هزار و یک دانمی🍭
Open in Telegram
این چنل زیر مجموعه چنل @DanmeiDaily و دیلی معرفی و نقد رمانهای بیال و .... میباشد.
Show more1 305
Subscribers
-224 hours
+87 days
+8130 days
Posts Archive
1 305
آیا واقعاً قرار است پروانه شوی؟
اما درختان خیلی خیلی کند رشد میکنند.
در کدام دوره از زندگیام باید منتظر بمانم تا روی شاخههایم بنشینی؟ میتوانم حرفم را پس بگیرم؟ اگرچه درخت سروی که کشیدی خیلی بامزه است اما دیگر نمیخواهم درخت باشم. نمیخواهم سالهای سال در یک مکان منتظر بمانم تا دوباره تو را ببینم....
1 305
اولش فکر میکردم چون فضاش گوگولیطوره شونن آی باشه یا فو رانگیی و جو جیشی خیلی حشری نباشن
اما هیچکدوم ناامیدم نکردن💦
پس توصیه میکنم حتما بخونید
از کجا بخونید؟
@korean_novel_world
این چنل هم انگلیسی هم فارسی ترنسلیتی خیلی خوبی گذاشته
1 305
من داستان رو خیلی دوست دارم
به نسبت داستانای ازدواج قراردادی، طولانیه
خیلی جریان داستان منطقی و قابل درک پیش میره اگرچه توی بازه زمانی نسبتا کوتاهیه
شخصیتای اصلی خیلی متفاوتن اما در عین حال مکمل همن
هر دو توی یه بخشایی کمبودای طرف مقابل رو برطرف میکنن
و اسماتا و سکسای خوبی هم دارن😔
1 305
تا اینکه فو رانگیی میره توی رات و جو جیشی سر میرسه
حال فو رانگیی خیلی بده
هم از نظر احساسی و هم از نظر جنسی
اگرچه دارو و اینا مصرف میکنه ولی فایده نداره
خیلی دوست داره گردن جو جیشی رو گاز بگیره و بکندش
نکته جالبش چی بود: میدونید که توی امگاورس توی زمان هیت یا رات، آلفا امگا با لباس و وسایل پارتنرشون یه لونه درست میکنن که بوی فرومون اون رو بده و آرامشبخش باشه
فو رانگیی با لباسای جو جیشی اینکارو میکنه
بااینکه هنوز با هم وارد رابطه واقعی نشدن، و جو جیشی اصلا بتاست
اما دل فو رانگی رفته😔
1 305
خب حالا داستان رو یکم تعریف میکنم
ممکنه اسپویل داشته باشه پس با انتخاب خودتون بخونید
فو رانگیی آلفای درجه اسای هست که استاد باستانشناسیه، از امگاها بدش میاد، سندروم رات بدخیم داره و وقتی که میره توی رات خیلی حالش بد میشه، خانوادش براش یه قرار ملاقات تنظیم کردن و اون میره سر قرار
و اگرچه اولش طبق معمول میخواد بپیچونه اما بعد یه رفتاری از طرف مقابل میبینه و ناگهان بهش پیشنهاد ازدواج میده
طرف مقابل هم که جو جیشی باشه رو هوا قبول میکنه
به خاطر همون قضیهای که گفتم
به خانوادههاشون میگن و بعد میرن دفترخونه و ازدواجشون رو ثبت میکنن
اولش تحت عنوان ازدواج قراردادیه و الکی مثلا، اما کدوم ازدواج قراردادی، قراردادی میمونه؟ اونم وقتی با هم زندگی میکنن
فو رانگیی شخصیت نسبتا خشکی داره اما بداخلاق نیست
جو جیشی شخصیت گرم و مهربونی داره و زندگی مشترکشون باعث میشه کم کم به هم نزدیک بشن
مخصوصا اینکه دلیل ازدواجشون رو به همدیگه میگن و اولش مثل دوست سعی میکنن همدیگه رو بشناسن
تا اینکه....
