en
Feedback
کافه گندم

کافه گندم

Open in Telegram

از درون خویشتن جو چشمه را...🌾 گزیده ای از اشعار ناب ایران و جهان

Show more
3 589
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days

Data loading in progress...

Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
August '24
August '240
in 1 channels
July '24
+1
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '24
+1
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '24
+8
in 0 channels
Get PRO
January '24
+12
in 0 channels
Get PRO
December '23
+17
in 0 channels
Get PRO
November '23
+5 579
in 1 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
06 August0
05 August0
04 August0
03 August0
02 August0
01 August0
Channel Posts
‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯

2
"تو اصلا برای من خوب نیستی!" مثل تمامِ وقت هایی که سرماخورده بودم و لج می کردم که دلم یخ دربهشت پرتقالی می خواهد یا پیراشکیِ چرب و چیلیِ پُرکالباس؛ اما مامان فقط یک جمله می گفت: "برات خوب نیست!" و من محکوم بودم به آرام نشستن... مثل شب امتحان فیزیک که ویرم می گرفت پنجاه صفحه ی آخرِ برباد رفته را از زیرِ ده تا کتاب تست و جزوه بخوانم و بابا یک دفعه پیش دستیِ میوه به دست می آمد توی اتاق و از همان نگاه های عاقل اندر سفیهش تحویلم می داد که یعنی "فهمیدم...الکی جلدِ مشکی را قایم نکن زیرِ پنج مَن برگه ی سفید..." و من گُر می گرفتم و وقتی می رفت دوباره شروع می کردم به خواندن و سردرآوردن از عاقبتِ اسکارلت اوهارایِ لجبازتر از خودم... تهِ دلم می دانستم اینکه شب امتحان نهایی؛بیفتم دنبالِ رمانتیک بازی های یک دخترِ کله شق، ممکن است گند بزند به نمره ام، اما حسِ کنجکاویِ لعنتی ام می چربید به تمام معادله های حل نشده ی دینامیک و استاتیکِ تلنبار شده رویِ هم... هفت سالم بود که یک شب از شدتِّ دندان درد؛گریه کردم تا صبح...بعدترش رفتیم کلینیک و دندانم پر شد؛ مامان تمامِ بیسکوئیت های شکلاتی و ویفرهای توت فرنگی و آدامس هایِ صورتیِ پولو را گذاشت توی بالاترین طبقه ی کابینت آشپزخانه و بعد هم گفت: "این جور خوراکیا برات خوب نیستن!بزرگ نمی شی!دندوناتم خراب می شن..." حالا اما نوزده سالم شده...قَدَّم می رسد هرچندتا بیسکوئیت که دلم می خواهد،بردارم از تویِ کابینتِ بلند...اما مسئله این است که دیگر آن شوقِ ملسِ کودکانه برای کشف دست نخوردگی هایِ کابینت،همراهم نیست... همین چند شب پیش که با مامان نشسته بودیم پشتِ میز توی آشپزخانه،پرسیدم: "چرا هنوزم خوراکیا رو می ذاری تو کابینت بلنده؟! الان که دیگه بزرگ شدیم ما!" گفت:" نمی دونم...عادت کردم شاید!" و من خندیدم و به این فکر کردم دوازده سال است هیچ کدام از دندان هایم خراب نشده... بعدترش بغض کردم چون "تو" هم درست مثلِ تمامِ آن ویفرهای توت فرنگی و رمان هایِ کلاسیک و خیال بافی هایِ محضِ پانزده سالگی؛برایم خوب نیستی... و من نمی توانم بگذارمت توی بلندترین طبقه ی کابینت و درش را ببندم؛ نمی توانم خودم را گول بزنم... چون خیلی وقت است قَدَّم بهت می رسد، قَدَّم خیلی وقت است می رسد... امّا دستم؛ انگار هیچ وقت... #مریم_خسروي #داستان_کوتاه ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
785
3
