816
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
#پارسا
CLIP🧬💙
• @Ghasretarik
#غزل
CLIP🧬💙
• @Ghasretarik
سلام مجدد به همه دوستای خوبم همینجور که همه تون در جریانین کانالمون تو روبیکا فیلتر شد
ومتاسفانه روبیکا با ژانر رمانمون مشکل داره
واسه همین بقیه رمانو اینجا ادامه میدیم👍😁
هرچند خیلی از دوستای خوبمون مارو دیگه پیدا نمیکنن
حاضرین به غایبین اطلاع بدن که ادامه رمان اینجاست
از، همتون سپاسگذارم😘❤️
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_942
به چشمای آتشـ. ـین پارسا خیره شدم
نفسم حـ. ـبس شده بود،
نمیتونستم نفس بـ. ـکـ. ـشم!
اصلن چرا باید دوقلو میشد..
مادربزرگ چیزی از دوقلو بودن بچه هام نگفته بود.
که ادلیا عـ. ـصبی تر گفت:
_دست رو دست بذارم و فقط کارمو انجام بدم؟
تا مشکلو با خیال راحت حل کنی؟
تو بهمون پـ. ـشـ. ـت کردی؟!
تو با یه انسان جهش یافته ازدواج کردی، درسته؟!
بهم خیره شد و ادامه داد:
_از همون اولشم مشکوک بود... که غزل یهو از کجا پیداش شد!
نه اصل و نسب درستی داشت، نه...
که یهو ادلیا تو همون حالت موند
شکه شده به پارسا خیره شدم.. فهمیدم که طلـ. ـسمش کرده
از عص.بانیت صورتش کاملن سرخ شده بود
دستی تو موهای پرپشتش کرد و توی اتاق رژه میرفت
تـ. ـرسیده بودم...
که آروم جوری که خیلی بیش از حد، طوفانی نشه گفتم:
_حـ...حالا چیکار کنیم پارسا؟
که سرجاش ایستاد و برگشت سمتمو گفت:
_باید ببرمش
_منظورت چیه پارسا؟
کجا میخوایی ببری بچه به این کوچیکی رو؟
مثلن میخوای قایمش کنی؟
ادلیا رو میخوای چیکار کنی؟!
_طلـ. ـسمش میکنم. قرار نیست هیچی یادش بیاد
بچه فقط نباید تو قصر باشه.
شایدم باید از بـ. ـین بـ. ـره
اگه بزرگ بشه خیلی مشکل ساز میشه برای هممون
هرچند اصلن به بزرگ شدنش نمیکشه
همین الانشم مشکل سازه!
که یهو غزل شروع به گریه کرد:
_پارسا بچه ـم گناه داره.
به پسر کوچولوم که انسان شده بود خیره شدم
نباید اجازه میدادم اسیبی بهش بزنه باید از نظر احساسی پارسا قانع میکردم
مظـ..لـ..و مانه گفتم:
ببین چقدر خوشگله پارسا!
اینم بچمونه، چجوری دلت میاد
خواهش میکنم نظرت رو عوض کنم..
اصلن با این نقشه مضـ. ـخـ. ـرفت موافق نیستم!
کمی چرخیدم به سمت بچه ها و مـ. ـحکم بچه نازمو ب.غ.ل کردمو گفتم:
عمرن بهت بدمش پارسا
پارسا عـ. ـصـ. ـبی و متعجب بهم خیره شده بود
_دیوونه شدی غزل!
که یهو صدای بچه دیگم بلند شد
صدای خوشحال مادر بزرگ از پشت در اومد: بچه به دنیا اومد، بچه به دنیا اومد
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_941
_ دمت گرم، چه پر ابهتی، وای چقدر باشکوه صحبت کردی، همیشه همینجوری باش عـ. ـشقم؛ نزار هیچ کس روی حرف تو حرف بزنه
_یک جورایی حس غرور تمام تـ.. ـنم دربرگرفت هرچقدر بیشتر ازم تعریف میکرد، حس بهتری داشتم دلم میخواست تا خود صبح همش از کمالات من حرف بزنه
که با صدایی که اومد شیشه افکارم شکست
هردومون به سمت اون صدا برگشتیم
_من اومدم
غزل با دیدن ادِلیا یکم رنگش پرید و سریع گفت:
بنظرت کار خوبی کردیم که به مادربزرگت گفتیم بره؟!
نکنه اتفاقی واسم بیفته؟!
