Club of thinking
Open in Telegram
"در ابتدا، کلمه بود و کلمه نزدِ خدا بود و کلمه، خدا بود..." آرشیو شخصی امیررضا رمضانی در تلگرام
Show more275
Subscribers
+124 hours
+107 days
+2330 days
Posts Archive
رفقا فعالیت این چنل به پایان رسید، حداقل برای مدت نه چندان کوتاهی، متشکرم که همراه بودید، مطالب حذف نمیشن و اینجا هستند برای همیشه.
خدانگهدارتون
او خودش نمیدانست ولی عمیقترین لحظهی زندگیاش بیشک همین بود؛ همین که پدربزرگ دستِ نوهاش را بگیرد و در کافه نادری روبرویش بنشیند تا از او عکس بگیرد. با هم گپ بزنند، بخندند و در اصیلترین پاتوق روشنفکران ایران، با هم سفارش قهوه بدهند.
به این صحنه حسادت کردم و بدون اجازه این عکس را گرفتم.
خوش بحالت خانوم فسقلی.
توی تاریکی با من حرف میزد و من با آهنگِ صدایش به گذشتهام برمیگشتم. درست مثل این بود که که کلیدی را برداشته باشم و درِ سالها و ماهها و روزهای گذشته را با آن باز کنم و از خودم بپرسم کجا با این موجود روبرو شدهام. اما چیزی پیدا نمیکردم. صدایی به من جواب نمیداد. آدم ممکن است کورمالکورمال از وسطِ اَشکالِ مبهمِ خاطرات بگذرد و لابهلایش گم بشود. تعدادِ آدمها و اشیایی که در گذشتهی آدم دیگر حرکتی ندارند، دیوانهکننده است.
زندههایی که در دخمههای زمان سرگردانند، چنان کنار مُردهها خوابیدهاند که انگار یک سایهی واحد بر سرِ همهشان افتاده.
همچنان که پیر میشوی دیگر نمیدانی مردهها را در ذهنت زنده کنی یا زندهها را...
سفر به انتهای شب لویی فردینان سلین ترجمه فرهاد غبرایی
قبل از وقفهای طولانی در کانال، دوست دارم آخرین گفتگویی که معرفی میکنم، گفتگوی استادی باشه که خیلی فراتر از صرفا یک استاد بود برای من؛ کسی که هم در مسیر تحصیلی و هم در مسیر فکری و کل زندگیام، تاثیر بسیار زیادی داشت و داره. یکی از موهبتهای زندگیام و افتخاراتم، بیشک فرصتِ شاگردیشون بوده...
گفتگوی دکتر حمیدرضا نمازی
با سروش صحت
در برنامهی کتابباز سال ۹۹
درست مثلِ تکّههایی از تاریکیِ شب که دیوانه شده باشد.
سفر به انتهای شب لویی فردینان سلین فرهاد غبرایی
گفتگوی کامل دکتر آذرخش مکری و دکتر مصطفی ملکیان
مرز بین جنایت و بیماری در پزشکی و از منظر شناختی و فلسفی کجاست؟
جذاب بود رفقا، پیشنهادش میکنم
به هر حال، لولا فقط یکپارچه شادی و خوشبینی بود، مثل همهی افرادی که جنبهی مثبت زندگی، جنبهی امتیازات و سلامت و امنیت را میبینند و میتوانند دورنمای زندگی درازی را پیش خودشان مجسم کنند.
با حرفهای روحانیاش حوصلهام را سر میبُرد، همیشه فقط از این مسائل میگفت. روح، مایهی غرور و لذتِ جسم است؛ البته تا وقتیکه جسم سالم باشد. اما تا بیماری به میدان میآید یا شرایط نامساعد میشود روح به وسوسهی رهایی از شرِ جسم تبدیل میشود. آدم در هر حالی یکی از این دو وضعیت را انتخاب میکند، همین و بس! تا وقتیکه انتخاب ممکن باشد، همه چیز بر وفق مراد است. اما من دیگر نمیتوانستم انتخاب کنم. از من گذشته بود! من تا گردن در واقعیت غوطه میخوردم و میدیدم که مرگم به اصطلاح قدمبهقدم دنبالم در حرکت است. فکر کردن به هر چیزی در نظرم دشوار بود به جز به سرنوشتی که از نظر همه بسیار طبیعی است، یعنی به مرگِ تدریجی.
