگری می‌اندازد. نهاد - مفهومی که فروید آن را از فریدریش نیچه به عاریت گرفته - عنصری کاملاً ناخودآگاه بوده و در نظریه‌ی فروید به بخشی از شخصیت اطلاق می‌شود که منبع تمایلات و رانش‌های سائق‌های ناهشیار است. نهاد نه از منطق تبعیت می‌کند و نه از واقعیت، بلکه فقط از اصل لذت‌جویانه، یعنی لذت‌جویی و اجتناب از درد، پیروی می‌کند. طبق نظر فروید، نهاد مظهر و مبین ذهن ابتدایی نوزاد است و تنها ساختار عقلی ذهنی (mental) است که هنگام تولد وجود دارد. فراخود، سومین مرجع کنترل‌کننده، یعنی مرجع اخلاقی ناخودآگاه است، که مظهر و تجسم کمال مطلوب اخلاقی ماست. گرچه فروید این نمودار را به منزله‌ی نقشه‌ی عصب‌کالبدشناختی (neuroanatomical) ذهن در نظر نگرفته بود، اما پرسش‌هایی را برانگیخت که این مراجع روانی در کجای چین‌های مغز انسان جا گرفته‌اند. فروید در سال ۱۸۸۷، زمانی که کارش را تازه آغاز کرده بود، از طریق تحقیق یاخته‌های عصبی (neuron) درصدد حل معمای پنهان حیات ذهنی-عقلی انسان برآمد. او با این کار نکته‌ی مهمی را در دکترین نورون (neuron doctrine)، که بعدها علم اعصاب نامیده شد، پیش‌گویی کرده بود، نظریه‌ای که یاخته‌های عصبی را واحدهای اصلی ساختار مغز می‌دانست. فروید در دست‌نوشته‌ای در سال ۱۸۹۵ با عنوان برنامه‌ای برای روان‌شناسی علمی، برخی از ایده‌های سانتیاگو رامون کاخال درباره‌ی نورون‌ها را وارد کرد، زمانی که معالجه‌ی بیماران خود را از طریق روانکاوی تازه آغاز کرده بود و مفهوم ناخودآگاه رویا را کشف کرده بود. پژوهش‌های تجربی اولیه‌ی او تأثیر دیرپایی روی تفکرات و تحولات اندیشه‌ی روان‌کاوانه‌ی وی گذاشتند. رابرت هولت، روان‌شناس علاقه‌مند به روانکاوی، این موضوع را چنین بیان کرده است: از جنبه‌های بسیاری به نظر می‌رسد فروید زمانی که از تحقیق عصب‌کالبدشناختی به عصب‌شناسی بالینی روی آورد و به‌وسیله‌ی روان‌درمانی تجربی سرانجام به نخستین روانکاو در تاریخ تبدیل شد، دستخوش تغییر جهت ژرفی شده بود. اما اگر اصل را بر این نگیریم که در این تحولات دگرگونی همان‌قدر نقش داشته که تداوم در آن وجود داشته، روان‌شناسان ناقابلی خواهیم بود. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha

مردم را چه شده است؟ (۱) دروغ‌بودن کووید توسط چهره‌های مشهور، سیاستمدارها و به‌طرز نگران‌کننده‌ای، قدرتمندترین فرد روی زمین در زمان همه‌گیری یعنی دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور ایالات‌متحده آمریکا تأیید شده است. خود ترامپ که همواره توسط حدود ۴۰ درصد از مردم آمریکا حمایت می‌شد، در طول دوران ریاست‌جمهوری‌اش تردیدهای زیادی را در مورد ظرفیت دسته‌جمعی ما برای عاقلانه رفتارکردن به‌وجود آورد. او در فوریۀ ۲۰۲۰ پیش‌بینی کرد که کووید-۱۹ «مثل یک معجزه» ناپدید می‌شود و بر روش‌های درمانی قلابی نظیر استفاده از داروی مالاریا و تزریق مواد سفیدکننده صحه گذاشت. او به‌کارگیریِ اقدامات اولیۀ بهداشت عمومی مانند ماسک‌زدن و رعایت فاصله‌گذاری را حتی پس از ابتلای خودش به این بیماری، دون شأن خود می‌دانست و الهام‌بخش میلیون‌ها آمریکایی برای نادیده‌گرفتن این اقدامات و افزایش شدید مرگ‌ومیر مردم و بروز مشکلات اقتصادی شد. همۀ این‌ها، بخشی از طردِ بزرگ‌ترِ هنجارهای عقل و علم بودند. ترامپ در دوران ریاست‌جمهوری‌اش حدود سی هزار دروغ گفت؛ مدیر رسانه‌ای او مدام دروغ را به‌جای حقیقت تحویل مردم می‌داد و ادعا می‌کرد که تغییرات آب‌وهوایی، فریبی است که توسط چینی‌ها تبلیغ می‌شود. ترامپ علم و دانشِ حاصل از تلاش‌های دانشمندان آژانس‌های فدرال را که بر سلامت عمومی و حفاظت از محیط‌زیست نظارت دارند، سرکوب کرد؛ او به‌طور مکرر برای کیوانان (QAnon) تبلیغ می‌کرد، فرقه‌ای توطئه‌گر و میلیونی که به گفتۀ خودشان ترامپ را به‌دلیل «مبارزه‌اش علیه گروهی از لواط‌کارانِ شیطان‌پرست که مافیای پشت‌پردۀ آمریکا را تشکیل می‌دهند»، تحسین می‌کردند. او از اعتراف به شکست در انتخابات ۲۰۲۰ امتناع کرد و در کارزارهای حقوقی سختی که با همکاری وکلای خود برای ابطال نتایج انتخابات به راه انداخت، به توطئه‌ها و دسیسه‌هایی اشاره کرد که توسط کوبا، ونزوئلا و چندین تن از فرمانداران و مقامات حزب خودش برای شکست او طراحی شده بود. دروغ‌بودن کووید-۱۹، انکار تغییرات اقلیمی و متوسل‌شدن به تئوری‌های توطئه، نشانه‌هایی هستند که برخی افراد آن‌ها را «بحران معرفت‌شناختی» و «عصر پساحقیقت» می‌نامند. یکی دیگر از این نشانه‌ها، اخبار جعلی است. در دهۀ دوّم قرن بیست‌ویکم، رسانه‌های اجتماعی تبدیل به دریچه‌هایی برای ورود سیلی از داستان‌های مبالغه‌آمیز و دروغ‌های شاخدار نظیر این‌ها شده‌اند:
• پاپ فرانسیس دنیا را شوکه می‌کند؛ او ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ را تأیید می‌کند. • یوکو اونو: من در دهۀ ۱۹۷۰ با هیلاری کلینتون رابطه داشتم. • ترامپ تمام برنامه‌های تلویزیونی مربوط به فعالیت‌های هم‌جنس‌گرایانه را ممنوع می‌کند.
