1 357
Subscribers
No data24 hours
-87 days
-4030 days
Posts Archive
1 357
Repost from N/a
مخفیانه لای درختهای باغ راه میروم، از صدای قدمهای خودم میترسم، به خودم میگویم ترسیدن از صدای پای خودت باید عادتت باشد، نمیشود. پشت درختها قایم میشوم، تن من به موازات درخت است، با خودم نجوا میکنم اما انگار کسی کنارم ایستاده باشد و بگوید:
حالا کدام خنجر بر کتفهایت فرو خواهد رفت؟
1 357
درد و عذابی که سعی در تحمل دارم را نمیتوانم به خوبی قدیم توسط کلمات نشانتان بدهم٫
اما به خوبی میتوانم در کنجی بنشینم و ساعت ها اشک بریزم
شاید که به زودی بلیعده بشَوم.
1 357
من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانت ها بگذرم٫ اما سرانجام فراموش میکردم
و آن که گمان می برد از او بیزارم
مبهوت میشد٫
آن گاه که می دید لبخندزنان به او سلام میکنم
بر حسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمی انگیخت یا خفت منشم را خوار می شمرد.
غافل از این که علتِ رفتارم ساده تر از این حرف ها بود٫
حتی نامش را فراموش کرده بودم.
سقوط - آلبر کامو
