en
Feedback
پستوهای‌خانه‌ای‌قدیمی‌؛درتهران.

پستوهای‌خانه‌ای‌قدیمی‌؛درتهران.

Open in Telegram

منو بشناس، به لبخند Playlist:@myoldhoom

Show more
179
Subscribers
No data24 hours
-2427 days
-75930 days
Posts Archive
ما هر کسی را طوری میکشیم بعضی ها را با گلوله، بعضى ها را با حرف، و بعضی ها را با کارهایی که کرده ایم، و بعضی ها را با کارهایی که تا به امروز برای آنها نکرده ایم. -داستایوفسکی

نخستین نشانه‌ی روند قتل رویاهایمان کمبود زمان است. پرمشغله ترین انسان هایی که در زندگی ام می‌شناختم، همیشه وقت کافی داشتند تا هر کاری را انجام بدهند. کسانی که هیچ کاری انجام نمی‌دهند، اغلب خسته هستند و هیچ توجیهی به اندک کاری که لازم است انجام بدهند ندارند. آن ها پیوسته شکایت می‌کنند که روز بسیار کوتاه است؛ اما حقیقت این است که آن ها از جنگ نیک می‌ترسند. دومین نشانه مرگ رویاهایمان در یقین های ما نهفته است. چون نمی‌خواهیم زندگی را به عنوان یک ماجراجویی بزرگ ببینیم، خود را عاقل و منصف پنداشته و می‌گوییم روش صحیح این است که از زندگی خواسته های زیادی نداشته و به کم قانع باشیم. ما به آن سوی دیوار زندگی روزمره خود نگاه می‌کنیم و صدای شکستن نیزه ها را می‌شنویم، بوی خاک و عرق را حس میکنیم، و شکست های بزرگ و آتش چشم جنگجویان را می‌بینیم؛ اما هرگز شادی و لذت بی نظیر را در دل کسانی که درگیر جنگ هستند، نخواهیم دید. برای کسانی که نبرد می‌کنند نه پیروزی و نه شکست مهم نیست؛ چیزی که برای آنان اهمیت دارد این است که مشغول جنگ نیک هست. و سر انجام سومین نشانه مرگ رویاهایمان صلح است. زندگی برای ما مانند بعد از ظهر روز یکشنبه های تعطیل می‌شود؛ هیچ چیز بزرگی نمی‌خواهیم، و از تقاضای چیزی بیشتر از آنچه که مشتاقیم بدهیم، خودداری می‌کنیم. در آن حالت خودمان را به عنوان یک شخص بالغ می‌بینیم؛ رویاهای جوانی را کنار می‌گذاریم و به دنبال دستیابی به موفقیت های شخصی و حرفه ای هستیم. وقتی افراد هم سن ما می‌گویند که هنوز این یا آن را از زندگی می‌خواهند،تعجب می‌کنیم. اما در واقع، در قلبمان، می‌دانیم اتفاقی که رخ داده این است که ما از نبرد برای رویاهای خود دست کشیدیم و از جنگ نیک امتناع کرده‌ایم. هنگامی که ما از رویاهای خود دست می‌کشیم و صلح را پیدا می‌کنیم یک دوره کوتاه از آرامش را پشت سر می‌گذاریم؛ اما رویاهای مرده در درون ما فاسد می‌شوند و کل وجود ما را آلوده می‌کنند. نسبت به اطرافیان خود بی رحم می‌شویم و سپس این بی رحمی را علیه خود شروع می‌کنیم. این زمانی است که بیماری ها و روان پریشی ها بروز می‌کنند. همان بلایی که سعی کردیم با نجنگیدن از آن اجتناب کنیم یعنی ناامیدی و شکست، به خاطر بزدلی‌مان به سوی ما می‌آید! و عاقبت روزی، رویا های مرده و فاسد شده نفس کشیدن را برای ما دشوار می‌کنند. و آن زمان است که به دنبال مرگ واقعی می‌گردیم. خاطرات یک مغ پائولو کوئیلو

درخت گلابی صدا : همایون ارشادی 🖤 کارگردان: داریوش مهرجویی بر اساس طرحی از بیژن ترقی

گل بارون زده من گل یاس نازنینم می‌شکنم پژمرده می‌شم نذار اشکات رو ببینم تا همیشه تورو داشتن، داشتن تمام دنیاست از تو و اسم تو گفتن بهترین همه حرفاست با تو، با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه‌هام پُر می‌شه از تو وقت غم خوردن ندارم ای غزلواره دلتنگ که همه تنت کلامه هنوز هم با گل گونه‌ات شرم اولین سلامه ای تو جاری توی شعرم مثل عشق و خون و حسرت دفتر شعر من از تو سبد خاطره‌هامه ای گل شکسته ساقه گل پرپر که به یاد هجرت پرنده‌هایی توی یأس مبهم چشمهات می‌بینم که به فکر یک سفر به انتهایی سر به ‌زیر دل‌شکسته نازنینم اگه ساده‌ست واسه تو گذشتن از من مرثیه سر کن برای رفتن من آخه مرگه واسه من از تو گذشتن با تو، با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه‌هام پُر می‌شه از تو وقت غم خوردن ندارم

