Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
1 501
Subscribers
No data24 hours
-277 days
-9030 days
No data
Post views
No data24 hours
No data48 hours
No data
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
1 501
کردم بگید قَوِلتُم
متوجه شدین؟
بله ،بله فهمیدم
کیرم داشت از گلوم میزد بیرون
لامصب اینم دست کمی از زهرا نداشت انگار یه گنجی پیدا کرده بودم و داشتم لذتش و میبردم
همش تو این فکر بودم که اول بپرم روش یا اینکه خودش چادرشو در میاره تا اینکه دیدم مریم خانم سرش و داره تکون میده و زل زده به دهن من
منم دستپاچه گفتم قولتم
فکر کردم تموم شده ولی انگار باز ادامه داشت و باز من گفتم قولتم
بخدا قولتم ،هزار بار قولتم ،یک میلیون قولتم
مریم بلند شد و رفت توی اتاقش
چند دقیقه گذشت
واقعا قلبم داشت از قفسه سینه میزد بیرون
چند دقیقه برام مثل یک شبانه روز گذشت
در باز شد و یه فرشته ی زیبا روی همه چیز تمام با یه دامن و جوراب شیشه ای و بلوز آستین کوتاه که یقه بلوز چنان باز بود که همه دم و دستگاهش معلوم بود ،وارد پذیرایی شد
بلند شدم ،میخواستم حمله کنم بهش
با خنده فهمید که من خیلی حشری هستم
گفت
" کجا کجا ، بشین ببینم
چی بیارم براتون؟
شربت خوبه؟
بله لطفا ممنون میشم
" خب انگار خیلی اوضاع خوبی ندارید؟
چطور؟
"آخه خیلی عجله دارید تا بریم سر اصل مطلب.
خب آره ،آخه خیلی وقته که
خندید و گفت :
"خیلی وقته که شیطونی نکردی؟درست میگم؟
سرم و انداختم پایین و گفتم بله
رفت که از آشپزخونه برام شربت بیاره و صدام زد
رفتم پیشش
"برای خودت لباس راحتی آوردی؟
نا سلامتی الان ما زن و شوهر هستیم!
اصلا به این فکر نبودم
شلوارم و همونجا کشیدم پایین و گفتم لباس راحتی نمیخواد با شورت هم خوبه
خندید و گفت :
"خیلی اوضاعت خرابه
برو روی تخت تو اتاق من یه شلوارک هست بپوش
رفتم تو اتاقش
یه تخت دونفره و میز کنسول آرایشی و همه چیز مرتب بود
لباس راحتی پوشیدم و رفتم تو پذیرایی نشستم رو مبل
با یه سینی شربت وارد شد و جلوم خم شد
خط سینه هاش دوباره حواسم و پرت کرد
گفت آهای کجایی؟
گفتم تو خط سینه هستم
گفت دوست داری بهشون دست بزنی؟
شربت و برداشتم و گفتم دوست دارم تا صبح بخورمشون
گفت تا صبح ؟
شیطنت خاصی تو کلامش بود و منو داشت دیونه میکرد
گفت خیلی سفارش شدی جریان چیه؟
گفتم زهرا خانم خیلی لطف دارن ،کاش اینجا بودن
"عهه نه بابا زیادیت میکنه اونوقت ترش میکنی پس میری ،خیلی انگار به خودت مطمئنی؟ تا صبح میخوای ممه بخوری؟
کمرش و داری حالا؟
شما اجازه بده ببین منم تا صبح نمیزارم بخوابین
"خب ببینیم و تعریف کنیم
شرببتون گرم نشه آقای حشری؟
وقتی گفت آقای حشری ! یه قلپ از شربت خوردم و بلند شدم
انگار میخواست از دستم فرار کنه
دویید به سمت اتاقش
پشت سرش دوییدم و گرفتمش
بوی عطرش دیونه کننده بود
گفت " میخوای بری حموم؟
گفتم تنهایی ؟
گفت با من دوست داری بری؟
گفتم بریم
گفت برو تا منم بیام
رفتم لباسام و تو رختکن درآوردم و وارد حموم شدم ،خونه قدیمی بود تقریبا
حموش بزرگ بود
آب سرد و گرم و باز کردم
دوش و گرفتم روی کیرم که داشت منفجر میشد
در باز شد و یه حوری بهشتی لخت لخت اومد تو
وای که اگه میگفت ده میلیون بده بابت یک شب صیغه واقعا ارزش داشت
اومد داخل
بخار آب بلند شده بود جوری که شیشه آینه بخار گرفته بود
خجالت کشیدم و جلوی کیرم و با دست گرفتم
ممه هاش بقدری خوشگل و خوردنی بود که دلم میخواست بگیرم تو دستم ،گفت
" چرا جلوشو گرفتی؟
دستم و برداشتم
با چشاش داشت کیرمو میخورد
قدش هم قد خودم بود
اومد مماس جلوی چشمام زیر دوش آب
لباشو آروم گذاشت روی لبام
دستش و برد روی کیرم
لباش انقدر خوشمزه بود که دلم نمی خواست لبامو ازش جدا کنم
انقدر قشنگ با دستش ، کیرم و میمالید که نزدیک بود آبم بیاد
کیرم و از دستش در آوردم و ممه هاش و شروع کردم به مالیدن چشماشو بست و آه و اوهش بلند شد
نوک ممه شو گذاشتم تو دهنم و با دندونم گاز گازش میکردم و هم زمان دستم و روی کسش میمالیدم
به جایی رسید که گفت بریم بیرون روی تخت
اول خودش رفت و بعد یه حوله بهم داد که خودم و خشک کنم
انگار وسط بهشت بودم با یه حوری بهشتی اونم از نوع حلالش
رفتم تو اتاق خواب
خودش و حوله پیچ کرده بود و خوابیده بود روی تخت
ممه هاش رو بالا بود و داشت منو حشری میکرد
افتادم روش
حوله ها رو از تنمون در آوردیم و لخت لخت شدیم
کنارش روی تخت دراز کشیدم
با انگشتم بازی بازی روی نقطه جی حسابی تحریکش کردم و صداشو درآوردم
لبام و گذاشتم روی لباش و با یه دست دیگه با نوک ممه هاش ور میرفتم
انقدری نکشید که ارضا شد و گفت بکن
کیرم و مماس کردم روی کسش و با یه هل کوچیک وارد شد
انقدر تلمبه زدم تا آبم اومد
موقعی که میخواست آبم بیاد گفتم داره میاد گفت بریز توش قرص میخورم
تا قطره اخر آبمو تو کسش خالی کردم و افتادم کنارش
نفهمیدم چند ساعت خوابیدم
بیدارم کرد و گفت گشنه نیستی؟
از اسنپ فود یه ساندویچ و یه پیتزا سفارش دادم و یکی از بهترین روزهای عمرم و کنار یه فرشته ای که خدا جور کرده بود داشتم سپری میکردم
ادامه دارد…
نوشته
1 501
ش دستم روی کیرم بود و فیلم سوپر میدیدم
یه دفعه با یه آیدی ناشناس یه پیام اومد برام توی تلگرام
سلام
سلام ،بفرمایید
"بختتون باز شد؟ با یه استیکر خنده
فهمیدم خودشه!
یه استیکر گریه گذاشتم و گفتم نه بخدا باز که نشد بسته تر هم شد
گفت :
"مگه سوره احزاب و نخوندین
نه خانم من قرآن خوندن بلد نیستم ،قرار شد تو کلاسهای شما شرکت کنم
" یعنی میخواید با بچه ها هم کلاس بشید؟ استیکر خنده
خب چه اشکالی داره ،برای رسیدن به خدا میشه از هر راهی وارد شد
" یعنی شما انقدر اعتقادتون زیاده ؟
بله من تو زندگیم سعی میکنم خطایی نکنم و آلوده به گناه نشم
"جدی میفرمایید؟ اون روز شما تو واگن مترو یعنی آلوده نشدین؟
والا من اگر هم گناهی ازم سر بزنه سعی میکنم تا اون گناه و پاک کنم ،برای همین شماره دادم بهتون تا شما منو ببخشید
"آها پس شما به هر کی شماره میدین برای پاک کردن گناهتون شماره میدین
میشه اسمتونو بگین؟
من که معرف حضورتون هستم، محمد رضا
شما نگفتین اسمتون چیه؟
"من متاهل هستم فکر میکنید درسته که اسمم و بگم به آدم نا محرم؟
خب چه گناهی داره مگه
پس من بهتون میگم زهرا خانم خوبه!
استیکر خنده چند تا پشت سر هم برام فرستاد
چیشد خنده دار بود؟
" نه آخه درست گفتین
ایول پس زهرا هستید
"نمیخوام مزاحمتون بشم، خواستم بگم که من حلال کردم شما هم سعی کنید که دیگه گناهی نکنید و براتون دعا میکنم تا بختتون باز بشه خداحافظ!
همین و گفت و رفت
ای بابا ،چرا ساعت ۱۲ شب ؟ اونم شب جمعه
اومد منو گذاشت تو کف و رفت
انگار اونم بی خواب شده بود و تو کف بود
ولی از اینکه تونستم تو تلگرام آیدی شو پیدا کنم خیالم راحت بود
بهش پیام دادم
استیکر گریه چرا رفتین ؟ من احتیاج به راهنمایی دارم تو رو خدا جواب بدین
یک هفته گذشت دوباره و هر روز و شب بهش پیام میدادم
شب جمعه بعدی یه آیدی جدید بهم پیام داد
"سلام ،من مریم هستم و خانم محبی شما رو معرفی کردن
جواب دادم خانم محبی؟
" بله زهرا محبی.
بله بله چه کاری از من بر میاد براتون انجام بدم.
" انگار من باید برای شما انجام بدم
شما ؟ چه کار گفتن که بکنید میشه واضح تر بگید
" بله
خانم محبی شما رو معرفی کردن و قراره که من یک صیغه یک روزه بخونم و در خدمتتون باشم
یعنی میفرمایید من و شما ،صیغه؟ یک روزه؟ کجا اونوقت؟
" بله شما جایی دارید تا من در خدمتتون باشم؟
نه متاسفانه من با پدر و مادرم زندگی میکنم
" خب اشکالی نداره ،از اونجایی که خیلی سفارشتون و کردن شما میتونید فردا جمعه از ۱۲ ظهر تا ۱۲ ظهر روز شنبه در منزل من باشید
هنگ کردم
نمیدونستم ماجرا چیه
صیغه یک روزه
" هستید ؟ جواب بدین ؟اگه هستید بگید که من لوکیشن بدم ؟
بله ولی میشه بفرمایید خودشون کجا هستن ؟
" خودشون از دوستان صمیمی من هستن .
پس مهریه چی ؟چون من دفعه اولم که فعل صیغه رو میخوام اجرا کنم میشه بیشتر توضیح بدین؟
" بله ! از اونجایی که شما سفارشی هستید برای این دفعه فقط یک شاخ گل رز بیارید تا از نظر شرعی و عرفی صیغه خونده بشه
چنان مغزم به کیرم فرمان بلند شدن داد که دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و گفتم پس لوکیشن و شماره تماس بدین تا فردا من برسم خدمتتون
" شماره تماس واجب نیست شما تو تلگرام پیام بدین ممنون.
انگار سوره احزاب و برام خودش خونده بود و منم چند وقتی میشد که دلی از عذا در نیاورده بودم و نگاهی کردم به سقف خونه و گفتم
خدایا مرسی
تا صبح همش بفکر زهرا بودم و خانمی که معرفی کرده بود
همش تو این فکر بودم که کاش خودش صیغه رو اجرا کنه کاش میشد با خودش سکس داشته باشم ولی یادم افتاد که متاهل بود و نمیشد کاری کرد
ای کاش که دوستش هم مثل خودش باشه
فردا بعد از رفتن حموم و شیو کردن بهترین لباسمو پوشیدم و پیاده تا سر خیابون رفتم برای خرید یه شاخه گل رز
واقعا از خدا ممنونم
جیبم خالی بود، ولی با یه شاخه گل رز هم میشه زن گرفت، حتی شده برای یک روز!
رسیدم به لوکیشن و با گوشیم یه پیام دادم که من رسیدم
بلافاصله جواب پیام اومد
"پلاک ۴۴ طبقه ۴
انگار در و زودتر با آیفون باز کرده بود
آسانسوری در کار نبود
پله های تمام چهار طبقه رو چند تا یکی رفتم بالا
هر طبقه یه واحد داشت و رسیدم به واحد آخر
نفس نفس میزدم.
در باز شد و یه خانم چادری تعارفم کرد رفتم داخل و گل و دادم بهش
وقتی چادر و دیدم روی سرش فکر کردم که زهرا خودشه
ولی نه این خانم مریم بود
راهنمایی کرد و نشستم روی مبل .
" آقای محمد رضا ! چی بیارم براتون ؟
آب یا شربت؟
گفتم نه اگه میشه اول صیغه رو اجرا کنید تا راحت تر باشیم ،ممنونم ازتون
اومد روبروم نشست
"دفعه اولتونه؟
بله دفعه اولمه
یعنی البته دفعه اولمه که صیغه میخونم
" یعنی تا الان بدون محرمیت بوده؟
خب بله ، چند باری بدون اینکه چیزی خونده بشه
" ولش کنید ،بگذریم
من آیه صیغه محرمیت و میخونم و شما اونجایی که من با سر بهتون اشاره
1 501
من، مترو، سه نقطه... (۱)
#مترو #صیغه #زن_چادری
هر روز با اسنپ میرفتم سر کار ،نمیدونم چرا اون روز هر چی درخواست میدادم ماشین گیرم نیومد ،هوا بارونی بود و کمی هم سرد ،اصلا دوست نداشتم اون روز برم شرکت ،شروع کردم پیاده راه رفتن،تا ایستگاه مترو پانزده دقیقه پیاده راه بود ،بالاخره خودم و رسوندم به مترو و لباسام حسابی خیس بود ،یادم نبود که با خودم چتر بردارم
بقدری مترو اون روز شلوغ بود که با زحمت تونستم وارد واگن بشم.
انقدر جمعیت زیاد بود که ناخودآگاه پشت سر یه خانم چادری قرار گرفتم
با هر ترمز قطار مردم به هم میخوردن ولی تحمل میکردن
هیچ انگیزه خاصی نداشتم که بخوام شیطونی کنم چون حسابی از پشت چسبیده بودم به اون خانم ،حتی چهره شو نمیدیدم تا اینکه خودش برگشت و با یه نیش خند همه چیز از اونجا شروع شد.