«لا تحب بعمق قبل أن تتأکد أن الطرف الأخر یحبك بنفس العمق، فعمق حبك الیوم هو عمق جرحك غداً...» تا زمانی که از عمق دوست‌داشتنِ طرف مقابلت مطمئن نشدی عمیقانه دوست نداشته باش چرا که عمق عشق امروز همان عمق زخم فردای توست... #نزار_قبانی ‎‌‎‌‌‎‌‎‌‎‌‎‌‌ ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
749
4
‌از همان جا که رسد درد، همان‌جاست دوا...! #مولانا ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮ @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
‌از همان جا که رسد درد، همان‌جاست دوا...! #مولانا ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
765
5
‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
701
6
هر روز جهان است و فرازی و نشیبی این نیز نگاهی است به افتادن سیبی در غلغله‌ی جمعی وتنها شده‌ای باز آنقدر که در پیرهنت نیز غریبی آخر چه امیدی به شب و روز جهان است؟ باید همه‌ی عمر خودت را بفریبی چون قصه‌ی آن صخره که از صحبت دریا جز سیلی امواج نبرده است نصیبی آیینه‌ی تاریخ تو را درد شکسته است اما تو نه تاریخ‌شناسی نه طبیبی! #فاضل_نظری ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
699
7
اگر دریابیم فقط پنج دقیقه برای بیان آنچه میخواهیم بگوییم فرصت داریم تمام باجه های تلفن از افرادی پر می شد که می خواستند به دیگران بگویند آنها را دوست دارند! #کریستوفر_مورلی ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
697
8
کسانی که همدیگر را دوست دارند بی‌آنکه خود متوجه باشند به قالب و اندازه همدیگر درمی‌آیند. #رومن_رولان ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮ @caffe_g
کسانی که همدیگر را دوست دارند بی‌آنکه خود متوجه باشند به قالب و اندازه همدیگر درمی‌آیند. #رومن_رولان ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
683
9
‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
158
10
می خوام یه اعتراف کنم! من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛ عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد تا پیانو یاد بگیره... از قضا زنگ خونه پیر زن خراب بود و معشوقه دوران کودکی من زنگ خونه ما رو می زد، منم هر روز با یه دست لباس اتو کشیده می رفتم پایین و در رو واسش باز می کردم، اونم می گفت ممنون عزیزم، لعنتی چقدر تو دل برو می گفت عزیزم! پیر زنه همسایه چند ماهی بود که داشت آهنگ 'دریاچه قو' چایکوفسکی را بهش یاد می داد و خوشبختانه به اندازه کافی بی استعداد بود تا نتونه آهنگ رو بزنه، به هر حال تمرین رو بی استعدادی چربید و داشت کم کم یاد می گرفت... اما پشت دیوار حال و روز من چندان تعریفی نداشت، چون می دونستم پیر زنه همسایه فقط بلده همین آهنگ 'دریاچه قو' را یاد بده و دیگه خبری از عزیزم گفتن ها و صدای زنگ نیست واسه همین همه هوش و ذکاوت خودم رو به کار گرفتم. یه روز با سادیسمی تمام یواشکی ده صفحه از نت های آهنگ رو کش رفتم و تا جایی که می تونستم نت ها رو جابجا کردم و از نو نوشتم و گذاشتمشون سر جاش! اون لحظه صدایی تو گوشم داشت فریاد می کشید،فکر کنم روح چایکوفسکی بود روز بعد و روزهای بعدش دوباره دختره اومد و شروع کرد به نواختن 'دریاچه قو' ! شک ندارم کل قوهای دریاچه داشتن زار می زدن، پیر زنه فقط جیغ می کشید، روح چایکوفسکی هم تو گور داشت می لرزید! تنها کسی که لذت می برد من بودم، چون پیر زنه هوش و حواس درست و حسابی نداشت که بفهمه نت ها دست کاری شده... همه چی داشت خوب پیش می رفت،هر روز صدای زنگ، هر روز ممنونم عزیزم و هر روز صدای پیانو بدتر از دیروز! تا اینکه پیرزنه مرد،فکر کنم دق کرد! بعد از اون دیگه دختره رو ندیدم ولی بیست سال بعد فهمیدم تو شهرمون کنسرت تکنوازی پیانو گذاشته... یه سبد گل گرفتم و رفتم کنسرتش، دیگه نه لاغر بود و نه عینکی، همه آهنگ ها رو با تسلط کامل زد تا اینکه رسید به آهنگ آخر! دیدم همون نت های تقلبی من رو گذاشت رو پیانو...