鏡花水月
Open in Telegram
Overwhelmed by thoughts drained in an infinite ocean. Unknown https://t.me/HarfChatBot?start=384d11dffdf4
Show more236
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Attracting Subscribers
May '25
May '25
+68
in 15 channels
April '250
in 15 channels
Get PRO
March '25
+10
in 4 channels
Get PRO
February '250
in 5 channels
Get PRO
January '250
in 18 channels
Get PRO
December '24
+11
in 17 channels
Get PRO
November '24
+37
in 27 channels
Get PRO
October '24
+42
in 20 channels
Get PRO
September '24
+29
in 19 channels
Get PRO
August '24
+55
in 30 channels
Get PRO
July '24
+104
in 29 channels
Get PRO
June '240
in 28 channels
Get PRO
May '24
+4
in 25 channels
Get PRO
April '24
+37
in 22 channels
Get PRO
March '24
+45
in 20 channels
Get PRO
February '24
+36
in 20 channels
Get PRO
January '24
+52
in 18 channels
Get PRO
December '23
+53
in 11 channels
Get PRO
November '230
in 12 channels
Get PRO
October '23
+218
in 9 channels
Channel Posts
| 2 | پـک ریپـلای شده رو همراه با پـیام بالاش و این پیام فوروارد کنید و یک پست مشـخص کنید فور بزنم
اویستر پڭ برای رفـع نیاز شما | 32 |
| 3 | No text... | 31 |
| 4 | Dahlıa 𝗑︎𝗑︎ увидеть пакет
⌗ 𝖺𝖼︎𝗍𝗈𝗋 . . ﹠ #Ryeoun | 31 |
| 5 | چانیول در دل شب، در تاریکترین گوشهی کارگاهش، نشسته بود. چراغهای کمنور سقفی، تنها شبحی از خود به جا میگذاشتند که به سختی قادر بودند فضای سنگی و سرد را روشن کنند. تراشههای سنگ روی زمین پخش شده بودند، گویی خود سنگها تلاش میکردند از دستش فرار کنند، اما هیچ کجا پناهگاهی نداشتند. او در سکوتی مرگبار، چاقوی تیز را به سنگ میفشرد و با هر تراش، چیزی از خودش میریخت. مجسمهای دیگر، نیمهتمام، بیروح و بیچهره.
لحظهای به تصویر خودش در آینهی شکستهی کوچک دیوار نگاه کرد. آنجا، در آینه، صورتش به شکل دیگری ظاهر شد، یک موجود دیگر، نه او، نه آدم، بلکه یک سایه از خودش، یک خالی از وجود که دندانهایش مثل تیغها بیرون زده بود. چیزی در دلش فشرده شد. به یاد آورد که این تصویر در آینه همیشه تغییر میکرد، هر بار بدتر از قبل. هر بار که نگاه میکرد، یک شکاف عمیقتر در چهرهاش ظاهر میشد.
یول در گوشش صدای خندهی وحشیانهاش را میشنید. یول در ذهنش، در دل شب، در لابهلای هر نفسش بود. هر بار که دستش به چاقو میخورد، یول از تاریکی بیرون میآمد و در دل او میریخت. او همان چیزی بود که آدم هیچوقت نمیتوانست کنترلش کند. قاتل درون، موجودی که نمیتوانست از او فرار کند. یول همیشه میدانست چطور باید بازی کند. او نه تنها در آدم زندگی میکرد، بلکه او را به تسخیر خود درآورده بود.
“ما یکی هستیم، چانیول. تو فقط یک ابزار دست منی. همینطور که من کشتم، تو هم میسازی. بقیه هم همه تکههایی از این شکنجهان.” صدای یول، شوم و شنیع، در ذهن آدم پیچید.
آدم میدانست، همهی آنها، مجسمهها، گویی در آخرین لحظات زندگیشان تکمیل شده بودند. چهرههای پارهپاره، بدنهای بیجان که بهسختی میشد گفت زندهان یا مردهان. تکتک آنها هیچچیز از انسانیت نداشتند. اما عجیبتر این بود که آدم این بدنهای بیروح رو میساخت، او را مجبور میکرد که آنها را بسازد، چون هیچ راهی جز این نداشت. شاید یول در دلش به او گفته بود که این مجسمهها واقعیت او هستند. شاید یول به او فهمونده بود که آدم خودش رو در همین تکهتکهها از دست داده.