که ادلیا گفت: نگران نباشین بانوی من، من وظیفمو خوب بلدم و اجازه نمیدم که شما حتی احساس ناراحتی بکنید
_غزل کمی تو چهرش نگرانی دیده میشد ولی بازم اعتماد کرد و نشست
_مجبور بودم بهش اعتماد کنم، اماده شدم و نشستم روی صندلی
بعد از چند دقیقه صدای زیبا و دلنشین بچه ـم به گوشم رسید
که با صدای ادلیا با تعجب بهش نگاه کردم
-عالیجناب دو قلوعه،اما یک مشکلی هست یکیش بدنش گرمه.... بنظر انسانه
-به پارسا نگاه کردم و اونم به من
وای از چیزی که میترسیدم سرم اومد حالا باید چیکار میکردم
ادلیا به پارسا نگاه کرد و گفت: هر چه زودتر باید به مادربزرگ بگم
داشت چه اتفاقی میفتاد چراااا باید یکی از بچه ها انسان میشد؟!
حالا چی میشه؟!
پارسا قیافش یکجوری شد و اروم گفت:
فعلن کارت رو انجام بده، خودم مشکل رو حل میکنم
نمیدونم چرا حس بدی گرفتم...
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_940
_بهتره بریم... مادربزرگ، منتظرمونه
_به جواهرات نگاه کردمو شیطون لــ... ـب زدم: اینجا مال خودمه دیگه؟
سری به نشونه اره تکون داد
پس خوبه...لبخندی زدمو به جواهرات خوشگلم نگاهی انداختمو گفتم:
-زود میام عزیزای دلم
بعد اتاق عزیزمو ترک کردیم
همینجور که از اتاق دورتر میشدیم دوباره تکرار کردم
-اون اتاق مال منه دیگه؟!
-اره، اصلن میخوای سند بزنم واست
-خنده ی ریزی کردمو گفتم نه لازم نیست حرفت سند
اما چرا قبلن این اتاق رو بهم نشون ندادی؟!
-میخواستم تولدت دویست سالگیت بهت هدیش بدم
_وای خدای من چه کار احمقانه ای،
یکدفعه پارسا از حرکت ایستاد و گفت:احمقانه؟!
میخواستم گندی که بار اورده بودمو جمع کنم گفتم: اره تا اون موقع کی زندست؛ کی مرده بعدم زدم زیر خنده
پارسا انگاری تازه متوجه حرفم شده بود اونم خنده ای بزور کرد گام هاشو سریعتر برداشت و منم همراه اون سریع تر به داخل قصر رفتیم
خانمای قصر انگاری، منتظر من بودن
هر کدومشون حرفای قشنگی بهم میزدنو امیدواری میدادن
تا که رسیدم به اون اتاق لـ..ـعـ...نتی
سرمو به سمت پارسا چرخوندم و گفتم:تو هم میای دیگه
_دوست داری بیام؟!
-هوم..دلم نمیخواد مثل دفعه پیش،
هیچی یادم نیاد.
میخوام خودم هم ببینم چه اتفاقی داره میفته
-باشه ای به غزل گفتمو هردو وارد اتاق شدیم.
مادربزرگ یک گوشه اتاق ایستاده بود
با دیدن من متعجب گفت:
-پارسا اینجا چیکار میکنی؟!
-مادربزرگ بهتره شما برین. واسه بچه دومم خودم میخوام پیش غزل باشم
مادربزرگ بعد مدتی جرو بحث
بالاخره قبول کرد که من کنار غزل بمونم و با ناراحتی اتاق رو ترک کرد
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_939
یا خداااا.... اینجارو
چشمامو چندبار باز و بسته کردم تا مطمعن شم چیزی رو که میبینم واقعیه نه کیکه
یک اتاق خیلی بزرگ بود که داخلش کلی جعبه های شیشه ای مثل موزه قرار داشت و داخل اونا کلی تاج، دستبند و خیلی جواهرات دیگه که دل هر زنی رو میبرد
همشون بصورت خاصی برق میزن
این اتاق بر عکس اون اتاق قبلی خیلی تمیز و مرتب بود و با نورای خاصی که اونجا نصب شده بود اونجا رو بصورت خیلی رویایی نشون میداد
پارسا اینا همش مال مامانته؟!!
پارسا خیلی متفکرانه لـ.. ـب زد:
_نه
_با چهره ی متعجب بهش نگاه کردم و گفتم پس مال کیه؟!
_قبلن اتاق مورد علاقه مامانم بوده ولی از این به بعد این اتاق هدیه من به توعه
_یعنی همه ی جواهرات این اتاق مال منه؟!!
