en
Feedback
Safe Haven

Safe Haven

Open in Telegram

Daniel's Coffin ادبیات و تاریخ

Show more
212
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+230 days
Attracting Subscribers
July '25
July '25
+8
in 0 channels
June '25
+8
in 0 channels
Get PRO
May '25
+22
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 2 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '25
+8
in 0 channels
Get PRO
January '25
+14
in 1 channels
Get PRO
December '24
+7
in 0 channels
Get PRO
November '24
+11
in 0 channels
Get PRO
October '24
+61
in 3 channels
Get PRO
September '240
in 3 channels
Get PRO
August '24
+155
in 0 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
19 July+1
18 July0
17 July+1
16 July+1
15 July0
14 July+1
13 July0
12 July0
11 July0
10 July+3
09 July0
08 July0
07 July0
06 July0
05 July+1
04 July0
03 July0
02 July0
01 July0
Channel Posts
Ghesseye Saal.mp39.46 MB

2
آتش به بال‌ها نمی‌زند که فقط بسوزاند، می‌سوزاند تا به تو یادآوری کند که دیگر قرار نیست پروازی باشد. تو که روزی می‌خواستی برخیزی، علیه نظم پوسیده‌ی جهان فریاد بزنی، اکنون در ویرانه‌ی همان آرزوها، زانو زده‌ای. نه از سر تسلیم، که از فرط خستگی. چون هر بار که برخاستی، جهان همان بود که بود؛ چرخه‌ای بی‌رحم، بی‌اعتنا، و بی‌پایان. در این قطعه، صدای خواننده ، فردی شورشی‌ست که دیگر امیدی به پیروزی ندارد، اما هنوز در دل تاریکی، شعله‌ای کم‌سو از اعتراض باقی‌مانده. "بال‌هایت می‌سوزند" نه چون خطایی کردی، بلکه چون این جهان، برای پرواز ساخته نشده است. پرنده‌ها را این‌جا در قفس می‌پرورند. و عشق؟ همان پرنده‌ای بود که در قفسی زاده شد و در قفسی مرد، پیش از آن‌که تو حتی بدانی می‌توان عاشق شد. موسیقی مانند قطره‌های آهسته‌ی سمی‌ست که در رگ‌هایت پخش می‌شود. صدای تیره‌ی وکال، لابه‌لای ملودی‌های نیمه‌سوگواری که نه به زندگی تعلق دارند، نه مرگ، تو را به جایی می‌برند که رهایی، دیگر نه آرزوست بلکه تنها راه ممکن است. و تو، با چشمانی که از دیدنِ تکرار خسته‌اند، می‌فهمی: مرگ نه شکست است، نه پایان، بلکه آخرین شکل آزادی‌ست.
196
3
آتش به بال‌ها نمی‌زند که فقط بسوزاند، می‌سوزاند تا به تو یادآوری کند که دیگر قرار نیست پروازی باشد. تو که روزی می‌خواستی برخیزی، علیه نظم پوسیده‌ی جهان فریاد بزنی، اکنون در ویرانه‌ی همان آرزوها، زانو زده‌ای. نه از سر تسلیم، که از فرط خستگی. چون هر بار که برخاستی، جهان همان بود که بود؛ چرخه‌ای بی‌رحم، بی‌اعتنا، و بی‌پایان. Virgin Black در این قطعه، صدای ناتمام شورشی‌ست که دیگر امیدی به پیروزی ندارد، اما هنوز در دل تاریکی، شعله‌ای کم‌سو از اعتراض باقی‌مانده. "بال‌هایت می‌سوزند" نه چون خطایی کردی، بلکه چون این جهان، برای پرواز ساخته نشده است. پرنده‌ها را این‌جا در قفس می‌پرورند. و عشق؟ همان پرنده‌ای بود که در قفسی زاده شد و در قفسی مرد، پیش از آن‌که تو حتی بدانی می‌توان عاشق شد. موسیقی مانند قطره‌های آهسته‌ی سمی‌ست که در رگ‌هایت پخش می‌شود. صدای تیره‌ی وکال، لابه‌لای ملودی‌های نیمه‌سوگواری که نه به زندگی تعلق دارند، نه مرگ، تو را به جایی می‌برند که رهایی، دیگر نه آرزوست بلکه تنها راه ممکن است. و تو، با چشمانی که از دیدنِ تکرار خسته‌اند، می‌فهمی: مرگ نه شکست است، نه پایان، بلکه آخرین شکل آزادی‌ست.