1 305
+1
#۸۰
How Long Can Your Snowman Live
اصلا اسمش رو ببینید؟ آدمبرفیت تا کی میتونه زنده بمونه(دووم بیاره/هرچیز بهتری که به ذهنتون میرسه)
داستان با جو جیشی شروع میشه
پسر دوم یه خانواده پولدار که مامانش وقتی خیلی کوچیک بود فوت شده و عشق بابا و برادر بزرگترشه
جو جیشی سرتاسر جهان سفر میکنه، هنرمنده، رپابط اجتماعی خوبی داره و یه بتائه
وقتی بعد از یکی از سفرهاش برمیگرده کشور خودشون، با یه سگ مرموز روبرو میشه، و بعد ناپدید شدن سگ، یه شمارش معکوس کف دستش سبز میشه
۶۰ روز
۶۰ روز که مدام کمتر و کمتر میشه و شبیه روزشمار مرگه
مادر جو جیشی بر اثر سرطان غدد فوت شده و حالا جو جیشی هم خونریزی بینی داره پس حس میکنه زمان مرگش فرا رسیده
تو همبن زمانا، خانوادش براش یه قرار از پیش تعیین شده میذارن
جو جیشی هم میگه من که دارم میمیرم پس برم قرارم رو خراب کنم
ولی وقتی با اون آلفای رده اس میره سر قرار، یه اتفاق عجیب میفته
شمارش معکوس چندثانیه که دست همو گرفتن، متوقف میشه و جو جیشی تصمیم میگیره که آدم درست رو پیدا کرده....
✎𝚃𝚊𝚐𝚜: #چینی
⇢⇢⇢⇢⇢⇢⇢⇢⇢⇢⇢⇢
@1001Danmei
1 305
جو جیشی ناگهان پرسید:
«اگه تو بودی، دوست داشتی چی بشی؟»
فو رانگی گفت:
«من؟»
او هیچوقت به چنین سؤالی فکر نکرده بود، اما لحظهای جدی به آن فکر کرد.
«فکر کنم... یه درخت.»
«یه درخت؟»
جو جیشی به او نگاه کرد.
«چرا؟»
چون ریشههای درخت توی اعماق خاکه. حتی اگه تنها باشه، سرگردون و بدون تکیهگاه نمیمونه.
فو رانگی با بیخیالی جواب داد: «من فقط درختها رو دوست دارم.»
بعد پرسید:
«تو چی؟»
جو جیشی لحظهای فکر کرد.
«فکر کنم... یه پروانه.»
فو رانگی پرسید:
«چون پروانهها قشنگن؟»
جو جیشی سرش را تکان داد.
«نه... چون چرخه زندگی پروانه خیلی کوتاهه.»
او با حالتی بسیار ملایم به فو رانگی نگاه کرد.
«راستش رو بخوای... یه کم بیمیلم. من واقعاً این زندگی فعلی رو دوست دارم، چون تو رو ملاقات کردم و احساس خوشبختی زیادی میکنم. اما... اگه واقعاً همهچیز اینقدر کوتاهه و فقط چهار روز باقی مونده، پس توی هر زندگی بعد از این، فقط میخوام یه پروانه باشم؛ ظرف چند روز یا چند هفته بمیرم.»
همینطور که حرف میزد، صدایش آرامتر و آرامتر شد.
«بدون تو... حتی چند هفته هم زیادی طولانیه.»
این پاسخ کاملاً فراتر از تصور فو رانگی بود.
آنقدر سبک بود، انگار فقط چند شوخی ساده باشد؛ اما در عین حال، آنقدر سنگین بود؛ سنگینتر از هر عهدی.
جو جیشی با چنان معصومیت کودکانهای این حرفها را میزد که تقریباً بیرحمانه به نظر میرسید.
از این به بعد، هر وقت پروانهای میدید، احتمالاً مات و مبهوت به آن خیره میشد.
1 305
یعبرنی معادل عربی «دوستت دارم» نبود، اما آن دوست این جمله را در دفترچهاش نوشته بود.