همه ی همش؟؛
پارسا سری به نشونه اره تکون داد
دستامو باز کردمو وسط اتاق چند بار دور زدم
با صدای بلند داد زدم
من الان ثروتمندترین و قوی ترین زن جهانم
با این واکنشم پارسا زد زیر خنده
اروم گفتم: چرا میخندی؟! دیوونه شدی؟! مگه من چی گفتم
بدون اینکه جواب منو بده فقط میخندید خیلی رفتارش رو مخم بود جدیدن هرچی میگفتم فقط میخندید
انگاری من شبکه نسیمم
یاد حرف مامانم افتادم
تا نباشد چوب تر فرمان نبرد...
کفشمو از پا در آوردم با تمام قدرتم به سمت پارسا انداختم که با یک جا خالی کوچیک جابجا شد و کفشم خورد به در اتاق
_چقدر ترسناک شدی غزل ولی از اینا بگذریم باید روی نشونگیریت هم کمی تمرین کنی
_تقصیر، خودته چرا بی دلیل میخندی؟! بعدشم نشون گیریه من خیلیم قویه فقط نمیخواستم بهت بخوره
پارسا مظلومانه بهم نگاه کرد و گفت: بی دلیل نخدیدم، اخه تو بجای من بودی از خنده زمینو گاز میگرفتی
خیلی قیافت موقع داد زدن کیوت میشه
_بهش خیره شدمو ، همین که میخواستم جوابشو بدم، گوشیش زنگ خورد...
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_938
_اما پارسا باور کن ارتین....
پارسا بین حرفم پرید و گفت:
_کافیه دیگه نمیخوام درباره ی ارتین حتی یک کلمه دیگه بشنوم
خودم بهتر میدونم چیکار کنم، پس دیگه توی این موضوع دخالت نکن
_اخم ریزی رو پیشونیم نشست، دیگه تا موقع رفتن به قصر باهاش حرف نزدم
چطور میتونست خواب منو نادیده بگیره؛
باید کمی فکر میکردم که چطور میتونم ارتین رو از اونجا نجات بدم
با صدای پارسا شیشه افکارم شکست
_باید بریم عزیزم
ساعت هشتِ، مادر بزرگ گفت ساعت هشت و نیم اونجا باشیم
_از کی تا حالا مادربزرگ واسه ما تعیین و تکلیف میکنه؟!
اینقدر بهشون رو نده که بجای ما تصمیم بگیرن
_غزل خوبی؟!
_به حالت عصبانی و باصدای حدودن بلندی گفتم: اره خوبم
_معلوم بود غزل استرس داره، پس باید کاری میکردم که استرسش از بین بره
به سمتش رفتم گفتم میخوای قبل اینکه بریم پیش مادربزرگ، ببرمت یک جایی که مادرم قبل از مرگش عاشق اونجا بود
_باصدای ارومی گفتم... مادرت؟!
_اره
_سرمو به نشونه اره تکون دادم
پارسا دستمو اروم گرفت و به سمت قصر حرکت کردیم
از گوشه چشمم گاهی بهش نگاه میکردم، پارسا یک لبخند کم رنگ رو لـ. ـباش بود
وقتی وارد محوطه قصر شدیم منو به سمت زیر زمینی که گوشه ترین قسمت قصر بود برد و از پله ها رفتیم پایین همه جا تاریک بود و ولی من هم جدیدن میتونستم تو تاریکی شب ببینم و این واسم جالب بود
به اخرین پله که رسیدیم یک سالن قدیمی رو دیدم که از سقفش لوسترهای بزرگی اویزون بود
اروم گفتم: اینجا برق داره؟
_اره، چطور
_خب چرا روشن نمیکنی، به پارسا نگفته بودم که میتونم تو تاریکی ببینم
_ای وای یادم رفته بود تو نمیتونی تو تاریکی ببینی
_سریع به سمت کلید برق رفتو با فشار دادنش همه جا روشن شد
برعکس تصورم اصلن خوشگل نبود و همه جا پر از تارهای عنکبوت و گردخاک بود
با لـ. ـب و لوچه آویزنو گفتم:
اوردی منو اینجا دلم شاد شه یا بچمو میخوای سـ.. ـقـ. ـ. ـط کنی؟!
پارسا با این حرفم با صدای بلند قهقه مردونه ای زد.