1
4
در سرزمینی کهن، جایی میان کوه و کویر، نسلی زندگی می‌کند که صدای زمان را در سکوت خود فریاد می‌زند. اینجا جایی‌ست که ریشه‌ها در اسطوره جوانه زده‌اند و خاکش را اشک و خون آبیاری کرده است. قرن‌هاست که باد، قصه‌ی ضحاک و فریدون را از گوشه‌های شاهنامه در گوش شب نجوا می‌کند. قصه‌ی نبرد همیشگی تاریکی و نور. گاهی روزگار چنان می‌گذرد که انگار اهریمن، دوباره تاج بر سر نهاده و اژدهای هزار سر، از دل خاک سر برآورده. در این شب بی‌پایان، پنجره‌ها بسته‌اند، صداها آرام و چشم‌ها سنگین. هوا سنگین‌تر از همیشه است، گویی کسی از نفس کشیدن هراس دارد. اما حتی در دل تاریکی مطلق، همیشه جرقه‌ای هست که از دل خاکستر برمی‌خیزد. در این دیار کهن، در دل تاریخ آن، همیشه بوده‌اند افرادی که برای رهایی از اهرمن برخواسته‌اند. امروز، نسل دیگری از خاک برخاسته، بی‌سلاح و بی‌تکیه‌گاه، اما با نوری در نگاه. نسلی که امید را از سینه‌ی سهراب، از تیر آرش، از تن رنجور کاوه آموخته‌اند. این نسل، خاموش است، اما در سکوتش طوفان نهفته. در چشمانش قصه‌ی یک رهایی دیگر جریان دارد، قصه‌ای که از گذشته‌های دور آمده و تا فردا ادامه خواهد یافت. ایران، این سرزمین زخمی و زنده، خواب‌زده نیست. در دلش هنوز نجوای دماوند شنیده می‌شود. هنوز در سینه‌ی البرز، ضرب‌آهنگ تپیدن قلب‌هایی‌ست که جز به روشنایی قانع نمی‌شوند.
162
5
2_5280735970595966189.flac
168
6
جنبش های اجتماعی ایران بخش چهارم : جنبش مقنع پس از سرکوب خشونت‌بار قیام ابومسلم و پایان سریع شورش سنباد، به نظر می‌رسید عباسیان موفق شده‌اند روح مقاومت را در شرق ایران خاموش کنند. اما واقعیت این بود که آتش نهفته‌ای در زیر خاکستر باقی مانده بود، و آنچه در ظاهر با سرکوب نظامی پایان یافته بود، در عمق ذهن و ضمیر جمعی مردم خراسان زنده مانده بود. این سرزمین، که یکی از کهن‌ترین پایگاه‌های تمدن و استقلال ایرانی بود، بار دیگر در دهه‌های بعد، صحنه‌ی یکی از رازآلودترین و پررمز و رازترین قیام‌های اجتماعی و دینی تاریخ ایران شد: جنبش مقنع. مقنع، که نام اصلی‌اش هشام بن حکم یا در برخی منابع عطا بن علی آمده، پیش‌تر از نزدیکان ابومسلم بود. او در دستگاه حکومت خراسانیِ ابومسلم نقش داشت و پس از کشته شدن او، از میان همان خاکستر خشم و ناامیدی برخاست. اما برخلاف سنباد که با شور و حرارت مستقیم به خون‌خواهی برخاسته بود، مقنع مسیری پیچیده‌تر، آرام‌تر و در عین حال عمیق‌تر را برگزید. او دیگر نه به‌عنوان یک سردار نظامی، بلکه در قامت یک چهره‌ی معنوی، نجات‌بخش و مقدّس ظهور کرد؛ کسی که می‌خواست نه فقط خلافت، بلکه کل نظم موجود عالم را زیر سوال ببرد. در اینجا، نوعی تغییر لحن تاریخی رخ داده است. اگر قیام ابومسلم بر پایه‌ی سیاست و نارضایتی اجتماعی بود، و قیام سنباد آمیزه‌ای از زرتشتی‌گری و خون‌خواهی، جنبش مقنع به دنیای اسرارآمیز باطن، اسطوره و نجات معنوی گام گذاشت. مقنع در میان مردم خراسان، به‌ویژه نواحی ماوراءالنهر (فرارود)، آموزه‌هایی را گسترش داد که در آن، ابومسلم نه یک انسان عادی، بلکه مظهر حقیقت بود؛ موجودی رازناک که به آسمان رفته، و خودش «مقنع» وارث روح اوست. کم‌کم، این روایت به جایی رسید که مقنع خود را تجلی نور الهی معرفی کرد، و بدین ترتیب از دل قیام اجتماعی، جنبشی باطنی و