این بار علاوه بر روح چایکوفسکی به انضمام روح پیرزنه، تن خودمم داشت می لرزید؛ 'دریاچه قو' رو به مضحکی هرچه تمام با نت های اشتباهی من اجرا کرد، وقتی که تموم شد سالن رفت رو هوا! کل جمعیت ده دقیقه سر پا داشتن تشویق می کردن از جاش بلند شد و تعظیم کرد و اسم آهنگ رو گفت،اما اسم آهنگ 'دریاچه قو' نبود! اسمش شده بود 'وقتی که یک پسر بچه عاشق می شود' فکر می کنم هنوزم یه پسر بچه ام! #روزبه_معین #داستان_کوتاه ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
153
11
به صحرا بنگرم صحرا ته وینم به دریا بنگرم دریا ته وینم به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان روی زیبای ته وینم #باباطاهر ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
119
12
«کسی رو بسیار دوست داشتن یعنی، از آرامشِ او مراقبت کردن…!» ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮ @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
«کسی رو بسیار دوست داشتن یعنی، از آرامشِ او مراقبت کردن…!» ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
119
13
‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
627
14
کاش میتونستم امشب درِ هر غمی رو که تو دلت سنگینی میکنه به اخرین فریادهای پاییز بسپرم و باهم رد بشیم از اینهمه دلگیری و دلتنگی،کاش میتونستم هزارتا شاخه نرگس بچینم برای تک تک قدم هایی که هیچکس قامت ایستاده و دل خسته ش رو ندید. کاش میتونستم امشب فریاد بزنم به اندازه ی تموم یلداهایی که گذشت و طولانی ترین شبِ سال نشد،به اندازه ی حسِ تلخِ حسرتِ یه شادی کوچیکِ از ته دل.کاش میتونستم امشب بغل بگیرمت تا باهم فریاد بزنیم باهم اشک بریزیم کنار اینهمه بغض. .تا بدونی طولانی ترینِ شب سال،بزرگترین دلتنگیش رو برای ما در کنارِ هم به تصویر کشید... #حاتمه_ابراهیم_زاده ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
641
15
هیچ وقت آدم‌ها را با انتظار امتحان نکنید؛ انتظار، آدم‌ها را عوض می‌کند... #پابلو_نرودا ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
574
16
تو که رفتی ... انگار تمام دنیا و خوشی هاش هم رفت ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮ @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
تو که رفتی ... انگار تمام دنیا و خوشی هاش هم رفت ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
711
17
‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
638
18