صداش داخل سالن پیچید و حس ترس زیادی تو وجودم تزریق کرد که خودمو بیشتر بهش چسبودنم و لـ... ـب زدم بهتر بریم من حس خوبی به اینجا ندارم
_نمیشه، اول باید اتاق مخصوص مادرمو ببینی
_پشیمون شدم بیا بریم، مگه نگفتی مادربزرگ منتظرمونه؟!
_به چشمای غزل خیره شدم، چرا باید بترسه؟!
چیو حس کرده که من نکردم
دستاشو کمی تو دستم فشار دادم وگفتم:
-نترس قشنگم من کنارتم
قبل اینکه حرفی بزنه به سمت اتاق مخصوص مادرم بردم
در اتاق رو که باز کردم غزل هین بلندی کشید و گفت:
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_937
به چهره ارتین نگاه کردم و پارسایی که تمام تنش پرشده بود از گلهای رز
ارتین گلها رو باتمام قدرتش،
درون بـ. ـدن پارسا فـ. ـرو میکرد .
سرمو چرخوندم سمت پارسا؛ لباس سفیدش به رنگ قرمز دراومده بود
به چشمام شک کردم،
چیزی که میدیدم، واقعی بود؟!
امکان نداره به سمت ارتین رفتمو مـحـ. ـکم بغـ. ـلش کردم
_چیکار میکنی مامانی؟؟
چرا داری به بابا جون، صدمه میزنی؟؟
ارتین بهم نگاه کردو گفت:
_بدم میاد از بابا، نمیخوام داخل تابوت زندانی بشم. مامان من از تنهایی میتـ. ـرسم
_صورتشو با دستم ناز کردم و گفتم:
نترس پسرگلم؛ من هر روز میام بهت سر میزنم، باهات حرف میزنم.
من و بابا مواظبتیم.
که ارتین باصدای بلند گفت:
_من دلم نمیخواد اونجا بمونم
اگه منو بیرون نیارین.... بابا رو....
.
با حرفی که زد سیـ. ـلی محـ. ـکمی بهش زدم
دیونه شدی ارتین؟!
بابات دوست داره بعد تو این حرفو میزنی؟؟
ارتین با چشمای اشکی لـ. ـب زد:
_ازت متنـ. ـفرم مامان
از کار خودم خیلی پشیمون شدم، نباید ارتینو میزدم اون فقط یک بچه ی شش ساله بود میخواستم بغـ.. ـلش کنم که
ارتین فرار کرد به سمت جنگل؛
هرکاری میکردم نمیتونستم از روی زمین بلند بشم انگاری یک وزنه ده کیلویی بهم بسته بودن
فقط گریه میکردم داد میزدم ارتین پسرم منو ببخش
_غزل روی زیرانداز خوابیده بود
خواب غزل چیز عجیبی بود؟؟
اون چطور میتونست بعد تبدیل شدنش هنوز رویا و کابوس ببینه
به چشمای بستش خیره شده بودم که مردمک چشماش مثل یک ماهی درون تنگ سریع حرکت میکرد
که با شنیدن اسم ارتین بیدارش کردم
غزل بیدار شو داری رویا میبینی...
غزل با دیدنم زد زیر گریه
موهاشو نـ. ـوازش کردمو گفتم:
چیشده!؟
چرا داری گریه میکنی؟؟
_پارسا.... آرتین دوست نداره داخل اون تابوت باشه
بیارش بیرون خواهش میکنم
خودش بهم گفت
_تو فقط داشتی یک رویا میدی
_نه ارتین اومده بود بخوابم تا بگه میخواد بیاد بیرون
پارسا منو تو آغـ.ــوش گرفت و گفت:
_این فقط یک خواب بوده
تو نباید چیزی که تو خواب میبینی رو باور کنی الانم اروم باش
مادربزرگ گفت امشب همه چیز برای بدنیا اومدن بچه امادست
غزل با این حرفم گریه ـش بند اومدو گفت:..
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_936
چند ماه بعد
داخل جنگل قدم میزدم و به درختای سربه فلک کشیده نگاه میکردم
چقدر اینجا زیبا بود
گلهای زیادی روی سبزها رشد کرده بودن و هوا بسیار دل انگیز و همه چیز خوب بود
هرچند پارسا پکنیک رفتنو کار احمقانه میدونست ولی بخاطر من اومده بود.
اما یکجا نمی تونست یکجا بند باشه و هر چند دقیقه غیبش میزد
روی زیر انداز دراز کشیدمو به اسمون نگاه میکردم
ابرها خیلی سریع از جلوی چشمم میگذشتن.