این چیزی بود که او گفته بود: «این عبارت در واقع به معنی «تو مرا دفن کن» است. در زبان عشاق این عبارت هزار بار سنگینتر از «دوستت دارم» است.
چون من نمیتوانم درد از دست دادن تو را تحمل کنم، پس لطفا تو باید بیشتر از من زندگی کنی. بعد از مرگ من، تو کسی خواهی بود که مرا دفن خواهد کرد.»
1 305
رمان کوتاهی بود
بد نبود ولی بیشتر انگار مبارزات فمنیستی رو در قالب زرگ مرد ارائه میداد
رشد و پیشرفت زرگ مرد کوچولو و شکستن کلیشههای جنسیتی و ...
ولی حقیقتش من برا این داستان رو شروع کردم که ببینم کی این زرگ مرد کوچولو قراره مارشال گنده منده جذابمون رو بکنه
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مارشال هم از اوا داستان منتظر بود ببینه کی بالاخره این زرگ کوچولو میاد سروقتش و یه حالی میکنن
بعد زرگ کوچولو چون که مارشال خیلی ازش بزرگتر و قویتر بود بهش میگفت زاموس شوشو(زاموس که اسمش بود شوشو هم میشه عمو)
وقتی اینو گفت منو مارشال با هم از درون گریه کردیم ولی خب بالاخره مارشال به آرزپش رسید
اگرچه تو چپترای اخر و سانسور شده
ولی خب
نمیتونم بگم پیشنهاد میدم چون حقیقتش خودم چندان از داستان لذت نبردم جز همین چیزایی که گفتم ولی اگر دوست دارید این سبکیا رو پس بخونید
1 305
تراژدی داستان از اینجا شروع میشه
رئیس ستاد میخواد یه جاسوس بکاره تو خانواده دوان
دوان جانجو از اینا بوده که تو خواب راه میرن و کارایی که انجام داده رو یادش نمیمونه
یه بار تو خواب با یه نفر میخوابه و صبح که بیدار میشه میبینه خواهر کونگ لینه
بعدش تصمیم میگیرن ازدواج کنن و خواهرِ قرار بوده به عنوان جاسوس وارد خانواده دوان بشه و هر موقع لازم شد دوان جانجو رو بکشه
خواهر میفهمه که کونگ لین عاشق جانجوئه و با یه توافق ضمنی، کونگ لین خواهرش رو میکشه تا خودش به عنوان جاسوس بره تو خانواده دوان و از جانجو محافظت کنه در صورت لزوم
به رئیس ستاد هم میگه خواهرم میخواست خیانت کنه به سازمان و برای این کشتمش
البته بگم خواهر هم از اینکه کشته شد راضی بود چون از بچگی خیلی اذیت شده بود و دیگه دلش نمیخواست زنده بمونه
حالا پلات توئیست اینجا سروکلهاش پیدا میشه
دوان جانجو کونگ لین رو به عنوان کسی که همسرش رو کشته میبینه و شکنجه و اذیتش میکنه
اما نمیدونه در اصل کسی که اون شب باهاش خوابیده بوده و عاشقش شده بوده همین کونگ لین بوده
و بعد هم شبا با کونگ لین سکس داشته و وابستهش شده بوده ولی صبحا که بیدار میشد کلا فراموش میکرد، مثلا صبحها تو اتاق کونگ لین بیدار میشد و فحشش میداد که من مست بودم تو منو آوردی اینجا
یعنی کلا هیییچ ایدهای نداشت که شبا به زور اون بدبختو میکنه
اینکه روند داستان چطوریه و ... رو نمیگم اما دست آخر کونگ لین رو ستاد گرفته و شکنجهاش کردن و رو به موته
اینا رو برای شوهانگ تعریف میکنه و شوهانگ هم یه سم بهش میده که راحت بمیره
ولی بعد میره برای جانجو تعریف میکنه و جانجو ناگهان دچار فروپاشی روانی میشه
متوجه میشه واقعا کونگ لین رو دوست داشته و دیگه فرصتی براش نداره.....