شبه‌عرفانی سر برآورد. پیام او برای توده‌ها جذاب بود. در جهانی که عباسیان وعده‌ی عدالت داده بودند و به‌جای آن تبعیض، سرکوب، و تمرکز قدرت به بار آوردند، این‌که رهبری برخیزد و بگوید حقیقت باطنی خداوند در او حلول کرده، به‌شدت دل‌انگیز بود. مقنع با پوشیدن نقاب سفید (که هم نشانه‌ی قدسی بودن و هم پنهان‌کاری بود)، خود را از چهره‌های دیگر شورش‌ها متمایز ساخت. در آن دوران، که باور به منجی و ظهور نجات‌بخش بسیار گسترده بود، چهره‌ی مرموز او به راحتی بر ذهن مردم حک می‌شد. بسیاری از کسانی که پیش‌تر به ابومسلم دل بسته بودند، اکنون در چهره‌ی مقنع ادامه‌ی همان نور و امید را می‌دیدند. اما این حرکت صرفاً یک جنبش اعتقادی نبود. مقنع ساختار سیاسی و نظامی خاص خود را نیز داشت. او پایگاه‌هایی در اطراف سمرقند، بلخ، نخشب و نواحی کوهستانی فرارود تشکیل داد و در آن‌جا حکومتی مستقل به‌راه انداخت. او نه تنها خلافت عباسی را به رسمیت نمی‌شناخت، بلکه خود را جانشین راستین حقیقت الهی می‌دانست. در پاسخ، عباسیان سپاهیان متعددی را برای سرکوب او گسیل داشتند، اما جنبش مقنع نزدیک به ۲۰ سال دوام آورد؛ بسیار بیشتر از شورش سنباد یا قیام‌های مشابه. سرانجام، در پی محاصره‌ی طولانی قلعه‌ی مقنع در کوه‌های ماوراءالنهر، او که شکست را حتمی می‌دید، دست به عملی زد که تاریخ‌نگاران مسلمان آن را نشانه‌ای از جنون و شقاوت، و طرفداران او نشانه‌ای از وفاداری به حقیقت می‌دانند: خودسوزی و آتش‌زدن پیروانش، تا بدن و روح آنان به آسمان صعود کند و در دست خلیفه نیفتد. روایت‌هایی که از این لحظه نقل شده‌اند، بیشتر شبیه افسانه‌اند تا تاریخ، اما همین افسانه‌گونگی است که نشان می‌دهد مقنع تا چه اندازه در ذهن و خیال مردمانش نفوذ کرده بود. جنبش مقنع اگرچه در ظاهر با شکست به پایان رسید، اما حقیقتا نقطه‌ی اوج روندی بود که با ابومسلم آغاز شد. روندی که ابتدا عدالت‌خواهانه بود، سپس رنگ خون‌خواهی و استقلال‌طلبی گرفت، و در نهایت به شکل یک عرفان سیاسی و جهان‌بینی باطنی بروز کرد. مقنع، ادامه‌ی ناگزیر همان زنجیره‌ی تاریخی بود که ایرانیان در آن، با زبان‌ها و ابزارهای مختلف، علیه سلطه و بی‌عدالتی سخن گفته بودند. #تاریخ #جنبش_اجتماعی
235
7
هزار جهد بکردم که سِرّ عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم من رمیده‌دل آن به که در سماع نیایم که گر به پای درآیم به در برند به دوشم بیا به صلح من امروز در کنار من امشب که دیده خواب نکرده‌ست از انتظار تو دوشم مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم به زخم‌خورده حکایت کنم ز دست جراحت که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم؟ به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم سعدی #شعر
207
8
David García Díaz - The Past is Never Past.mp3
168
9
الکترای ائوریپیدس سایه‌های غروب روی دیوارهای خشن آرگوس کشیده شده بود. الکترا، دختری تبعید شده در دل خانه‌ای که دیگر خانه نبود، در سکوت روزهای بی‌پایان، زخم‌های خاموش خود را می‌لیسید. او تنها مانده بود، میان خاطرات پدری که به دست مادر و معشوق مادر، کشتار شد، و برادری که در کودکی گریخته بود، و دیگر اثری از او نمانده بود… یا شاید مانده بود، در جایی دور، در چشمانی ناشناس. و حال، در غباری از راهی دور، غریبه‌ای از راه رسید. نه با نام برادر، نه با نشانی آشنا، بلکه با واژه‌های آرام و سنگین، پرسید: «این رنج، که در چشم‌های توست، از کجاست؟»
