selcouth.(rest)
Open in Telegram
406
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-3530 days
Posts Archive
Repost from ᅠᅠM U S E
نمیدانم؛ شاید ما از ان دست انسان هایی هستیم که هرگز قرار نیست کسی دوستمان داشته باشد، به احتمال زیاد تقدیرمان اینچنین نوشته شده.
دستمان از تغییر سرنوشت کوتاه است و عمرمان نیز کوتاه تر.
یحتمل جنازه هایمان بی لمس هیچ اغوشی به خاک سپرده خواهد شد و موهای نوازش نشدهمان تا ابد از ما زیر خروار ها خاک به یادگار خواهد ماند.
کاش بر سر مزارمان حک کنند تنمان دست نخورده ماند، ترک های دستمان لمس نشد، گونه هایمان با اشک نوازش شد، چشم هایمان تنها گذر عمر را دید، لب هایمان تنها داغی چای را چشید و پاهایمان به شوق دیدن کسی راه نرفت.
ما طرد شده بودیم. نه بهشت را دیدیم و نه در جهنم سوختیم، در برزخ بی محبتی ها سرگردان و حیران به این سو و ان سو دویدیم، روحمان با روح کسی تلاقی نکرد و یکی نشد. در یک کلمه تباه شدیم.
جوانیمان به باد های دور دست رفت و موهایمان سپید شد، استخوان هایمان پوسید و شکست و قلبمان به سادگی مرگِ شبتاب ها از کار افتاد.
Repost from $
+1
𖥲 где ıppp ?? ? ın – ıran
[ roll ] ‽ ﷼ Чон Чонгук 🧾
Repost from $
+1
[ 🧾 ]
$hhh.cum @ Это секрет
𝗆ꤣ𝗆'𝗓 ʬʬ 𝗍𝗁𝖾 𝗐꤀𝗋𝖽 ¿?
Repost from ପ ˙. ꒷ᐯᥲꪀɩᥣᥣɑ ᷒ ᷭᥴһꫀᥴꮶꫀ𝗋ꫀᖱ 𖦹˙—
والسِ مهتابی🖤🖤ماه بلندتر از همیشه میدرخشید، نقرهای، آرام، انگار که برای این لحظه، برای این دو نفر، پرنورتر از همیشه باشد. باد شبانگاهی، نرم و خنک، میان درختان سرک میکشید و زمین را با عطر شکوفههای شببو پر میکرد. او دستش را دراز کرد، انگشتانش لرزش خفیفی داشتند، اما لبخندش گرم بود. «با من میرقصی؟» چشمانش در نور مهتاب میدرخشیدند. قدمی جلو گذاشت، انگار که جواب را با حرکاتش بدهد، نه با کلمات. و بعد، موسیقیای که وجود نداشت، در میانشان جان گرفت. قدمها آرام و هماهنگ، سایهها روی زمین، چرخشهای نرم و پر از حس. لحظهای مکث، دستی روی کمر، چشمانی که در عمق هم گم میشدند. قلبهایشان با همان ریتم میتپید. مهتاب شاهد بود، ابرها نرم و خاموش، نظارهگر این والس بیپایان. رقص که تمام شد، هیچکدام چیزی نگفتند. فقط در سکوتی که از هزاران کلمه شیرینتر بود، نفس کشیدند. شب، مهتاب، ابرها… و دو قلبی که هنوز در ریتمی نامرئی با هم میرقصیدند.