اعتقاد به وجود غول‌ها، جادو و سایر اشکال خرافات هنوز هم رایج است. سه‌چهارم آمریکایی‌ها دست‌کم یک باور ماوراءالطبیعه دارند. در این‌جا برخی اعداد و ارقام مربوط به دهۀ اول قرن حاضر آورده شده است:
• تسخیرشدن توسط شیطان: ۴۲ درصد • ادراک فراحسی: ۴۱ درصد • اشباح و ارواح: ۳۲ درصد • طالع‌بینی: ۲۵ درصد • جادوگری: ۲۱ درصد • ارتباط با مردگان: ۲۹ درصد • تناسخ: ۲۴ درصد • وجود انرژی معنوی در کوه‌ها، درختان و سنگ‌های زینتی: ۲۶ درصد • چشم‌زخم، طلسم و افسون: ۱۶ درصد • مراجعه به فالگیر یا پیشگو: ۱۵ درصد
چیزی که برای کسی مثل من که دوست دارد دربارۀ پیشرفت‌های انسان حرف بزند، آزاردهنده است، این است که در طول دهه‌ها، نشانه‌های ناچیزی به چشم می‌خورد که این باورها رو به افول گذاشته باشند؛ ضمن‌این‌که نسل‌های جوان‌تر در مقایسه با نسل‌های قبلی نسبت به این باورها بدبین‌تر نیستند (و حتی دررابطه‌با طالع‌بینی خوش‌بین‌ترند)... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

تکامل علم اعصاب و مکانیزم‌های یادگیری زیست‌شناسی ذهن در دهه‌ی پنجاه سده‌ی بیستم با ادغام روان‌شناسی رفتاری (Behaviorism) و روان‌شناسی شناختی (cognitive psychology) شکل گرفت و در دهه‌ی شصت به‌عنوان رشته‌ای نوین آغاز به‌کار کرد. رفتارگرایی، که بی‌اف اسکینر مدافع اصلی آن بود، بر مطالعه‌ی رفتارهای قابل‌مشاهده و قابل‌ارزیابی متمرکز شد و درون‌نگری را کنار گذاشت. رفتارگرایان معتقد بودند احساسات، اندیشه‌ها، مقاصد، آرزوها، انگیزه‌ها و ارزش‌ها، یعنی حالات درونی و تجربیات شخصی که روانکاوی آن‌ها را موضوع تحقیق خود قرار می‌دهد، قابل‌درک نبوده و برای دانش رفتارشناسی به‌کار نمی‌آیند. آن‌ها تأکید داشتند که همه‌ی کنش‌های روانی بدون توسل به فرایندهای ذهنی قابل‌توضیح هستند و رفتار را می‌توان از طریق محرک‌ها و پاسخ‌ها تحلیل کرد. یکی از مهم‌ترین مشارکت‌ها در روان‌شناسی از ایوان پاولف و ادوارد تورندایک به‌دست آمد. پاولف شرطی‌سازی کلاسیک (classical conditioning) را کشف کرد، شکلی از یادگیری ناخودآگاه که در آن موجود زنده می‌آموزد محرک خنثی را با محرک غیرشرطی مرتبط سازد. مثلاً، در آزمایش‌های پاولف، عرضه‌ی غذا (محرک غیرشرطی) باعث ترشح بزاق سگ می‌شد. وقتی صدای زنگ به‌طور دائم با غذا همراه می‌شد، سگ می‌آموخت صدای زنگ را با غذا مرتبط کند، به‌نحوی که با شنیدن زنگ، بزاق ترشح می‌کرد، حتی اگر غذا حاضر نبود. اگر زنگ با شوک الکتریکی دردناک همراه می‌شد، سگ با شنیدن زنگ پایش را پس می‌کشید. این فرایند نشان داد که یادگیری می‌تواند از طریق ارتباط محرک‌ها رخ دهد. تورندایک شرطی‌سازی ابزاری (operant conditioning) را کشف کرد، شکلی از یادگیری که طی آن حیوان رفتار را با پی‌آمدهای آن مرتبط می‌سازد. مثلاً، میمونی که اهرمی را فشار می‌دهد و غذا دریافت می‌کند، به این رفتار شرطی می‌شود. این فرایند به یادگیری آزمون‌وخطا مربوط است، که در آن جاندار رفتارهای گوناگون را امتحان می‌کند تا به موفقیت برسد. این دو نوع شرطی‌سازی شالوده‌ی پژوهش‌های علمی درباره‌ی یادگیری و حافظه را هم برای حیوانات و هم برای انسان‌ها فراهم کردند و راه را برای مطالعه‌ی علمی رفتار باز کردند. پاولف همچنین دو شکل یادگیری غیرتداعی‌گرا را کشف کرد: خوگیری (habituation) و حساس‌سازی (sensitization). در خوگیری، حیوان می‌آموزد محرک بی‌اهمیت را نادیده بگیرد، حالتی که واکنش به محرک کاهش می‌یابد، مانند وقتی که سگ به صدای تکراری زنگ بی‌توجه می‌شود. در حساس‌سازی، حیوان به محرک حساس می‌شود، زیرا دارای اهمیت است، مانند واکنش شدید به صدای بلند. این کشفیات رفتارگرایی را به‌عنوان نخستین مکتب تجربی روان‌شناسی پایه‌گذاری کرد و امکان مطالعه‌ی رسمی رفتار را مانند علوم طبیعی فراهم آورد. در دهه‌ی هفتاد، روان‌شناسی شناختی و علم اعصاب (cognitive neuroscience) ادغام شدند و عصب‌شناسی شناختی را به‌وجود آوردند. این رشته روش‌های زیست‌شناختی را برای پژوهش فرایندهای ذهنی به روان‌شناسی شناختی مدرن وارد کرد و امکان مطالعه‌ی دقیق‌تر ذهن را فراهم آورد. در دهه‌ی هشتاد، پیشرفت عظیم روش‌های تصویربرداری مغزی مانند توموگرافی گسیل پوزیترون (positron emission tomography) و تصویربرداری کارکردی با پژواک مغناطیسی (functional Magnetic Resonance Imaging) رؤیای دانشمندان را تحقق بخشید. این فناوری‌ها آن‌ها را قادر ساخت تا فعالیت بخش‌های گوناگون مغز را، درحالی‌که فرد به فعالیت‌های ذهنی پیچیده مانند تداعی تصویر گذشته، طی کردن جاده‌ای در ذهن یا انجام کاری به ابتکار خود مشغول است، نظارت کنند. توموگرافی گسیل پوزیترون مصرف انرژی مغز را اندازه‌گیری می‌کند و تصویربرداری کارکردی با پژواک مغناطیسی مصرف اکسیژن آن را محاسبه می‌کند. این ابزارها به دانشمندان اجازه دادند تا ببینند کدام نواحی مغز هنگام فعالیت‌های مختلف فعال می‌شوند. در آغاز دهه‌ی هشتاد، علم اعصاب زیست‌شناسی مولکولی را به خود ملحق کرد و دانش نوین ذهن را شکل داد. این ادغام امکاناتی را گشود تا فرایندهای ذهنی مانند اندیشیدن، احساس کردن، آموختن و تداعی کردن در سطح مولکولی مطالعه شوند. زیست‌شناسی ذهن به مسائل مهمی می‌پردازد که از زمان سقراط و افلاطون ذهن اندیشمندان را مشغول کرده است، مانند گوهر فرایندهای ذهنی و چگونگی آگاهی مغز از جهان خارج. این رشته با روش‌های خلاق آزمایشگاهی به پرسش‌هایی پاسخ می‌دهد که پیش‌تر متافیزیکی تلقی می‌شدند. با مطالعه‌ی یاخته‌های عصبی و مدارهای عصبی، زیست‌شناسی ذهن چگونگی پردازش اطلاعات و شکل‌گیری رفتارها را آشکار می‌سازد و درک ما از یادگیری را عمیق‌تر می‌کند. تصویر ۳-۲ ساختار دوجانبه‌ی مغز و نخاع و چگونگی انتقال اطلاعات حسی و حرکتی را نشان می‌دهد، که برای فهم مکانیزم‌های یادگیری ضروری است. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha

شبکه‌های علّی و انسان‌ها (٢) باوجود تمام قدرتی که معادلۀ رگرسیون دارد، باید متواضعانه این کشف را در مورد پیش‌بینی رفتار انسانی بپذیریم که انسان بسیار غیرقابل‌پیش‌بینی است. این‌که بگوییم رفتار ناشی از ترکیبی از وراثت و محیط است، خیلی آسان است. بااین‌حال، وقتی به پیش‌بینی‌کننده‌ای نگاه می‌کنیم که قاعدتاً باید قوی‌تر از بهترین معادله رگرسیون باشد (یک دوقلوی همسان که ژنوم، خانواده، محله، مدرسه و فرهنگ هریک از آن‌ها با دیگری مشترک است) می‌بینیم که همبستگیِ موجود میان ویژگی‌های این دوقلو، بسیار کم‌تر از ۱ است (معمولاً حدود ۰٫۶). این امر باعث می‌شود که بسیاری از تفاوت‌های انسانی به‌شکل اسرارآمیزی ناشناخته باقی بمانند: باوجود عللِ تقریباً یکسان، معلول‌ها تقریباً یکسان نیستند. یکی از دوقلوها ممکن است همجنس‌گرا باشد و دیگری غیرهمجنس‌گرا، یکی مبتلا به اسکیزوفرنی و دیگری عادی باشد. در نمودار افسردگی، ما مشاهده کردیم که احتمال این‌که زنی مبتلا به افسردگی شود، اگر در معرض یک رویداد استرس‌زا قرار بگیرد و استعداد ژنتیکیِ ابتلا به افسردگی را داشته باشد، ۱۰۰ درصد نیست، بلکه فقط ۱۴ درصد است. مطالعۀ استثنایی و برجسته‌ای که اخیراً انجام گرفت، فرضیۀ قابل پیش‌بینی‌نبودنِ نوع بشر را تقویت می‌کند. مجموعۀ عظیمی از داده‌های مربوط به هزاران خانوادۀ متزلزل و آسیب‌پذیر (از جمله میزان درآمد، سطح تحصیلات، سوابق سلامتی و نتایج مصاحبه‌های متعدد و ارزیابی‌های درون‌سازمانی) در اختیار ۱۶۰ گروه از پژوهشگران قرار گرفت. از گروه‌های تحقیق خواسته شد که نتایج مربوط به هر خانواده را در شاخص‌هایی چون نمرات فرزندان و احتمال اخراج آن‌ها از مدرسه و احتمال استخدام یا اخراج والدینشان پیش‌بینی کنند. به پژوهشگران اجازه داده شد که از هر الگوریتمی که دلشان می‌خواهد استفاده کنند: رگرسیون، یادگیری عمیق، یا هر روش و ابزار دیگری در هوش مصنوعی. چه نتیجه‌ای حاصل شد؟ جمله‌ای که بی‌کم‌وکاست در چکیدۀ مقاله آمد این بود: «حتی بهترین پیش‌بینی‌ها هم چندان دقیق نبودند». ویژگی‌های خاص هر خانواده، فارغ از این‌که چقدر هوشمندانه با یکدیگر ترکیب شده‌اند، پیش‌بینی‌کننده‌های مرسوم را تحت‌تأثیر قرار می‌دهند. این امر به افرادی که نگران هستند که هوش مصنوعی به‌زودی تک‌تک حرکات ما را پیش‌بینی می‌کند، اطمینان خاطر می‌بخشد اما درعین‌حال ما را دررابطه‌با ادعای گزاف خود مبنی‌براین‌که شبکۀ علّی‌ای را که در آن زندگی می‌کنیم، کاملاً درک کرده‌ایم، گوشمالی می‌دهد. و ما با بحث تواضع و فروتنی به پایان هفتمین فصل از مطالبی می‌رسیم که قرار است شما را به چیزی تجهیز کند که به‌زعم من مهم‌ترین ابزار عقلانیّت است. اگر من در انجام این کار موفق بوده باشم، این نکتۀ پایانی که برگرفته از وبگاه کُمیک XKCD است، موردتوجه شما قرار خواهد گرفت. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

حافظه، بنیان هویت و زیست‌شناسی مغز حافظه، توانایی کسب و حفظ اطلاعات گوناگون، از کارهای معمول روزانه مانند بستن بند کفش تا آگاهی‌های انتزاعی مانند جغرافیا، تاریخ یا جبر، جزو مهم‌ترین جنبه‌های واکنش‌ها و کارکردهای انسانی شمرده می‌شود. حافظه ما را قادر می‌سازد مشکلات زندگی روزمره را حل کنیم و در این جریان، واقعیت‌های مختلفی را هم‌زمان در برابر چشمان ما ردیف می‌کند، قابلیتی که برای حل مشکلات اهمیتی حیاتی دارد. در معنای کلی‌تر، حافظه حیات ذهنی ما را پیوستگی و تداوم می‌بخشد و تصاویری منسجم از گذشته ارائه می‌کند که تجربه‌ی کنونی ما با آن‌ها پیوند دارد. بدون نیروی پیونددهنده‌ی حافظه، تجربه به اجزای پراکنده تجزیه می‌شود، درست همان‌طور که زندگی از لحظه‌ها تشکیل شده است. بدون سفر ذهنی در زمان که حافظه آن را ممکن می‌سازد، ما از سرگذشت خصوصی خودمان آگاه نمی‌شویم و شادی‌هایمان را، که نقاط عطف درخشان زندگی ما هستند، نمی‌توانیم تداعی کنیم. حافظه نه‌تنها برای پیوستگی و تداوم هویت فردی ضرورت دارد، بلکه برای انتقال فرهنگ و برای تکامل و تداوم جامعه طی هزاره‌ها از اهمیت اساسی برخوردار است. فرایندهای ذهنی ما غالباً در دو مورد به بهترین نحوی در خدمت ما عمل می‌کنند: ۱. زمانی که یادهای خوش رویدادهای شیرین زندگی‌مان را می‌خواهیم به‌یاد بیاوریم، به سهولت می‌توانیم آن‌ها را تداعی کنیم. ۲. هنگامی که از تداعی فشارهای عاطفی ناشی از وقایع تلخ و سرخوردگی‌هایمان می‌خواهیم اجتناب کنیم. اما گاهی خطرات هولناک در زندگی سرسختی نشان می‌دهند و محل زندگی انسان‌های بلا‌دیده می‌شوند. به‌طور مثال، کسانی که دچار اختلال استرس پس از سانحه می‌شوند، حالتی را تجربه می‌کنند که در آن، با وجود پشت‌سر گذاشتن رویدادهای وحشتناک مانند نسل‌کشی، جنگ، تجاوز جنسی یا فجایع طبیعی، هنوز از آن رنج می‌برند. این اختلال نشان می‌دهد چگونه حافظه می‌تواند به‌جای کمک، به مانعی برای سلامت روان تبدیل شود. مغز انسان با حدود ۱۰۰ میلیارد یاخته‌ی عصبی (neuron)، که هر یک بین هزار تا ده‌هزار پیوندگاه (synapse) به‌وجود می‌آورند، اندامی پیچیده است که برای پردازش اطلاعات طراحی شده است. یاخته‌های عصبی از توانایی ویژه‌ای برخوردارند و می‌توانند خیلی سریع از فاصله‌های دور و نزدیک با دقت بسیار با یکدیگر از طریق سیگنال‌های الکتریکی یا شیمیایی ارتباط برقرار کنند. قشر مخ (cerebral cortex)، لایه‌ی خاکستری خارجی نیمکره‌های مغزی، عالی‌ترین کارکردهای ذهنی مانند ادراک، عمل، تکلم، برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری را به‌عهده دارد. در ژرفای این لایه، ساختارهایی مانند عقده‌های پایه‌ای (basal ganglia)، هیپوکامپ (hippocampus) و آمیگدالا (amygdala) قرار دارند. عقده‌های پایه‌ای اعمال حرکتی را کنترل می‌کنند و در هماهنگی حرکات پیچیده نقش دارند. هیپوکامپ، ساختاری خمیده در کف بطن جانبی مغز، برای ذخیره‌سازی حافظه‌ی آشکار یا خودآگاه ضروری است اما محل خاطرات درازمدت نیست. آمیگدالا واکنش‌های غیرارادی و غدد داخلی را با حالات هیجانی هماهنگ می‌کند و شالوده‌ی حافظه‌ی هیجانی را می‌سازد، مانند ترس یا شادی مرتبط با یک رویداد خاص. نخاع شوکی اطلاعات حسی را از پوست از طریق آکسون‌های بلند (axon) دریافت می‌کند و دستورات حرکتی را از طریق آکسون‌های یاخته‌های عصبی حرکتی به عضلات می‌فرستد. این گیرنده‌های حسی و آکسون‌های حرکتی بخشی از دستگاه اعصاب محیطی هستند. ساقه‌ی مغز (brain stem)، شامل پیاز مغز، پل و مغز میانی، اطلاعات حسی را به قسمت‌های بالای مغز انتقال می‌دهد و دستورات حرکتی را به نخاع می‌رساند. ساقه‌ی مغز همچنین رفتارهای مربوط به توجه را تنظیم می‌کند. هیپوتالاموس (hypothalamus)، واقع در زیر تالاموس (thalamus)، کارهای غیرارادی غدد داخلی و احشا را کنترل می‌کند. تالاموس اطلاعات حسی را به قشر مخ ارسال می‌کند و اطلاعات حرکتی را به ماهیچه‌ها انتقال می‌دهد. زیست‌شناسی مدرن می‌گوید حیات با همه‌ی تنوعش محصول ترکیبات گوناگون نوکلئوتیدهای باز است که دی‌ان‌ای توارثی را می‌سازد. این ترکیبات در طول میلیون‌ها سال در جریان تنازع بقا و تولیدمثل موفق جانداران توسط انتخاب طبیعی گزینش شده‌اند. زیست‌شناسی ذهن فرض می‌کند که آگاهی یک فرایند زیست‌شناختی است که از طریق عصب‌راهه‌های پیام ذهنی مولکولی، که توسط مجموعه‌ی یاخته‌های عصبی رابط به‌کار گرفته می‌شوند، قابل‌توضیح است. آگاهی و شناخت ما از سازوکارهای مولکولی که مغز به کمک آن‌ها خاطرات را ضبط می‌کند، نشان می‌دهد که زیست‌شناسی ذهن چه شناخت‌هایی را می‌تواند به‌دست آورد. این دانش به ما کمک می‌کند تا درک کنیم چگونه خاطرات شکل می‌گیرند، چگونه بر رفتار ما تأثیر می‌گذارند و چگونه می‌توانیم اختلالات مرتبط با حافظه را درمان کنیم. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha

شبکه‌های علّی و انسان‌ها (١) استفاده از معادلۀ رگرسیون به‌عنوان راهی برای درک غنای علّی جهان بسیار ساده‌انگارانه است: این معادله فقط یک دسته از پیش‌بینی‌کننده‌های دارای وزن زیاد را جمع می‌کند. اثرات متقابل را هم می‌توان به آن‌ها افزود؛ آن‌ها را می‌توان به‌عنوان پیش‌بینی‌کننده‌های اضافی نشان داد که با ضرب‌کردنِ عواملی که با هم برهم‌کنش دارند به‌دست می‌آیند. معادلۀ رگرسیون به‌اندازۀ شبکه‌های یادگیری عمیق پیچیده نیست، زیرا این شبکه‌ها میلیون‌ها متغیر را می‌گیرند و آن‌ها را در زنجیره‌هایی طولانی و پیچیده از فرمول‌ها ترکیب می‌کنند، نه این‌که فقط آن‌ها را در یک قیف بیندازند و جمع کنند. بااین‌حال، باوجودی‌که معادلات رگرسیون ساده هستند، یکی از یافته‌های خیره‌کنندۀ روان‌شناسیِ قرن بیستم این است که یک معادلۀ رگرسیون که قادر به صحبت‌کردن نیست، معمولاً بهتر از یک انسان متخصص عمل می‌کند. این یافته که اولین‌بار توسط روان‌شناسی به نام پُل میهِل به آن اشاره شد با نام «قضاوت بالینی در مقابل محاسباتی» خوانده می‌شود. فرض کنید شما می‌خواهید برخی نتایج قابل‌اندازه‌گیری را پیش‌بینی کنید: مدت‌زمان زنده‌ماندن یک بیمار سرطانی؛ این‌که یک بیمار روانی مبتلا به روان‌رنجوری خفیف است یا روان‌پریشی شدید؛ این‌که یک متهمِ جنایتکار از وثیقه صرف‌نظر می‌کند، آزادی مشروط را نادیده می‌گیرد یا دوباره مرتکب خلاف می‌شود؛ عملکرد یک دانش‌آموز در مقطع بعدی چقدر خوب خواهد بود؛ این‌که یک کسب‌وکار موفق خواهد شد یا ورشکست می‌شود؛ و این‌که یک صندوق سهام چقدر بازدهی خواهد داشت. در هریک از این موارد، شما مجموعه‌ای از پیش‌بینی‌کننده‌ها را در اختیار دارید: فهرستی از نشانه‌ها، مجموعه‌ای از ویژگی‌های جمعیت‌شناختی، آماری از رفتارهای گذشته، نسخه‌ای از نمرات قبلی - و هر چیزی که ممکن است به چالش پیش‌بینی ربط داشته باشد. اکنون داده‌ها را به یک متخصص (روان‌پزشک، قاضی، تحلیل‌گر سرمایه‌گذاری و...) نشان می‌دهید و هم‌زمان از تحلیل رگرسیون استاندارد روی داده‌ها استفاده می‌کنید تا معادلۀ پیش‌بین را به‌دست آورید. در این‌جا چه‌کسی پیش‌بینی‌کنندۀ دقیق‌تری است، متخصص یا معادله؟ برنده، تقریباً هر دفعه، معادله است. درواقع، متخصصی که معادله در اختیار او قرار گرفته و به او اجازه داده شده که از آن برای تکمیل قضاوت خود استفاده کند، اغلب بدتر از معادله به‌تنهایی عمل می‌کند. دلیل این امر آن است که کارشناسان خیلی عجولانه آتوهایی می‌گیرند که با آن‌ها توجیه کنند که معادله به درد نمی‌خورد (کار نمی‌کند). این مسئله گاه تحت عنوان «مشکل پای‌شکسته» (Broken-leg problem) خوانده می‌شود که برگرفته از این ایده است که یک متخصص انسانی و نه یک الگوریتم این احساس را دارد که مردی که به‌تازگی پایش شکسته است، آن شب به میهمانی نخواهد رفت، حتی اگر یک فرمول پیش‌بینی کند که او هر هفته این کار را انجام می‌دهد. مشکل این‌جاست که معادله از قبل این احتمال را در نظر می‌گیرد که آتوگیری، نتیجه را تغییر می‌دهد و درنتیجه، این شرایط را با سایر عواملِ اثرگذار ترکیب می‌کند، درحالی‌که متخصص انسانی خیلی زیاد تحت‌تأثیر جزئیات چشم‌نواز قرار می‌گیرد و خیلی زود نسبت‌های پایه را از پنجره بیرون می‌اندازد. درواقع، تحلیل‌های رگرسیون نشان می‌دهند که برخی شیوه‌های پیش‌بینی که متخصصان انسانی بیش‌ترین تأکید را بر آن‌ها دارند (مانند مصاحبه‌های چهره‌به‌چهره)، کاملاً ناکارآمد و بی‌فایده هستند. البته این‌طور نیست که بتوان انسان‌ها را از این چرخه خارج کرد. وجود انسان هنوز هم در ایجاد و ارائه پیش‌بینی‌هایی که نیازمند درک واقعی هستند (مانند درک زبان و طبقه‌بندی رفتار) ضروری است. مسئله فقط این است که انسان در ترکیب آن‌ها ناتوان و فاقد صلاحیت است. همان‌گونه که میهل اشاره می‌کند، شما در موقع خرید از یک سوپرمارکت به صندوقدار نمی‌گویید «این‌طور که به‌نظرم می‌رسد، احتمالاً مجموع مبلغ خریدهایم حدود ۷۶ دلار می‌شود، درست است»؟ بااین‌حال، وقتی ما مجموعه‌ای از علل احتمالی را به‌طور شهودی با یکدیگر ترکیب می‌کنیم، این همان کاری است که انجام می‌دهیم. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

زیست‌شناسی ذهن، انقلابی در علوم طبیعی توضیح ذهن انسان از دیدگاه زیست‌شناسی در سده‌ی بیست‌ویکم به مهم‌ترین چالش علوم طبیعی تبدیل شده است. زیست‌شناسان با آگاهی‌های کاملاً نوین و اعتمادبه‌نفس، توجه خود را به توضیح زیست‌شناختی ذهن انسان معطوف کرده‌اند. زیست‌شناسی ذهن برای سلامت فردی و اجتماعی اهمیت بسیار زیادی دارد و جامعه‌ی علمی به‌طور گسترده اتفاق‌نظر دارد که این رشته در سده‌ی بیست‌ویکم همان نقشی را ایفا خواهد کرد که زیست‌شناسی ژن در سده‌ی بیستم ایفا کرد. دانش نوین ذهن بر پنج اصل اساسی مبتنی است: ۱. مغز و ذهن جدایی‌ناپذیرند. مغز اندامی زیست‌شناختی پیچیده با ظرفیت‌های محاسباتی بی‌کران و توان ذخیره‌سازی عظیم است که تجربیات احساسی ما را می‌سازد و سامان می‌دهد، اندیشه‌ها و عواطف ما را تنظیم می‌کند و اعمال ما را کنترل و هدایت می‌کند. ذهن چیزی نیست مگر فعالیت‌هایی که مغز اجرا می‌کند، هرچند عملیات ذهنی بسیار پیچیده‌تر از اعمالی چون راه‌رفتن یا تنفس هستند. ۲. هر عمل ذهنی، از ساده‌ترین واکنش‌ها تا خلاقانه‌ترین اقدامات در سخن گفتن، موسیقی، نقاشی یا حل مسائل پیچیده، توسط مدارهای ویژه‌ی نورونی (neural circuit) در بخش‌های مختلف مغز به اجرا درمی‌آیند. این مدارها مانند شبکه‌های پیچیده‌ای عمل می‌کنند که اطلاعات را پردازش می‌کنند. ۳. این مدارهای نورونی از پیوستن سیگنال‌های مشابه ساده به یکدیگر تشکیل می‌شوند که یاخته‌های عصبی (neuron) آن‌ها را تولید می‌کنند. این سیگنال‌ها اساس تمام فعالیت‌های مغزی هستند. ۴. مدارهای نورونی برای تولید این سیگنال‌ها در یاخته‌های عصبی و بین آن‌ها از مولکول‌های ویژه‌ای استفاده می‌کنند که پیام‌ها را منتقل می‌کنند. ۵. این مولکول‌های ویژه‌ی پیام‌دهی از میلیون‌ها سال تکامل به‌جا مانده‌اند. بعضی از آن‌ها در یاخته‌های پیش‌گونه‌های نخستین ما، یعنی تک‌یاخته‌ای‌ها و پرسلولی‌های اولیه، وجود داشته‌اند و امروز در موجودات زنده‌ی تک‌یاخته‌ای مانند باکتری‌ها و مخمرها و پرسلولی‌های ساده مانند کرم‌ها، مگس‌ها و حلزون‌ها یافت می‌شوند. این موجودات برای ساماندهی محیط خود همان مولکول‌هایی را به‌کار می‌گیرند که ما برای سازگاری با محیط خود استفاده می‌کنیم. کشف ساختار دی‌ان‌ای (DNA) توسط جیمز واتسون و فرانسیس کریک در سال ۱۹۵۳ به انقلابی در زیست‌شناسی منجر شد و سیستمی نظری ارائه گردید که توضیح می‌داد چگونه اطلاعات ژن‌ها کارکردهای یاخته‌ها را کنترل می‌کنند. ما آگاه شدیم که فعالیت ژن‌ها چگونه تنظیم می‌شود و چگونه پروتئین (protein) تولید می‌کنند. همچنین مطلع شدیم که چگونه پروتئین‌ها روش کار یاخته‌ها را تعیین می‌کنند و چگونه تکامل موجود زنده روی ژن‌ها اثر می‌گذارد، یعنی پاره‌ای از ژن‌ها را در مقاطع مختلف جریان تکامل فعال یا غیرفعال کرده و طرح ساختمان بدن را شکل داده است. زیست‌شناسی در پرتو این دستاوردها جایگاه مهمی در میان علوم طبیعی به‌دست آورد، مقامی هم‌سطح فیزیک و شیمی، و به یکی از پیشروترین رشته‌های علمی تبدیل شد. زیست‌شناسی مولکولی (molecular biology) تشخیص داد که ژن‌ها واحد توارثی و نیروی محرکه‌ی تغییرات تکاملی هستند و پروتئین‌ها، محصول ژن‌ها، مبنای کارکردهای سلولی‌اند. این رشته با مطالعه‌ی سازه‌های بنیادین فرایندهای حیاتی آشکار ساخت که تمامی اشکال حیاتی گوناگون در چه چیزی مشترک هستند. زیست‌شناسی مولکولی ما را بیش از مکانیک کوانتوم یا کیهان‌شناسی مجذوب خود کرده است، زیرا مستقیماً در زندگی روزانه‌ی ما تأثیر دارد و به اصل هویت ما، یعنی اینکه ما کی هستیم، می‌پردازد. این دانش نه‌تنها درباره‌ی خودمان شناخت ایجاد می‌کند، یعنی اینکه چگونه درک می‌کنیم، چگونه می‌آموزیم، چگونه به‌یاد می‌آوریم، چگونه احساس می‌کنیم یا چگونه عمل می‌کنیم، بلکه در عرصه‌ی تکامل زیست‌شناختی دید تازه‌ای از خودمان به‌دست می‌آورد. ذهن انسان از مولکول‌هایی ساخته شده که پیش‌گونه‌های بسیار ابتدایی ما به‌کار می‌برده‌اند. زیست‌شناسی ذهن با ادغام روان‌شناسی رفتاری، روان‌شناسی شناختی (cognitive psychology) و علم اعصاب (cognitive neuroscience) به پرسش‌های فلسفی دیرینه پاسخ می‌دهد: مغز چگونه از جهان خارج آگاهی می‌یابد؟ هنگام یادگیری چه تغییرات مادی در مغز رخ می‌دهد؟ چگونه رویدادی که چند لحظه طول کشیده، یک عمر در حافظه می‌ماند؟ این پرسش‌ها، که پیش‌تر از طریق متافیزیک پاسخ داده می‌شدند، امروزه با روش‌های خلاق پژوهش‌های آزمایشگاهی پاسخ می‌گیرند. زیست‌شناسی ذهن با مطالعه‌ی این فرایندها در سطح مولکولی، درک ما از ذهن را از حوزه‌ی فلسفه به قلمرو علم تجربی آورده است. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر ▶️ 🆔 @Chekide_ha

علل چندگانه، هم‌افزایی و برهم‌کنش محاسبات ریاضیِ معادلۀ رگرسیون، اهمیّت کم‌تری نسبت به ایدۀ بزرگی دارد که از طریق شکل معادله به نمایش گذاشته می‌شود: رویدادها بیش‌تر از یک علت دارند که همۀ آن‌ها آماری هستند. این ایده ساده و پیش‌پا‌افتاده به‌نظر می‌رسد، اما مکرراً در گفتمان عمومی نادیده گرفته می‌شود. در بسیاری از اوقات، مردم طوری رفتار می‌کنند که گویی هر نتیجه‌ای، یک علت واحد و قطعی دارد: اگر نشان داده شود که الف بر ب تأثیر می‌گذارد، این نشان می‌دهد که ج نمی‌تواند بر آن تأثیر بگذارد. افراد ماهر و موفق ده‌ها هزار ساعت از عمر خود را صرف تمرین در رشتۀ خود می‌کنند؛ گفته می‌شود که این امر بیانگر آن است که موفقیت، ناشی از تمرین است، نه استعداد. مردان امروزی دوبرابر پدرانشان گریه می‌کنند؛ این نشان می‌دهد که تفاوت موجود در مقدار گریۀ زن و مرد، ناشی از علل اجتماعی است نه بیولوژیکی. علت‌های متعددی که می‌توان آن‌ها را برشمرد - ذات، تربیت، استعداد و تمرین - ورای حد تصور هستند. ایدۀ علل متقابل (interacting) حتی از این هم گیج‌کننده‌تر است: این امکان که تأثیر یک علت، به علت دیگر بستگی دارد. ممکن است همه از تمرین سود ببرند، اما افراد بااستعداد سود بیش‌تری می‌برند. چیزی که ما به آن نیاز داریم، واژگانی است برای صحبت‌کردن و اندیشیدن دربارۀ علل چندگانه. این حیطۀ دیگری است که در آن، آشنایی با چند مفهوم سادۀ آماری می‌تواند همه را هوشمندتر کند. مفاهیم اصلی در این‌جا اثر اصلی (main effect) و برهم‌کنش (interaction) هستند... بیشتر بخوانید 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

◼️ معرفی «در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن» در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن، کتابی آکادمیک و جذاب از اریک کندل (Eric Kandel)، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل است. این اثر ترکیبی است از دو روایت موازی: یکی سرگذشت دستاوردهای علمی فوق‌العاده در تحقیق ذهن طی نیم قرن، و دیگری شرح زندگی و فعالیت‌های علمی خود کندل در این دوره. هدف اصلی این کتاب، توضیح این موضوع است که چگونه تلا‌ش‌های فردی کندل برای درک حافظه، با مهم‌ترین تلاش علمی دوران‌ها — یعنی شناخت مغز در چارچوب زیست‌شناسی مولکولی و سلولی — هم‌راستا شد. کندل در این کتاب، رشته‌ی نوظهور زیست‌شناسی ذهن (biology of mind) را معرفی می‌کند که توضیح ذهن انسان از دیدگاه زیست‌شناسی را به مهم‌ترین چالش علوم طبیعی در سده‌ی بیست‌ویکم تبدیل کرده است. او به‌دنبال درک گوهر زیست‌شناختی پدیده‌هایی چون ادراک، فراگیری، حافظه، اندیشه، آگاهی و مرزهای اراده‌ی آزاد است. علاقه‌ی اولیه‌ی کندل به ماهیت حافظه در تجربیات کودکی‌اش در وین ریشه داشت و ابتدا او را به‌سمت روانکاوی و سپس