254
10
نمایشنامه مده‌آ
303
11
Mohsen-Namjoo-Toloe-Man-128.mp3
337
12
جنبش‌های اجتماعی ایران بخش سوم: ابومسلم خراسانی قیام ابومسلم خراسانی یکی از مهم‌ترین و تاثیرگذارترین جنبش‌های اجتماعی در تاریخ ایران پس از اسلام است؛ جنبشی که نه‌تنها به سقوط خلافت اموی انجامید، بلکه به شکل‌گیری نوعی بیداری اجتماعی و سیاسی در میان ایرانیان منجر شد. اهمیت این قیام تنها در پیروزی نظامی آن نیست، بلکه در نقشی است که ابومسلم به عنوان یک نماد عدالت‌خواهی و مقاومت در برابر سلطه‌ی بیگانه در ذهنیت تاریخی ایرانیان ایفا کرد. چنان‌که در بخش دوم اشاره کردم ، شورش سنباد نیز تا حد زیادی واکنشی به قتل ابومسلم بود؛ و این پیوند میان دو جنبش، نشان‌دهنده‌ی عمق نفوذ اجتماعی و فرهنگی ابومسلم در دوران پس از اوست. زمینه‌های تاریخی در دوره‌ی خلافت اموی، ساختار سیاسی و اجتماعی جهان اسلام به شدت عرب‌محور بود. مسلمانان غیرعرب، که با عنوان «موالی» شناخته می‌شدند، از بسیاری از حقوق اجتماعی، سیاسی و اقتصادی محروم بودند، حتی اگر اسلام را پذیرفته بودند. ایرانیان که تا پیش از آن صاحب تمدنی بزرگ و دیرپای بودند، حال خود را در حاشیه‌ی قدرت می‌دیدند. در این میان، خراسان یکی از معدود مناطقی بود که هم پایگاه فکری و دینی قوی داشت، و هم بستری مناسب برای شکل‌گیری یک جنبش عدالت‌خواهانه بود. عباسیان با بهره‌گیری از نارضایتی ایرانیان و با شعارهایی چون بازگرداندن حق به اهل بیت، توانستند نظر مساعد بخش بزرگی از مردم این ناحیه را جلب کنند. ابومسلم در چنین شرایطی ظهور کرد. او جوانی ناشناس بود که به سرعت پله‌های قدرت را طی کرد و در میان مردم خراسان به چهره‌ای کاریزماتیک و نجات‌بخش بدل شد. توانایی‌اش در سامان‌دهی نیروها، بهره‌گیری از نارضایتی‌ها، و تسلط بر فضای سیاسی و اجتماعی باعث شد که به بازیگر اصلی براندازی خلافت اموی بدل شود. اهداف قیام گرچه قیام به ظاهر در خدمت عباسیان و با هدف سرنگونی امویان شکل گرفت، اما اهداف ابومسلم فراتر از یک انتقال قدرت ساده بود. او در عمل نماینده‌ی آرزوهای فروخورده‌ی مردم خراسان بود؛ ایرانیانی که می‌خواستند بار دیگر عزت، سهم و حضور واقعی در ساختار قدرت داشته باشند. ابومسلم با ایجاد حس برابری، حمایت از اقشار فرودست، و برقراری نظم و امنیت در مناطق تحت کنترل خود، تصویری از یک جامعه‌ی نو و عادلانه را به نمایش گذاشت. در دل این حرکت، نه تنها آرمان‌های سیاسی، بلکه نوعی رستاخیز اجتماعی و فرهنگی نهفته بود. اقدامات و روند قیام با آغاز قیام در خراسان، ابومسلم توانست با سرعت زیادی نیروهای اموی را شکست دهد و منطقه را تحت سیطره‌ی خود درآورد. او نظم نظامی دقیقی برقرار کرد و از میان مردم محلی، فرماندهان و سربازان وفادار برگزید. در مراحل بعدی، نیروهای تحت امر او به سمت عراق حرکت کردند و نهایتاً توانستند امویان را سرنگون و عباسیان را به خلافت برسانند. در این میان، ابومسلم نه تنها در خراسان بلکه در سراسر جهان اسلام به عنوان چهره‌ای مؤثر و مورد احترام شناخته شد. اما این موفقیت‌ها برای خلافت نوپای عباسی نگران‌کننده بود. محبوبیت فراگیر او و ساختار