1 305
چند تا کاپل فرعی داشت
دوتایی که جالب تر بودن برام رو میگم
کامل اسپویله پس اگر دوست ندارید نخونید
¹ دوان جانجو و کونگ لین
دوان جانجو پسرعموی دوان یلین و مثل خودش نظامیه البته رتبهاش یکم پایینتره
دوان جانجو یه خدمتکار کم سن و سال(۱۷ ساله) داره که همیشه صورت و بدنش کبود و زخمی و کتکخوردهست
و دوان جانجو هم خیلی بد باهاش رفتار میکنه
یه شب شوهانگ از جلوی اتاق کونگ لین اتفاقی رد میشه و میبینه دوان جانجو کونگ لین رو خم کرده و رو میز و داره با خشونت و تحقیر مثل سگ میکندش
ولی یه چیزی عجیبه
انگار کونگ لین عادت داره و با اینکه شوهانگ رو میبینه اما انگار براش مهم نیست
و حتی عجیبتر اینکه به نظر نمیاد با این رفتار دوان جانجو مشکلی داشته باشه
شوهانگ بعدا از دوان یلین میپرسه جریان کونگ لین چیه؟
اونم میگه آره کونگ لین زن دوان جانجو رو شب ازدواجشون کشته
حالا زن جانجو کی بوده؟ خواهر خود کونگ لین
اینجا آدم فکر میکنه خب حتما کونگ لین الان از روی عذاب وجدان با رفتارای جانجو مشکلی نداره و .... اما اصل داستان بعدها مشخص میشه
خیلی غمانگیز و زیباست
کونگ لین و خواهرش هر دو از بچگی توی یه سازمان جاسوسی و به عنوان قاتل و جاسوس بزرگ شدن
وقتی بچه بودن یه بار رییس ستاد که ظاهرا پدرخوانده اینا بود ولی در اصل رییس سازمان هم بود یه مهمونی میگیره و اونجا کونگ لین که رفته بوده رو دیوار تا یواشکی مهمونی رو نگاه کنه، جانجو رو میبینه
میخواد جانجو رو بکشه چون نباید دیده میشده اما جانجو یه تیکه کیک بهش میده که همونم یادم نیست چی میشه فقط شمعش که یه تیکه خامه بهش چسبیده بود براش میمونه
خلاصه جانجو تو ذهن کونگ لین موندگار میشه و زمان میگذره و اینا بزذگ میشن
1 305
نمیتونم بگم داستان پرفکتی بود یا مثلا اندازه چیانگجینجیو درگیرش شدم
ولی خب دوستش داشتم
برام جذاب بود و حوصلم سرنرفت
به خاطرش یه چند روزی از کارام عقب افتادم و یه گند هم زدم😂 پس فکر کنم باید بگم پیشنهاد میشه حتما بخونید؟
آها راستی مانهواش هم داره میاد
1 305
هرچی داستان پیش میره متوجه میشیم که شوهانگ هم اینجور نیست که به دوان یلین علاقه نداشته باشه
بلکه اونقدر درگیر انتقامشه که ترجیح میده زیاد به احساساتش بها نده
ولی در طول داستان خودش کم کم به این احساساتش بیشتر توجه میکنه
تا جایی که یه موقعیت انتقامی که به سختی و بدبختی به دست آورده بوده رو برای نجات جون یلین رها میکنه
ولی خب این انتقامه برای سالها تو وجودش ریشه دوونده و تا وقتی کامل انتقامش رو نگیره قلبش اونقدر باز نمیشه که بتونه کامل با عشقش کنار بیاد
1 305
حالا یه داستان اوپرای جالبی که زیاد تو رمان بهش اشاره میشه
داستان عاشقان پروانهایه
داستان یه عشق ناکام
