979
Subscribers
No data24 hours
-167 days
-9830 days
Posts Archive
979
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت!
میروم از قلبت
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی
و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی...
بر نمیگردم، نه!
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد.
979
شما که او را ندیدهاید؛
چشمهایش
چشمهایش
چشمهایش...
باور کنید من هم سیر ندیدمش
چشمهایش نگذاشتند.
979
قدم بزن همهی شهر را به پای خودت
و گریه کن وسط کافه ها برای خودت
تو خود علاج غم و درد بیشمار خودی
برو طبیب خودت باش و مبتلای خودت.
979
دختر دستش را بريده بود اندازه اي كه نياز به بخيه زدن داشت.
با شوهرش آمده بود.
وقتي خواست روي تخت دراز بكشد شوهرش نشست و سرش را روي پاهايش گذاشت.
تمام طول بخيه زدن دستش را گرفت و نازش را كشيد و قربان صدقه اش رفت.
وقتي رفتند هركسي چيزي گفت،
يكي گفت زن ذليل،
يكي گفت لوس،
يكي چندشش شده بود
و ديگري حالش بهم خورده بود!
يادم افتاد به خاطره اي دور روي همان تخت.
خاطره زني با سر شكسته كه هرچه گفتم چطور شكست فقط گريه كرد و مردي كه مي ترسيد از پاسخ زن.
زن آنقدر از بخيه زدن ترسيده بود كه بازهم دست مرد راطلب مي كرد و مرد آنقدر دريغ كرد كه من كنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لياقت دستانت بيشتر از اوست.
اما وقتي آنها رفتند كسي چيزي نگفت!
هيچكس چندشش نشد
و هيچ كس حالش بهم نخورد...
همه چيز عادي بنظر آمد و من فكر كردم
"ما مردمي هستيم كه به نديدن عشق بيشتر عادت داريم تا ديدن عشق.