منظم حکومت محلی‌اش، به چشم خلیفه منصور تهدیدی بالقوه تلقی شد. همین امر منجر به قتل ناعادلانه‌ی او توسط خلیفه شد؛ قتلی که، چنان‌که در بخش دوم دیدیم، به سرعت خشم عمومی را در قالب شورش سنپاد به نمایش گذاشت. پیامدها و اهمیت تاریخی قیام ابومسلم یکی از نقاط عطف در تاریخ اجتماعی ایران است، زیرا برای نخستین بار پس از اسلام، ایرانیان توانستند نقش تعیین‌کننده‌ای در ساختار قدرت ایفا کنند. مشارکت فعال خراسانی‌ها در سرنگونی امویان، جایگاه آنان را در جهان اسلام ارتقا داد و نوعی بیداری اجتماعی در میان ایرانیان به وجود آورد که در جنبش‌های بعدی نیز تداوم یافت. از سوی دیگر، قتل ابومسلم نه تنها باعث ناامیدی، بلکه زمینه‌ساز شکل‌گیری افسانه‌ها و اسطوره‌هایی درباره‌ی بازگشت او شد. بسیاری باور داشتند که او نمرده، بلکه در کوه دماوند پنهان است و در روزی موعود بازخواهد گشت. این روایت، به‌ویژه در میان زرتشتیان و اقشار حاشیه‌ای جامعه، به نیرویی الهام‌بخش بدل شد؛ نیرویی که بعدها در شورش‌هایی چون مقنع و خرمدینان دوباره سر برآورد. نتیجه‌گیری ابومسلم خراسانی نه‌تنها یک سردار نظامی یا یک ابزار در دست عباسیان بود، بلکه تجسمی از امید، عدالت، و بازگشت به کرامت از دست‌رفته‌ی ایرانیان محسوب می‌شد. قیام او آغازگر دوره‌ای بود که در آن مردم ایران بار دیگر به نقش تاریخی خود در سرنوشت جهان اسلام پی بردند و راه‌های گوناگونی برای بازپس‌گیری جایگاه خود جست‌وجو کردند. یاد و نام او برای سال‌ها به نمادی از مقاومت در برابر ظلم و بی‌عدالتی تبدیل شد؛ مقاومتی که در عمق تاریخ ایران ریشه دوانده است. #تاریخ #جنبش_اجتماعی
484
13
Yasin Lv - Obsessed With Your Eyes.mp3
310
14
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی نقطهٔ عشق نمودم به تو هان سهو مکن ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره؟ ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟ تاج شاهی طلبی، گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمهٔ جمشید و فریدون باشی ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان چند و چند از غم ایام جگرخون باشی؟ حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است هیچ خوش‌دل نپسندد که تو محزون باشی حافظ #شعر
318
15
«من بیچاره‌ام! به کجا بگریزم؟ خشم بی‌پایان، یأس بی‌انتها... به هر کجا بگریزم، جهنم است؛ من خود، جهنمم ... و در ژرف‌ترین قعر، قعری ژرف‌تر دهان می‌گشاید، آن‌چنان که این جهنم، به بهشتی جلوه می‌کند.» گاه آدمی، خود را در چهره‌ی شیطان می‌بیند. نه از روی شرارت، نه به‌خاطر تمایل به تباهی، از آن رو که دردش را می‌فهمد. آن حس سقوط، آن طردشدن، آن فاصله‌ی ابدی میان «آنچه بودم» و «آنچه شدم». شیطانِ میلتون، تصویر اغراق‌شده‌ی انسانی‌ست که همه چیز را از دست داده، نه فقط مقام، بلکه مفهوم و معنا را. و در این فریاد، من صدای خودم را می‌شنوم، صدایی خفه در انتهای جهنم. آیا این گناه است که با او همدردی کنم؟ که چشم در چشمش بدوزم و بگویم: "آری، می‌فهمم. می‌فهمم چگونه دل، زندان می‌شود. چگونه ذهن، زخم می‌زند. و چگونه آدمی، در جست‌وجوی آزادی، بند می‌سازد." من هم گاهی، جهنمِ خویش شده‌ام. و شاید، در نهایت، همدلی یعنی: شناختن آن درد، بی‌آنکه از آن پیروی کنیم.