گاهی ابرها منو یاد پریسا مینداختن،
از اون روزی که شاهین پریسا رو برده بود هیچ کس خبری ازشون نداشت.
انگاری اب شده بودن رفته بودن زیر زمین.
هیچ امیدی به زنده موندن پریسا نداشتم هرچند اگه زنده میشد شاهین هرجوری که بود، می اومد و یک خبری میداد.
هم ارتین و هم پریسا مطمعنن رفته بودن پیش خدا
چشمامو بستم و یک نفس عمیق کشیدم
که با صدای پارسا چشمامو باز کردم
_غزل بیا ، حالم خوب نیست
با تعجب سریع از روی زیر انداز بلند شدم و به سمتش رفتم
کنار رود خونه روی یک صندلی پشت به من نشسته بود و هر چند یکبار یک اخ کوچولو میگفت
مطمعنن اینم یکی از شگفتانه هایی که واسم اماده کرده
با قدم های اهسته به سمتش رفتم با دیدن ارتین که دستش یک بسته گل رز بود.
دهنم باز موند و اشکای شوقم سرازیر شدن
روی دو زانوم افتادم و دستامو واسه به آغـ. ـو ش کشیدن ارتین باز کردم
ولی ارتین بدون توجه به من گلها رو روی لباس پارسا میچسبوند
با صدای لرزونی صداش کردم
_ارتین.... پسرم... بیا بغـ. ـلم
پارسا صورتشو به سمتم چرخوند با دیدن صورتش جـ. ـیــ.. ـغ بلندی کشیدم
و از روی زمین بلند شدمو به سمت ارتین رفتم
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_935
_چی داری میگی ؟!!!
یعنی الان من دوباره بابا شدم؟
سرمو به نشونه اره تکون دادم پارسا به سمت پنجره رفت و با صدای بلند داد زد من دارم بابا میشم
وای پارسا زشته بخدا داد نزن
هرکی ندونه فکر میکنه اجاقت کوره بوده
پارسا با شنیدن این حرفم خیلی جدی گفت:
_اجاق؟!
ما که اینجا اجاق نداریم
مگه اجاق هم میشه کور باشه
خنده ی ریزی کردمو گفتم زیاد جدی نگیر
انسانها به کسی که نمیتونه بچه دار بشه میگن اجاقش کوره
دستی داخل موهای پرپشتش کشید وگفت: هرچقدر با انسانها بیشتر اشنا میشم انگاری کمتر درکشون میکنم
خنده ای کردو به سمتم اومد منو با یک حرکت از روی تـ. خـ.. ت یرداشت و با اون دستای قدرتمندش چندبار دراغـ. ـوشش چرخوند و یکدفعه ایستاد و منو اروم گذاشت روی زمین
_حالت خوبه؟؟
_اره خوبم، نگران نباش
_باید برم به همه بگم که دوباره دارم بابا میشم
_لازم نیست؛ خدا روشکر مادربزرگت مثل یک خبرنگار ماهر همه رو با خبر کرده
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_934
که یکدفعه ایدا کنارم نشست و گفت:
_ واقعن خیلی زود بود واسه بچه ی دوم، حداقل باید میزاشتی پونصد سال بگذره. اینجوری واسع خودت بهتر بود
_یک پوف از کلافکی کشیدمو گفتم:
چی بگم... شد دیگه
ولی خدا کنه اینبار، دختر بشه
_وااا چه فرقی داره غزل
_خب، واسه من فرقی نداره ولی ارتین خیلی خواهر دوست داره
ایدا یک جور با ترحم بهم نگاه کرد که حالم از خودم بهم خورد
من باید خیلی قوی باشم، تا هیچ کس به خودش اجازه نده بهم ترحم کنه.
من باید کسی باشم که به دیگران ترحم میکنه.
به چشمای ایدا خیره شدمو خیلی سرد گفتم بهتره بری پیش ارسلان میخوام؛ با پارسا تنها باشم
ایدای پشت چشمی نازک کردو مـ.. ـحکم با دستش زد روی شونمو گفت: باشه عزیزم هرجور راحتی
و خنده ی ریزی کرد و رفت آویزون ارسلان شد
پارسا باورم نمیشه که امیرو ایلین قرار ازدواج کنن
پارسا که داشت دو لپی از خودش پذیرایی میکرد با دهن پر گفت:
_ چرا باورت نمیشه؟!