" شرمنده میشه فاصله رو حفظ کنید
بله ! با من هستید ،باور کنید دست من نیست از عقب فشار میارن، ولی باشه سعی میکنم که نخورم بهتون
این و گفتم ولی توی دلم آشوبی بپا شد
کیرم داشت بلند میشد
تا اون موقع یه خانم چادری به این خوشگلی و خوش بدنی ندیده بودم
چشمای گرد و لبهای باد کرده و لحن حرف زدنش رفت تو مخم
با اینکه بهش گفتم چشم سعی میکنم که فاصله رو حفظ کنم ولی برعکس سعی میکردم مخصوصا بهش بچسبم
با یه دستش چادرش و گرفته بود و با دست دیگه ش از میله مترو
دوباره قطار ترمز کرد برای ایستگاه جدید
دستمو کشیدم پشت کمرش و جوری وانمود کردم که میخواستم خودمو کنترل کنم
هر ایستگاه که قطار ترمز میکرد جمعیت بیشتری سوار میشد و منم بیشتر خودم و بهش میچسبوندم .
اون دستی که از میله گرفته بود و آورد پایین تا مثلا بین خود شو من قرار بده و فاصله بیوفته
ولی انگار برای من بهتر شد
جوری که کف دستش مماس میشد با کیر من
منم که حسابی راست کرده بودم و چند بار مخصوصا ،کیر راستمو زدم به دستش
دوباره اون چهره ناز و قشنگش و دیدم
" آقا تو رو خدا فاصله تون و حفظ کنید!
گفتم شما اگه برگردید سمت من و از میله وسط قطار بگیرید بهتره
اونم به حرفم گوش داد و رخ به رخ شدیم
زل زدم بهش
انقدر حشری شده بودم که نمیتونستم خودمو کنترل کنم
اگه قطار ترمز می کرد من جوری خودمو بهش میچسبوندم که انگار اتفاقی بود ولی این دفعه دستم خورد به ممه هاش
وای نگم که تمام اینا توی چند صدم ثانیه اتفاق می افتد و من حسابی داشتم حال میکردم
ایستگاه هفت تیر رسیدیم و میخواست پیاده بشه
گفتم بذارید خانم میخواد پیاده بشه
براش راه و باز کردم و افتادم جلو
از قطار پیاده شد و من باید چند تا ایستگاه بعد پیاده میشدم ولی نمیتونستم ازش بگذرم .
منم پیاده شدم
افتادم دنبالش
وقتی وارد میدون هفت تیر شد ،هر جا میرفت منم دنبالش بودم
باید کار و تموم میکردم
گفتم خانم ،خانم ببخشید که تو قطار اذیت شدین
جواب نمیداد و به راهش ادامه میداد
گفتم بهر حال خواستم حلالیت بطلبم
یه دفعه وایساد
برگشت و گفت
" آقای محترم نمیتونید خودتونو کنترل کنید چرا مترو سوار می شوید؟
گفتم باور کنید دست خودم نبود
الله و اکبر گفت و بعد گفت شما گناه میکنید
خب میشه حلال کنید من عذاب وجدان گرفتم
"آقای محترم شما زن و بچه مردم و محرم و نامحرم هیچی سرتون نمیشه؟
گفتم اگه سرم نمیشد که الان از شما طلب بخشش نمیکردم
"برید از خدا طلب بخشش کنید
والا تا شما هستید الان حی و حاضر چرا برم از خدا ،شما ببخشید تا خدا هم ببخشه
"شما مگه زن ندارید ؟ که اینجوری تو مترو خودتون و خالی میکنید
زن؟
زنم کجا بود خانم ،من دوست دختر هم ندارم
"پس مخصوصا خودتون و میمالید به خانم ها تو مترو تا ارضا بشید!
دیگه حسابی روم تو روش باز شد
گفتم
میشه شما کمکم کنید؟
"من ،چه کمکی میتونم بکنم
ببینید من مجردم و آماده برای گناه ،شما بیایید ثواب کنید
بلند گفت " الله و اکبر
آقا برو مزاحم نشو اول صبحی
نه بخدا راست میگم ،شما مگه نماز خون نیستید ؟
"بله من کلاس قرآن دارم.
یعنی مربی قرآنید؟
"بله
کجایید منم تو کلاستون شرکت کنم
انگار نیشش باز شد و یخش آب شد
فهمیدم که اگه بخوام مختو بزنم باید از راه دین و دیانت وارد بشم
کجا کلاس دارید که منم شرکت کنم
با لبخند گفت
"اولا من مربی بچه های مهد کودک هستم
دوما کلاسها برای دختران جوان هست
خب شما که قرآن و حفظ هستید، آیه ای هست که برای من جَوُن ،بی زن و بی دوست دختر باشه
" بله ، شما برید سوره احزاب و بخونید که قوی ترین سوره برای گشایش بخت
شاید زودتر بختتون باز بشه
من بلد نیستم میشه شما برام کلاس قران بذارید؟
میدونم عجله دارید و دیر شده لطفا و خواهشا شماره منو تو گوشیتون سیو کنید اگه خدا خواست به من بنده خدا کمک کنید تا راهم و پیدا کنم
شماره رو دادم بهش و اونم زد تو گوشیش
یک هفته گذشت و دیگه نا امید شدم از اینکه تماس بگیره
شب جمعه بود و ساعت نزدیکای ۱۲ شب بود
داشتم تو نت میچرخیدم که یواش یواش برم بخوابم ،انقدر تو کف بودم که هم
1 501
یصله پیدا کرد.تا اینکه پسر خاله خوبی دارم بندرعباس بود.کمی سنش بالاست۵۸سالشه ولی هنوز خوب جوونه وخیلی پولداره.مجرده.این ایران رو دوست داشت نرفت.خودم بهش گفتم از خدا خواست.درست موقع موشک باران شوهرش دادم…خیالم ازش راحت شد.ولی عجب کوسی داشت.ولی خب مجبور بودم.شوهرش بدم.زنم داشت مشکوک میشد و خودم وابسته اش…
نوشته: سروش
@B9595ii
1 501
ید عزیزم.اخه حسودیم شد دیدم دو نفری تنها توی آلاچیق نشسته بودین چایی میمیخوردین…گفتم خب تو خواب بودی…تازه تو که همیشه میگی حال ندارم حوصله ندارم.گفت سروش من فقط نسبت به تو حساسم.حواست بهم،باشه.سروش گفتم جانم.گفت بغلم کن.لخت شو بغلم کن.گفتم پس تو چی،گفت دلت میخواد.گفتم همیشه همه جا هر روز…تو بخواه من بیشتر میخوام.گفت باشه…بهم بگو خب یک کم هم نازمو بکش خیلی دوست دارم.گفتم وای فک میکنه هنوز ۱۸سالشه.خندید.نگاهش کردم.اشک توی چشماش بود.گفتم میخندی یا گریه میکنی.گفت نمیدونم چمه…گفتم خیلی خسته ام تموم شب بیدار بودم.بزار بخوابم.گفت تو که گفتی دلت منو میخواد سکس میخواد…گفتم خب تو که داری گریه میکنی؟گفت چون فهمیدم هنوزم دوستم داری بقران گریه خوشحالیمه…گفتم بخدا تو کوسخولی، معلومه که دوستت دارم تو عشق اول و آخر منی.مادر بچه هامی.برگشت اگه بگم برای اولین بار بود میدونم هیچکس باور نمیکنه… اما برای اولین با بود چنان از ته دل لبهامو میبوسید.وقتی لبهامو ول کرد آه قشنگی کشید.گفتم جانم چی شد؟گفت نمیدونم چم شده.گفتم ترسیدی اره،از زندگیت ترسیدی؟گفت آره خیلی…نکنه به فریبا نارو بزنی ها.میدونم هاجر خوشگله اما خواهرمه.نباید نزدیکش بشی.خندیدم گفتم دیوانه ای…لباساشو کامل درآورد.گفت سروش همونجوری که بعضی وقتا برام میخوریش باز بخور.الان هر جامو دوست داری بکنی بکن.من فقط سینه هاشو محکم مکیدم.گفت ای بی رحم چقدر وحشی هستی…دردشون اومد.لباشو بوسیدم…رفتم سراغ کوس خوشگل و تپل و سبزه اش…شیو کامل بود.چطوری لیسش میزدم.ناله شدید میزد.چرخوندمش کونش خیلی تنگه کم کون میده.میگه کیرت کلفته.خوب لیسیدمش…گفت نکن میخوام واست بخورم.خیلی زیاد برام خورده ولی اکثرا با اکراه.و یا زوری بوده…ولی الان یکجوری کیرمو میخورد.جونمو از کیرم داشت می کشید بیرون.داگیش کرد.گفت بکن.محکم بکن…آبتو بریز توش.گفتم تو که میگی بچه نمیخوام.گفت میخوام برات انشالله یک پسر بیارم.بکنش عزیزم.چنان کوسی ازش گاییدم…اولین بار بود صدای آه و ناله اش بلند بود.ابمو ریختم ته کوسش.گفتم وای حوصله حموم ندارم.گفت بگیر بخواب بیدار شدی دوش بگیر…برو توالت خالی شو برگرد.گفتم صبح ساعت۹باید برم دنبال سامان خواب بود توی درمانگاه.گفت خودم میرم.تو بخواب میدونم هاجر همخوابه…گفتم دمت گرم…چنان خسته بودم زود خوابم برد.افتاب وسط اتاق بود که با حس قشنگی بیدار شدم.وقتی نگاه کردم چون با شورت خواب بودم…هاجر بالا بود کنارم دراز کشیده بود داشت با تخمام بازی میکرد.تا چشام باز شد دستشو گرفتم.گفت نترس کسی خونه نیست.فریبا با دخترها رفتند دنبال سامان.گفتم هاجر آخه تو که گفتی…نزاشت حرفم تموم بشه.گفت دم صبح اومدم بالا بهت بگم تو بخواب صبح خودم میرم دنبال سامان…دیدم و شنیدم فریبا چنان ناله ای میکرد از اون موقع دارم دیوونه میشم.با تاب و شلوارک بود.بخدا اگه شما هم جای من بودید نمیتونستین خودتون رو کنترل کنید.داشت از روی شورت باهاش بازی میکرد.گفت وای حق داشته ناله کنه.چقدر بزرگ و کلفته.رفت پایین شورتمو در آوردش.گفت اوف اوه خدا جون.چه عظمتی داره.وای فریبا نوش جونت.چه ساکی میزد این.گفتم 69شو خوشگله، چرخید.کوسی ازش لیسیدم…بگم چندبارتوی دهنم خالی شد.خودمم باورم نمیشد.بلند شد کیرمو گرفت نشست روش.گفت آخ خدا…یکسال فقط با کدو بادمجون و خیار خودمو راه بردم.کجا بودی تو…تا ته داد داخل کوسش.لبهاشم چسبوند به لبهام.چندتا تلمبه سنگین خودش به کوسش زد…چرخوندم اومد زیر من طوری تلمبه میزدم.صدای جیغ و جیغش بلند بود.رفت لبه پنجره گفت اینجا بکن یه وقت برنگردن بیچاره بشیم.داگی شد.گذاشتم دم کونش.گفت نه فقط کوس.گفت عشقم یک بار.گفت بریم خونه هر روز بیا بکن.هرجا دوست داری.اینجا بزار هاجر لذت ببره.گفتم چشم…گاییدمش و ریختم روی کمرش و رفت پایین دوش بگیره.من کیرمو شستم و سر صورتمو تمیز کردم.دوباره خوابیدم.نمیدونم ساعت چند بود که فریبا گفت تنبل خان مثلا ما رو آوردی گردش.پاشو ناهار بخور بریم دور بزنیم،بلند شدم و چند روزی اونجا خوش گذشت ولی دیگه موقعیت نشد که بتوانیم کاری کنیم،در ضمن بگم ما هر دو با یکی از برادرای من و پدرم توی۱آپارتمان۵طبقه زندگی میکنیم.که طبقه همکفش بزرگه انباری شرکت ماست.توی خونه هم نمیشد زیر آبی رفت.هر روز و گه گداری چشامون به هم می افتد.تا اینکه یک روز غروب هاجر زنگ زد.سروش زود بیا خونه کارت دارم.گفتم باشه دلم کوس سفید و تپل میخواست…رفتم اونجا.بی برو برگرد چسبیدیم به هم و عقب و جلو سکس نازی با هم کردیم.بهم گفت سروش داداشت سینا ازم خواستگاری کرده.این داداش من خیلی بداخلاق و کنسه.گفتم اشتباه نکن زنش نشو…اون اگه خوب بود زن اولش رو نگه میداشت.زنگ بزن زن اولش در موردش بهت میگه…اگه مادرم گفت.بگو زن اولش ازش خیلی ناراحته…من هم باهاش صحبت میکنم…قضیه چند روزه ف
1 501
و که فهمیدی باز هم میخوای هاجر رو تنها بزاری…گفتم بچه یتیمه من باهاش چکار کنم.میترسم حالشو بگیرم تنبیهش کنم.همه پشت سرم حرف در بیارند.گفت من