به نظرم بدترین نوع عادت، عادت به زندگیه! اینکه باورت بشه که زندگی قابل پیشبینیه و کاری کنی که هر روزت، فرقی با دیروز نداشته باشه؛ یعنی تمام ثانیه های عمرت رو قبلا تجربه کرده باشی و نخوای که چیزهای جدیدی رو تجربه کنی! من توی اداره ی پست کار میکردم، هر روز ارسال بسته های مختلف و هر روز همون کارهای همیشگی، برای مدت 10 سال کارم همین بود. زندگی بود، ولی تکراری. مهم نبود برام، دیگه خیلی وقت بود که عادت شده بود. از همون عادت هایی که حس میکنی اگر نباشن، دیگه زندگی نمیچرخه، انگار که دیگه تو، تو نیستی و نمیتونی ادامه بدی. تاریخ و ساعت و ثانیه دیگه مدتها بود که اهمیتی نداشت، چون چیزی وجود نداشت که یه نفس تازه ای به زندگی خشک من بده. قسم میخورم که میتونستم مقصد تمام بسته ها رو بدون اینکه مشتری اونارو به زبون بیاره حدس بزنم، ویرجینیا، وگاس، نیویورک، کالیفورنیا، تگزاس، چه فرقی داشت؟ تا که یه روز یه نقاش برای فرستادن یکی از کارهاش اومده بود، یه بوم بزرگ که زندگی و انرژی ازش میبارید! بوی رنگ روغنش و جزئیات نقاشی منو مست کرده بود، نمیتونستم از اون نقاشی لعنتی چشم بردارم! خیره شدن به بوم به کنار، خودِ نقاش یه جور انعکاس خاص توی چشماش بود که من اصلا به خاطر نداشتم که یه زمانی همچین انعکاسی هم توی چشمای خودم دیده باشم. گمونم اون تسلیم روتین نشده بود، اون روحش رو به تکرار لحظه ها نفروخته بود، اون، "عادت" نکرده بود. نقاشی رو پست کردم، کاری که هر روز برای 10 سال انجام میدادم، ولی اینبار فرق داشت. اینبار دوست نداشتم نقاشی رو پست کنم، اینبار همون نقاشی، چشمای همون نقاش، برام تلنگر سفت و سختی شد. همون نقاشی روتین زندگیمو بهم زد، کاری کرد که از حالت عادی کاری من خارج بود. بسته های بزرگ توستر و جوراب های کریسمس کجا و اون نقاشی کجا؟ دیگه اون نقاش جوون رو ندیدم، نتونستم بفهمم که به نقاشی عادت داشت یا براش خودِ زندگی بود، نفس تازه ای که هر روز میکشید، ولی من، زندگیم از این رو به اون رو شد. دیگه توی اداره ی پست کار نکردم، یه پالت بزرگ رنگ روغن خریدم و چنتایی هم بوم بزرگ سفید! کنار رودخونه میشستم و نقاشی میکشیدم و بعد از ظهر توی خیابون میفروختمشون، نقاشی هایی که یه جور و یه شکل نبودن، مملو از زندگی بودن و "عادت" نبودن. دیگه نمیتونستم پیشبینی کنم که چه چیزی قراره پیش بیاد، نمیدونستم که امروز قراره در مورد چی نقاشی بکشم، با چه رنگی شروع کنم، آدم بعدی که میاد و نقاشی ازم میخره یه کارمند معمولیه، یه کارگر ساختمونیه یا حتی یه نقاش حرفه ای! نقاشی "رود" رو هم توی همون زمان کشیدم، چون اون زمان بود که فهمیدم زندگی، یه برکه ی راکد نیست، یه رودخونه ی عظیمه و صد البته، غیر قابل پیشبینی و مهمتر از همه چیز، نباید بهش "عادت" کرد! #امیررضا_لطفی_پناه #داستان_کوتاه ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
628
19
گفت در چشمان من غرق تماشایی چقدر گفتم آری، خود نمی‌دانی که زیبایی چقدر! ‌ در میان دوستداران تا غریبم دید گفت: دوره‌گرد آشنا! دور و بر مایی چقدر! ‌ ای دل عاشق که پای انتظارش سوختی هیچکس در انتظارت نیست، تنهایی چقدر ‌ عاشقی از داغ غیرت مرد و با خونش نوشت دل نمی‌بندی ولی محبوب دلهایی چقدر ‌ آتش دوری مرا سوزاند، ای روز وصال بیش از این طاقت ندارم، دیر می‌آیی چقدر ‌ #سجاد_سامانی ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
637
20
دل که تنگ است کجا باید رفت؟ به در و دشت و دمن؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟ یا به یک خلوت و تنهایی امن دل که تنگ است کجا بای
دل که تنگ است کجا باید رفت؟  به در و دشت و دمن؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟  یا به یک خلوت و تنهایی امن دل که تنگ است کجا باید رفت؟   ‌‌╭┅─────☕️🌾─╮     @caffe_gndm ╰─☕️🌾─────┅╯
653