_با دهن پر حرف نزن
بجایی که من ویار داشته باشم انگاری تو داری؟
پارسا مظلوم نگاهم کردو یک شیرینی خامه ای از داخل دیس برداشتو به سمت دهن من گرفت ، منم سریع دهنمو باز کردم و شیرینی رو خوردم
_وای غزل چقدر بانمک شدی مثل سنجابی شدی که داخل دهنش گردوعه
به چهره غزل نگاه کردم خیلی خسته بنظر میومد دستشو گرفتم گفتم بهتر پاشی بریم کمی استراحت کنیم.
غزل هم بدون هیچ مخالفتی بلند شد از روی صندلی
همه مشغول خوش گذرونی بودن و ما اونجا رو ترک کردیم
_وای هیچ جا اتاق خود ادم نمیشه، سریع رفتمو لباسمو عوض کردمو خودمو روی تـ. ـخت رها کردم
به پارسا که جلوی اینه با موهاش ور میرفت نگاه کردمو گفتم:
واقعن مادربزرگت خیلی علم سونوگرافیه قوی داره
اگه یک انسان میشد با این حس ششمیش کلی درامد کسب میکرد
واقعن از کجا میفهمه که کی باردار یا نه؟!
_چمیدونم، ولی اکثر خانما میتونن اینو بفهمن
_یعنی مردا نمیفهمن؟؟
_نه
_یعنی الان تو نمیدونی که من بـ. ـاردارم؟؟؟
پارسا شوکه شده بهم نگاه کرد و گفت:
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_933
پارسا به سمتم اومد و صورتشو نزدیک صورتم کرد
پوز خندی روی لـ.. باش نشستو، چشماشو چپ کرد و خیلی با نمک گفت:
_بانوی من لطفن این عاشق درمونده رو ببخشید، گول میدم دیگه تکرار نشه
_خیلی شوکه شده بودم از رفتارش
چرا پارسا اینجوری شده بود!؟
نا خوداگاه با دیدن قیافیش ولحن صحبتش زدم زیر خنده
پارسا هم لبخندی زد و گفت:
_اگه خانم خوشگلم اجازه رفتنو میدن،
بریم برای سوپرایزی که امیر اماده کرده؛
وگرنه ممکنه لحظاتِ به قول شما رمانتیکشو ازدست بدیم
خنده ی ریزی کردمو دستشو گرفتمو از اونجا خارج شدیم،
از سالن مهمونی هیچ صدایی نمیومد به پارسا نگاهی انداختم و لـ..ـب زدم:
_مطمعنی، امشب امیر قراره سوپرایزش کنه؟!
پارسا سری به نشونه اره تکون داد
هر دومون وارد سالن شدیم همه جا بصورت شگفتانه ای زیبا شده بود اصلن به امیر نمیخورد که سوپرایز کردنم بلد باشه
منو پارسا روی یکی از صندلی هایی که نزدیک به ارسلان بود نشستیم
امیر یک کت و شلوار مشکی با یک بلوز سفید پوشیده بود و به موهاش کلی رسیده بود
چشم از امیر برداشتمو به ارسلان گفتم: ایدا کجاست؟؟
اروم گفت:
رفته ایلینو بیاره
هنوز حرفشو کامل نزده بود که با ورود ایلین گروه موزیک شروع به نواختن کردن
طفلک ایلین مثل کوزت اومده بود یک تیشرت ساده مشکی با یک ساپورت مشکی و موهاشو دم اسبی بسته بود
با دیدن گروه موزیک و امیر متعجب به اطرافش نگاه میکرد
امیر خیلی شیک ومجلسی به سمتش رفت و جلوش زانو زد و جعبه ای که توی دستش بود و به سمتش گرفت و گفت:
لطفن با من ازدواج کن
ایلین ذوق زد جعبه رو گرفت و لبخند پررنگی رو لـ. ـبـاش نشست
امیر بلندشد و انگشتر رو توی دست ایلین کرد و هردو شروع به رقصیدن کردن
هم صحنه ی رمانتیکی بود و هم صحنه ی خنده دار...
ایلین با اون لباسا با امیر میرقصید
ومن محو تماشاشون شدم که یکدفعه...
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_932
_تو نگران نباش همونکه حالش خوب شه
میتونه با یک اشاره در تابوت رو ازداخل باز کنه
غزل لبخند رو لـ.ـباش نشست و گفت:
_به حرفت اعتماد میکنمو منتظر میشم که یک روز ارتینو ببینم....
راستی خبر داری ایلین و امیر باهم کات کردن؟!