نمیدونم باید کمکم کنی…وای اگه فریبا بیدار شده بود…همینجوری هم دنبال بهونه است رابطه اش رو با من کم کنه…خدا چقدر من بدبختم.نشستم کنارش.دستشو گرفتم.قشنگ سرشو چسبوند به بازوم و درد و دل میکرد.سروش دلم جاوید میخواد نیست…گفتم حالا من که فریبا رو دارم چیکار میتونم باهاش بکنم…تو که اقلا تکلیفت معلومه میدونی چشمه ای نیست که سیرابت کنه…ولی من بدبخت لب چشمه تشنه لبم…فک نکن من زندگی قشنگی دارم…گفت بخدا میدونم تحمل کردن فریبا کار هرکسی نیست.کنار هم زیر پتو توی آلاچیق نشسته بودیم و دست همو گرفته بودیم.پرسید سروش حالا میخوای چیکار کنی؟گفتم نمیدونم…هاجر من دوتا دختر جوون دارم و تو یک پسر وحشی و سرکش.گفت سروش تنهام نزاری ها.شراکتت رو باهام قطع نکنی ها.گفتم تو بگو چیکار کنم.گفت میدونم عرضه دانشگاه نداره…یکسال دیگه هر طوری باشه کنترلش میکنم.بعدش دلش میخواد بره اتریش پیش داداش سعیدم،بزار بره گمشو.گفتم نه باید بره خدمت.گفت بزار بره خیلی پسر بدی شده…ازش دلم چرکینه…گفتم باشه نفرینش نکن براش دعای خیر کن اون یادگاره جاویده عزیزه،گفت آخ گفتی ها…دوباره گریه اش شروع شد…همون موقع لامپ بیرون روشن شد.ما سریع از هم جدا شدیم و جدا جدا نشستیم…فریبا بود با چتر دویید اومد توی آلاچیق.با خشم گفت نشستین اینجا دل میدین قلوه میگیرین.سامان حالش بده تب و لرز گرفته…گفتم چی شده.گفت نمیدونم دخترها بیدارم کردند بهم گفتند…دوییدیم توی ویلا برداشتیمش بردیمش.درمونگاه با تزریق یک سروم وچندتا آمپول حالش خوب شد.من و هاجر کنار هم بودیم.گفت سروش خیلی ازت ممنونم که هستی یکوقت تنهام نزلری ها…گفتم چی میگی دیوونه من فقط خواستم بترسونمت.که بیشتر مواظب پسره باشی.لبخندش قاطی اشکش بود.گفت خیلی بدی…چند دقیقه بعد پرستاری اومد گفت آقا مریضتون با شما کار داره.گفت فقط آقا… هاجر نشست.من رفتم پیشش.گفت عمو چرا به مامانم گفتی تو که قول دادی؟گفتم من چیزی به مامانت نگفتم.گفت پس چرا غش کرد من داشتم از دور شما رو میدیدم.گفتم به یاد بابات حرف میزدیم و عکسای قدیمی میدیدیم.گفتم جای جاوید خالیه دلش گرفت…فشارش افتاد.گفت عمو قول دادی ها.گفتم بخدا اگه بفهمم دوباره ازین گوه ها خوردی نسبت به همه کس…تمام نر و ماده های فامیل…از ننه و ننه بزرگت گرفته تا دختر همسایه.اینبار طور دیگه ای باهات برخورد میکنم…بزرگ بشو زود مرد بشو خودم قول میدم برات زن بگیرم…زود هم بگیرم…حالا یک چرت بخواب تا بهتر بشی…گفت چشم.ولی قول دادی،گفتم پس تو هم قول بده آدم بشی،گفت به روح بابام قسم…رفتم پیش هاجر.گفتم کونی دیده تو غش کردی ترسیده فهمیده باشی به روی خودت نیار برو ببینش…برگرد دیگه نزدیک سحره بریم کله پزی…خندید گفت شیکمو.رفت زود برگشت.دستمو دراز کردم دستمو گرفت…توی راهروی درمونگاه خلوت هم بود.دستشو بوسیدم.نگاهم کرد خودشو چسبوند بهم…جاتون خالی یک سحری مشدی خوردیم.روزه که نمیگرفتیم.ولی ته بندی لازم بود…توی ماشین بودیم بارون بند اومده بود…دیگه اسمون روشن شده بود…لب ساحل پارک کرده بودم دریا کمی مواج بود.داخل ماشین شیشه ها بخار گرفته بود…برگشت نگاهم کرد. پشت فرمون بودم و دریا رو تماشا میکردم.خودش دستمو دوباره گرفت.چرخیدم طرفش.بخدا خودش لبهاشو آورد جلو…مست بوسیدن هم شدیم…چه چشمایی داشت نگاهش دیوانه ام میکرد.لبهاشو که میبوسیدم آروم سینه هاشو از زیر کاپشنش نرم میمالیدم.نفسهاش عوض میشد.گفت نه بسه کافیه…سروش خواهش میکنم.اینکار خیانته به خواهرم و جاوید.گفتم جاوید نه فقط فریبا.ولی تو هم حیفی…با من باش به کس دیگه ای نگو.گفت نمیشه نمیتونم…برو تو رو خدا اینجا برو بریم ویلا…گفتند ساعت۹ مرخص میشه.بریم استراحت کنیم…روشن کردم و مستقیم رفتیم ویلا.قبل اینکه پیاده بشم.گفت سروش لبهات قرمزه…رژ لبی بود پاک کردم رفتیم خونه…اون رفت روی تختش و من بالا…رسیدم بالا داشتم لباس در میاوردم.فک کردم فریبا خوابه.گفت چی شد برگشتین از یللی تللی،خوش گذشت.تا اینو گفت…دراز کش بود چنان از یقه پیرهنش گرفتم بلندش کردم. از ترس کم مونده بود قبض روح بشه…نباید جلوش کم میآوردم.گفت ببخشید.سروش معذرت میخام…آخه تا اومدی داخل بوی هاجر پیچید. لباسهات و بدنت بوی عطر هاجر رو میده.گفتم لعنتی پسرش هم ادکلن مادرشو میزنه…بغلش کردم بردمش درمونگاه…گفتم فریبا دیگه داره ازت بدم میاد خیلی زیاد.دیگه دارم ازت خسته میشم.گفت باشه چشمم روشن.توی این دنیا دلم خوش بود فقط سروش منو میخواد پیش همه سرافراز بودم سروش عاشقمه…این هم از سروش…باشه تو هم دوستم نداشته باش.گفتم بخدا خودت مقصری با زبونت همه رو چزوندی،،الان دیگه کسی نمونده رسیدی به من.دراز کش پشتش بهم بود.گفت ببخش
1 501
دتند راه میرفتن.چراغ قوه گوشیشون روشن بود.من با هاجر میومدم.ساکت بودم و عصبی،پرسید سروش چته
حال نداری رفتی برگشتی دمق شدی؟گفتم چیزی نیست.گفت میدونم من و پسرم وبال گردنت شدیم…ولی خدا میدونه نه توی خانواده خودم نه جاوید به هیچکس اندازه تو اعتماد ندارم.سروش جاوید تو رو خیلی دوستت داشت.ماهم دوستت داریم…گفتم بخدا من بیشتر…تو اصلا وبال گردن من نیستی…بد فک نکن.به خاک جاوید مدیونی اگه کاری باهام داشته باشی و بهم نگی،،گفت مرسی.خدا شاهده دستهام توی جیب کاپشنم بود.به حالت پرانتزی باز بود…اون هم با کاپشن بود.ولی دستشو از لای دستم رد کرد محکم گرفت…چیزی بهش نگفتم فقط واسش چراغ قوه روشن کردم.چون بارون شدید شد…شنها هم خیس بودن رسیدیم سنگ فرش ویلاها…ترسیدم لیز بخوره.رفت داخل من درها رو قفل زدم.ولی داخل نرفتم…توی آلاچیق آتیش روشن کردم.سیگار کشیدم.نیم ساعتی اونجا بودم…اومد پیشم.گفت بیا تو سرده،گفتم تو برو من میام…گفت سروش مسافرت قشنگی نیست ها…گفتم چون جای جاوید خالیه…اینجا دیگه بدون اون صفا نداره…گفت آخه تو هم دیگه حوصله ما رو نداری،گفتم بقران اینجوری نیستش،فریبا هم مریضه همیشه هم حالمو میگیره خسته ام…گفت راستشو بهم بگو چرا رفتی برگشتی عصبی شدی؟؟چند ساله میشناسمت…کنارم دم آتیش نشسته بود…خیلی بدن نرم و خانومی و زیبایی داشت از وقتی دستمو گرفته بود انرژی مثبت و خوبی بهم داد…فریبا همسر من کلا زن سخت و محکمیه،اصلا ازین کارا خوشش نمیاد.همسر خوبیه ها ولی به این کارها میگه لوس بازی.در ضمن خیلی هم خوشگله،ولی اون لطفی که من انتظارشو داشتم رو نداره…باز اولها بهتر بود ولی الان که سن وسالش بیشتر شده میگرن هم داره کم حوصله تر شده…گفت سروش فریبا بهم گفته و میگه من حوصله خودمو ندارم چی برسه به سروش و دخترها…البته از همون اول هم فریبا نچسب بود…توی خونه هم اصلا باکسی نمیجوشید و حرف زیاد نمیزد…توی کلاسشون هم از اول دوست زیادی نداشت و الان هم نداره…گفتم اون هم شانس منه دیگه…ولی من باهاش کنار اومدم واسم عادی شده…دوستش دارم…گفت میدونم خودشم میگه من نمیدونم با این اخلاق گوهم چرا بازم سروش دوستم داره…گفتم مشکلم اینجا نیست جای دیگه است…تو رو خدا ازم نپرس…نفری۱چایی ریختم برای خودمون…بارون شدید بود ولی آتیش توی آلاچیق رو گرم کرده بود.البته دور آلاچیق نایلون کشیده بودیم،،گفت خب منتظرم.گفتم منتظر چی؟گفت که حرفتو بزنی،گفتم اگه بگم ناراحت میشی نمیخام بهت بگم،گفت نه دیگه حتما باید بگی،گفتم طاقتشو داری،گفت اره بگو،دیگه زدم توی کار تیزبازی،گفتم هاجر جون اگه بگم میخوام شراکت همه چی رو باهات تموم کنم.از هم جدا بشیم چی میگی نظرت چیه؟کارشناس بیاریم قیمت بزنند یا بخر یا میخرم…بخدا بیشتر هم ازت میخرم…چشاش پر اشک شد گفت دیدی گفتم من و سامان خسته ات کردیم.نامرد فقط جاویدم دوست داشتی ماها رو نداری…پس من یکساعت قبل بهت چی گفتم.گریه کرد…میخوای توی این گرگ بازار منو با یک پسر نوجوون و سرکش ولم کنی،،؟تازه یک سال شده ازم خسته شدی،گفتم بقران به جان بچه هام برای این نیست چیز دیگه ایه،تو هیچچی نمیدونی…من خیلی دوستت دارم.هم عنوان زن داداش هم خواهر زن.به خدا هم دوست و یار قدیمی…ولی مشکل که تو نیستی،گفت پس کیه و چیه؟نکنه فریبای حسود چیزی بهت گفته…چون چندوقت قبل خودش بهم رک گفت خانوم خانوما زیاد دورو بر شوهر من نپلک…تو بیوه ای…گفتم نه بخدا مسئله اون هم نیست.گفت سروش اگه نگی مسئله چیه همین شبونه باهات قهر میکنم…فردا برمیگردم…هر جور دوست داری شراکت و فامیلامون رو قطعش کن…گفتم باشه حالا که اصرار داری بهت میگم…خودت این۱دقیقه فیلیمو ببین.بعد نظر بده…بگو من چیکار کنم.تو صاحب اختیار باش.گفت چیه بده ببینم…گوشیو دادم دستش…خودم هم مثلا عصبیم.سیگار دیگه روشن کردم…این با سیگار خیلی مخالف بود…گفت نکش.گفتم ببین بعد بگو بکشم با نکشم.ساکته ساکت بود.تا فیلمو دید گوشیم از دستش افتاد.خیره خیره منو نگاهم میکرد.هیچچی نمیگفت.سرشو انداخت پایین من خم شدم گوشیمو برداشتم.ساکت و آروم اشک از چشماش عین ناودون میریخت پایین…توی چشامو نگاه نمیکرد.بلند شد بره.تلو تلو خورد.تا دستشو گرفتم بقران توی بغلم غش کرد.فشارش بد جور افتاده بود…نمیدونستم چکار کنم.بارون هم شدید.بود.درازش کردم روی تخت توی الاچیق،کمی آب قند درست کردم.بهش دادم.پشتی رو کشیدم زیر سرش…پتو انداختم روش…دوباره بهش آب قند دادم…کم کم حالش جا اومد به حال اومد.صورتشو چرخوند سمت دیگه،گفتم چته نمیری کار دستمون بدی.نگفتم طاقتشو نداری،گفت سروش میبینی چقدر بدبختم…جاوید لعنتی رفت منو گذاشت با این بچه روانی و سرکش.گفتم نوجوونه درست میشه. خیالت راحت.گفت سروش میخوام یک چی بگم اما روم نمیشه،گفتم صددرصد توی خواب اومده سراغت…تا اینو گفتم جوری گریه میکرد دلش میخواست بترکه،گفت پس ت
1 501
ود…اینقدری که من برای این گریه کردم پدر مادرش گریه نکردن.
