518
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-530 days
Posts Archive
آپدیت اینستاگرام چااونوو که به همراه جونگکوکی با آهنگ خودش "Saturday Preacher"
میرقصن🥹
+1
پدر و جوجه لایو بودن🥹
آرمی=تم آلبوم چیه؟
نامی=تم آلبوم بهارهس
جیمین=چییی؟🤣
پارت ۶ — #الماس_سیاه
اتاق هنوز در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ سکوتی که تنها نور آبی صفحهنمایش آن را میشکست.
جونگکوک نگاهش را از عکس پدر و مادرش جدا کرد، اما هنوز نفسش سنگین بود.
تهیونگ که واکنش او را دقیق زیر نظر داشت، آرام گفت:
«تو فکر میکنی من پشت قتل اونا بودم؟ فقط بهخاطر اینکه اسم من بین پروندهها اومده بود؟»
جونگکوک چانهاش را بالا گرفت، سعی کرد محکم باشد.
«پروندهی قتل اون چهل نفر… پدر و مادرم روش کار میکردن. نزدیک حلش بودن… تا اینکه…»
نفسش برای لحظهای شکست.
«تا اینکه یه شب بارونی، هر دوشون ناپدید شدن. بعد… جنازههاشون پیدا شد.»
تهیونگ لحظهای مکث کرد. بارون… حتی شنیدن کلمهاش باعث شد انگشتان جونگکوک بلرزد.
تهیونگ متوجه شد، اما چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
«تنها رد قابلپیگیری، اسم تو بود. اسم تو… و مافیای سیاه.»
تهیونگ چشمانش را باریک کرد.
«اما اون موقع من حتی وارد خانواده نشده بودم. مافیای سیاه رو از بیرون نگاه میکردم، نه از داخل.»
جونگکوک با تردید گفت: «ولی چرا اسم تو در پرونده بود؟»
تهیونگ: «چون کسی میخواست همین رو فکر کنی.»
صدایش آرام بود اما سرد، مثل حقیقتی که تازه سر برمیآورد.
تهیونگ کمی عقب رفت و کنار میز فلزی ایستاد.
«جونگکوک… اون چهل نفر فقط قربانی نبودن. اونها پیغام بودن.»
جونگکوک خشکش زد.
«پیغام؟ برای کی؟»
تهیونگ:
«برای مافیای سیاه. برای ما.»
کلمهی «ما» باعث شد کوک اخم کند.
تهیونگ ادامه داد:
«تو فکر میکنی فقط خانواده تو کشته شدن؟
فکر میکنی فقط شما درگیر شدین؟»
نفسش را بیرون داد و صدایش برای اولین بار کمی رنگ اندوه گرفت.
«پدر و مادر من هم کشته شدن.»
جونگکوک چشمانش گشاد شد.
«چی؟ ولی…»
تهیونگ چانهاش را پایین انداخت.
«به من گفتن دشمن مافیا بوده. گفتن یه گروه رقیب… ولی هیچکس نگفت چه کسی واقعاً پشتش بود. هیچکس نگفت چرا.»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد؛ برای اولین بار احساس کرد تهیونگ خشمِ او را میفهمد.
تهیونگ آهسته گفت:
«تو دنبال قاتل پدر و مادرتی… و من دنبال قاتل پدر و مادر خودم.»
لحظهای سکوت.
سپس تهیونگ به سمت صفحهنمایش رفت و چند سند باز نشده را باز کرد.
پروندهها روی صفحه ظاهر شدند—با مهر مافیای قرمز.
جونگکوک حیرتزده زمزمه کرد:
«اینها… همه اسناد محرمانهن.»
تهیونگ:
«قاتل پدر و مادر تو… و قاتل پدر و مادر من… به یک جا وصل میشن.»
جونگکوک: «به کجا؟»
تهیونگ چشمانش را مستقیم در نگاه او قفل کرد.
«به کیم سوهو.»
جونگکوک قدمی به عقب برداشت.
«ولی... سوهو… عموی توئه.»
تهیونگ سرد گفت:
«عموی من…
عضو مافیای قرمز…
و تنها کسی که انگیزه داشت هر دو خانواده رو حذف کنه.»
جونگکوک زیر لب گفت:
«چرا…؟»
تهیونگ:
«چون پدربزرگم، کیم جونیور، انتخاب کرده وارث بعدی من باشم… نه سوهو.
و سوهو میخواد هر کسی که سر راهش هست… حذف بشه.»
جونگکوک چند لحظه خیره ماند.
ترس؟ خشم؟ شوک؟ همه در یک لحظه در چشمانش موج زد.
تهیونگ ادامه داد:
«تو دنبال حقیقتی، کوک. من هم دنبالشم.
ولی اگه میخوای اون قاتل واقعی رو پیدا کنی… باید بدونی تنها راهش اینه که همدیگه رو نکشیم.»
جونگکوک با صدای آرامی گفت:
«و اگه من بخوام بهت اعتماد نکنم؟»
تهیونگ لبخند زد—نه دوستانه، نه تهدیدآمیز.
لبخند یک مافیا.
«پس خیلی زود… ما هر دو میمیریم.»
پارت ۵ — #الماس_سیاه
تصویر روی صفحه بهتدریج واضح شد.
چهرهی دو نفر… مرد و زنی میانسال، آشنا، آنقدر آشنا که نفس جونگکوک برای چند ثانیه در سینهاش گیر کرد.