320
16
جنبش های اجتماعی ایران بخش دوم : جنبش سنباد نخستین شورش زرتشتیان پس از سقوط ساسانیان پس از سقوط ساسانیان و ورود اسلام به ایران، بسیاری از ایرانیان، به‌ویژه در خراسان و مناطق شمالی کشور، نسبت به سلطه‌ی اعراب و فروپاشی نظام اجتماعی و دینی پیشین احساس خشم و نارضایتی می‌کردند. یکی از نخستین واکنش‌های آشکار و سازمان‌یافته به این وضعیت، جنبش سنباد بود؛ قیامی که ریشه در ملی‌گرایی ایرانی، خون‌خواهی، و احیای آیین زرتشتی داشت. زمینه‌های شکل‌گیری قیام ۱. کشته شدن ابومسلم خراسانی: ابومسلم، سردار ایرانیِ خراسانی، که نقش کلیدی در براندازی امویان و استقرار عباسیان داشت، به‌دلیل قدرت و نفوذ بالایش در میان ایرانیان، توسط خلیفه منصور عباسی به قتل رسید. این اقدام، موجی از خشم در خراسان برانگیخت؛ جایی که ابومسلم قهرمانی ملی تلقی می‌شد. ۲. نارضایتی ایرانیان از عباسیان: گرچه عباسیان با شعار برابری و بازگرداندن حق به اهل‌بیت به قدرت رسیدند، اما در عمل ساختار نژادپرستانه و سلطه‌گرایانه‌ی حاکمیت عرب همچنان ادامه یافت. ایرانیان که امید به بهبود وضعیت داشتند، بار دیگر سرخورده شدند. ۳. زنده بودن خاطره‌ی ایران باستان: در میان مردم، به‌ویژه زرتشتیان، هنوز خاطره‌ی شکوه امپراتوری ساسانی و آیین زرتشتی زنده بود. سرکوب فرهنگی و دینی اعراب مسلمان، سبب شد برخی از ایرانیان به دنبال احیای گذشته‌ی خود باشند. رهبری جنبش رهبر قیام، سنباد زرتشتی بود؛ مردی اهل نیشابور یا ری که برخی منابع او را از بازماندگان موبدان ساسانی می‌دانند. او خود را خون‌خواه ابومسلم معرفی می‌کرد و به‌شدت از عباسیان انتقاد می‌نمود. سنباد، با بهره‌گیری از حس نارضایتی عمومی و ارادت مردم به ابومسلم، توانست نیروهای زیادی گرد خود جمع کند. اهداف و شعارها سنباد در قیام خود، اهداف متعددی را دنبال می‌کرد: خون‌خواهی ابومسلم مبارزه با عباسیان و اعراب سلطه‌گر احیای آیین زرتشتی بازگرداندن شکوه ایران باستان استقلال خراسان از خلافت او ادعا می‌کرد که ابومسلم نمرده، بلکه زنده است و در کوه دماوند منتظر ظهور دوباره است — مفهومی که بعدها در اسطوره‌ی شاه‌منصور و حتی در برخی باورهای مهدوی بازتاب یافت. روند قیام سنباد توانست حدود ۱۰۰٬۰۰۰ نفر را با خود همراه کند و مناطقی مانند نیشابور، طوس، دامغان، ری، و طبرستان را تحت تصرف درآورد. در این مسیر، او با فرمانروای طبرستان، اسپهبد خورشید، نیز ارتباط داشت. اما خلیفه عباسی با اعزام سپاهی به فرماندهی جهور بن مرار عجلی، توانست نیروهای سنباد را در نزدیکی ری شکست دهد. در این نبرد، سنباد کشته شد و قیام به پایان رسید. پیامدها و اهمیت تاریخی نخستین جنبش زرتشتی‌گرا پس از اسلام بود. زمینه‌ساز شورش‌های بعدی مانند مقنع، استادسیس، و بابک خرمدین شد. نشان داد که ایرانیان هنوز روح استقلال‌طلبی و هویت فرهنگی خود را حفظ کرده‌اند. الگویی از قیام‌هایی بود که ترکیبی از ملی‌گرایی، خون‌خواهی و بازگشت به سنت‌ها را به نمایش گذاشتند. #جنبش_اجتماعی #تاریخ