هاجر نازنین بیوه شد.بهش گفتم اصلا غصه نخور هر کاری داشتی و داری با خودم.من و جاوید تا آخر عمر شریک و رفیقیم.گفت میدونم توی شراکت خیانت نمیکنی.ولی حواست به پسرم باشه…برعکسی که من پسر نداشتم زنم خیلی پسر خواهرشو دوست داشت.اون هم بد جور.نگفتم بهتون اسم پسره سامان هستش…هرچی اگه میخریدم و خیابونی بازاری گردشی جایی می رفتیم همه با هم میرفتیم.یک شاسی بزرگ خریدیم تا تنها نباشیم…تا عید امسال.بعد سالگردش…خانومش گفت سروش جان داداش میایی بریم شمال چند روزی ویلا باشیم…نمیخوام عید خونه باشم مریض شدم اینقدری اومدن تسلیت گفتن…ولی مادرش نذاشت گفت دو روز اول بمونید بعدا برین…آقا ما موندیم و روز سوم عید.راه افتادیم.جاده بارونی خراب شلوغ اعصاب خورد شد.تا ویلا۵ساعت طول کشید در ضمن همسر من میگرن داره اون هم از نوع کیری تخیلی،مریض بشه خدا رو بنده نیست.رسیدیم ویلا وسایل رو جابجا کردیم دخترها جا گیر شدن.وسایل رد بردیم داخل ولی فریبا گفت من حوصله ندارم…خسته ام.سامان گفت من پیش خاله میمونم…دخترها با خاله اشون با من اومدن بازار و خرید.دوساعتی توی خیابون بودیم.خرید کردیم برگشتیم…این هاجر خیلی نازه آروم و مهربون…وقتی برگشتیم ریموت و زدم و ماشین و بردم داخل…وقتی رفتم بالا.سری به فریبا بزنم…چون با دامن خوابیده بود.پاهاش تا شورتش لخته لخت بود.اصلا توی نگاه سامان معلوم بود گوهی خورده چون رنگ و روش پریده بود وقتی رسیدم پیشش…داشت آب میخورد ولی انگار از نفس افتاده بود…من چیزی نگفتم اما خودم خدای خارکسده بازی هستم…فریبا خوابه خواب بود…لباسشو درست کردم و بساط و چیدیم و شب همه گفتن بریم لب آب… ولی ساحل نزدیک بود و هوا سرد بود.یک ساعته بودیم فریبا گفت سروش باد میخوره به سرم دردم میاد من برمیگردم.بعد شام دارو هم خوردم خوابم میاد.ماه رمضون بود.با سامان برگشتند.من موندم و فریبا و دخترام.یک ساعت بیشتر رد شده بود.یکی از دخترها گفت بابا.برم از خونه آجیل شیرینی بیارم.اینجا بخوریم…کنار آتیش کیف میده.گفتم بمون خودم میرم بیارم…در ضمن از اول قرارمون بود طبقه بالای ویلا مال من و همسرم باشه برای اقامت…پایین برای جاوید و همسرش…همیشه هم وسایل شخصی مون داخل کمدهای خودمون بود.بدون اجازه هم توی اتاق خوابها نمیرفتیم…وقتی داشتم برمیگشتم هاجر گفت سروش جان شالگردن من موند توی ماشین برام میاریش،،گفتم چشم…اومدم خونه…یک چیزی بهم میگفت این سامان ریگی تو کفششه،در ویلا رو نزدم نرده ها کوتاه بودند.ارومی پریدم داخل.رفتم داخل خیلی پاورچین پاورچین…توی هال پایین و اتاق کسی نبود فهمیدم بالا هستند.وقتی رفتم بالا در اتاقمون باز بود.این پسره کون لخته کامل شده بود…کونش مث باباش سفیده سفید بود…بدون مو سوراخ صورتی.کیرش از مال باباش بهتر بود…کمی تپل بود…خم شده بود از پشت کون خاله اش رو لیس میزد…اون طفلی خواب بود ها.داروی بسیار قوی میخورد…از دیدن کون این من شق کردم…گرایشی به پسر اصلا نداشتم و ندارم اما اینو چون به ناموسم دست درازی کرده بود باید تنبیه میکردم.همینجور که آروم نگاه کوس و کون دمر شده خاله اش میکرد و با کیرش بازی میکرد… من یک فیلم کوتاه ازش گرفتم…بعدشم قطعش کردم.قدش بلند بود و تپلی…میدونستم تنبیهش نکنم میره سراغ دخترهام،من هم نمیتونستم رابطه و شراکتم رو با هاجر قطع کنم چون قول داده بودم…اصلا حواسش به من نبود…لخته لخت بود.از پشت زمانی که گوشش رو پیچوندم کم مونده بود از ترس قبض روح بشه…با انگشتم اشاره کردم…هیس…محکم گوشش رو گرفته بودم…بردمش اتاق خواب مامانش…چنان زدم پس کله اش.دمرو افتاد روی تخت…کمربندمو باز کردم.گفت عمو نزن گناه دارم.گفتم نمیزنمت میخوام بگایمت تا روت کم بشه دیگه به ناموس من دست درازی نکنی.گریه کرد.گفتم داگی شو قمبل کن سگ توله…تا جرت ندادم…گفت باشه باشه…من بهش نگفتم با دستات لاش رو باز کن ولی خودش کرد.کیر منو ندیده بود…من هم با یک تف با قدرت فرو کردم توی کونش…خوب بود در بسته بود…چنان نعره ای زد گفت وای وای بابا بابا…پاره شدم.گفتم حقته کوسکش…کیرم نصفه بیشتر توش بود گفت عمو تو رو خاک بابام که دوستش داشتی در بیار دارم میمیرم.غلط کردم گوه خوردم…از کونش کشیدم بیرون خونی بود دلم براش سوخت دیگه نکردمش،گفتم برو حموم کونتو خوب بشور پاره شده…گفت میدونم عمو تو رو خدا به مامانم نگو…بدونه منو میکشه…گفتم بخدا یکبار فقط یکبار دیگه دور و بر دخترهام یا خاله ات ببینمت همچین بگایمت که از کون کره بندازی…این دفعه بخاطر مادرت بخشیدمت.عوضی…فیلم هم ازت دارم…میدونم چکارت کنم.دویید توی حموم من هم زیر سینک کیرمو شستم شال گردن هاجر رو برداشتم با کمی تنقلات بردم برای دخترها…رسیدم اونجا.بارون گرفت همه برگشتیم…توی راه حرفی نمیزدم.تاریک بود…دخترها تن
1 501
خانومم یا خواهرش
#خواهرزن #همسر
سلام دوستان گل و عزیزم…این خاطره و ماجرای زندگی واقعیه…داستان نیست.البته کمی درش برای زیبایی متن و اینکه وقت شما عزیزان بیخودی گرفته نشه افراط و تفریط هم شده…ولی دروغ نیست…واما بعد،،،من و جاوید از بچه گی باهم رفیق بودیم و همه جوره هوای هم رو داشتیم و تموم جیک و پیکمون باهم بود.هردو به نوعی بچه خوشگل محسوب میشدیم ولی جاوید ازم دو سال کوچیک بود.کلاس چهارم بود که یادمه دایی کوچیکش کونش گذاشته بود…طفلی نمیتونست پی پی کنه گریه میکرد.ولی به کسی نگفت و به من گفت سروش نزار کسی انگشتش یا اونجاشو فرو کنه توی سوراخ پشتت…گریه میکرد و میگفت…البته چرا دروغ نامردها چند بار توی استخر تا در مالی کون من هم پیش رفتن اما به لطف عموهای قلچماقم جون سال بدر بردم…تا اینکه بزرگ شدیم و دیپلم گرفتیم…من که رفتم خدمت اون معافی گرفت چون چشماش بدجور ضعیف شده بود.نمره عینک ته استکونی بود…که این اواخر چند سال گذشته عمل کرد و عینک رو گذاشت کنار…البته چندین تا عمل داشت،ولی خوشگل و خوشتیپ بود و بشدت سفید پوست بود.کم حرف و مهربون…خدا رحمتش کنه…زمانیکه من اومدم توی بازار کار و نرفتم دانشگاه…با سرمایه ای که از باباش گرفت اومد…پیش من گفت سروش منو هم شریک کن.گفتم ما توی صنف خانوادگی خودمون هستیم…چرا با پدر و عموهات کار نمیکنی؟خلاصه که گفت فقط دوست دارم کنار تو باشم…خلاصه که دوتا جوون ۲۰و۲۲ساله وارد کار شدیم و بابام هوامونو داشت…تا اینکه واقعا دیگه کم و کسری نداشتیم.پدرم برام رفت خواستگاری دختر حاج نصرت و فریبا رو برام گرفت و اونها هم از خدا خواسته بهم دادنشالبته اینو بگم که من دیگه الان جوون بودم و چندین تا رابطه خوب و سکس جانانه و چندتا دوست دختر خوشگل داشتم…گاه گداری با جاوید شیطونی هم میکردیم… و برعکس من که اگه الان از خودم تعریف کنم…دوستان کم لطفی میکنند.اره خلاصه برعکس من که کیر سیاه و خوشتراش و کته کلفتی داشتم…و از اول هم دیر آبم میومد… ولی جاوید سفید کیر کوتاه و چاق داشت به سکس هم زیاد علاقه ای نداشت و زود ارضا بود…ولی بسیار مهربون و خونگرم بود.جزو بهترین مخلوقات خداوند…هر وقت کنارش بودی همیشه احساس آرامش داشتی،اگه کاری از دستش بر میومد واسه همه میکرد…من که با فریبا ازدواج کردم۳سال بعد ازم خواست به پدر زنم بگم و هاجر دختر ته تغاری خانواده رو به جاوید بدن…و اصلا باور نمیکردم که قبول کنند ولی اومد و شد باجناقم…بدبختی هاجر هم مث جاوید بسیار خوب و مهربون و کم حرف بود…ولی خیلی زیباتر از فریبا…سفید خوش قد وبالا…برعکس زن من که چل چل زبونه…و بسیار پلنگه…این یکی آروم بود.و با وقار…پدر زنم خیلی از ما دوتا دوماد خوشش میومد چون همیشه مهربون کنار هم بودیم…درین سالها خدا دوتا دختر به من داد و یک پسر به جاوید…درست نزدیک۲۰سال رد شد…یک ویلایی توی شمال داشتیم مال دوتا خانواده بود.توی ویلا بچه هام کنارمون خواب بودن اون موقع مدرسه ابتدایی میرفتن.بچه جاوید۵سالش بود.چندشبی بود ویلا بودیم سکس نداشتم و اعصابم خورد بود.و فریبا لج کرده بود نه نمیشه تو وحشی هستی و صدام در میاد.بیا برات بمالم و ارضا شو…دیگه از دستش عصبانی شدم.گفت نمیمیری که چند شب صبر کن بریم خونه.از حرفش عصبی شدم و زدم زیر گوشش.اومدم بیرون از اتاق هوا سرد بود عید بود.رفتم توی الاچیق تا اتیش روشن کنم.سیگاری بکشم چایی دم کنم.بدجور بهم ریختم…اصلا سکس نکنم دیوونه میشم.اون هم قهر کرد خوابید.بی پدر زن خوبیه ولی سرده زیاد سکس دوست نداره و فقط میخاد رفع تکلیف کنه.توی این حین دیدم لامپ اتاق جاوید شون روشنه…خریت کردم رفتم دید زدن.پرده قشنگ کنار بود.هر دو لخته لخت بودن.جاوید لای پاهای سفید و گوشتی هاجر فرو رفته بود و کوس ناز و سفیدش رو میخورد.اون هم چجوری که باورتون نمیشه…میخواست موهای کله جاویدو بکنه…برعکس زن من اصلا علاقه ای به این کارا نداشت.من هم اصراری نمیکردم. چون عشقبازی حس میخواد.نه اجبار.بیرون خودمو با کوس بازی و لجن بازی سیر میکردم.اون شب جاوید با کیر تپل و کوتاهش دو دقیقه بیشتر نتونست اون نازنین کوس رو خوب به حال بیاره.حیفش کرد.کیر من پشت پنجره اندازه مال اسب شده بود.طفلی از ناراحتی لختی روی تخت زانوهاشو بغل کرد.جاوید هم رفت دوش بگیره.اون هم تا جاوید رفت دسته برس رو برداشت و به خودش خوب حال داد.از حال اون من هم آبم اومد.چقدر ناز بود…این جریان چندین سال روی ذهنم باقی موند…هر وقت هاجر رو میدیدم میگفتم این باید زن من میشد نه اون خر بی حال.خوشگلی که ملاک نیست.گذشت و گذشت،تا که الان دخترای من یکی دانشجو بود ویکی کنکوری،پسر اون کلاس یازدهم بود…مشنگه احمق هوس تغییر شغل به سرش زده این بار بدون من رفت ترکیه…طفلکی ۴۲سالش تازه تموم شده بود که توی ترکیه اتوبوس بین شهری چپ کرد و فقط یکی فوت شد و این هم همین جاوید نازنینه ما ب
1 501
ولوشو باز کرد و کیرمو تا نصفه کرد توی دهنش. دهنش خیلی کوچیک و ریزه میزه بود ولی خیلی راحت نصف کیرمو کرده بود تو دهنش. عالی بود. تا اون لحظه بهترین قسمت سکسمون بود. توی دهنش خیلی گرم و نرم بود. بدون اینکه حتی یک ثانیه دندوناش به کیرم برخورد کنه آروم سرشو بالا و پایین میکرد و هر دفعه که میرفت پایین قسمت بیشتری از کیرمو فرو میکرد تو دهنش. احساس میکردم کیرم توی یه کیکِ خامه ایه. خیلی نرم ساک میزد. دهنش پر از تف نبود ولی. یه کمی سرش رو چرخوند رو به بالا تا بتونه صورتمو نگاه کنه. چشماش خیلی وحشی شده بود. یه دستش به کیرم بود و یه دستش زیر تخمام. تخمامو آروم ماساژ میداد و با اون یکی دستش کیرمو هی فرو میکرد تو دهنش و دوباره در میاورد.
بهش گفتم: «سحر جون تو واقعا تو این کار محشری. کاشکی میشد هر روز این اتفاق تکرار بشه… عاشقتم»
کیرمو از تو دهنش در آورد و گفت: «تو از من خیلی دوری پسرکم. هر وقت بیای اینجا میتونی کیرتو تو دهنم جا کنی. گفتم که من عاشق ساک زدنم»
گفت «جوووووووون» و دوباره کیرمو تا ته کرد توی دهنش.
تقریبا اثر اسپری تاخیری که زده بودم از بین رفته بود. سحر جونم چیزی متوجه نشده بود. چون اگر دهنش بی حس میشد حتما یه چیزی میگفت!
احساس میکردم آبم داره از اون ته مَها میاد.
بهش گفتم: «آههههه…. سحر جون دستمال کجاست؟ من تقریبا نزدیکم»
سرشو دوباره آورد بالا و همیجوری که کیرم تو دهنش بالا و پایین میشد یه چیز مبهمی گفت. من نفهمیدم چی داره میگه. گفتم چی میگی؟ میگم دستمال کجاست آبم داره میاد کم کم قربونت برم.
دو تا دستاشو از دورِ کیرم و زیر تخمام در آورد و گذاشت روی رون پاهام. با یه لحنِ فوقِ حشری گفت: «اووووووومممممممممم» و دوباره سرش رو خیلی نرم آورد پایین و کلِ کیرمو فرو کرد تو دهنش. بالا پایین، بالا پایین… چند تا ساکِ خیلی سکسی زد. انگار که اصلا حرفمو نشنیده بود.
واقعا داشت آبم میومد. خیلی خوب کیرمو میخورد. حقیقتا فراتر از حد تصورم بود. تو لحظات آخر بودم. سرمو آوردم بالا. با دستام صورتشو گرفتم سمت خودم. چشمام تو چشماش بود. گفتم: «سحر جون میخوای بخوریش یعنی؟!»
همینجوری که کیرم تو دهنش بود دوباره از اون نگاهای شیطانی کرد و گفت: «اوهوووووم»
۴-۵ ثانیه بعد دیدم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم. گفتم: « آخخخخخخخخخ…… داره میاد سحر جون. داره میادددددد.»
با دو تا دستش محکم دور کیرمو گرفت که از تو دهنش در نیاد. شروع کرد از بالا به پایین کیرمو ماساژ میداد به سمت دهنش. همزمان شروع کرد به صدا درآوردن از خودش. «اوممممممممم اوووووووم»
تمام تنم لرزید. آبم اومده بود و سحر جون از مک زدنِ کیرم دست نمیکشید. یه حس عجیبی بود. ارضا شدن، همراه با یه کمی قلقلک. احساس کردم مغزمو داره از تو سرم میکشه بیرون. ول نمیکرد. با دو تا دستش کیرمو از بالا به پایین میکشید سمت دهنش. تقریبا تا ۱ دقیقه بعد از ارضا شدنم همچنان داشت کیرمو مک میزد و با دستاش هی از بالا به پایین و از پایین به بالا میمالیدش.
ولو شدم رو تخت شبیه جنازه ها. با همون حالت قمبل اومد بالای سرم و دهنشو باز کرد. زبونشو داد بالا تا زیر زبونشو بهم نشون بده. میخواست بگه همهی آبتو خوردم!! واقعا هم خورده بود. هیچی تو دهنش نبود… این صحنه دیگه تیرِ آخر بود. واقعا دمت گرم جندهی عزیزم. پری راست میگفت. سحر جون تو ساک زدن مثال زدنی بود.
ازش تشکر کردم. اومد خوابید کنارم. چون از نظر عاطفی هیچ حسی بهش نداشتم دلم میخواست اون لحظه دیگه نبینمش.
همونطوری که خودشو انداخته بود تو بغلم بهم گفت: «آرش تو خیلی فوق العاده ای عزیز دلم. یکی از بهترین سکسای عمرم بود. خیلی خوب میگایی منو تو»
و یه بوس از لبم کرد و خودشو کشید کنار. گفتم: «تو هم بهترینی سحر جونِ نازم. میمیرم برات»
دلم میخواست اون لحظه فقط نبینمش دیگه جنده خانومو. ساعتمو نگاه کردم. ساعت ۵:۳۰ عصر بود. چشمامو بستمو خوابیدم.