به زیست‌شناسی مغز کشاند. او در این مسیر، به این ایده رسید که جست‌وجو و پژوهش حافظه از نظر زیست‌شناختی می‌تواند واقعی‌ترین روش برای فهم فرایندهای عالی روانی باشد. برای دستیابی به درکی قابل دسترس از ذخیره‌سازی حافظه، کندل رویکرد تحلیل فروکاست‌گرایانه (reductionist approach) را در پیش گرفت. او تصمیم گرفت تحقیقات خود را از موارد ساده‌ی ذخیره‌سازی حافظه آغاز کند و جانوری با دستگاه عصبی حتی‌الامکان بسیار ساده برای پژوهش انتخاب نماید تا بتواند جریان اطلاعات را از درون‌داد حسی تا بازده‌ی حرکتی پیگیری کند. پس از تقریباً شش ماه بررسی، حلزون بزرگ دریایی کالیفرنیایی به نام آپلیزیا (Aplysia) به‌عنوان جانور آزمایشگاهی مطلوب برگزیده شد. دلیل این انتخاب نه زیبایی آن، بلکه ویژگی‌های ساختاری بی‌نظیر دستگاه عصبی‌اش بود: ۱. سادگی عصبی: مغز آپلیزیا تنها حدود ۲۰ هزار یاخته‌ی عصبی دارد، در مقایسه با ۱۰۰ میلیارد یاخته‌ی مغز پستانداران. ۲. یاخته‌های بزرگ: برخی از یاخته‌های عصبی آپلیزیا پنجاه مرتبه بزرگ‌تر از یاخته‌های هرمی هیپوکامپوس (بزرگترین نورون‌های پستانداران) هستند و با چشم غیرمسلح هم دیده می‌شوند. این ویژگی امکان کارگذاشتن الکترودهای کوچک برای ثبت فعالیت الکتریکی درون‌یاخته‌ای را فراهم کرد. ۳. رفتار ساده: پژوهشگران توانستند رفتارهای ساده‌ی آپلیزیا، مانند واکنش جمع‌شدن آبشش (gill-withdrawal reflex)، را شناسایی و کنترل کنند؛ رفتاری که توسط مداری ساده در عقده‌ی عصبی شکمی کنترل می‌شد. پژوهش‌ها روی آپلیزیا اثبات کرد که اشکال ساده‌ی یادگیری (مانند خوگیری، حساس‌شدگی و شرطی‌سازی کلاسیک) می‌توانند رفتار ساده‌ی این جانور را تغییر دهند و این تغییرات با تغییر در قدرت ارتباطات سیناپسی نورون‌های مسئول رفتار همراه است. این یافته‌ها شالوده‌ای برای درک این موضوع فراهم آوردند که حافظه‌ی کوتاه‌مدت از تغییرات کارکردی و حافظه‌ی درازمدت از تغییرات ساختاری سیناپس‌ها ناشی می‌شود. این کتاب نشان می‌دهد که سازوکارهای ذخیره‌سازی حافظه نزد همه‌ی جانوران، از آپلیزیا تا انسان، از هر لحاظ مشابه است، زیرا در جریان تکامل حفظ شده‌اند. در نهایت، «در جست‌وجوی حافظه» بیانگر این امید است که با شناخت عمیق‌تر زیست‌شناسی حافظه، می‌توان روش‌های درمانی بهتری برای پیشگیری از نابودی حافظه و درمان خاطرات دردناک مزمن و بیماری‌های روانی ابداع کرد. کندل به ما می‌آموزد که ژن‌ها نه‌تنها عوامل تعیین‌کننده‌ی رفتار نیستند، بلکه نسبت به تحریکات محیطی – مثل یادگیری – از خود واکنش نشان می‌دهند. این کتاب نه‌تنها یک شرح حال علمی، بلکه دعوتی است برای شناخت بهتر خویشتن، با این بینش که آن جمله‌ی قصار باستانی، «خودت را بشناس»، امروزه دیگر نه بر فراز مدخل معبد حک شده، بلکه در مغز ما نقش بسته است. 📓 در جست‌وجوی حافظه: پیدایش دانش نوین ذهن ✍ اریک کندل ®️ سلامت رنجبر 🆔 @Chekide_ha

از همبستگی تا علیّت بدون آزمایشگری (٢) تکنیک عمومی‌تری که وجود دارد، رگرسیون چندگانه نامیده می‌شود و بر این واقعیت استوار است که یک آشفتگی هرگز با یک علت فرضی همبستگی کامل ندارد. به‌نظر می‌رسد که مغایرت‌های موجود بین آن‌ها، ناشی از اختلالات نیست، بلکه ناشی از اطلاعاتی است که می‌توان از طریق نشانه‌ها به آن دست یافت. در این‌جا بررسی می‌کنیم که چگونه می‌توان از رگرسیون چندگانه برای ارزیابی دموکراسی، صلح و GDP استفاده کرد. در ابتدا ما علت فرضی (نمرۀ دموکراسی) را در برابر متغیر مزاحم (نمودار بالا سمت چپ) قرار می‌دهیم. در این نمودار، هر نقطه معادل یک کشور است (داده‌ها ساختگی هستند و برای تبیین استدلال‌ها ساخته شده‌اند). ما خط رگرسیون را متناسب فرض کرده و توجه خود را معطوفِ سایر موارد می‌کنیم: فاصلۀ عمودی بین هر نقطه و خط، که نشان‌دهندۀ میزان اختلاف موجود بین دموکراتیک‌بودنِ یک کشور در حالتی است که درآمد آن، دموکراسی را به‌طور کامل پیش‌بینی می‌کند، و میزان دموکراتیک‌بودن آن کشور در عالم واقع است. اکنون ما نمرۀ اصلی دموکراسی هر کشور را کنار می‌گذاریم و آن را با مانده‌ها جایگزین می‌کنیم: معیاری که میزان دموکراتیک‌بودن آن کشور را می‌سنجد، یعنی میزان کنترلی که بر درآمدش دارد. https://imgurl.ir/uploads/h0338_65.png اکنون همین کار را با معلول فرضی، یعنی صلح انجام می‌دهیم. ما نمرۀ صلح را در برابر متغیر مزاحم (نمودار بالا سمت راست) قرار می‌دهیم، مانده‌ها را اندازه می‌گیریم، داده‌های اصلیِ مربوط به صلح را دور می‌ریزیم و آن‌ها را با مانده‌ها جایگزین می‌کنیم؛ به این معنا که هر کشور، بالاتر و فراتر از آن‌چه ما براساس درآمدش انتظار داریم، چقدر صلح‌آمیز است. گام آخر مشخص است: مانده‌های مربوط به صلح را به مانده‌های مربوط به دموکراسی متصل می‌کنیم (نمودار پایین). اگر همبستگی به‌شکل معناداری با صفر متفاوت باشد، می‌توانیم جرئت به خرج بدهیم و بگوییم که با فرض ثابت‌بودن رفاه، دموکراسی باعث صلح می‌شود. آن‌چه مشاهده کردید، اساس و پایۀ اکثر قریب‌به‌اتفاق آمارهایی است که در همه‌گیرشناسی و علوم اجتماعی از آن‌ها استفاده می‌شود که از آن به‌عنوان مدل خطی عمومی یاد می‌شود. خروجی این مدل، معادله‌ای است که به شما این امکان را می‌دهد که معلول را از مجموع وزنِ پیش‌بین‌ها (که برخی از آن‌ها احتمالاً علت‌ها هستند) حدس بزنید. اگر شما متفکر بصری خوبی باشید، می‌توانید این پیش‌بینی را به‌شکل یک صفحۀ کج تصور کنید نه یک خط صاف، که روی پایه‌ای شناور است که توسط دو پیش‌بین تعریف‌شده است. ما می‌توانیم هر تعداد پیش‌بین را وارد کنیم و یک اَبَرصفحه را در اَبَرفضا ایجاد نماییم؛ اما این به‌سرعت توانایی ناچیز ما را در زمینۀ تصویرسازی بصری (که با چیزهای سه‌بعدی مشکل دارد) درهم می‌شکند. اما در یک معادله، این فقط شامل اضافه‌کردن عبارت‌های بیش‌تر به رشتۀ معادله است. مثلاً دررابطه‌با صلح، معادله ممکن است به‌صورت زیر باشد: صلح = (الف × دموکراسی) + (ب × سرانۀ تولید ناخالص داخلی) + (ج × تجارت) + (د × عضویت در معاهدات) + (ه × آموزش)، با این پیش‌فرض که هریک از این پنج مورد ممکن است صلح را به‌پیش ببرد یا عقب براند. تحلیل رگرسیون ما را آگاه می‌سازد که کدام متغیرها وزن بیش‌تری در پیش‌بینی نتایج دارند، با این پیش‌فرض که سایر متغیرها ثابت هستند. این یک دستگاه آماده و مهیا برای اثبات علیّت نیست، بلکه هنوز باید متغیرها و نحوۀ ارتباط آن‌ها با یکدیگر را به‌طور منطقی تفسیر کنیم، ضمن‌این‌که باید مراقب دام‌های بی‌شماری که بر سر راه ما قرار دارند باشیم. گرچه این متداول‌ترین ابزاری است که از آن برای رفع پیچیدگی‌ها و ابهامات ناشی از وجود علت‌های متعدد و آشفتگی‌های فراوان استفاده می‌شود. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