او یک قدم جلو رفت، انگار دلش نمیخواست باور کند.
«این… اینا…»
تهیونگ آرام گفت: «پدر و مادرت.»
جونگکوک چشم از تصویر برنمیداشت؛ انگار زمان برایش کند شده بود.
نفسش لرزید: «تو… این عکس رو از کجا آوردی؟»
تهیونگ بیتفاوت روی صندلی نشست؛ انگار در حال تماشای واکنشی بود که از قبل پیشبینیاش کرده بود.
«از همونجایی که فهمیدم چرا ماشین من رو دنبال کردی. دنبال اونها بودی… درسته؟»
جونگکوک دندونهاش رو روی هم فشار داد.
«به تو هیچ ربطی نداره.»
تهیونگ خندید؛ خندهای سرد و آرام.
«پس چرا وقتی این عکسها رو دیدی رنگت پرید؟»
جونگکوک مشتهاش رو گره کرد.
«تهیونگ… این موضوع شخصیه. کاری بهش نداشته باش.»
تهیونگ سرش را کمی کج کرد؛ نگاهش جدی شد.
«شخصی؟ وقتی پاتو گذاشتی وسط بازیِ من، دیگه هیچچیز شخصی نیست.»
جونگکوک یکقدم به عقب رفت، چشمش هنوز روی تصویر.
تهیونگ ادامه داد:
«تو دنبال جواب بودی. دنبال اینکه بفهمی چی سرشون اومده… یا چه کسی بهشون دست زده. درست حدس زدم؟»
جونگکوک مکث کرد.
چیزی بین خشم و ترس در چشمانش برق زد.
«تو چی میدونی؟»
صدایش آرام بود… اما لرزشش را نمیتوانست پنهان کند.
تهیونگ از جایش بلند شد و آهسته به سمت او آمد؛ نه مثل قبل برای تهدید فیزیکی—بلکه مثل کسی که قدرت اطلاعات دستش است.
«اونقدری که تو یک ساله دنبالش میگردی… من سه روزه پیدا کردم.»
جونگکوک ناباورانه نگاهش کرد.
«داری دروغ میگی.»
تهیونگ با لحنی محکم گفت:
«نه. و به همین خاطره که میخوام بدونم…
چرا فکر کردی من در این ماجرا دخیل بودم؟»
جونگکوک سکوت کرد.
تهیونگ نزدیکتر شد، اما اینبار فقط برای یک بازی ذهنی.
«جونگکوک… اگه دنبال حقیقتی، باید جواب سؤالای منو بدی.
وگرنه…»
اشارهای به صفحه کرد.
«همینها فقط شروعشه.»
جونگکوک با عصبانیت گفت:
«باشه… میخوای بدونی؟ باشه.
من فکر کردم تو پشت ناپدید شدنشونی. چون… چون همه سرنخها به تو ختم میشه.»
تهیونگ پلک نزد.
اما نگاهش برای اولین بار اندکی جدیتر شد.
«خب… پس از همینجا شروع میکنیم.»
پارت ۴ — #الماس_سیاه
تهیونگ فشار انگشتانش را روی دستهای جونگکوک کمی کمتر کرد، اما هنوز آنقدر محکم بود که راه فرار نداشته باشد.
تهیونگ آرام، با لحنی که انگار دارد با شکارش حرف میزند، گفت:
«من سؤال کردم... و تا جواب نگیرم ول نمیکنم.»
جونگکوک اخماش را در هم کشید. «تو حق پرسیدن نداری.»
تهیونگ پوزخند زد. «وقتی توی قلمرو منی، تمام حقها مال منه.»
لحظهای سکوت بینشان افتاد. تنههایشان هنوز نزدیک بود، اما نه به خاطر صمیمیت—به خاطر جنگ قدرت.
جونگکوک نفسش را رها کرد و نگاهش را مستقیم در چشمان تهیونگ قفل کرد.
«من اومدم بفهمم چی رو مخفی میکنی. همین.»
تهیونگ برای یک لحظه مکث کرد. مکثی خطرناک.
«و فکر کردی با ردیاب گذاشتن روی ماشینم میتونی بهم برسی؟»
جونگکوک: «رسیدم که رسیدم.»
تهیونگ خونسرد گفت: «اما نتیجهشو ندیدی… هنوز.»
او دستهای جونگکوک را آزاد کرد، اما قبل از اینکه کوک فرصت تکان خوردن داشته باشد، تهیونگ قدمی عقب رفت و دکمهای را روی ریموت کوچکی فشار داد.
چراغهای مخفی اتاق روشن شدند.
روی دیوار، صفحهنمایش بزرگی روشن شد—و تصویر چیزی که جونگکوک با دیدنش رنگ از صورتش پرید.
تهیونگ: «حالا میخوای دوباره بگی به من مربوط نیست؟»
جونگکوک با ناباوری زمزمه کرد: «تو… چطور به این دسترسی پیدا کردی؟»
تهیونگ برگشت و با لحنی سرد گفت:
«من فقط نمیخواستم بدونم چرا دنبالم میکنی…
میخواستم بدونم تا کجا حاضر شدی جلو بری.»
جونگکوک دندانهایش را روی هم فشرد.
«این بازی رو میبری؟»
تهیونگ: «این بازی رو من شروع نکردم.»
حمایت فراموش نشه💋