آدم به یکی از مجسمهها که درست مقابلش ایستاده بود، نگاه کرد. مجسمهای زنونه که شبیه هیچکس نبود. چشماش خالی بودن، دستاش به سمت آسمون کشیده شده بودن، گویی از سر درد فریاد میزدند. در نگاهش چیزی وحشتناک بود، چیزی که آدم نمیخواست در اون نگاه کنه. انگار که اون مجسمه بهش میخندید، از تاریکی بیرون میاومد و در دل اون فرو میریخت.
“یول، تو نیستی، من هنرمندم!” صدای آدم شکسته بود. فریادش در گوشههای اتاق پژواک میکرد، ولی چیزی از اون در دل سنگها و سایهها نمیموند. یول فقط به سکوت پاسخ میداد. صدای یول در ذهنش پیچید: “هنرمند؟ قاتل، چانیول، تو قاتلی، همونی که من میخوام باشی. تو نمیتونی از من فرار کنی. هیچکسی نمیتونه. مجسمههات همه مرگان.”
چاقو دوباره در دستان آدم میلغزید، ولی اینبار چیزی از اعماق درونش میلرزید. اون نمیتونست دیگه از یول فرار کنه. هر مجسمه، هر جسد، هر شکل که میساخت، تنها یک تکه از زخمهایی بود که در درونش باقی مونده بودن. انگار که در هر چکش و چاقویی که میزد، بخشی از روحش میشکست.
“من هیچچیز از خودم ندارم!” فریاد زد. اما صدای یول، شبیه یک وحشت بیپایان، در درونش پیچید: “شما هیچوقت هیچچیز نداشتین. هیچوقت خودت نبودی.”
آدم دوباره به مجسمهها نگاه کرد. نگاهش به چشمان بیروح اونها دوخته شد، اونهایی که هیچگاه زنده نمیشدن. چه کسی میدونست که پشت این شکلهای مرمری، چه دردهایی نهفتهست؟ شاید این مجسمهها، هرکدوم یک داستان داشتن. شاید هر کدوم یک نفر بودن که در آخرین لحظه، برای یک ثانیه، وقتی که جونشون گرفته میشد، متوجه شده بودن که همهچیز تموم شده. هیچچیزی از اونها باقی نمیموند. هیچچیزی که به یادگار بمونه.
دستش از حرکت ایستاد. چاقو در هوا متوقف شد. اون چیزی که در دلش به جوش اومده بود، هیچوقت دیگه فرو نمینشست. یول در پس ذهنش فریاد زد: “تموم شد، چانیول. حالا همه چیز تموم شده. همهشون مردن. تو مردی.”
آدم به چهرهی مجسمه نگاه کرد. گویی اون نگاه، تنها چیزی بود که در اون تاریکی، در آینههای شکسته و در دل او باقی مونده بود.
همه چیز مرده بود. فقط آینهها و مجسمهها باقی مونده بودن. | 391 |
| 6 | No text... | 398 |
| 7 | 68599017.mp3 | 312 |
| 8 | I don’t carve stone، I listen to it.
Each block holds a hidden voice, a shape waiting to be set free. Sculpting isn’t creation; it’s discovery. The form is already there، I just remove what doesn’t belong. When it’s done, I don’t feel like I made something. I feel like I revealed something that was always there. | 687 |
| 9 | sticker.webp | 337 |
| 10 | No text... | 710 |
| 11 | Blood and bones
بارون میبارید. نه اونجوری که رمانتیک باشه… بیشتر شبیه خونی که آسمون بالاخره بالا آورد، بعد از سالها سکوت.
صدای پاشنهی چکمههای بکهیون روی آسفالت خیس، دقیق بود. مثل طبل اعدامه.
چانیول با پشت دستش خون لبش رو پاک کرد و خیره شد به اون موجودی که از مه بیرون اومد…
با کت چرمی خیس، تیغهای ریز روی یقه، و نگاهی که میتونست ببر رو زانو بزنه.
«چقدر دیر کردی، بکهی.» صدای چانیول خشدار بود. شاید از فریادهایی که امشب تو سرش پیچیده بودن.