موجود چندسلولی و تکثیرکننده‌های خودخواه موجود چندسلولی (Multicellular Organism) یکپارچه پدیده‌ای است که در نتیجه‌ی انتخاب طبیعی (Natural Selection) روی تکثیرکننده‌های خودخواه (Selfish Replicators) ابتدایی مستقل به وجود آمده است. برای تکثیرکننده‌ها ارزش داشته که به‌صورت گروهی رفتار کنند. قدرت فنوتیپی (Phenotypic) که با آن بقای خود را تضمین می‌کنند، در اصل گسترده و نامحدود است. در عمل، موجود به‌عنوان یک تمرکز محلی تا حدی محدود، یک گره‌ی مشترک از قدرت تکثیرکننده، پدیدار شده است. تکثیرکننده‌هایی که وجود دارند، آن‌هایی هستند که در دستکاری جهان به نفع خودشان خوب هستند. در انجام این کار، آن‌ها از فرصت‌هایی که محیطشان ارائه می‌دهد بهره‌برداری می‌کنند، و جنبه‌ی مهمی از محیط یک تکثیرکننده، تکثیرکننده‌های دیگر و تجلی‌های فنوتیپی آن‌ها هستند. آن تکثیرکننده‌هایی موفق هستند که اثرات فنوتیپی سودمندشان مشروط به حضور تکثیرکننده‌های دیگری است که به‌طور اتفاقی رایج هستند. این تکثیرکننده‌های دیگر نیز موفق هستند، وگرنه رایج نمی‌بودند. بنابراین، جهان تمایل دارد که توسط مجموعه‌های متقابلاً سازگار از تکثیرکننده‌های موفق پر شود، تکثیرکننده‌هایی که با هم خوب کنار می‌آیند. هسته‌ی سلول به‌عنوان جمعیتی از تکثیرکننده‌های ناآرام که با هم زندگی می‌کنند، خود پدیده‌ای قابل‌توجه است. به همان اندازه قابل‌توجه، پدیده‌ی کلونینگ چندسلولی، پدیده‌ی موجود چندسلولی است. تکثیرکننده‌هایی که اثراتشان با اثرات تکثیرکننده‌های دیگر تعامل می‌کنند تا موجودات چندسلولی تولید کنند، برای خودشان وسایلی با اندام‌های پیچیده و الگوهای رفتاری به دست می‌آورند. اندام‌های پیچیده و الگوهای رفتاری در مسابقه‌های تسلیحاتی مورد حمایت قرار می‌گیرند. تکامل اندام‌های پیچیده و الگوهای رفتاری ممکن است زیرا موجود یک موجود با یک چرخه‌ی زندگی مکرر است که هر چرخه با یک سلول واحد شروع می‌شود. این واقعیت که هر چرخه در هر نسل از یک سلول واحد دوباره شروع می‌شود، به جهش‌ها اجازه می‌دهد تا تغییرات تکاملی اساسی را با بازگشت به «تخته‌ی طراحی» مهندسی جنین‌شناختی به دست آورند. با تمرکز تلاش‌های تمام سلول‌ها در موجود بر رفاه یک خط زایای مشترک باریک، تا حدی «وسوسه» برای قانون‌شکنان (Outlaws) که برای خیر خصوصی خودشان به ضرر تکثیرکننده‌های دیگر با سهمی در همان خط زایا کار کنند، حذف می‌شود. موجود دارای ویژگی‌های زیر است. یا یک سلول واحد است، یا اگر چندسلولی است، سلول‌هایش خویشاوندان ژنتیکی نزدیک یکدیگر هستند: آن‌ها از یک سلول بنیادی واحد منشأ گرفته‌اند. موجود واحدی با یک چرخه‌ی زندگی است که ویژگی‌های ضروری چرخه‌های زندگی قبلی را تکرار می‌کند. موجود یا از سلول‌های خط زایا تشکیل شده است، یا شامل سلول‌های خط زایا به‌عنوان زیرمجموعه‌ای از سلول‌های خودش است، یا در موقعیتی است که برای رفاه سلول‌های خط زایا در موجودات نزدیک مرتبط کار کند. خود وجود موجودات باید به‌عنوان پدیده‌ای که شایسته‌ی توضیح به‌خودی‌خود است، در نظر گرفته شود. تکثیرکننده‌ها وجود دارند. تجلی‌های فنوتیپی آن‌ها، شامل تجلی‌های فنوتیپی گسترش‌یافته (Extended Phenotypic)، ممکن است انتظار رود که به‌عنوان ابزارهایی برای نگه داشتن تکثیرکننده‌ها در وجود عمل کنند. موجودات مجموعه‌های عظیم و پیچیده‌ای از چنین ابزارهایی هستند، مجموعه‌هایی که توسط گروه‌های تکثیرکننده‌هایی که در اصل نیازی به همراهی با یکدیگر نداشتند اما در واقع با هم همراهی می‌کنند و علاقه‌ی مشترکی به بقای و تولیدمثل موجود دارند، به اشتراک گذاشته شده‌اند. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز ⏹ 🆔 @Chekide_ha

از همبستگی تا علیّت بدون آزمایشگری (١) وقتی یک پژوهشگرِ علوم داده، نوعی رگرسیون گسسته یا رگرسیون متغیر ابزاری را پیدا می‌کند، روز واقعاً خوبی را پیشِ‌رو دارد. ولی آن‌ها اغلب مجبورند به‌زحمت از دل کلاف درهم‌پیچیدۀ آشفته‌بازار همبستگی، علیّت را بیرون بکشند. بااین‌حال، کار هنوز تمام نشده است، زیرا برای هر بیماری‌ای نوعی داروی مُسکّنّ موقتی وجود دارد که استنتاج علّی را تضعیف می‌کند. اگرچه آن‌ها جذابیّت تخصیص تصادفی را ندارند، اما اغلب بهترین کاری هستند که ما می‌توانیم در دنیایی انجام دهیم که به‌دلخواه پژوهشگران پیش نمی‌رود. به لطف قانون مستحکمی که در داستان‌های علمی‌تخیّلی و دیگر طرح‌های سفر در زمان (مانند بازگشت به آینده) وجود دارد: آینده نمی‌تواند بر گذشته تأثیر بگذارد. فرض کنید شما می‌خواهید این فرضیه را به بوتۀ آزمایش بگذارید که دموکراسی باعث صلح می‌شود، نه برعکس. نخست باید از مغالطۀ «همه یا هیچ» بپرهیزید و از این ادعای رایج اما اشتباه که «دموکراسی‌ها هرگز با یکدیگر نمی‌جنگند» عبور کنید، زیرا استثناهای زیادی وجود دارند. فرضیۀ واقع‌بینانه‌تر آن است که کشورهایی که نسبتاً دموکراتیک‌تر هستند، کم‌تر احتمال دارد در شرایطی قرار بگیرند که منجر به جنگ می‌شود. چندین سازمان پژوهشی وجود دارند که به دموکراسیِ کشورها امتیاز می‌دهند. از ۱۰- برای یک دیکتاتوری کامل مانند کرۀ شمالی تا ۱۰+ برای یک دموکراسی کامل مانند نروژ. امتیازدهی برای صلح کمی سخت‌تر است زیرا (خوشبختانه برای بشریّت، اما متأسفانه برای پژوهشگران علوم اجتماعی) جنگ‌های واقعی کم‌تر رایج هستند، بنابراین بیش‌تر ورودی‌های جدول «صفر» خواهند بود. در عوض می‌توان میزان جنگ‌طلبی را با تعداد «مناقشات نظامی» که یک کشور در آن دخیل بوده است تخمین زد: مانورهای نظامی، آماده‌باش‌های اجباری، شلیک گلوله، اعزام هواپیماهای جنگی، تهدیدهای جنگ‌طلبانه و درگیری‌های مرزی. می‌توان با کم‌کردن تعداد مناقشات از برخی اعداد بزرگ (مانند بیش‌ترین تعداد اختلاف‌هایی که تاکنون به ثبت رسیده است)، نمرۀ جنگ را به نمرۀ صلح تبدیل کرد؛ به‌گونه‌ای که کشورهای صلح‌آمیزتر نمرۀ بیش‌تری بگیرند. اکنون می‌توان بین نمرۀ صلح و نمرۀ دموکراسی