نوشته: آرش
@B9595ii
1 501
هر تلمبه ای که میزدم عین ژله توشون موج می افتد. خیلی این صحنه رو دوست داشتم. اینکه داشتم رو تخت خونهی خودش تو نورِ کم تو کسش تلمبه میزدم، پستوناش بالا و پایین میرفت و دستاش بالای سرش به هم گره خورده بودن خیلی صحنهی خفنی بود برام.
هیچ خبری از ارضا شدن نبود. آبم همچنان خیلی دور بود. خدا رو شکر میکردم و عین سگ داشتم کس سحر جونو میگاییدم.
صدای جیغش دیگه دراومده بود. صدای سحر جون کلا خیلی باحال نبود. اما وقتی که جیغ میزد خیلی منو حشری ترم میکرد. یه جورایی قشنگ و سکسی جیغ میزد. صدای جیغشو که میشنیدم محکم تر کیرمو میکوبوندم تو کسش. مطمئنم اگه اسپری رو روی کیرم خالی نکرده بودم تا حالا ۵۰ دفعه آبم اومده بود. ولی خب خدا رو شکر فعلا بدون دغدغه داشتم جرش میدادم…
همینجوری در حال کردن سحر جون بودم که یکدفعه صدای موبایل رو از بیرون اتاق شنیدم. گوشیم اسم کسایی که بهم زنگ میزدن رو میگفت. دیدم داره اسم خانوممو میگه. پشمام ریخته بود.
تلمبه زدنمو آروم تر کردم و گفتم: «سحر جون زنمه!!! داره زنگ میزنه!!!»
با یه صدای کاملا حشری و سکسی ای گفت: «کون لقش ول کن اون جنده خانومو! سحر جونتو بِگا. آرومش نکن. ادامه بده عزییییییز دلم. جرم بده. پارهم کن. من خیلی نزدیکم. شُلش نکن تو رو خدا!!!»
منم دیگه تو حال خودم نبودم. حرفشو قبول کردم و بیخیالِ موبایلم شدم. و تا جایی که جون داشتم میکردمش. با سرعت و قدرت تمام. صدای جیغاش هنوز تو سرم میپیچه…. «آههههههههه آههههههههههه آههههههههههههه جووووووووون…. بکن منو. همینجوری……. دوس دارم…. آههههههههههههه»
صداش کیری بود ولی جیغاش خیلی سکسی بود واقعا.
همینطوری که کسشو میگاییدم بهش گفتم:
«میدونستی من موقع سکس با زنم همهش به تو فکر میکنم؟! وقتی فکر میکنم دارم تو رو میکنم حشری تر میشم و اونو محکم تر میکنمش؟!»
یه جیغِ سکسی و بلند کشید و گفت: «آههههههه…. بیشتر از این حشریم نکن آرش دیوونم نکن…. کسمو بکن. جرم بده….»
من با همهی توان توی کس سحر جون تلمبه میزدم و کِیف میکردم.
گفتم: «کیرمو دوست داری؟ میبینی چجوری دارم میکنمت سحر جون؟! دیدی بالاخره کیرم رفت تو کست. ۲۳ سال مغز منو گاییدی. با عکسات. با فیلمات. با لباسای کوتاه و سکسیت. حالا وایسا ببین چجوری میکنمت. جنده خانوم!!»
جیغ زد و گفت: «همیشه میدونستم دوست داری منو بکنی. دیگه دل خودمم تاب نیاورد امروز. میبینی چجوری زیرِ کیرتم آرش؟! جووووووون دوس دارم بازم بهم بگو جنده! خیلی خوب حرف میزنی تو سکس!!! آره من جندهام. جندهی تو ام… جووووووووون»
گفت: «آهههههههههههه آههههههه آرش یه کمی دیگه بکن همینجوری دارم ارضا میشممممممم.»
به ۳-۴ تا تلمبه نکشید که دیدم خودشو جمع کرد. بدنش شروع کرد به لرزیدن. اما من ول نکردم. دیدم داره میلرزه بازم چند بار دیگه کیرمو محکم کوبیدم تو کسش.
یه جیغ خیلی بلند زد. من کیرمو آروم از تو کسش در آوردم. اون ارضا شده بود. ولی من…. هیچی به هیچی. خیلی حال میکردم اما خبری از آب و ارضا شدن نبود.
سحر جون یه کمی آروم شد و گفت: «تو چجور جونوری هستی؟! دهن منو گاییدی پسر. عااااااالی بودی. عاااااااااااالی. دیوونه م کردی. عاشقت میشم اینجوری که!»
صورتمو بردم نزدیک صورتش. صاف تو چشماش نگاه کردم. کیرمو چند بار محکم کوبیدم روی کسش. یه لیسِ سکسی از رو لباش زدم و گفتم: «صبر کن حالا کار دارم باهات سحر جوووووووووون»
یهو تو اون لحظه سحر جونو تصور کردم که کیرمو گذاشتم توی دهنش. به نظرم خیلی سکسی اومد. بهش گفتم: «سحر جون دلم میخواد ساک بزنی برام.»
بی درنگ پاشد چهار دست و پا نشست روی تخت. لباس حریرش که کنار تخت افتاده بود رو برداشت و باهاش آبِ کسش که نشسته بود روی کیرم رو تمیز کرد. دوباره لباس حریرش رو پرت کنار کنار تخت. با یه هلِ کوچیک منو از پشت خوابوند روی تخت. با چشمای وحشیش نگام کرد و گفت: «میدونستی من عاشق ساک زدنم؟! پری همیشه میگه تو از منم بهتر ساک میزنی» یادتونه که پری همون دوست جندهش بود که همیشه میومد خونهمون قدیما. من به پشت خوابیده بودم و اون به حالت قمبل نشسته بود روبروی کیرم. بهش گفتم: «سحر جون مگه پری ساک زدنِ تو رو دیده که اینطوری بهت میگه؟!»
کیرمو آروم گرفت تو دستش و گفت: «فضولیش به تو نیومده عزیزم! ساکت شو!»
هم خیلی هیجان زده و داغ بودم، هم از این جملهی سحر جون پشمام ریخته بود. تو همهی این سالا درست حدس میزدم. سحر جون با پری برنامه هم میکرده. شاید الانم برنامه میکنه. کسی چه میدونه! اینو که فهمیدم بیشتر حشری شدم. یه لحظه تجسم کردم… سحر جون و پری دوس جندهش با هم دارن نوبتی کیرمو میخورن… به بهههههه…
میدونستم که الان وقتش نیست که این داستانو کش بدم. حس و حالِ همه چی به هم میریزه. دیگه ادامه ندادم.
سحر جون خم شد روی کیرم تخمامو گرفت توی دستاش. و آروم دهن کوچ
1 501
ش به حال زنت!»
گفتم: «سحر جون این بچه تو رو که دیده اینطوری شده. خیلی هیجان داره الان میخواد بره تو کُست.»
گفت: «کثافت تو میدونی روی اینجوری حرف زدنت حساسم هی اینطوری حرف میزنی… دلم خواستتتتتت…»
تیشرتمو خودم در آوردم و پرت کردم روی زمین. من کاملا لخت وایساده بودم جلوی مبل. سحر جون هم همچنان لباس حریرش تو تنش بود و شورتِ لامبادای سکسیش هم پاش بود.
با لباسش خیلی حال میکردم. هم لباس بود هم نبود. یعنی مشکلی با اینکه تنش باشه نداشتم. عین پرده بود. کل بدنش از زیر لباس حریرش واضح دیده میشد.
نشستم جلوی مبل و کمر سحر جونو گرفتم و کشیدم به سمت خودم. دستموکردم زیر لباسش و شورتشو کشیدم پایین. دو تا پاشو با دستام آوردم بالا و شورتشو از پاهاش کشیدم بیرون.
کسشو بالاخره تونستم ببینم. مشخص بود یه کم کُسِ سن بالایی بود. ولی شل و ول و آویزون نبود اصلا. پدرسگِ جنده یه کمی هم مو گذاشته بود بالای کسش بمونه از قصد. یه مدل مثلثی طوری بود موهاش. از بالای چاکِ کسش به اندازهی دو یا سه سانتی متر یه مثلث با موهاش درآورده بود. پشم نبود که حالم بد بشه. خیلی تمیز و شیک. به حالتِ ته ریش.
دو تا رون هاشو با دستام بالا نگه داشته بودم و خودم نشسته بودم جلوی کسش. لباس حریرش هم عینِ یه پردهی نازک افتاده بود روی بدنش.
دوباره شروع کردم لیس زدنِ کس سحر جون. یه کمی خشک شده بود انگار. دوباره باید خیس میشد. من زبونمو تو کسش میچرخوندم و «اومممممم اومممممممم» میکردم. سحر جونم آرنجشو گذاشته بود روی صورتش که چشماش هیچ جا رو نبینه. اونم با من «اوووووووففففففف اووووففففف» و «اووممممم اووووووووممم» میکرد.
بعد از ۲-۳ دقیقه کس لیسی پاشدم دوباره. زانوی چپمو گذاشتم روی زمین. مثل حالتی که میخوای حلقهی ازدواج بدی به نامزدت مثلا…
با دست راستم پای چپشو داده بودم بالا. سحر جونم همچنان آرنجش روی چشماش بود و منو نمیدید.
آروم کیرمو که حسابی شق شده بود و داشت میترکید رو گذاشتم روی کس سحر جون. آروم عقب جلو میرفتم و کیرمو میسابوندم روی کسش. یه کمی سر کیرمو میذاشتم لبهی کسش و دوباره میکشیدمش بیرون. کیرم داشت با کسش بازی بازی میکرد. صدای نفسای سحر جونو می شنیدم که داشت بلند میشد کم کم.
آرنجشو از روی صورتش برداشت. نگاهم کرد و گفت: «بکن توش جوووووونِ دلم. کیرتو بکن توم»
منم خیلی نرم و آروم کیرمو فشارش دادم که بره تو کسش. کیرم به خاطر اسپری داغ بود از قبل. وقتی رفت تو کس سحر جون احساس کردم داغیش دو برابر شد. خیلی گرم و نرم بود کسش.
به بههههههه چه روزی شده بود اون روز… با دست راستم رونشو گرفته بودم بالا و میمالیدمش. کیرمم آروم تو کس زنِ بابام عقب و جلو میکردم.
سحر جون: «اوووووووومممم جوووووووون خیلی خوبه دوس دارم. بکن منو. بکن سحر جونتو پسرم. تند تر. کسمو تند تر بکن عزیز دلم…»
من: « اووووووومممممم عاشق کستم سحر جون. خیلی نرم و تنگه… اوووممممممم»
البته خیلی کس تنگی نداشت. انتظاری هم نداشتم که خیلی تنگ باشه. اما خوب بود. گَل و گشاد نبود اصلا که نفهمی چیو داری میکنی!
حسابی داشتم میگاییدمش. پای سمت چپش روی شونهی راستم بود. با دو تا دستام رون سمت چپشو گرفته بودم و با کیرم تلمبه میزدم تو کسش. خیلی داشت حال میداد. و بهترین چیز این بود که آبم خیلییییییی دور بود و خیالم راحت بود که فعلا میتونم به تلمبه زدنم ادامه بدم.
سحر جونم حسابی دیوونه شده بود. لباشو هی گاز میگرفت و آخ و اوخ میکرد. تیکه کلامش توی سکس هم «جوووووون» بود. هی من میکردمش. اونم هی میگفت: «جووووووووون دوست دارم. بکن سحر جونتو»
کم کم داشت صداش میرفت بالا. و هی دستشو میزاشت روی دهنش تا صداش کمتر شنیده بشه. احساس کردم یه کمی معذبه که صداش نره بیرون.
کیرمو از تو کسش کشیدم بیرون و همینطوری که افتاده بود روی مبل. دستامو زدم زیرِ روناش و بغلش کردم. زن ریزه میزه ای بود تقریبا و وزنش خیلی زیاد نبود. شاید بین ۶۰ تا ۶۵ کیلو بود.
میتونستم راحت بغلش کنم. بلندش کردم رو هوا. بهش گفتم: «میبرمت رو تخت اتاقت. اونجا هر چقدر دوست داری میتونی صداتو ببری بالا»
سحر جون: «آخ جووووون…. دارم دیوونه میشم آرش. منو ببر رو تختم. منو ببر بکن. هر کاری دوس داری باهام بکن. ببر منو فقط…»
بردمش تو اتاقش. یه تخت دو نفرهی بزرگ داشت. انداختمش رو تختش. بعد برگشتم و در اتاقش رو بستم.
یه نورِ کمی توی اتاقش بود که تقریبا نارنجی بود و خیلی فضا رو سکسی تر میکرد.
پریدم رو تختش و لباس حریرش رو از تنش کندم. کاملا لخت بودیم هر دومون. خوابیدم روش. دستاشو از دو طرف بردم بالای سرش. کیرمو دوباره کردم تو کس سحر جون. پاهاشو کامل باز کرده بود.
با دستام دستاشو بالای سرش نگه داشته بودم. و فقط تلمبه میزدم. عینِ سگ داشت زیرم آخ و اوخ میکرد. پستونای بزرگش مثل فنر بالا و پایین میشدن و با
1 501
ت همدیگه. لبای همو میخوردیم. زبونمو کردم توی دهنش. اونم همکاری میکرد. کلی زبون بازی کردیم. لباشو حسابی میخوردم. از حق نگذریم لباش قلمبه بود و وقتی میخوردمش خیلی حس خوبی بهم میداد.
سحر جونم همش «اوومممممم اوووومممممم» میکرد.
عجیب بوی خوبی میداد سحر جون. نمیدونم چی اسپری کرده بود. واقعا بوی خوبی بود. بیشتر حشریم میکرد.
بهش گفتم: «دوس دارم همه جاتو بخورم و لیس بزنم سحر جون.»
گفت: «کجامو دوست داری بخوری؟ بگو بهم»
با دست راستم یه ضربهی کوچیک به کسش زدم و گفتم: «اینو. اینجا رو دوست دارم.»
با یه حالت حشری ای گفت: «اوومممممممم آرش اسمشو بگو. دقیقا بگو دوست داری کجامو بخوری؟ دوس دارم بهم بگی و من بشنوم.»
گفتم: «سحر جووووونم دوس دارم کستو لیس بزنم. دلم میخواد یه عالمه کستو بخورم قربونت برم.»
گفت: «ای جااااانم. چه قشنگ میگی»
گفتم: «میشه برگردی عزیز دلم؟»
گفت: «چجوری ینی؟»
خودم بلندش کردم و به حالتِ (داگی) نشوندمش روی مبل. خودم هم زانو زدم و نشستم پایین مبل. سر سحر جون رو به پشتیِ مبل بود. لباس حریرش رو آروم با دستم زدم کنار. پایین لباسشو گذاشتم روی کمرش.