«تو گفتی نیا.»
«و تو هیچوقت گوش نکردی.»
«همیشه یه قسمتی از من بوده که میخواسته نابود بشه… فقط با تو.»
بکهیون نزدیک شد. کنار جنازهای که بینشون افتاده بود ایستاد. یه پسر… یه خیانتکار… یا شاید فقط قربانیِ دوتا عاشق روانپریش.
چانیول چاقو رو ول نکرده بود. انگشتاش سفید شده بودن از شدت فشار.
بکهیون خم شد، نوک انگشتش رو توی خون اون پسر فرو برد… بعد کشید روی لب خودش، مثل رژ لب.
«تو از اولم اینو میخواستی، نه؟ کسی رو که به من نگاه کنه بکشی… تا مطمئن شی فقط تویی.»
چانیول با صدایی خشک گفت: «چرا هنوز تنهام؟ اگه همه رو کشتم… پس چرا هنوز حس میکنم گم شدم؟»
بکهیون خندید. آروم. ویرانگر.
«چون هنوز منو نکشتی.»
چاقو بالا رفت. بین دو ضربان قلب.
اما لرزید.
چانیول نمیتونست.
دستش پایین اومد.
و اونجا بود که بکهیون نزدیک شد، لبهاش رو روی گردن چانیول گذاشت… و زمزمه کرد:
«پس بذار من این کارو بکنم.»
تیغی نازک، پنهون توی آستینش، از پوست چانیول عبور کرد.
خون فوران زد، داغ، سرخ، زنده.
اما چانیول نمیترسید. لبخند زد. توی چشمای بکهیون نگاه کرد.
و افتاد… توی آغوش همونی که نابودش کرده بود. همونی که هنوزم عاشقش بود.
همونی که با گریه، با دستای خونی، صورتش رو نوازش میکرد و میگفت:
«تو بالاخره مال من شدی…
همهی تو…
حتی استخونات.» | 538 |
| 12 | No text... | 524 |
| 13 | 14. Dont Let Me Be Misunderstood.mp3 | 477 |
| 14 | Red Velvet
همهچیز با یک بوسه شروع شد. یک بوسهی نرم، آرام، طعمدار از شببوها، از تاریکی، از جنون. بکهیون زیر نور مهتاب ایستاده بود، پوستش مثل چینیهای شکنندهی گرانقیمت میدرخشید، و چانیول نگاهش میکرد. نگاهش میکرد با گرسنگی، با حسرت، با چیزی که در هیچ واژهای نمیگنجید.
بکهیون به او لبخند زد. همان لبخند لعنتی که همیشه تمام وجودش را در هم میپیچید. همان لبخندی که سالها دیوانهاش کرده بود. چانیول احساس کرد چیزی درونش میشکند، چیزی که مدتها بود به زور کنترلش کرده بود. عشق؟ نه، عشق برای این دیوانگی کافی نبود. این یک وسواس بود. یک عطش بیپایان. یک جنون.
او را میخواست. نه برای مدتی کوتاه، نه برای روزها و ماهها، بلکه برای همیشه. برای ابدیت.
و عشق، مگر چیزی جز تسخیر بود؟ مگر چیزی جز تصرف، جز مالکیت، جز بلعیدن و سوختن در آتش نبود؟
بکهیون چیزی گفت. چیزی که چانیول نشنید. افکارش در خون غوطهور شده بودند. بکهیون لبهایش را تکان داد، کلماتش در باد شبانه محو شدند. چانیول به دستهایش نگاه کرد. لرزششان را حس میکرد. چقدر زود نزدیک شده بود؟ چه زمانی نفسهای گرمشان در هم تنیده شده بود؟
بکهیون یک قدم عقب رفت. سایهای از تردید در چشمانش نشست. اما دیر بود.
چانیول قبل از اینکه حتی فرصت کند از فکرش پشیمان شود، چاقو را از جیبش بیرون کشید. تیغه در مهتاب برق زد، نقرهای، سرد، بیرحم. بکهیون چشمانش را گشاد کرد، دهانش باز شد، اما قبل از اینکه صدایی از آن خارج شود، چانیول چاقو را درون شکمش فرو برد.
یک نالهی خفه، یک لبخند شکسته، یک جهان فروپاشیده.