Dariush-Gole-Baroon-Zadeh-320.mp311.94 MB

Repost from P E Y M A N
شاید اصلاً دیگه پیش نیاد... به‌هرحال می‌خواستم بگم که یه‌چیزایی هست که نمی‌دونی... 📽چیزهایی هست که نمی‌دانی 🎬فردین صاحب‌الزمانی @peymantaheripoor

کلمات ناقص‌اند و گویی لالم، و این مردم کر؛ صدا در گلوی من می‌پوسد. شب‌ها به یاد می‌آورم که چگونه در خودم می‌شکنم، بی‌آن‌که به کسی بگویم استخوانم از کدامین درد ترک برداشت. حتی این سردرگمی‌ها اسم ندارند؛ دفترم پر از جمله‌هایی‌ست که نوشته نشدند، و شاید من، از ترس نفهمیدن، خاموش مانده ام. گویی زمان با بی‌میلی عبور می‌کند، نه در آینده ریشه دارم، نه در گذشته خانه‌ای. کوچه‌ها مرا پس می‌زنند، پنجره‌ها به روی من بسته‌اند و انگار تقدیرم در پلک ها بسته ام رخنه کرده اند. من از خود می‌گریزم، اما هر بار در آغوش همان سایه‌ بازمی‌گردم. سایه‌ای که آرام، در سکوت ذهنم می‌خزد و اسم مرا از دهانم می‌رباید. هرگاه خواسته ام رهایی را لمس کنم انگشتانم در هوا مچاله شد و قضاوت چون طناب پوسیده‌ای بر گردنم افتاد. همه چیز درونم جریان دارد، بی‌آن‌که بتوانم آن را شکار کنم.. -نون الف

Googoosh-Digeh-Nemigam-Dooset-Daram-256.mp37.85 MB

Repost from N/a
قصه‌ی تو را اگر بر ابرها می‌نوشتند، حتما به حال تو گریه می‌کردند. با اینکه غمِ تو را تریلی نمی‌کشید، اما قصه‌ی تو را از قبل شنیده‌ بودم. بود شاهی در زمانی پیش از این. مِلک دنیا بودش و هم مُلک دین. قصه‌ی کسی که زندگی مجبورش کرده حاضر باشد هرچه دارد را بدهد و معجزه‌ای در مقابل دریافت کند. یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه. شد غلام آن کنیزک، جان شاه. قصه‌ی قهرمانی که به او خبر رسیده هرآنچه برایش جنگیدی یک خواب بود و دیگر اهمیت ندارد. چون  خرید او را و برخوردار شد. آن کنیزک از قضا بیمار شد. وسعت غم تو بسیار است. گناه فراوان هم داری. اما داستان تو را قبلا شنیده‌ام. و مرا شگفت‌زده نکرد. شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست. گفت جان هردو در دست شماست. قصه‌ی هرکاری که لازمه براش بکنید، حتی اگر تمام دارایی مرا هم از من بگیرید. هرکسی درمان کُنَد جان مرا. بُرد گنجِ دُرّ و مرجان مرا. کاش خیابانی، کنجی، خرابه‌ای جایی برای گریه کردن داشته باشی. برای خیلی گریه کردن. آغاز قصه‌ات را خوانده‌ام. و پایان آن را میدانم. تو برآورده خواهی شد. کنیزک دوباره به تو برخواهد گشت. اما به چه قیمتی عزیز من. باز قرار است پشت در اتاقِ مطبی، روی سرامیک‌های داروخانه‌ای، روبروی آینه‌ی دستشویی‌ای جایی، یادت بیاید که تنهایی، و کاری هم قرار نیست که از دستت بربیاید. کاش خبرهای بهتری برای تو داشتم. شاهِ طفل‌ِمعصومِ گرفتار در جهانِ بیچاره.

زندگی گاهی چیزهایی رو ازت می‌گیره که حتی بهت نداده.

Repost from Nyctophilia⚡
ببخش که بتونی رها کنی .

@RapRelease - Mohsen Chavoshi - Panah.mp310.89 MB

یه روز خاک ، قدر بارون رو میدونه ولی اون روز دیگه بارون نمیباره

Repost from starbook
امروز زنده بمونید. بخاطر این که بیرون هوا خیلی خوبه. من شنیدم فردا قراره بارون بیاد پس تا وقتی که بارون میاد صبر کنید و زنده بمونید. بعد ممکنه یه روزی بیاد که زنده موندن اون قدری بد به نظر نیاد:>

یه روز که دیگه برات مهم نیست، همه‌چی درست می‌شه.