کولی کنار آتش...
Open in Telegram
تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی همچنان که در عیشی مدام... جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم... ارسال مطالب و موسیقی پیشنهادی @faabaio
Show more451
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+530 days
Posts Archive
«دیگر سرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دلنگرانی میگذشت. انرژیای که روزگاری صرف عشق ورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرف دوام آوردنش میشد.»
- آوارگان؛ ویت تان نوئن
این سرزمین عادت دارد درد را در سکوت بکشد. آدمهایش ایستاده فرسوده میشوند؛ نه از نایستادن، که از زیاد ایستادن. ریشهها در خاک ماندهاند، اما باد هر روز شدیدتر میوزد. کسی نمیپرسد چرا درخت خم شده، همه تعجب میکنند که چرا هنوز نشکسته است. در این روزها، آدمها به هم نگاه میکنند بیآنکه چیزی بگویند، چون کلمات یا گران شدهاند یا خطرناک. اما نگاهها هنوز کار خودشان را میکنند؛ هنوز میفهمانند که «تنها نیستی». زندگی همین است در این خاک: ادامه دادن، حتی وقتی دلیل روشنی برای ادامه نیست.
تاریخنگار نوشت
در جنگ صد نفر کشته شدند و فقط همین!
باید که تأمل کنی و بنگری که
صد مرد یعنی که صد روح، صد رودخانه، صد خیابان و هزارها پنجره
صد زنِ گریان و صد پاییزِ برگریز
صدها رؤیای پرپر شده و هزار بوسهی ناکام و یخزده و هزار باغِ خزانزده.
تنها در چشمِ شاعر است که
با این صد جان رفته
صد نیلبک و صد ترانه و هزار تبسمِ گل و صدها هزار آینهی شکسته و دریای اشک
خدا پدیدار میشود..
👤#شیرکو_بیکس
مدتیست حالم اسم ندارد؛ نه غم است، نه خشم، نه ترس، بیشتر شبیه فرسودگیِ درونیست، انگار چیزی مدام درونم ساییده میشود بیآنکه واقعاً بشکند. اخبار را میبینم اما واکنشم کند است، نه از بیتفاوتی، بلکه از زیادیِ دیدن؛ وقتی مرگ تکرار میشود، ذهن برای دوام آوردن ناچار است احساس را کمنور کند. دیگر شوکه نمیشوم و این ترسناکترین بخش ماجراست. میدانم فاجعه در جریان است، میدانم بیعدالتی عمیقتر از آن است که با چند جمله توضیح داده شود، اما بدنم انگار زودتر از روحم یاد گرفته چگونه زنده بماند. بعضی شبها به این فکر میکنم که اگر روزی همهچیز عوض شود، آیا ما هنوز توان حسکردن خواهیم داشت، یا آنقدر ادامه دادهایم که فقط بلدیم ادامه بدهیم. نه امیدی در کار است و نه ناامیدیِ کامل؛ فقط وضعیتی معلق میان فهمیدن و ناتوانی، و شاید همین، تعریف دقیق این روزها باشد..
کِی شعر تَر انگیزد؟ خاطر که حزین باشد
یک نکته ازین معنی، گفتیم و همین باشد...
•حافظ
میفهمی بسیاری چون تو در درد غرقهاند، و میفهمی آنان که میخواستی کنارت باشند ترکت میکنند تا خود را نجات بدهند، و میفهمی انسان در رنج تنهاست، و زندگی مجموعهای همین فهمهای سخت بیهوده است.
“روانمان میان خشم و اندوه در جنگ است
وقتی که مرگ عادلانه نیست
سوگواری هم ساده نیست.”
سوگوار دیده بودی بر کالبد بیجان کشتهاش کِل بزند؟!
عزیزمُرده با دستمال رنگین دیده بودی؟
دور تابوت کشتهاش چوبی بکشند؟
مادر دیده بودی؟
درهمان مکان که فرزندش گلولهخورده،
دست به رقص برآورد؟!
اینک این مائیم، شاهد هولآورترین وداع انسان با انسان در پرفریب و نیرنگترین روزگاران.
#کیهان_کلهر
و میپرسی: پناهنده به چه معناست؟
خواهند گفت: پناهنده کسی است
که از زمینِ وطن برکنده شد.
و میپرسی: واژهی وطن به چه معناست؟
خواهند گفت: که خانه است وُ درخت توت،
لانهی ماکیان است وُ کندوی زنبور،
عطر نان است وُ آسمانِ نخست...
و میپرسی: آیا یک واژه با سه حرف برای این همه مضامین وسعت دارد وُ بر ما تنگ آمده است؟
#محمود_درويش
کشته شده، سرکوبشده، مستأصل وپر از خشم ونفرت ناامید از آینده ی سرزمینی که نه آبی در آن باقی مانده و نه هوایی. به دنبال چیزهای سادهای که من تو همهٔ ما میخواهیم...
«...ای راز مرگ
آیا صدای پای کسی را که رفت و گفت:
بگذار تا مرا بسرایند بادها،
شنیدی؟»
— ضیا موحد
آنکس که درین زمانه او را غم نیست
یا آدم نیست یا در این عالم نیست
- هلالی جغتایی.
من اندوهگین نیستم
من اندوه جهانام!
در سینهام سرزمینیست که میگرید..
#غادة_السمان