در این احتضارِ درازمدت، این مرگِ در عینِ سلامت جسم و جان، هیچ چیزی غیر از حقایقِ مطلق را نمیشود فهمید. کسبِ چنین تجربهای لازم است تا انسان برای همیشه به ماهیتِ گفتههای خودش پی ببرد.
سفر به انتهای شب لویی فردینان سلین ترجمه فرهاد غبرایی
دیگر مجبور بودیم عین شجاعهای واقعی، شجاع باشیم...
سفر به انتهای شب لویی فردینان سلین ترجمه فرهاد غبرایی
محمدمهدی اردبیلی را دورادور میشناختم. مراسمی بود برای نقد و بررسی کتاب جدیدش، کتاب پرتابهای فلسفه، که آنجا دیدمش ولی آن موقع نمیشناختمش و فرصت گفتگو را با او از دست دادم.
این ویدئو را در یوتیوب دیدم و بینظیر بود. گفتگوی محمدمهدی اردبیلی را با استاد مصطفی ملکیان ببینید. خیلی حرف برای گفتن دارد.
فراتر از روزگار سخت
در رادیو سها از جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران، یک نامه و یک شعر از من بصورت پادکست منتشر شد. متن نامه و شعر نیز در دسترس است.
اینجا بخوانید
و قسم به تاریکیِ شب
که موهای روی شانهات
نجابتِ آبشاریست
که سیاهمستم میکند...
امیررضا رمضانی
صدا اگه داشتم، دکّانتو تخته میکردم!
محفل خصوصی منزل شهریار
با حضور هوشنگ ابتهاج، محمدرضا لطفی، محمدرضا شجریان و شهریار
باز شوق یوسفم دامن گرفت
پیرِ ما را بوی پیراهن گرفت
ای دریغا نازکآرای تنش
بوی خون میآید از پیراهنش
ای برادرها خبر چون میبرید؟
این سفر آن گرگ یوسف را درید
یوسف من پس چه شد پیراهنت؟
برچه خاکی ریخت خون روشنت؟
بر زمینِ سرد، خونِ گرم تو
ریخت آن گرگ و نبودش شرمِ تو
تا نپنداری ز یادت غافلم
گریه میجوشد شب و روز از دلم
داغِ ماتمهاست بر جانم بسی
در دلم پیوسته میگرید کسی
ای دریغا پارهی دل، جفتِ جان
بیجوانان مانده جاویدان جهان؟
در بهارِ عمر، ای سرو جوان
ریختی چون برگریزِ ارغوان
ارغوانم، ارغوانم، لالهام
در غمت خون میچکد از نالهام
آن شقایق رسته در دامانِ دشت
گوش کن تا با تو گوید سرگذشت
نغمهی ناخوانده را دادم به رود
تا بخوانم با جوانان این سرود
چشمهای در کوه میجوشد، منم
کز درونِ سنگ بیرون میزنم
از نگاه آب تابیدم به گل
وز رخِ خود رنگ بخشیدم به گل
پر زدم از گل به خونآب شفق
ناله گشتم در گلوی مرغ حق
پر شدم از خون بلبل لب به لب
رفتم از جامِ شفق در کامِ شب
آذرخش از سینهی من روشن است
تندرِ توفنده، فریاد من است
هر کجا مشتی گره شد، مشت من
زخمیِ هر تازیانه، پشت من
هرکجا فریاد آزادی منم
من در این فریادها دم میزنم...
امیرهوشنگ ابتهاج (سایه)
لَم تَکُن اِبتِسامَة، کانَ قارب نجاة
لبخند که نه، قایق نجات بود...
احمد جمعه ترجمه سعید هلیچی
حالا من باید برای چشمهات
"وَ اِن یَکاد" بخوانم:
"وَ یَقولونَ اِنَّهُ لَمَجنون"
مجنون منم این روزها،
در میانِ میانوعدههای جنون.
"وَ ما هُوَ اِلّا ذکرُ لِلعالَمین" مجنونم!
مرا وعدهی دیداری بده
در یک صبح
به بوسیدن دستهات...
سجاد افشاریان
دیروز چهرهی برگزیدهی دانشجویی در بخش فرهنگی محور ادبی هنری دانشگاه تهران در هشتمین جشنواره بینالمللی ابنسینا شدم.