یه کونِ سفید و تقریبا بزرگ و خیلی خوشگل افتاد بیرون جلوی صورتم. هیچی از شورتش مشخص نبود. فقط دو تا لُپ کونِ بی نظیر بود که میدیدم.
یه کمی کونشو ماچ کردم و گفتم: «ماشالا قربونت برم ماشالا به این کونِ خوشگلت.»
با دستام دو تا لپ کونشو گرفتم کشیدم به دو طرف تا لای کونش باز بشه. لای کونش که باز شد، نخِ شورتش رو تازه تونستم ببینم. نخ شورت رو کشیدم کنار و با یکی از دستام نگهش داشتم.
سحر جون تو حالت قمبل بود و سرش رو تقریبا چسبونده بود به پشتیِ مبل.
من صورتمو نزدیک کردم به کونش. خیلی بوی خوبی میداد همه جاش. من نمیدونم مگه میشه یه زن ۵۹ ساله انقدر تر و تمیز و خوشبو آخه؟! من خودم روی این چیزا خیلی وسواس دارم ولی سحر جون الحق خیلی تمیز و خوشبو بود. کس کش کونشم بوی عطر میداد!
دماغمو چسبوندم نزدیک سوراخ کونش.
دماغم که خورد به کونش گفت: «آههههههه آییییییی»
گفتم: «ریلکس باش عزیزم»
گفت: «باشه پسرم عزیزم جوووووونم»
زبونمو بردم سمت چاکِ کسش. زیاد چیزی مشخص نبود از اون زاویه ولی چیزی که میشد دید این بود که کس خیلی تمیز و خوشبویی بود. هیچ مویی دیده نمیشد از زاویهی دیدِ من.
زبونمو کردم توی کسش. شروع کردم به لیس زدن و چرخوندنِ زبونم تو کس سحر جون.
من: «اوممممممم. اومممممممممم……»
سحر جون: «آخخخخخخخخخ……. جوووووووووووووووون…. ادامه بده خیلی دوس دارم»
عجب کسی داشت. نمیتونم بوی خوبشو توصیف کنم. حسابی لیسش میزدم و قربون صدقهش میرفتم. یه کمی که کسشو میخوردم زبونمو در میاوردم. چند تا لیس به لپای کونش میزدم دوباره زبونمو میکردم لای کسش و حسابی میچرخوندم. حس میکردم کسش کاملا خیس شده. سحر جونم سرشو کامل کرده بود تو پشتیِ مبل که صداش کمتر شنیده بشه. همش میگفت: «جوووووون…. بخورش آرش… خیلی خوب میخوری قربونت برم.»
اصلا دلم نمیخواست سریع برم سراغ قسمتای بعدی. حدودا یه ۱۰ دقیقه ای کسشو خوردم و لیس زدم.
کیرم راست بود کاملا و احساس میکردم داغ شده. اسپری ای که زده بودم اثر کرده بود.
سرمو از لای کس و کون سحر جون کشیدم بیرون. اونم از حالت قمبل پاشد و دوباره لم داد روی مبل. روناشو انداخته بود روی هم و کاملا شل شده بود. فکر کنم دیگه هر کاری میخواستم میتونستم با سحر جون بکنم. ساعت حدودا ۴:۳۰ عصر بود. حدود نیم ساعتی میشد که داستانِ سکسِ من و سحر جون استارت خورده بود.
منم نشستم روی مبل کنار سحر جون. اونم یه وری لم داده بود روی مبل. دست کشیدم روی رونای پاهاش که افتاده بود روی هم دیگه…
سحر جون: «عوضی دهنمو سرویس کردی. خیلی خوب بوووووووود خیلی ی ی ی ی ی…»
گفتم: «عشق منی تو سحر جون.»
گفت: «میخوای همینجوری با لباس بشینی جلوی من؟»
یه اشاره کرد به سمت کیرم. گفت: «میخوای برات بخورمش؟»
اگه کیرمو می خورد لب مبش سِر و بی حس میشد و میفهمید که اسپری زدم. آبروم میفرت جلوش…
گفتم: «نه سحر جون»
گفت: «چرا؟ دوس نداری بخورمش؟!»
گفتم: «چرا عزیزم معلومه که دوست دارم. ولی الان نه. وقتش بشه خودم میکنمش تو دهنت سحر جووووووونم.»
گفت: «اوفففففففف…. لعنتی خیلی خوشم میاد اینجوری حرف میزنی. باشه عزیز دلم. هر وقت خواستی خودت کیرتو بکن تو دهنم. من خوب بلدم چطوری دیوونت کنم. حداقل پاشو لباستو در بیار ما این حاج آقا رو ببینیم.»
اینو که گفت حس کردم دارم منفجر میشم. از روی مبل بلند شدم که شلوارمو در بیارم. سحر جونم از حالت لم داده در اومد و نشست روی مبل که کمکم بکنه. من کمربندمو باز کردم و سحر جونم زیپ شلوارمو کشید پایین. با کمک هم شلوارمو در آوردیم. خودش شورتمو کشید پایین. کیرم مث فنر پرید بیرون.
گفت: «اوففففف…. پسرکم چه کردی با سحر جونت. چه صاف و صوفه. واقعا خو
1 501
جوووووووون»
سحر جون: «واااای دیووونههههه. کجامو دوست داری؟ بگو میخوام بدونم.»
گفتم: «روم نمیشه آخه سحر جون قربونت برم من. چی بگم؟!»
گفت: «میدونم روت نمیشه. منم روم نمیشه یه کم ازت خجالت میکشم. تو مث پسر منی آخه عزیز دلم. ولی بگو میخوام از دهنت بشنوم. بگو چیو دوست داری؟ کجامو دوست داری؟»
به نظرم فیسش معمولی میومد همیشه. اما لباش بعد از اینکه ژل تسحرق کرده بود خوب شده بودن. خوب که نه در واقع شبیه جنده های سر خیابون شده بود با او لباش. ولی خب از کل صورتش فقط لباش بود که یه کمی حشریم میکرد. ولی بهش گفتم:
«صورتت که دیوونم میکنه. چشمات که یه برقی توشه همیشه. بینیت و لب و دهنت خیلی خوشگلن سحر جون قربونت برم.»
قشنگ داشتم کس شر تفت میدادم!!
گفت: «مرسی عزیز دلم. دیگه چی؟ بازم بگو. بگوووووو بهم.»
گفتم: «ممه هات که هیچوقت ازشون خسته نمیشم. خیلی بزرگ و خوش فرمن. عاشق ممه هاتم. اینکه اصلا شِکم نداری خیلی دوست دارم. تو بهترینی سحر جونم…»
یه لبخندی زد و گفت: «بگو بازم آرش خیلی خوشم میاد وقتی بهم از این حرفا میزنی.»
گفتم: «پاهات… ساق پات. رونات. کمرت که باریکه. تو واقعا محشری سحر جوووووووون.»
یه کمی صدامو آروم تر کردم و گفتم: «کونت… کونت واقعا خوبه. همیشه دوس داشتم کونتو دید بزنم. خودت که بهتر میدونی… من مث کونِ تو رو هیچ جا ندیدم.»
خندش گرفت. گفت: «عوضیِ لاشی. همینو میخواستم بشنوم. پس واقعا نظرت اینه که کونم خوبه؟»
نمیدونم چرا اعتماد به نفسش یه مقدار پایین بود. شاید به خاطر سنش بود. انگار خودش نمیدونست چقدر هیکلش خوبه.
گفتم: «آره عزیزم. واقعا معرکهای تو. همه جات…. به نظرم بدنت بینظیره.»
بعد دوباره خم شدم سمت ممه هاش. چسبوندمشون به هم. یه ماچِ گنده از رو سمت راستی و یکی هم از سمت چپی کردم.
سحر جون دستشو دوباره گذاشت پشت گردنم و آروم گفت: «جووووونم عزیییییییز دلم.»
بهم گفت: «چند دقیقه صبر کن من برم توی اتاقم الان میام.»
پا شد رفت توی اتاق. منم هیچی بهش نگفتم.
کیرم در شق ترین حالتِ خودش بود. داشتم با خودم تجسم میکردم که چجوری شروع کنم… چیکارش کنم…
بعد از چند ثانیه شنیدم از توی اتاقش صدای اسپری کردن میاد. اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که داره خودشو خوشبو میکنه و عطر و اسپری و اینا میزنه به خودش.
یه دفعه یادم افتاد!!! عه… اسپری!!!
سریع دستمو بردم توی کیفم که گذاشته بودمش کنار مبل. از توش اسپری تاخیریم رو آوردم بیرون. الان وقتش بود. چون مطمئن بودم از شدت حشری بودن نمیتونستم بدون اسپری سکس طولانی داشته باشم.
در کل من آدمی نبودم که خیلی زود آبم بیاد. ولی سحر جون برام فرق میکرد. سحر جون زنی بود که من ۲۳ سال با فکرش جق زده بودم. قطعا زمان تلمبه زدن زیر ۳ دقیقه آبم میومد!!!
خلاصه اسپری تاخیری رو آوردم بیرون. کردمش توی شورتم. و آروم جوری که صداش زیاد شنیده نشه خالیش کردم رو کیرم. خیلی زدم!!! چند بار بالا تا پایینشو. زیرِ تخمامو همه جاشو اسپری زدم. کیرم کلا خیس شده بود. اسپری رو از شورتم کشیدم بیرون و گذاشتمش توی کیفم. دوباره نشستم روی مبل. منتظر بودم که سحر جون برگرده.
دیدم سحر جون اومد توی حال. یه لباسِ حریرِ سفید خیلی نازک و خوشگل و سکسی تنش بود. مثل یه تاپِ بلند که تا بالای زانوهاش میومد. یه چیزی مثل لباس خواب تقریبا. از زیرِ لباس کاملا همه چی مشخص بود. عینِ پرده بود لباسش. سوتین که نداشت و ممه هاش و نوک ممه هاش کاملا از زیر لباس مشخص بودن. نافش دیده میشد از زیر لباس. یه شورتِ مشکی هم پوشیده بود. از روبرو مشخص نبود شورتش چه مدلیه. فقط مشکی بودنش رو میشه تشخیص داد. به نظر میومد از این شورتای نخی باشه که میره لای چاکِ کون. منظورم شورت لامبادا هست. ولی دقیق نمیشد فهمید.
سحر جون اومد روبروم ایستاد. من نشسته بودم روی مبل و اونم یه ۳-۴ متری با من فاصله داشت. یه لبخندِ حشری کننده رو لبش بود، چشماش هم حالت خماری داشت. من که دیگه تو این دنیا نبودم. فقط منتظر بودم ببینم چطور پیش میره.
برگشت رفت سمت در ورودی که از توی سوراخِ در بیرون رو یه نگاهی بندازه. پشتش که به من شد دیدم کونش کاااااااملا شفاف و واضح از زیر لباسش مشخصه. تقریبا هیچ اثری از شورت دیده نمیشد. حدسم درست بود. شورتش لامبادا بود و قسمت پشت شورتش لای چاکِ کونش بود که اصلا دیده هم نمیشد.
عجب کونی بود لامصب. کوچیک نبود به هیچ وجه. از این کونای گندهی برزیلی هم نبود که کیرت توش گُم بشه. خوب بود سایزش. اما تقریبا میشه گفت بزرگ بود.
سحر جون یه نگاهی از سوراخ در انداخت بیرون. یه دیدی زد و برگشت سمت من. با صدای در گوشی گفت: «این عوضیا خیلی فضولن» منظورش همسایهش بود.
منم خندیدم و بهش گفتم: «رواله بابا نگران نباش. نمیخوایم با هم بجنگیم که!»
اومد سمت مبل و نشست کنارم. بدون معطلی رفتیم تو صور
1 501
باز کنم.
گفت: «چه گهی داری میخوری تو؟»
گفتم: «هول نکن کاری ندارم که. قفلشم باز نمیشه که!»
گفت: «حیوونی دیگه چیکارت کنم. آروم بکشش به طرفِ بیرون باز میشه»
پشمام ریخته بود. قشنگ داشت راه میداد بهم. چند ثانیه طول کشید تا قفل سوتینش باز شد. بندای سوتینشو از دو طرف شونهش کشیدم پایین و انداختم روی مبل.
یا خدا…. عجب ممه هایی بود. سفید و صاف و صوف. بدون اینکه آویزون و شُل باشن. بزرگ بود همونجوری که من دوست دارم. فکر کنم ۸۵ یا شایدم ۹۰. اصلا یکی از فاکتور های سحر جون که خیلی حشریم میکرد همین بود که زن ریزه میزه ای بود ولی پستونای بزرگی داشت.
یک متری عقب عقب رفتم تا بتونم بهتر ممه هاشو ببینم. دستاشو که به سمت پایین آویزون بودن به هم نزدیک کرد. ممه هاش چسبیدن به همدیگر. یه کمی خجالت کشیده بود انگار. گفت: «دیدی حالا حالشون خوبه؟ بسه دیگه خجالت کشیدم. پررو»
گفتم: «خیلی خوبن ممه هات سحر جون. خیلی خوشگلن»
همونجوری که دستاشو به هم نزدیک کرده بود و ممه هاش به هم چسبیده بودن گفت: «مرسی پسرکم چشمات خوشگل میبینه. بپوشم سوتینمو حالا؟»
گفتم: «خودم میبندمش برات سحر جون.»
رفتم سوتینشو از روی مبل برداشتم. پشتشو کرد بهم که من سوتینش رو ببندم براش. داشتم دیوونه میشدم. سحر جون تو اون وضعیت تو فاصلهی ۱۰ سانتی متریم بود. اومدم که سوتینشو ببندم. یه لحظه نتونستم تحمل کنم. دستامو از پشت بردم روی ممه هاش. با تو تا دستام آروم فشارشون دادم.
گفت: «نکن دیوونه عههههه. مگه قرار نشد سوتینمو ببندی!»
سرمو از پشت بردم سمت گوشش و آروم در گوشش گفتم: «یه ذره بمالمشون… یه کوچولو فقط. دیگه کاری ندارم فقط یه کم باهاشون بازی کنم…»
سرشو برگردوند سمتم بهم گفت: «تو از بچگیتم دنبال این سینه های من بودی. خیله خب باشه هر کاری میکنی بکن آرش. عجب وزه ای هستی تو»
آروم در گوشش گفتم: «مرسی عشقم»
اینو که گفتم یه لرزش کوچیکی توی بدنش احساس کردم. دستام از پشت روی ممه هاش بود. توی دستام کامل جا نمیشدن. فشارشون دادم و باهاشون بازی کردم. با انگشتام نوک ممه هاشو لمس میکردم. اونم زیر لب آروم میگفت: «نوچ…. دیوونهی روانی… چه خوبم بلده. چی میخوای از جونِ من؟»
یه چند دقیقه ای همینجوری من پستوناشو میمالیدم و هر از چند گاهی یه کسشری بهش میگفتم اونم یه چیزی زیر لب میگفت.