همبستگی برقرار کرد. بدیهی است که این همبستگی به‌خودی‌خود چیزی را ثابت نمی‌کند. اما فرض کنید که هر متغیر را در دو نوبت ثبت کنیم، هر بار به فاصلۀ یک دهه از یکدیگر. اگر دموکراسی باعث صلح شود، پس نمرۀ دموکراسی در زمان ۱ باید با نمرۀ صلح در زمان ۲ همبستگی داشته باشد. دراین‌صورت، دموکراسی‌ای که در آینده صلح‌آمیز است، ممکن است هم‌اکنون یک دموکراسی صلح‌آمیز باشد. اما به‌عنوان یک عامل کنترل، ما می‌توانیم به خط مورّبِ دیگر نگاهی بیندازیم: همبستگی بین دموکراسی (نمرۀ دموکراسی) در زمان ۲ و صلح (نمرۀ صلح) در زمان ۱. این همبستگی، هرگونه همبستگی معکوس را به‌همراه مشکلات و آشفتگی‌هایی که در طول یک دهه برجای مانده است ترسیم می‌کند. اگر همبستگی اوّل (علت قبلی با معلول فعلی) قوی‌تر از همبستگی دوّم (معلول قبلی با علت فعلی) باشد، بیانگر این است که دموکراسی باعث صلح می‌شود نه برعکس. این تکنیک، همبستگی ترکیب متقاطع با تأخیر نامیده می‌شود، که منظور از «ترکیب»، مجموعه‌داده‌هایی است که اندازه‌گیری آن‌ها در چندین مقطع زمانی مختلف انجام می‌گیرد. اختلالات و آشفتگی‌ها را می‌توان با استفادۀ هوشمندانه از آمار کنترل کرد. شاید در اخبار علمی دربارۀ پژوهشگرانی خوانده باشید که برخی متغیرهای مخل یا مزاحم را «ثابت نگه داشته‌اند» یا «از نظر آماری کنترل کرده‌اند». ساده‌ترین راهِ انجام این کار، همسان‌سازی (Matching) نام دارد. رابطۀ دموکراسی و صلح با آشفتگی‌های فراوان ناشی از رفاه، آموزش، تجارت و عضویت در سازمان‌هایی که براساس معاهدات شکل گرفته‌اند، درهم‌تنیده است. بیایید یکی از آن‌ها را در نظر بگیریم، «رفاه» که با سرانۀ تولید ناخالص داخلی (GDP) اندازه‌گیری می‌شود. فرض کنید که ما در نمونۀ موردنظر خود برای کشورهای دموکراسی، یک حکومت دیکتاتوری را پیدا کرده‌ایم که سرانۀ تولید ناخالص داخلی آن همسان با سایر کشورهای دموکراسی است. اگر ما GDP را ثابت فرض کنیم و میانگین نمرات صلح کشورهای دموکراسی را با نمرات همتایانِ دیکتاتورشان مقایسه کنیم، به برآوردی از تأثیرات دموکراسی بر صلح خواهیم رسید. منطق همسان‌سازی ساده است، اما مستلزم گردآوری تعداد زیادی از گزینه‌هاست که بتوان از بین آن‌ها همتایان خوب را پیدا کرد و چنانچه آشفتگی‌ها ثابت فرض شوند، این تعداد سر به فلک می‌کشد. انجام این کار ممکن است برای یک مطالعۀ همه‌گیرشناسی با ده‌ها هزار شرکت‌کننده عملی باشد، اما برای یک مطالعۀ سیاسی در دنیایی که فقط ۱۹۵ کشور عضو دارد، عملی نیست. 📓 عقلانیت: چیست؟ چرا کمیاب به‌نظر می‌رسد؟ چرا اهمیّت دارد؟ ✍ استیون پینکر ®️ کیوان شعبانی مقدم 🆔 @Chekide_ha

عمل در فاصله و ژنتیک پیچش حلزون حلزون‌ها پوسته‌هایشان را یا به سمت راست یا به سمت چپ می‌پیچند. معمولاً تمام افراد یک گونه به یک جهت می‌پیچند، اما چند گونه‌ی پلی‌مورفیک نیز یافت می‌شوند. در حلزون زمینی جزایر اقیانوس آرام، Partula suturalis، برخی جمعیت‌های محلی به سمت راست، برخی به سمت چپ و برخی دیگر به نسبت‌های مختلف مخلوط هستند. بنابراین، مطالعه‌ی ژنتیک جهت‌گیری پیچش امکان‌پذیر است. وقتی حلزون‌هایی از جمعیت‌های راست‌پیچ با حلزون‌هایی از جمعیت‌های چپ‌پیچ جفت‌گیری کردند، تمام فرزندان به همان جهتی پیچیدند که «مادر»شان (والدی که تخم را فراهم کرده بود: حلزون‌ها دوجنسی هستند). ممکن است این امر به نظر نشان‌دهنده‌ی تأثیر غیرژنتیکی مادری باشد. اما وقتی حلزون‌های F1 را با یکدیگر جفت کردند، نتیجه‌ای عجیب به دست آمد. تمام فرزندان چپ‌پیچ بودند، صرف‌نظر از جهت پیچش هر یک از والدین. تفسیر این است که پیچش به‌صورت ژنتیکی تعیین می‌شود، با برتری چپ‌پیچی بر راست‌پیچی، اما فنوتیپ (Phenotype) یک حیوان نه توسط ژنوتیپ (Genotype) خودش، بلکه توسط ژنوتیپ مادرش کنترل می‌شود. بنابراین، افراد F1 فنوتیپ‌هایی را نشان دادند که توسط ژنوتیپ مادرانشان تعیین شده بود، اگرچه همه ژنوتیپ‌های هتروزیگوت یکسانی داشتند، زیرا از جفت‌گیری دو نژاد خالص تولید شده بودند. به همین ترتیب، فرزندان F2 حاصل از جفت‌گیری‌های F1 همگی فنوتیپی متناسب با ژنوتیپ F1 نشان دادند—چپ‌پیچ، زیرا این صفت غالب است و ژنوتیپ F1 هتروزیگوت بود. ژنوتیپ‌های زیربنایی نسل F2 احتمالاً به‌صورت کلاسیک ۳:۱ مندلی تفکیک شدند، اما این در فنوتیپ‌هایشان نشان داده نشد. این امر در فنوتیپ‌های فرزندانشان ظاهر می‌شد. این پدیده نمونه‌ای خاص از عمل ژنتیکی در فاصله است. این به‌گونه‌ای واضح و ساده نشان می‌دهد که قدرت یک ژن ممکن است فراتر از مرزهای بدنی که در سلول‌هایش قرار دارد، گسترش یابد. نمی‌توان امیدوار بود که تمام اعمال ژنتیکی در فاصله به‌صورت چنین مندلی زیبا و شسته‌رفته‌ای خود را نشان دهند. مانند ژنتیک معمولی، ژن‌های اصلی مندلی تنها نوک کوه یخ واقعیت هستند. می‌توانیم درباره‌ی یک ژنتیک گسترش‌یافته‌ی پلی‌ژنیک حدس‌هایی بزنیم، ژنتیکی که در آن عمل در فاصله (Action at a Distance) شایع است اما اثرات ژن‌ها پیچیده و تعاملی هستند و بنابراین تفکیک آن‌ها دشوار است. هنگامی که مطمئن شدیم یک ویژگی خاص یک سازگاری داروینی است، این خود به‌منزله‌ی اطمینان از این است که تنوع در آن ویژگی باید زمانی پایه‌ی ژنتیکی داشته باشد. اگر این‌گونه نبود، انتخاب طبیعی (Natural Selection) نمی‌توانست سازگاری سودمند را در جمعیت حفظ کند. یکی از پدیده‌هایی که به نظر می‌رسد یک سازگاری است و به‌نحوی شامل عمل در فاصله می‌شود، اثر بروس (Bruce Effect) است. موش ماده‌ای که به‌تازگی توسط یک نر بارور شده است، در صورت قرار گرفتن در معرض تأثیر شیمیایی یک نر دوم، بارداری‌اش متوقف می‌شود. این اثر در گونه‌های مختلفی از موش‌ها و ول‌ها در طبیعت نیز رخ می‌دهد. از دیدگاه نر، نر دوم با جلوگیری از بارداری ماده، به خودش سود می‌رساند، در نتیجه فرزندان یک نر رقیب را حذف می‌کند، در حالی که همزمان ماده را به‌سرعت به دوره‌ی فحلی می‌آورد تا بتواند خودش با او جفت‌گیری کند. ژن‌ها در موش‌های نر بیان فنوتیپی در بدن‌های ماده دارند، دقیقاً به همان معنایی که ژن‌ها در حلزون‌های مادر در بدن فرزندانشان بیان فنوتیپی دارند. در مورد حلزون، واسطه‌ی عمل در فاصله، RNA پیام‌رسان مادری فرض شده است. در مورد موش، ظاهراً یک فرمون نر است. تفاوت بین این دو مورد اساسی نیست. 📓 فنوتیپ گسترش‌یافته ✍ ریچارد داوکینز 🆔 @Chekide_ha