en
Feedback
کولی کنار آتش...

کولی کنار آتش...

Open in Telegram

تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرقه شوی همچنان که در عیشی مدام... جز صراحی و کتابم نبود یار و ندیم... ارسال مطالب و موسیقی پیشنهادی @faabaio

Show more
451
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+530 days
Posts Archive
این آهنگ حکایتِ یک فریبِ بزرگ است. داستانِ همه‌ی ما که وقتی تازه یاد گرفتیم روی پاهایمان بایستیم، فکر کردیم دنیا یک آغوشِ باز است؛ اما تا چشم باز کردیم، دیدیم این «پیرِ فرتوت» با چنان شتابی درِ زندگی را به رویمان کوبیده که صدایِ خرد شدنِ استخوان‌هایِ جوانی‌مان را شنیدیم.

. اگر اَبر است این تاریک ، به مرگ آغشته ، هر نزدیک، و دوران را ز چشم ِ جمله پوشیده است؛ و ما را اینچنین در انتظاری خشک و طاقت سوز به کردار ِ کویری تشنه می دارد؛ اگر ابر است چرا بر حال ِ ما اشکی نمی بارد ...؟! #مهدی_اخوان_ثالث

سلام بر کاشفان آزادی… #فرزندان_ایران

«روزها و شب‌ها مثل کلیشه‌هایی که قبلاً تهیه شده باشد می‌گذرد. بسیار گند، بسیار احمقانه!» _نامه صادق هدایت به حسن شهید نورایی

گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند.. #فرخی یزدی

#استوری گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند.. #فرخی_یزدی

| •‌ گلوله‌ها با روکشِ مس حرکت می‌کنند پرندگان با بال و انسان دیگر حرکتی نمی‌کند. در دوردست یک نفر کُشته می‌شود و پیراهنی روی بند تکان می‌خورد. *غلامرضا بروسان

آهوان گم شدند در شبِ دشت آه از آن رفتگان بی‌برگشت... #هوشنگ_ابتهاج

«سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی» اومدی اما دیدم دست تو سرده اون دستا دیگه برنمیگرده ...

برخیز دخترم سرنوشت تو این نیست در زیر بوته‌ئی از سرب مدفونت کنند. برخیز پسرم سرنوشت تو این نیست که تنت مجروح گلوله‌ها بیفتد و باد زمستانی از حفره‌های تنت بگذرد. کودکم! باور نمی‌کند مرگ چشمانت را برای ابد بسته‌ئی و موریانه‌ها گریان کنار تو راه می‌روند. زندگی هر شب از پشت پنجره‌ها بچه‌ها را در رویای مادران عزادار می‌بیند که بزرگ می‌شوند بزرگ می‌شوند چندان که انتقام تن پاره‌پاره‌شان را  بگیرند. – شمس لنگرودی

و دیگر جوان نمی‌شوم... و دیگر به شوق نمی‌آیم... چه نامُرادیِ تلخی و دریغا چه تلخِ تلخ فرو می‌ریزم با سنگینیِ این غُربتِ عمیق در سرزمینِ اجدادیِ خویش... و دریغا چه عَطَشناک و پریشان پیر می‌شوم، در بارشِ این گستره‌ی تشویش، در خانه‌ی خورشیدها، خاطره‌ها... دریغا‌ چه بی‌برگ و بار، لال می‌شوم در دوردستِ آن گُل‌ها، گمان‌ها، گفتگوها... و مگر فراموش می‌شود؟ سرانجامِ آن جستجوها و آن چشمه و چشم‌اندازِ آواز و آرزوها... و دریغا بر من، چه لال و بی‌برگ و بار پیر می‌شوم... در این سوی دیوارهایی که از من دزدیده‌اند سیب را و جانمایه‌ی سرودهای جوانی را... و دیگر جوان نمی‌شوم... نه به وعده‌ی این بهاری که آمده است و نه به وعده‌ی آن شکوفه‌های شکسته... "محمدرضا_عبدالملکیان"

پرنده‌ای شدی و نتوانستی بر پهنه‌ی آسمان پرواز کنی. نهری شدی، چشمه‌ای شدی اما نتوانستی لبریز شوی. کودکی شدی اما نتوانستی در کوچه‌ها بازی کنی.   زاده شدی و بزرگ شدی اما نزیستی و زندگی نکردی. #احمد_کایا #موسیقی @whatisliterature

و گفت: «ده سال بر دل نشستم و به پاسبانی دل را نگه داشتم تا ده سال دل من [مرا] نگه داشت، اکنون بیست سال است که نه [من] از دل خبر دارم و نه دل از من خبر دارد.» تذکرة‌الاولیا؛ ذکر جنید بغدادی.

جمعه با کفش‌های خاکستری از روی شهر گذشت و هیچ پنجره‌ای جرأت روشن شدن نداشت. دیوارها گوش داشتند، ساعت‌ها لال بودند و آدم‌ها سایه‌هایی بودند که یادشان رفته بود روزی صدا داشته‌اند. هوا پر بود از نفس‌هایی که به مقصد نرسیدند و سؤال‌هایی که پیش از تولد دفن شدند. جمعه نام یک روز نبود؛ نام زخمی بود که هر هفته دوباره باز می‌شد، بی‌آن‌که خونریزی کند و بی‌آن‌که خوب شود. روی پلک‌های شهر نشست و رؤیاها پیش از آن‌که شکل بگیرند چشم بستند. کوچه‌ها اسم‌هایشان را فراموش کردند و قدم‌ها به عادت ایستادن عادت کردند. در دهان مردم تلخ شد، در گلو ماند و هیچ فریادی راه بیرون پیدا نکرد. نه شب بود، نه روز، نه پایان، نه آغاز؛ فقط ادامه‌ای سنگین از بودن بی‌آن‌که بشود زیست. جمعه ماند، چنان‌که اگر فردایی هم بیاید، رد پایش از روی شهر پاک نخواهد شد.. 🌲

ایستاده‌ایم بین حقیقت و تفسیری از آن، میان پرچم‌ها و دیوارهایی که ما را تکه‌تکه کرده‌اند. هر تکه‌مان دنبال چیزی می‌گردد که یادمان بیاورد کجا هستیم، چه شد که رسیدیم اینجا. شاید این پایان نیست، شاید تنها روز اول است؛ اما برای روز اول، چقدر خسته‌ایم.

#استوری وقتی بهار برسد از نوک هر درخت گل‌ها خواهند شکفت اما آن بچه‌ها که با آخرین برگ افتادند هرگز باز نخواهند گشت... #ریوکان_تای‌_گو میتونید فراموش کنید ؟ این سکانس سوپرنچرال خیلی حرف توشه ... 🎬Supernatural

‌ زندگی‌ای که در زیستن از دست داده‌ایم کجاست؟! #تی_اس_الیوت

عمیقا دلم می‌خواست بفهمم که آدمی بدون رنج‌هایش چه احساسی خواهد داشت.

و سکوتی که رساتر از هر کلامی سخن از رنجها وداغها می‌گوید. پناه بر خدا.!

گرگ ها همراه و انسان ها غریب با که باید گفت این حال عجیب؟…