یهو صداشو بلند کرد بهم گفت: «آرش پام درد گرفت خب… اجازه میدی بپوشم سوتینمو؟ یا اگه هنوز کار داری بشینیم رو مبل حداقل…»
همونجوری که دستام رو ممه هاش بود عقب عقب آوردمش نزدیک مبل و گفتم: «هنوز کار دارم سحر جون. بیا بشین قربونت برم»
نشوندمش روی مبل خودم هم نشستم کنارش.
خیلی هیجان زده بودم. دیگه به نظرم کار تموم بود. فقط باید کنترل شده میرفتم جلو تا به کس و کونش میرسیدم. خیلی باید حواسمو جمع میکردم یهو یه چیزی نگم که حسش بپره. هیجانِ فوق العاده ای همه ی وجودمو در برگرفته بود. برای من فقط کردن سحر جون مهم بود. ولی خب نمیشد زارتی کیرمو بردارم بکنم تو کس و کونش. باید مثلا الکی فضا رو احساسی میکردم یه کم که یخش آب بشه و خجالت نکشه.
یکی از دستام روی ممهش بود. خیلی به صورتش نزدیک شدم. آروم در گوشش گفتم: «میدونستی من خیلی دیوونتم؟»
با دستاش شروع کرد خودشو باد زدن. گفت: «گرمم شد. اوفففف. دیوونه. چرا اینجوری میگی تو؟ دیوونه ی چیچیمی تو آخه؟»
فشار دستامو کم کردم و با انگشتام شروع کردم به ناز کردنِ ممهش.
گفتم: «دیوونهی همه چیت. من میمیرم واسه بدنت سحر جون. تو مث یه الماس میدرخشی.»
گفت: «آرش نکن اینجوری. بخدا گرمم شد. الان یهو چی شده که از من خوشت اومده؟»
گفتم: «الان خوشم اومده؟! به نظر من تو همیشه از همهی زنای دور و برت سر تر بودی. هنوزم هستی قربونت برم. کِیف کردم اجازه دادی ممه هاتو ببینم و باهاشون بازی کنم. مرسی سحر جونم»
بعد همینطوری که داشتیم همو نگاه میکردیم من رفتم سمت سحر جون. یه کمی خم شدم و صورتمو بردم سمت ممه هاش. با دو تا دستام ممه هاشو چسبوندم به هم. یه خط بزرگ لای پستوناش درست شد.
گفتم: « ای جوووون. خیلی خوبی»
زبونمو آوردم بیرون و گذاشتم لای خط وسط ممه هاش. از پایین تا بالا یه لیسِ گنده زدم.
من: «اومممممم…»
دستشو گذاشت پشت گردنم و سرشو یه کم کشید عقب.
سحر جون: «اوووفففففف… پدر سگِ چه حشری ام هست!»
اینو که گفت بیشتر حشری شدم. شروع کردم به لیس زدن و چلوندنِ ممه هاش. نوکشونو میخوردم و مک میزدم. اونم با دستش پشت گردنمو ناز میکرد.
سحر جون با حالتِ خنده گفت: «چه خوب میخوری. دوس دارممممممم. اوففففففف. خوش به حال زنت.»
من: «اوومممممم. خیلی خوشمزه ای سحر جونم. عاشق ممه هاتم خیلی بزرگ و خوشگلن. اومممممم…»
سحر جون: «آرش وقتی تو این حالت بهم میگی سحر جووون یه جوری میشم. خوشم میاد. همهش بهم بگو خب؟»
من: «من خیلی بدنتو دوس دارم سحر
1 501
غریبی داشتم، یه نیروی غیبی ای باعث شد من اون تصمیم رو بگیرم. خلاصه خریدمش و گذاشتمش توی کیفم…
رسیدم دم درخونه. زنگ زدم. سحر جون آیفون رو برداشت و در رو باز کرد. خونه آساسنسور نداشت. از پله ها ۳ طبقه رفتم بالا تا رسیدم دم در خونه.
زنگ زدم. درو باز کرد. باورم نمیشد. حسم اونقدر قوی و عمیق بود که نفسم تو سینهم حبس شد. هیچی برام طبیعی نبود. فکر نمیکردم وقتی بعد از اینهمه مدت میبینمش هنوزم اینقدر تحت تاثیر قرار بگیرم.
موهاش بلند، صاف و بلوند بود و از پشت دم اسبی موهاش رو بسته بود. لباشو ژل زده بود. آرایش متوسطی روی کل صورتش بود. یه تاپ سفید تنش بود و یه شلوارک جذب که اونم رنگش سفید بود. با لبخند زیادی ازم استقبال کرد. همدیگه رو بغل کردیم و دعوتم کرد داخل. وقتی بغلش کردم بوی عطر فوق العاده ای پیچید توی بینیم. لحظهی بی نظیری بود. میشد از من مجسمهی یه آدمِ «تو کَف» رو بسازی…
خلاصه رفتم داخل. همه چیز عادی پیش رفت. چای برام ریخت و اومد نشست و کلی حرف زدیم با هم. از خاطرات گذشته گفتیم. از بابام و خواهرم حرف زدیم. در مورد خونهی جدیدش صحبت کردیم و خلاصه کلی زر زدیم دو تایی.
یک ساعتی گذشت. سحر جون رفت توی آشپزخونه. گفت باید کارای ناهار رو انجام بده. ظاهرا کلی تدارک دیده بود برای ناهار.
رفت توی آشپزخونه و منم روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودم و کانالای موزیکِ ماهواره هم داشت ویدیو کلیپ پخش میکرد. حواسم به تلویزیون بود. همزمان به سحر جون که توی آشپزخونه بود و پشتش به من بود هم نگاه میکردم. دیگه دید زدنش برام عینِ آب خوردن شده بود. ۵۹ ساله بود اما من همچنان تو کفش بودم. چه کونی برای خودش دست و پا کرده بود… چه پاهایی. چه کمری. بازوهاش. گردنش از پشت. موهای بلند و صافش که دم اسبی بسته بود هم درنوع خودش برام جدید و جذاب بود.
سینه هاش رو هم که چند سال پیش پروتز کرده بود یه کمی از اون صلابت گذشتهش کم شده بود، اما هنوزم بزرگ و جذاب بودن. اصلا شل نشده بودن. خلاصه اینکه بعد از چندین و چند وقت که سحر جونو میدیدم، نه تنها بالا رفتنِ سنش باعث افتِ کیفیتش نشده بود، بلکه به نظرم میومد از هر نظر بهتر و خفن تر هم شده بود.
یه چند دقیقه ای گذشت. من یه چشمم به تلویزیون بود و یه چشمم به سحر جون از پشت. با خودم گفتم پاشو برو تو آشپزخونه پیشش. نمیدونم چه داستانی بود اما انگار تمام تصمیمات رو یکی دیگه برام میگرفت و از راه دور کنترل میشدم.
رفتم توی آشپزخونه گفتم: «کمک نمیخوای سحر جون؟ خسته نکن خودتو انقدر… اومدم فقط ببینمت و برم. چرا انقد زحمت میکشی؟»
گفت: «این چه حرفیه عزیز دلم چه زحمتی؟! بعد اینهمه وقت اومدی اینجا پیش من… یه ناهار نباید با من بخوری یعنی؟»
گفتم: «قربونت برم من که همیشه انقدر مهربونی»
رفتم پشتش وایسادم و با خنده گفتم: «راستی ممه هات در چه حالن سحر جون؟ ماشالا هر روز بهتر از دیروزاااااا… آفرین بهت»
برگشت رو به من. سینه هاش قشنگ افتاد جلوی صورتم. واقعا عالی بودن. بزرگ بودن. دقیقا در حدی که من همیشه دوست داشتم. یه خط خوشگل بین پستوناش درست شده بود که از زیرِ تاپ سفیدش قشنگ زده بود بیرون. حسابی سفید و بودن و ژله ای به نظر میرسیدن. چشمام قفل شد رو ممه هاش.
یهو گفت: «اووووووووووووهههه چتهههههه؟؟!! خوردیشون با چشات! سرتو بنداز پایین بچه جون. برو بیرون بشین تلویزیون رو نگاه کن…»
منم یا یه حالتِ تمسخر آمیزی که همراه با شوخی بود سرمو انداختم پایین که یعنی مثلا شرمنده شدم… پشتمو کردم به سحر جونو رفتم به سمتِ حال.
چند ثانیه نگذشته بود که صداش اومد:
«ناراحت شدی آرش؟ شوخی کردما ناراحت نشی پسرم… ای قربونت برم من. چه زودم قهر میکنه!»
برگشتم دیدم از آشپز خونه اومده بیرون و پشت سرم توی حال و ایستاده. چند ثانیه همینطوری به همدیگه نگاه کردیم بدون هیچ حرفی. بعد یه دفعه با دو تا دستاش پایینِ تاپش رو گرفت و به سمت بالا کشید تا از تنش در بیاد. تاپ سفیدش رو پرت کرد روی مبل. سحر جون با یه سوتین صورتی رنگ و یه شلوارک چسبونِ سفید رنگ جلوم وایستاده بود. فرم ممه هاش از زیر سوتین صورتی رنگش مشخص بود. میدونستم ممه های خوبی داره اما تا اون روز انقدر از نزدیک و با جزییات پستونا و هیکلشو ندیده بودم.
نگام کرد و گفت: «بیا اینم ممه ممه که هی میگفتی. پدر منو درآوردی پسر جون. حالا خیالت راحت شد؟ دیدی حالشون خوبه؟»
به شوخی بهش گفتم: «چرا حالا قاطی میکنی؟ یه ممهس دیگه شلوغش میکنی…»
گفت: «خیلی پر رو و دریده ای تو. همینم زیاده از سرت. از دور ببینشون سلام کن بهشون.»
رفتم سمتش گفتم: « خب بزار دقیق ببینم پس…»
نزدیکش شدم. کیرم راست شده بود تقریبا. دستمو بردم سمت صورتش. از بالا تا پایینِ سمت راست صورتشو ناز کردم با انگشتام. بعد دست چپمو از پشت بردم سمت کمرش و سعی کردم قفل سوتینشو
1 501
ن براش قلب میفرستادم و اون برام استیکرِ بوس و اینجور چیزا میفرستاد. سوژهی جقم به راه بود دیگه کلا…
اون دیوث هم میدونست با من چیکار بکنه. واضح و مشخص به من چیزی نمیگفت ولی عکساش دیگه از حالت نرمال داشت خارج میشد. مثلا از حموم میومد بیرون با یه حولهی سفید دورش. زیرش می نوشت: «سحر جونِ بعد از حموم» یا قبل از خواب برام عکس میفرستند با یه لباس خوابِ حریر که کلا پک و پستوناش داشت تو عکس دلبری میکرد. زیرش می نوشت: «سحر جونت خستهس میخواد بره بخوابه»
منم راستش خجالت میکشیدم واضح و شفاف چیزی بهش بگم. فقط بهش میگفتم: «مرسی که از خودت بهم خبر میدی و عکس میفرستی، خیلی برام عزیزی. مراقب خودت و بابا باش» و از اینجور کسشرا.
در صورتی که واقعا برام عزیز نبود. خودم میدونستم که دارم دروغ میگم. تو فکرِ من تنها و تنها کس و کون و ممه و رون و این چیزا بود.
روزا کلا دیگه نمیتونستم درست کار کنم. همش تو فکرم این بود که چجوری میتونم رک و روراست وضعیت منو بهش بگم. وای کاشکی یه راهی بود میتونستم بکنمش…
۶ سال از ازدواجم می گذشت که از زنم جدا شدم و همون زمان ها بود که پدرم هم از دنیا رفت.
تو فاصلهی بین ازدواج اول و دومم، ارتباطم با سحر جون خیلی خیلی کم شده بود. اما یه چند ماهی که از ازدواج دومم گذشته بود، خانومم توی واتس اپ یه گروه سه نفری درست کرد. من، خودش و سحر جون. که مثلا ۳ نفری توش عکس بزاریم و صحبت کنیم. و در واقعا یه جورایی راهی باشه برای اینکه اون از ما و ما از اون با خبر باشیم. خانومم نیتش خیر بود. بندهی خدا فکر میکرد سحر جون حکمِ مامانِ منو داره و تصور میکرد من مثل مادرم اونو دوست دارم…
بعد از یه مدت جنده بازیای سحر جون توی اون گروه هم کم کم و به طورِ نامحسوسی شروع شد. نمیدونم سحر جون دنبال تعریف و تمجیدِ دیگران بود یا میخواست از قصد منو اذیت کنه. بعد از چند وقت دوباره شروع کرد به عکس گذاشتن توی اون گروه ۳ نفریمون. طبیعتا به شدت قبل نمیتونست عکسای نامربوط بفرسته. ولی مثلا از خودش فیلم می گرفت که داره میرقصه. یا مثلا با لباس های ورزشی کوتاه و لگ و اینجور چیزا از خودش عکس می فرستاد و زیر عکساش مینوشت: «سحر جون همچنان داره ورزش میکنه. ببینید چقدر من دارم زحمت میکشم»…
خانومم بندهی خدا بیخبر از همه جا، به من میگفت سحر جون چقدر بدنش خوبه. ماشالا بهش توی این سن و سال عجب کمری داره، عجب باسنی داره… و همیشه کلی ازش تعریف میکرد.
طفلکی نمیدونست که من با فکر بدنِ این جنده خانوم بیست و چند ساله درگیرم و نمیتونم فراموشش کنم!
و نمیدونست که یکی از دلایلِ سکس های خوبمون سحر جونه!!!
ببینید نمیدونم این اتفاقی که برای من افتاده رو کسی تا بحال تجربه کرده یا نه… من هر کسی رو میکردم تصور میکردم سحر جونه. اینطوری خیلی بهتر و وحشی تر و طولانی تر میتونستم سکس کنم. از دورانِ نوجوونیم تا همسر اول و حتی همسر دومم. با هر دختر یا زنی که سکس میکردم تصویر سحر جون رو میدیدم. هم خوبه هم از یه جهاتی خیلی بده. کلا این زن پدرِ ما رو درآورده بود….
بگذریم…
سحر جون خداییش اخیرا خوب چیزی شده بود. خوب که بود. بهتر شده بود. چون مدام و بی وقفه ورزش میکرد، پوستش خیلی صاف بود. شاید مثل دخترای ۲۰ ساله نبود اما تو سن ۵۹ سالگی کاملا در حد یه زنِ ۳۹-۴۰ سالهی بی خط و خش بود.