«عاشقان پروانهای» خلاصهٔ داستان: جو یینگتای دختر خانوادهای ثروتمند است، اما در آن دوران دختران اجازه تحصیل نداشتند. او لباس مردانه میپوشد و خود را به شکل یک پسر درمیآورد تا بتواند برای درس خواندن به مدرسه برود. در راه با جوانی مهربان و فقیر به نام لیانگ شانبو آشنا میشود و آن دو با هم همسفر و سپس همدرس میشوند. سه سال تمام کنار هم درس میخوانند. جو عاشق لیانگ میشود، اما لیانگ هرگز متوجه نمیشود که دوست صمیمیاش در واقع یک دختر است. سرانجام خانواده جو او را به خانه فرا میخوانند و او مجبور میشود مدرسه را ترک کند. هنگام خداحافظی، به شکلی غیرمستقیم از لیانگ میخواهد که به خانهشان بیاید و حتی به او میگوید میتواند با «خواهر کوچکش» ازدواج کند؛ در حالی که آن «خواهر» در حقیقت خود جو است. لیانگ معنی این اشاره را نمیفهمد. مدتی بعد، لیانگ به خانه جو میرود و تازه میفهمد که دوست قدیمیاش یک دختر بوده است. هر دو عشقشان را به هم اعتراف میکنند، اما خیلی دیر شده؛ خانواده جو او را به ازدواج با مرد ثروتمندی به نام ما ونسای نامزد کردهاند. لیانگ از شدت اندوه بیمار میشود و پیش از آنکه بتواند با جو ازدواج کند، جان میدهد. روزی که جو را برای مراسم عروسی میبرند، از کنار قبر لیانگ عبور میکنند. او از حاملان تخت روان میخواهد توقف کنند تا آخرین وداع را با معشوقش انجام دهد. جو بر سر مزار گریه و زاری میکند. در روایت افسانهای، ناگهان قبر شکافته میشود. جو خود را درون قبر میاندازد و زمین دوباره بسته میشود. لحظاتی بعد، دو پروانه رنگارنگ از میان قبر بیرون میآیند و در کنار هم به پرواز درمیآیند؛ نمادی از اینکه روح این دو عاشق سرانجام در آزادی و جاودانگی به هم رسیده است. به همین دلیل این افسانه در سراسر جهان با نام «عاشقان پروانهای» شناخته میشود.
1 305
از کمالات دیگه شوهانگ اینه که اوپرای چینی میخونه
اینایی که صورتاشون رو رنگ میکنن، تاجای بزرگ میذارن رو سرشون و با صدای نازک میخونن
شاید تو فیلم و سریالای چینی دیده باشین
این شغل جزو پستترین شغلا بوده
و شوهانگ که از بچگی تو خانواده ثروتمند و نجیبی بزرگ شده بوده تمایلی نداشته اما داییش برای اینکه از شوهانگ نهایت استفاده رو ببره با شکنجه مجبورش کرده بره اوپرا یاد بگیره و برای ثروتمندا اجرا کنه تا از بین همونا یه مشتری خوب برای شوهانگ پیدا کنه❌
1 305
داستان جنبه میشه گفت سیاسی؟ نسبتا قویای هم داره
البته نمیشه گفت سیاسی؟ بیشتر جنبه انتقامی مسائلی که در پیاش پیش میاد
اگر به اسپویل خیییلی حساسید نخونید
شوهانگ وقتی ۱۱ سالش بوده پدر مادر و کل خاندانشون که بالای ۱۰۰ نفر بودن به قتل میرسن و حالا دنبال انتقام از باعث و بانیهاشه
اسم داستان رو نگاه کنید، سنجاقسر طلایی محبوس در گنجشنک مسی(اسم عمارت دوان ییلین)
سنجاق سر به شوهانگ اشاره داره
شوهانگ وقتی میره سراغ دشمناش، ضربه آخر رو با یه سنجاق سر طلایی بهشون میزنه، حالت تو قلب یا هرجا
همه تو شهر دنبال این قاتل میگردن
فرمانده هم خیلی درگیره و با تمام نشونهها، انگار سرش رو کرده زیر برف و نمیخواد ببینه که قاتل نزدیکترین فرد به خودشه