خون، گرم، چسبناک، به انگشتان چانیول دوید. انگار خود عشق بود که از وجود بکهیون بیرون میریخت. ضربان قلبش را در نوک انگشتانش حس میکرد. بکهیون چیزی گفت، اما صدا از گلویش بیرون نیامد. دستانش، مثل یک ملتمس، روی مچ چانیول نشستند. سعی کرد عقب بکشد، اما پاهایش ضعیف بودند، تنش یخ کرده بود، و چانیول او را در آغوش گرفت، آرام، انگار که عاشقانهترین لحظهی عمرش را تجربه میکند.
- «چانیول...»
صدایش ضعیف بود، شکسته. پر از ناباوری، پر از درد، پر از عشقی که هنوز درونش زنده بود، حتی در آخرین لحظاتش. چانیول او را محکمتر در آغوش فشرد. بینیاش را در میان موهای نقرهای او فرو برد، عطرش را نفس کشید.
- «عاشقتم، بکهیون.»
بکهیون در آغوشش لرزید. شاید از سرما، شاید از ترس، شاید از زجری که از شکمش پخش میشد. چانیول قطرهای اشک را روی گونهاش حس کرد، اما نمیدانست مال خودش است یا بکهیون. شاید هر دو. شاید هیچکدام.
- «چرا؟»
صدایش مثل نسیمی بود که از ویرانهای عبور میکرد. چانیول انگشتانش را روی گردن او گذاشت، جایی که نبضش زیر پوست نازک میتپید. بکهیون هنوز زنده بود. هنوز هم در حال نفس کشیدن بود. اما برای چقدر دیگر؟
چانیول به لبهایش نگاه کرد. به همان لبهایی که همیشه در رویاهایش لمس کرده بود. حالا وقتش بود.
آرام، بکهیون را خواباند. خونش روی زمین جاری شد، رد سرخی که مانند شعری بیکلام روی سنگها نوشته شد. چانیول روی سینهاش خم شد، لبهایش را روی لبهای سرد و لرزانش گذاشت. یک بوسهی نهایی، یک مهر ابدی.
بکهیون دیگر تکان نخورد.
سکوت شب همهچیز را در بر گرفت. ماه از میان ابرهای پاره شده میدرخشید، بیتفاوت، همانطور که همیشه بود. باد میان درختان زوزه کشید، و خون، همچنان به نرمی از شکاف بدنش بیرون میخزید.
چانیول نشست. دستانش را روی زانوهایش گذاشت. چاقو را زمین انداخت. زانوهایش را در سینهاش جمع کرد.
او را برای همیشه به دست آورده بود.
بکهیون دیگر هیچوقت از او دور نمیشد. هیچکس دیگر او را لمس نمیکرد، به او لبخند نمیزد، دستهایش را نمیگرفت.
چانیول خندید. خندهای آرام، تلخ، و پر از رضایت.
این، همان عشقی بود که همیشه درونش شعله میکشید. عشقِ خونین، عشقِ سرخ، عشقی که تنها در مرگ به اوج خود میرسید.
بکهیون دیگر هیچوقت از آنِ کسی جز او نبود.
و چانیول، بالاخره، آرام گرفته بود. | 718 |
| 15 | sticker.webp | 469 |
| 16 | No text... | 793 |
| 17 | Mortician - Rabid.mp3 | 781 |
| 18 | بوسههات منو یاد چانیول میندازه، یاد تمام بوسههایی که میتونست الان به صورت و بدنم بزنه و نمیزنه چون پیشش نیستم، چون نمیتونم داشته باشمش، چون تمام اون رویای شیرینی که چند روزی زندگیم رو روشن کرده بود تموم شده، چون منو از خواب سفیدم بیدار کردی و کشیدی توی این کارگاهی که بوی خون میده. منو کشیدی اینجا و کاری کردی از پارچههای ابریشمی متنفر شم و از رنگ قرمز که رنگ مورد علاقم بود با انزجار رو برگردونم. چون الان به جای چانیول پیش توام و این باعث میشه تمام بدنم به درد بیاد.
-Baek The Best | 958 |
| 19 | No text... | 932 |
| 20 | 08 Gary Moore - Parisienne Walkways.mp3 | 1 003 |