کمرِ باریک، پاهای خوش فرم، ممه های پروتزی و ردیف، کونش که دیگه محشر بود. حقیقتا کون خوشگلی داشت.
خلاصه سحر جون هی برای ما فیلم و عکس میفرستاد، خانومم هی تعریف میکرد ازش، منم که دوباره فکرای پلیدم شروع شده بود. ولی واقعا دیگه بس بود. عمرم داشت همینطوری میگذشت… باید در دنیای واقعی یه کاری میکردم. باید جدی جدی یه راهی پیدا میکردم میتونستم برم تو کارش. خجالت و رودرواسی بس بود دیگه. پدرم هم که از دنیا رفته بود. کسی نبود که سحر جون به خاطرش پا پس بکشه.
بعد از ازدواج دومم به کل از تهران رفته بودم و دیگه تهران زندگی نمیکردم. اما گاهی برای انجام کارهام مجبور میشدم برم تهران. یه بار که میخواستم برم تهران، به سحر جون مسیج دادم و گفتم دلم براش تنگ شده. ازش پرسیدم که اگه خونه هست برم و ببینمش.
خیلی استقبال کرد و کلی ابراز احساسات کرد و گفت که اونم دلش حسابی برام تنگ شده.
به خانومم گفتم که وقتی برسم تهران و کارام رو انجام بدم میرم که یه سر به سحر جون بزنم چون خیلی وقته ندیدمش.
صبح رسیدم تهران. کارامو کردم و رفتم به سمت خونهی سحر جون.
توی راه یه حرکتِ فوقِ شیطانی انجام دادم. کمتر از ۱ درصد احتمال میدادم که قضیه ای بینمون اتفاق بیفته، اما توی مسیر به یه داروخونه رفتم و یه اسپری تاخیری خریدم!!!
ذهنم باعث شد این کار رو بکنم، وگرنه از نظر منطقی تقریبا هیچ شانسی برای من وجود نداشت. اما از اونجایی که من نسبت به سحر جون حس شهوتِ عجیب و
1 501
وقع ها. ولی واقعا دیگه نمیشد نگاهش کرد و راست نکرد. لباسایی که توی خونه میپوشید دیگه نفس آدمو بند میاورد. تاپ های خیلی نازک و نخی و کوتاه میپوشید. شلوارک های خیلی کوتاه. یا اگه یه وقتی هم دامن می پوشید انقدر دامنه کوتاه بود که اکثر اوقات شورتش از لای پاهاش مشخص بود. یعنی فقط کافی بود یه ذره خم بشه یا مثلا موقع نشستن. مدل و رنگِ شورتش کاملا دیده میشد. رنگ موهاشو هر چند وقت یک بار تغییر میداد. قرمز، شرابی، سبز، بلوند، پلاتینی. دوستاشم که از خودش جنده تر. یه دوستی داشت به اسم پری. یه روز اومده بود خونهی ما. خودم با گوشای خودم شنیدم که داشت برای سحر جون تعریف میکرد میگفت فلانی رو پیچوندم (منظورش شوهرش بود) و رفتم خونهی سعید. کامل سکسش با سعید رو تعریف کرد برای سحر جون. و هی دوتایی با هم غش غش میخندیدن. من توی اتاقم بودم و یواشکی لای در رو باز کرده بودم و کامل میشنیدم چی میگفتن به هم.
اون پری که رسما جنده بود. سحر جون هم چون رفیقای این مدلی داشت، کم کم همه چیش داشت شبیه اون جک و جنده ها میشد. حتی بعضی اوقات با خودم فکر میکردم که سحر جون با این دوستانش و علیالخصوص با پری یه داستانایی دارن. چون تیپ و استایل سحر جون دقیقا عین جنده ها داشت میشد.
البته من لذت میبردم. چون غیرتی روش نداشتم و هیچوقت احساس مادر و فرزندی بهش نداشتم. گرچه سال های زیادی برای ما مادری میکرد توی خونه. اما چه میشه کرد. دستِ من نبود. من فقط دلم میخواست سحر جونو بکنمش.
آره من از اینکه سحر جون شبیه جنده ها لباس می پوشید و آرایش میکرد، خوشم میومد. چون هم عکسای بهتری میشد ازش بگیرم، هم با فکرش بیشتر و بهتر میتونستم جق بزنم. و مهم تر از همه اینکه شانس بیشتری رو برای خودم میدیدم که شاید یه روزی بتونم بکنمش. نمیدونم فازِ بابام این وسط چی بود… هیچوقت هم نفهمیدم. شاید بحثا و دعواهایی که اون موقع ها با هم داشتن سرِ همین موضوع بود… نمیدونم…
بعضی از زنا توی زندگیت میان که اصلا دوست نداری فضا رو باهاشون احساسی و رمانتیک بکنی. فقط دوس داری عین سگ بگیری بکنیشون. سحر جون با همهی احترامی که براش قائل بودم جزو اون دسته از زنا بود. عجیب ترین حسیه که تا به امروز تجربهش کردم. یکی مدام توی خونهته. مدام دور و برته. بهت محبت میکنه، برات غذا درست میکنه. لباساتو میشوره و …خودش فکر میکنه نقش یه مادر رو داره برات بازی میکنه اما تو از ته قلبت دلت میخواد به صد روش مختلف از کس و کون و دهن جرش بدی و عین سگ بکنیش!
یکی دو سال بعد من ازدواج کردم و از خونهی پدریم رفتم خونهی خودم. کم و بیش با پدرم و خواهرم و سحر جون در ارتباط بودم. گاهی که تنهایی میرفتم خونهی پدرم اینا هنوزم مثل دوران نوجوونیم سحر جونو دید میزدم. خودم از وضعیتی که داشتم اصلا راضی نبودم. با اون سن و سال. با یه زن…… ولی خب دید زدنش عجیب حس خوبی بهم میداد و کنترلی روی خودم نداشتم متاسفانه. لعنتی هر دفعه هم از دفعهی قبل داف تر میشد. هر دفعه بدنش خفن تر می شد انگار. سریِ آخر فهمیدم که ظاهرا سینه هاش رو عمل پروتز هم کرده بود. از نظر بقیه همه چیز ظاهرا داشت نرمال پیش میرفت. ولی خب تو ذهن من هیچ چیز نرمال و عادی نبود. من ارتباط سکسیم با زنم بدک نبود، اما همچنان چند وقت یه بار با فکر سحر جون هم جق میزدم.
۳-۴ سال از ازدواج من می گذشت که پدرم سکتهی مغزی کرد و خونه نشین شد. خواهرم هم برای تحصیل به خارج از ایران رفت. در نبودِ من و خواهرم، سحر جون از بابام مراقبت میکرد.
چند وقت یک بار خودش توی تلگرام بهم پیام میداد. حال و احوال میکرد. با اون صدای کیریش قربون صدقهم میرفت. منم که همچنان تو کف بودم ازش میخواستم برام عکس از خودش بفرسته. اون جنده خانم هم انگار کاملا میدونست جریان از چه قراره. عکس از ۱۸۰ زدنش تو باشگاه برام میفرستاد. عکسایی که خط ممه هاش کاملا مشخص بود میفرستاد. یا عکسایی که از سرش بود تا قسمت شونه ها و یه کمی پایین تر از شونه ها و پایین ترش کات شده بود و معلوم بود که هیچ لباسی تنش نیست. آخرِ مکالماتمون هم همیشه اینطوری بود که من ازش می پرسیدم: «ممه هات حالشون خوبه؟» اون کس کشم توی وویس مث جنده ها میخندید و میگفت: «خوبن سلام میرسونن بهت».
راستش خیلی بهش فکر میکردم. تقریبا هر روز… بیشتر اوقات موقع سکس هام به سحر جون فکر میکردم. وقتی داشتم با زنم سکس میکردم چشمامو میبستم و سحر جون رو توی ذهنم تصور میکردم. انگار که دارم اونو میکنم. خیلی حس خوبی بهم میداد. باعث میشد سکسم با کیفیت تر و بهتر بشه و بیشتر طول بکشه.
از یه جایی به بعد تقریبا هر روز برام عکساشو می فرستد. در واقع به بهانه خبر دادن از حالِ پدرم بهم مسیج میداد. یه کمی در مورد مریضیِ بابا و وضعیتش با هم چت میکردیم و بعدش دیگه میشه فرستادنِ عکس… برام عکساشو می فرستد. م
1 501
من و سحر جون، زنِ بابام (۱)
#زن_بابا
اسم من آرش هست و الان که دارم این داستان رو براتون مینویسم ۳۹ سالمه. ماجرای من و زنِ بابام خیلی طولانیه و سعی میکنم اوایلش رو به صورت تقریبا خلاصه و گذرا تعریف کنم. اما خب خلاصهش هم ممکنه کمی طول بکشه. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید دوستان.
شاید باورتون نشه اما داستانِ من از ۱۵ سالگی شروع شد و سکس های من با زن بابام تو سن ۳۸ سالگی بالاخره رقم خورد!! ینی پارسال.
بله درست شنیدید. همهی ماجراها ۲۳ سال طول کشید!
خیلی خلاصه شروع میکنم. من ۹ سالم بود و خواهر بزرگترم ۱۲ سال داشت که مادرم سرطان گرفت و از دنیا رفت. پدرم در به در دنبال کسی میگشت که از من و خواهرم مراقبت کنه. چون خودش روزا میرفت سر کار.
یه مدت کوتاهی خالم ازمون مراقبت میکرد. تا اینکه اونم دیگه گفت نمیتونه هر روز بیاد و به ما سر بزنه. پدرم به فکر افتاد که برای ما پرستارِ نیمه وقت بگیره. حدودا دو سه سالی خانومای مختلف میومدن و میرفتن و هر دفعه پدرم به یه بهونه ای عذرشون رو میخواست. تا بالاخره بعد از ۳ سال نوبت رسید به نفرِ آخر. اسمش سحر بود و من و خواهرم «سحر جون» صداش میکردیم.
زن ریزه میزه ای بود. قد تقریبا کوتاهی داشت. حدود ۱۶۰ سانتی متر. صورت خیلی زیبایی نداشت. زشت نبود. معمولی و اوکی بود. یه مقداری تپل بود. چیز زیادی از فرم بدنش رو متوجه نمی شدم چون همیشه لباس های بلند و پوشیده تنش میکرد. گاهی هم دامن های بلند میپوشید و لباس های آستین دار. خجالتی و کم صحبت بود. صدای تقریبا نازکی هم داشت که در مجموع باعث میشد به دل بشینه.
بابام هم باهاش اوکی بود و چون میدید رابطهی خوبی با ما داره نگهش داشت.
چند سالی گذشت. شاید حدود ۲ یا ۳ سال. پدرم با سحر جون ازدواج کرد.
توی اون چند سالی که گذشته بود خیلی چیزا فرق کرده بود. سحر جون دیگه مثل روزای اول خجالتی نبود. تفکرات پدرم اونو تبدیل به یه زن سرزنده و شاد کرده بود. خیلی خنده رو و شوخ شده بود. ورزش و باشگاه رو به صورت خیلی جدی ادامه میداد. تقریبا هر روز صبح برای ورزش به باشگاه میرفت. دوستای جدید توی محل پیدا کرده بود. نوع لباسهایی که میپوشید به کل تغییر کرده بود. دامن های کوتاه میپوشید اکثر اوقات. دیگه کمتر لباس های آستین دار میپوشید و معمولا توی خونه تاپ تنش میکرد. عاشق رنگای شاد بود و همهی دامن ها و تاپ هاش رنگ های قرمز و زرد و رنگ های جیغ بودن. این وسط یه چیزایی داشت برای من تغییر میکرد. به تدریج احساس میکردم از فرم پاهاش، گردنِ لختش، بازوهاش و فرم سینه هاش داره خوشم میاد. توی سن بدی بودم و کلا دیدنِ اینجور صحنه ها خیلی برام جذاب بود. سحر جون هم تخته گاز داشت به سرعت همه چیش تغییر میکرد. دوستاش رو که اکثرا تو باشگاه باهاشون آشنا میشد رو دعوت میکرد خونه و ماشالا یکی از یکی داف تر. خودش هم خیلی خوب شده بود. بدنش از اون حالت تپلی که قبلا داشت در اومده بود و خیلی هیکل خوبی برای خودش ساخته بود. موهاشو دم به دقیقه رنگ میکرد.
هر چی بیشتر زمان می گذشت، سحر جون بیشتر با من و خواهرم صمیمی میشد. گاهی وقتا با خواهرم به چالش می خورد و بحث بینشون پیش میومد ولی با من اصولا خیلی مهربون بود. از یه جایی به بعد که گوشی ها قابلیت عکس گرفتن بهشون اضافه شده بود کارم شده بود اینکه یواشکی بدون اینکه سحر جون یا بابام و یا خواهرم بفهمن با گوشیم از سحر جون عکس بگیرم. فکر میکنم ۱۸ سال اینطورا داشتم اون موقع. تو حالتای مختلف بدون اینکه بفهمه ازش عکس میگرفتم. چمیدونم مثلا وقتی توی آشپزخونه خم شده بود تا از توی کشو یه چیزی برداره، یا وقتی جلوی تلویزیون نشسته بود و پاهاش رو انداخته بود روی هم… توی هر پوزیشنی که فکر میکردم یه ذره سکسی هست یواشکی ازش عکس میگرفتم و خب مشخصه که با عکسا چیکار میکردم دیگه… بله درسته.
شبا توی اتاقم زیر پتو عکساشو نگاه میکردم وجق میزدم.
یه مدت که خیلی اوضاع خیط شده بود. یادمه هر وقت خونه نبود میرفتم سرِ کشوهای اتاقش و شورت و سوتین هاش رو نگاه میکردم. چه شورتای جذابی بودن. چند تا از اون سکسی هاشون رو برمیداشتم. می بردم توی اتاقم و باز با اونا و با فکر کردنِ سحر جون بازم جق میزدم. به بابام حسودیم میشد. ینی سحر جونو با این شورت و سوتین ها میدید هر شب؟ میکردش؟ توی سکس چجوری بود سحر جون؟ خوب میداد؟ حرفه ای بود؟ یا از این اداییا و نازک نارنجی ها بود؟ یعنی کل زندگی من شده بود فکر اینکه اگه یه بتونم سحر جونو بکنم چی میشد، چی باید میگفتم، چجوری باید میکردمش…
باز چند سالی گذشت. فکر میکنم حدودا ۲۲ یا ۲۳ سالم شده بود.
حدس میزنم اون موقع ها دیگه سحر جون با بابام سکس نمیکرد. چون میونهشون دیگه مثل قدیم نبود. حتی گاهی وقتا با هم بحث هم میکردن. ولی سحر جون همچنان داشت از لحاظ ظاهری به سرعت به سمت جنده شدن پیش میرفت. نمیدونم چه گهی داشت میخورد اون م
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