403
17
او رفت، و با رفتنش، عصری از اندیشه، تخیل و ایستادگی خاموش شد. نابغه‌ای که واژه‌ها را شمشیر کرد و با آن تاریکی را شکافت، و اکن
او رفت، و با رفتنش، عصری از اندیشه، تخیل و ایستادگی خاموش شد. نابغه‌ای که واژه‌ها را شمشیر کرد و با آن تاریکی را شکافت، و اکنون در سکوت ابدی آرمیده است. اما صدایش در میان صفحات، جاودانه خواهد ماند. ماریو بارگاس یوسا ۱۹۳۶ - ۲۰۲۵
582
18
امروز داشتم راجع به پدیده‌های عجیب تاریخی می‌خوندم که به طاعون رقص برخوردم! یه اتفاق خیلی عجیب که توی سال ۱۵۱۸ توی استراسبورگ (الان توی فرانسه است) افتاد. قضیه از این قرار بوده که یه روز یه زن به اسم فراو تروفیا یهو وسط خیابون شروع می‌کنه به رقصیدن، بدون هیچ دلیلی! اولش کسی جدی نمی‌گیره، ولی چند روز بعد، تعداد آدم‌هایی که مثل اون بی‌وقفه می‌رقصیدن، می‌رسه به ده‌ها نفر و بعد هم چند صد نفر! حالا نکته عجیب‌تر اینه که اینا نمی‌تونستن خودشون رو متوقف کنن! بعضیا از شدت خستگی بیهوش می‌شدن، بعضیا سکته می‌کردن و حتی چند نفر هم جونشون رو از دست دادن. مقامات شهر که حسابی گیج شده بودن، تصمیم گرفتن برای این افراد موسیقی‌دان بیارن که شاید با رقصیدن بیشتر، اثر این حالت از بین بره! اما این کار فقط اوضاع رو بدتر کرد. اینکه چرا این اتفاق افتاد هنوزم مشخص نیست، ولی چند تا فرضیه براش دارن: ۱. شاید مسمومیت غذایی بوده! یه نوع قارچ سمی به نام ارگوت روی غلات رشد می‌کنه که اثرات توهم‌زا داره و می‌تونه باعث حرکات غیرارادی بشه. ۲. ممکنه یه جور هیستری جمعی بوده باشه، یعنی فشار روحی، قحطی و بیماری‌های اون دوران باعث شده مردم ناخودآگاه دچار این رفتار عجیب بشن. ۳. یه احتمال دیگه اینه که این یه جور آیین مذهبی یا خرافی بوده که از کنترل خارج شده. در نهایت، بعد از چند ماه این طاعون عجیب خودبه‌خود از بین میره و دیگه کسی بی‌دلیل نمی‌رقصه! اما هنوز هم هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دونه چرا این اتفاق افتاد.
415
19
با خوندن صفحه به صفحه کتاب «تاراس بولبا» بیشتر و بیشتر به تسلط داستان سرایی «گوگول» پی می‌برم و ناخودآگاه نویسنده رو پر غرور و سینه ستبر در تاریکی روز های تاریخی سپری شده در کنار سربازان قزاق میبینیم که چقدر مشتاق بود با اون ها پریسیادکا برقصد.
389
20
گر کند آفاق را چون صبح از احسان رو سفید نیست جز گرد کدورت، رزق من زین آسیا نیست یک گندم خیانت در سرشت آسمان هر چه بردی، جو به جو پس می دهد این آسیا اهل غیرت را نباشد چشم بر دست کسی آب چون دندان ز خود بیرون دهد این آسیا
493