_امکان نداره
_خیلیم امکان داره، پسر پرو بدون هیج دلیل خاصی به ایلین گفته دوسش نداره
طفلک قیافه ایلینو ندیدی که چقدر ناراحت بود. خیلی دلم واسش سوخت
پارسا دستی به ته ریشش کشیدو گفت:
_ اما من وقتی به امیر گفتم که باید با آیلین ازدواج کنه ذوق زده شد و بهم گفت که قرار امشب واسه تولد ایلین سوپرایزش کنه
_چی؟! یعنی ممکنه که این یک سوپرایز باشه
حالا فهمیدم امیر الکی به ایلین گفته دوسش نداره که امشب سوپرایز ش کنه و الان که میدونه اجازه ی ازدواج رو داره
میخواد جلوی جمع ازش خواستگاری کنه
واااااای چه رمانتیک
با این حرفم پارسا زد زیر خنده
لبو لوچم آویزون شد و با اخم گفتم:
چرا میخندی پارسا تو باید به من افتخار کنی
نه اینکه بخندی
پارسا دستاشو به نشونه تسلیم شدن بالا برد
_منظور بدی نداشتم یک لحظه قیافت خیلی بانمک شد
_چشمامو کمی ریز کردمو گفتم:
اینبار چشم پوشی میکنم ازت وای بحالت دفعه بعدی بهم بخندی
که پارسا دوباره زد زیر خنده
با صدای حدودن جیــ. ـغ جیــ. ـغی گفتم:
پارسا دیونه شدی؛ از جونت سیر شدی؟!!
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_931
یک حس عجیبی داشتم،
ته دلم هم خوشحال بودم و هم نه...
اگه ارتین حالش خوب بشه از بچه جدید خوشش میاد؟؟!
بچه دختر یا پسر؟!
یهو خیلی دلم واسه ارتین تنگ شد ، تصمیم گرفتم برم بهش سر بزنم
از اتاقم خارج شدمو راه مکانی که ارتین اونجا بود رو در پیش گرفتم، در رو اروم باز کردم
اشکی ناخوداگاه از کنارم چشمم چکید
دستمو روی تابوت گذاشتمو
دلم میخواست ببینمش ولی هرکاری کردم نتونستم در اون تابوت لـ. ـعـنتی رو باز کنم
زمزمه وار گفتم:
سلام پسر خوش تیپم، چطوری عزیز دلم!؟
میدونی مامان چقدر دلش واست تنگ شده؟!
تو دلت واسه من تنگ نشده؟!
پس خواهش میکنم زودتر خوب شو...
که یکدفعه کنتور خودمو از دست دادم بلند بلند شروع به گریه کردم
خدا روشکر کسی جز خودم تو این مکان نبود و راحت تازمانی که از غصه خالی بشم گریه کردم
با نشستن دستی رو شونه م به عقب برگشتم و چهره ی پارسا رو دیدم
_اینجا چیکار میکنی؟!
چرا چشمات قرمزه؟!
بازم گریه کردی؟!
با ناراحتی جواب دادم
_ دلم واسه ارتین تنگ شده بود میخواستم ببینمش
ولی در این تابوت خیلی سنگین بود و نتونستم حرکتش بدم
پارسا من ارتینو میخوام
پارسا بدون هیچ حرفی بهم نـ. ـزدیـ. ـک شد و منو تو آغـ. ـوشش برد و گفت:
_نبینم خانم کوچولوم اینجوری گریه کنه،
همینجور که موهاشو نــ. ــوازش میکردم گفتم:
غزل تو باید قوی باشی ارتین تو رو حس میکنه و اگه ببینه تو ضعیف و ناتوانی اونم ضعیف میشه و دیر خوب میشه
پس بستگی به تو داره که ارتین کی خوب میشه
غزل ازم کمی فاصله گرفت و با دستاش اشکاشو پاک کرد و لـ .ـب زد :
اخه دلم واسش تنگ شده، میشه ببینمش؟؟
لبخندی زدم و گفتم: تا ارتین خوب نشه نمیتونه از اینجا خارج بشه
هیچ کس نمیتونه این در رو باز کنه جز خود ارتین
غزل بین حرفم پرید و گفت:
_ اخه این در خیلی سنگینه، بچم چطوری میخواد اینو باز کنه؟!
اون دستاش خیلی کوچولوعه نمیتونه، که...
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_930
ایلین دستشو تکیه گاه سرش قرار داده و گفت:
شاید باورت نشه غزل...
