874
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
874
Repost from ЖизньClosed.
-مگه میشه هم زمان دنیات هم سیاه بشه و هم سفید؟!
-زمانی که فکر میکنی ازش خلاص شدی، ولی یه گوشه هایی از ذهنت قایم شده و تو سعی میکنی اونو پیدا نکنی و خیلی عادی زندگیتو گذر کنی، حتی با افراد های زیادی هم آشنا بشی،
یا با یه آهنگی، حرفی، صدایی و یا رفتاری که قلبت حس کنه و احساس کنی که داره باز اون ریتم قبلو بزنه ، سعی کنی قلبتو به چالش بندازی و باعث بشی تو فشار زیادی بیوفته، و احساس خفگی هم بدست میاد!.
874
Repost from Яд.
بعد از کاری که کرده بود مستقیم به خونه رفته بود ، سرعتی که توی جاده داشت از فریاد های ذهنش بیشتر بود .. اما ذهنش کلنجار رو ول نمیکرد.
وقتی که وارد خونه شد بدون هیچ نگاهی به اتاق مشترکشون که خبر میداد الان قلبِ بیقرارش روی تخت به خوابی عمیق رفته ، سمت حمام رفت و اجازه داد قطره های سرد روی سرش جاری بشه و یخیِ این بی حسی رو به پسرِ زیر دوش هدیه کنه ..
نیم ساعتی میشد که زیر آسمون نشسته بود و به ستاره ها نگاه میکرد.. با حوله ی تنپوشی که بویِ آشنایِ روی تخت رو میداد ، ستاره ها رو میشمرد و برای هر کدوم از فریاد های ذهنش اشک میریخت.. اشک سومی مساوی بود با بوسه ای که روی گردنش زده شد.. و دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره ..
کنارش نشست میتونست بیطاقتیِ پسرِ تنسرد شده رو بفهمه ؛ بهش نزدیک شد و برای بوسه روی ترقوهش خم شد .. شاید میتونست اینطوری راحتتر نفس های لرزونِ پسر رو حس کنه..
_هیونگ .. اگه من ترکت کنم و بعد دوباره به آسمون نگاه کنم ستاره هاش میتونن با چشمای کهکشانی تو برابری کنن؟؟
کافی بود ، پس بیقرارِ ترکش شده بود ، بیقرار و حرفی که درونِ سکوت خوانده شد .
874
Repost from N/a
من خیلی دوست دارم درست و حسابی باهاتون چت کنم اما حس اینکه( مزاحمم و شاید کار داشته باشید و روتون نشه چت و قطع کنید)ولم نمی کنه و باعث می شه خودم بر خلاف میل خودم چت و تموم کنم.
