ما اَگر ما بودیم!
Open in Telegram
189
Subscribers
No data24 hours
-67 days
-1130 days
Posts Archive
کسی اینجا در تنگنای زندگی ما را از هم جدا کرده و خفقان در کوچه های این شهر پنهان شده و گویی مرگ لباسی مبدل به تن کرده و میان ما قدم میزند و با ریشخندی به جسم های متحرک ما می نگرد و روح های امیدوارمان را یک به یک می درد! انگار دوران عظمت مرگ خوار هاست ،انگار درون زندان های بزرگ با سقف های آبی هستیم که درون کالبد آدمهای خوش پوش به ظاهر خوشحال به زیستن ادامه میدهیم آدمهایی که از آینه میترسند ! وای از آینه های حقیقت بین وای از آن نگاه های تحقیر امیز ادمهای اینه گویی تا قبل از اینه ها وجود متقلب خودرا در نمی یابیم آری وای از آینه ای که به آن چشم میدوزی و او هم به تو .....
-sar
اگه بابایی داشتم که حامی نبود
اگه مامانی داشتم که مهربون ترین نبود
اگه داداشی داشتم که تیکه گاه نبود
خیلی زود تر از این حرفا جلوی تپدن قلبمو میگرفتم
اما بهشون مدیون تمام زندگیمو و نامردیه اگه بخوام داغ از دست دادنمو به این زودیی تجربه کنن!
Repost from آذین مود"
درود خدمت همه عزیزان 🌹
هدف از ارسال این پیام جمع آوری کمک برای نجات دادن یک جوان بیست ساله که بخاطر مبلغ 10میلیون تومن دم عید میخوان بندازنش زندان
متاسفانه بخاطر شرایط مالی نامناسب و بدی که داره نتونسته این مبلغ رو تهیه کنه به همین خاطر میخوان بندازش زندان و اگر هم به زندان بره معلوم نیست که تا کی بمونه چون از داخل زندان نمیتونه درامدی داشته باشه 💔
حالا چشم به یاری شما عزیزان دل داریم که بتونیم از به زندان افتادن یک جوان و دور شدنش از خانواده و دانشگاه و وارد شدنش فضای نامناسب زندان جلوگیری کنیم ❤️🙏🏻
امیدواریم با کمک و همت شما عزیزان یک مشکل از مشکلات این جوان رو بتونیم حل کنیم
شماره کارت : 5859831205730996
بنام : علیرضا محمد زاده
باتشکر و آرزوی آرامش و برکت برای شما عزیزان ❤️
چیزهایی هم هست که نباید گفته شوند، اما از چشمها خوانده شوند. چیزهایی که اگر به زبان آورده شوند، بیارزش میشوند.
همه چیز خوبه
عالی
در بهترین ورژن
اما من ...
چطور بگم انگار یه خونه سالخورده قدیمیام که امدن بهار هم نمیتونه ترکای دیوارشو بپوشونه !
یاد دارم که در ایام کودکی، اهل عبادت بودم و شبها بر میخاستم و نماز میگزاردم و به زهد و تقوا، رغبت بسیار داشتم!
شبی در خدمت پدر رحمة الله علیه نشسته بودم و تمام شب چشم بر هم نگذاشتم و قرآن گرامی را بر کنار گرفته، میخواندم.
در آن حال دیدم که همه آنان که گرد ما هستند، خوابیدهاند!
پدر را گفتم: از اینان کسی سر برنمیدارد که نمازی بخواند. خواب غفلت، چنان اینان را برده است که گویی نخفتهاند، بلکه مردهاند!
پدر گفت: تو نیز اگر میخفتی، بهتر از آن بود که در پوستین خلق افتی و عیب آنان گویی و بر خود ببالی!
_ گلستان سعدی
اینکه کسی قصد دلگرم کردن آدم را
داشته باشد اصلاً چیز کمی نیست، خصوصاً
اگر آدمی باشد که به طور معجزهآسایی هنوز
دوستت دارد.
فیلیپ راث، یکی مثل همه