ولی امیر بدون هیچ دلیل خاصی گفت دیگه نمیخواد با من باشه
_تو چی بهش گفتی؟!
_چی میخواستی بگم
_ اخمی رو پیشونیم نشست و لـ. ـب زدم: غلط کرده پسر پرو....
حالا که اینجوری شد به پارسا میگم تا اخر عمرش بندازدش داخل سیاه چال تا همونجا بپوسه..
چطور تونسته تو رو ناراحت کنه؟!!!
خیلی پسر بی ملاحظه ایه
ایلین بهم نگاهی کرد و لـ .ـب زد :
_غزل حالا که فکر میکنم یکم بو میدی.. ها
یا خداااا... چی میگی ایلین!!!؟
ایلین به سمتم اومد و شروع کرد به بو کردن و زمزمه وار گفت: بنظر......
نگران گفتم: بنظر... چی..؟؟ هااااا
حرف بزن
ایلین دهنش چندبار مثل ماهی باز و بسته کرد وگفت: بنظر بارداری غزل هرچند باعقل جور نمیاد
دو دستی زدم رو سرمو گفتم: ای وای تو هم که حرف مادربزرگ رو میزنی
حالا باید چیکاز کنم؟!
که در اتاق بشدت باز شد با دیدن ایدا منو ایلین شوکه شدیم
_معلوم هست کجایی غزل؟ این حقیقت داره بارداری؟؟؟
ناباورانه به ایدا نگاه کردم و از خجالت سرمو انداختم پایین و سریع از اتاق خارج شدم و مستقیم راه اتاقمو در پیش گرفتم
در اتاقو باز کردم و نشستم روی تـ. ـخـ. ت این بدترین خاصیت مادربزرگ بود اخه چطور میتونه بفهمه... لـ. ـعنتی
حالا نمیشد به کسی نگه...
واااای الان کل قصر فهمیدن....
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
☠☠☠☠☠
☠💀💀👽👽
☠💀💋♥️🔥
☠👽♥️🧠
☠👽🔥
#قصر_تاریک
#پارت_929
آیلین با دیدنم نگران سمتم اومد لب زد :
چیشده غزل ؟خوبی؟
چرا اینجا روی زمین نشستی؟؟
بیحال لب زدم:
من بوی خاصی نمیدم؟؟؟
آیلین بعد این حرفم؛ مثل سگا شروع به بوییدن کرد
_نه،فقط کمی بوی ادکلن میدی
_ خوشحال لـ. ـب زدم: مطمعنی؟؟
قشنگ بو کن
_اره ،بابا ...بوی خاصی باید میدادی؟؟
زمزمه وار گفتم:
_ پس مادر بزرگ حتمن میخواسته سربه سرم بزاره
یاد خبر دست اولی که داشتم افتادم .
مثل یک فشفشه از روی زمین بلند شدمو و شرورانه شروع به خندیدن کردم
که ایلین با دیدنم یکم نگران گفت:
_غزل مطمعنی حالت خوبه؟!
رفتارت یکم عجیب شده...
_زدم زیر خنده و گفتم اگه تو هم خبری که دارمو بشنوی مطمعنن شوکه میشی
_منم یک خبر جدید دارم، ولی زیادجالب نیست
_خب اول تو بگو ایلین
_نه خبر من زیاد خوب نیست اول خودت بگو
_نمیخواستم زمانو از دست بدم و به تعارفهای الکی ادامه بدم سریع لـ. ـب زدم:
پس خودتو آماده کن
یک •••دو•••'سه••••
قرار تا چند روزه دیگه با امیر ازدواج کنی..
با دیدن اشکهای ایلین لبخندم کم کم محو شده و از بین رفت
فکر میکردم این خبررو بشنوی خوشحال بشی
چیشده چرا گریه میکنی ایلین؟؟
تا حالا گریه آیلین رو ندیده بودم و دوست هم نداشتم اشکهای یک دختر قدرتمند رو ببینم.
حرف بزن ایلین چیشده؟!
آیلین بدون هیچ حرفی داخل اتاقش شد و منم مثل جوجه اردک پشت سرش راه افتادم
ایلین روی صندلی نشست و غمگین لـ. ـب زد:
_من و امیر کات کردیم
با شنیدن این حرف از تعجب بلند گفتم:
چـــی؟!!!
به قلم:𝑝𝑎𝑟𝑠𝑎
☾︎❥︎ @GhasreTarik
@GhasreTarik 𖠌☽︎
━─────✵✾✵─────━
